Forbidden prince
pondphwinپارت بیستم: آخرین توطئه!
ملکه با شنیدنِ خبر دستگیریِ شاهدخت، به اتاق پسرش، رفته بود و دنبال جواب بود.
"مادر، نیم ساعته نشستی اینجا."
ملکه عصبی گفت: "تا جواب نگیرم، نمیرم، حرف بزن بچه چرا عمتو دستگیر کردی؟"
"اون عمهی من نیست."
"چرا؟"
پوند عصبی گفت:" باشه بهت میگم، اما ازت یک خواهش دارم."
"چی؟"
"راجب وزیر چنگ یو چیزی میدونی؟"
ملکه متعجب شد و کم کم به تته پته افتاد و گفت: "م..من.. نه پوند، ممنوعه."
"مادر، پدر فوت شده، من الان به حرفات نیاز دارم، مادر شما دخترِ وزیر جنگ بودی، انقد توی دربار و مملکت بودی که اطلاع داشته باشی، بچه هم که نبودی."
ملکه تسلیم شده گفت:" باشه، اول تو برام تعریف کن."
پوند خوشحال از موافقت مادرش، شروع کرد از سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرد.
بعد از تموم شدن حرفاش، ملکه باورش نمیشد.
:چرا باید بنیا اینکارو بکنه؟"
"نمیدونم. خب مادر، نوبت شماست، بگو."
ملکه نفسی گرفت وگفت: "وقتی قرداد دوتاج امضا شد من بچه بودم، وزیر دارایی، چنگ یو بود، مرد خوبی بود البته میگفتند که مرد خوبیه، یک روز پدربزرگت متوجه شد که وزیر به دو تا از ندیمه ها هم تجاوز کرده و بدتر از اون نقشه ای که فرمانده برای جنگ کشیده بود رو به ارتش دشمن لو میده فقط برای پول، این برای پدربزرگت خیلی گرون تموم شد، باعث شد تعداد زیادی از سربازا کشته بشن و خسارت زیادی به بار اورد. وزیر از سیام تبعید شد."
پوند واقعا متعجب بود. مگه میشه یک ادم انقدر پست؟
"خب؟"
"گویا، وزیر به برمه میره و از پادشاهِ برمه، یعنی پدربزرگِ پووین میخواد که بهش شغل و منصبی بده، پادشاه هم که میدونسته، وزیر چیکار کرده اونو به خیانت متهم میکنه و قبول نمیکنه و وزیر از برمه هم تبعید میشه و دیگه ازش خبری نبوده، تا الان که تو گفتی. راجب بقیه اش هم که میدونی!"
"اون نامه ای که گرفتند چی؟"
:کدوم نامه؟"
"همونی که باعث شد قرداد دوتاج شکسته بشه؟"
"اون نامه توی وسایل های پدربزرگته."
"میشه بیینم؟"
"دنبالم بیا."
ملکه بلند شد اما پوند گفت:" میشه بیاریدش اینجا تا من برم و به پووین بگم بیاد؟"
ملکه بی حوصله باشه ای گفت و رفت.
پوند به سرعت سمت اتاق پووین رفت و در زد.
"بیا داخل."
وارد شد و طبق معمول اولین چیزی که به چشمش خورد، گل های رزِ توی گلدون روی میز بود.
:کاری داری؟:
چشم از گلها گرفت و گفت: "مامانم همه چیو راجب وزیر گفت."
"چی گفت؟"
پوند توضیح داد و واکنش های پووین، وسط حرفش زدنش باعث خنده اش میشد، اون پسر انگار که براش داستان تعریف میکنی، چشماش گرد میشد، فحش میداد، و حرص میخورد.
بعد از تموم شدن حرفاش پووین گفت: "خب الان ملکه رفتن، نامه رو بیارن؟"
"احتمالا تا الان اورده و توی اتاقمه."
"و تو چرا اینجایی؟"
"اومدم، تورو ببرم!"
"چرا؟"
پوند حرصی گفت: "بعد به من میگی خنگ، برا که همکارمی، باید در جریان باشی."
"باشه بریم."
به اتاق پوند برگشتند، ملکه روی مبل گوشه اتاق نشسته بود و توی فکر بود.
"مادر، لطفا نامه رو بدید."
ملکه، نامه رو به پسرش داد وگفت:" اگه کاری باهام نداری، برم."
"چیزی شده؟ چرا ناراحتی؟"
ملکه بلند شد وگفت:" چیزی نشده، میرم استراحت کنم."
و بدون توجه به اون دوتا شاهزاده، از اتاق خارج شد.
پوند با سرعت، نامه رو باز کرد.
انقد این مدت نامه بررسی کرده بود که دستخط تمام افراد سلطنتی رو حفظ شده بود.
با نیشخند گفت: "دستخطه وزیره."
پووین کنار پوند قرار گرفت و سرشو سمتش گرفت تا بتونه نامه رو ببینه و گفت: "دستخط ومهر با نامهی دستور قتل بابات یکیه؟"
"اره."
پووین کمی فاصله گرفت و گفت: "این یعنی، قرداد تاج شکسته هم توطئه بوده"
"که وزیر طراحیش کرده، برای اینکه..."
پووین حرفش رو کامل کرد و گفت: "انتقامِ تبعيد شدنش رو بگیره."
پوند لبخند زد و گفت:" ایول، داری راه میوفتی گربه کوچولو."
"راه افتاده بودم."
"بازم خنگی."
"حوصله کلکل باهات و ندارم."
"عاشقم شدی؟"
پووین نیشخندی زد و گفت:" تو خوابت ببینی. من ازت متنفرم."
پوند، ناراحت شد
دلیلش رو بازم انکار کرد.
اما واقعا میخواست شاهزادهی روبه روش عاشقش باشه تا بتونه از خیلی چیزا عبور کنه، ولی نبود.
پووین ازش متنفر بود و این احساس فقط باید وابستگی می موند.
با لبخند مصنوعی گفت: "اره، منم ازت متنفرم."
پووین خوبه ای زمزمه کرد و از اتاق بیرون رفت.
نمیخواست توی اون اتاق بمونه، قلبش درد میکرد، شاهزاده میدونست که باید پوند رو فراموش کنه، میدونست که اون براش ممنوعه اس.
پووین سالها بود خودش رو سرکوب کرده بود و حتی میدونست در اینده مجبوره تن بده به ازدواج با یک زن.
میدونست که هردوشون پادشاه میشن و دو پادشاهی که به همجنس خودشون علاقه دارن، توی این ناآگاهی و جامعهی الان، مورد قبول مردم نیستند.
پووین علاوه بر تمام این ها، میدونست که پوند، دوسش نداشت.
با فکری درگیر و قلبی ناراحت به اتاقش برگشت و روی تخت دراز کشید و چشماشو بست.
●قلمرو برمه
فرمانده جاس، مدتها بود درگیر پیدا کردن رد و نشانی از وزیر بود، البته که با کمک فرماندهی سیام.
جاس بعد از رفتن شاهزاده، موندن توی کاخ روستای میانی رو جایز ندوست و به برمه برگشته بود، اما همچنان با فرمانده بوم در ارتباط بود و اون دو با کمک هم تونسته بودند که از وسایل های گذشته، تصویرِ وزير رو پیدا کنند و این خیلی کارشون رو راحت تر میکرد تا بتونن دنبالِ وزیر بگردند.
اون دو فرمانده، توی این مدت باهم دوست شده بودند و از همکاری باهم لذت میبردن.
جاس توی دفترش نشسته بود و درگیر این بود که باید اینبار توی چه روستایی دنبالِ وزیر بگرده.
کاپیتان گاوین در اتاق رو زد و وارد شد و گفت:" جاس، به نظر یک ردی از وزیر، توی روستای مه رامات پیدا شده."
جاس بلند شد و گفت: "هیچ کاری نکن، اول باید به شاهزاده خبر بدم. تو فقط برو و ارتش رو آماده کن."
گاوین احترام نظامیگذاشت و از اتاق خارج شد.
فرمانده نامه ای نوشت و سریع یکنفر و خبر کرد تا با سرعت به سمت سیامحرکت کنه.
●قلمرو سیام
پوند، روبه روی سلول عمش بود و نگاهش میکرد.
بنیا عصبی گفت: "منو از اینجا بیار بیرون."
"متاسفم بنیا، اما جات همونجاست."
"تو هیچی نمیدونی."
"دقیقا چیو باید بدونم؟ اینکه چرا بابامو، برادرت رو کشتی؟اره نمیدونم تو باید بهم بگی."
بنیا حرصی خندید و گفت: "تاج و تخت سهم من بود، اما قانونِ مزخرف پادشاهی چون دختر بودم نزاشت که بهم برسه، تاناپون همیشه سهم منو برمیداشت، به اون توجه میکردن، چرا؟ چون ولیعهد بود. حتی نزاشتن با اونی که دوسش دارم ازدواج کنم و مجبورم کردن بشم زنِ وزیرِ اول که پیر و خرفت بود و زنش مرده بود، چرا؟ چون باباممیخواست ثروت بیشتری به دست بیاره، اخرش هم اون پیرمرد کشته شد، میدونی کی کشتتش؟"
پوند شوکه بود.
بنیا ترسناک خندید و گفت:" من، منکشتمش با سم، همون سمی که بابات هم خورد، همتونو میکشم، هرکسی که سد راهم بشه. تاج و تخت مال منه."
پوند دستی به صورتش کشید و گفت:" برای عمه اب بیارید."
و رو به بنیا گفت: "میتونستی زندگیِ بهتری داشته باشی. توی دادگاه سلطنتی همه چی مشخص میشه باید بیشتر حرف بزنی."
بنیا سکوت کرده بود، اطمینان داشت وزیر حتما اون دو رو میکشه.
پوند نزدیک سربازی شد و گفت:" تمامِ ندیمه های نزدیک به شاهدخت رو دستگیر کنید."
سرباز اطاعت کرد.
پوند از سیاهچاله خارج شد و به سمت باغ حرکت کرد.
ناراحت بود، خیانتی که از عمهی مهربونش دیده بود، بدجوری دلش رو به درد اورده بود.
نزدیکِ باغ بود، که چشمش به پووین خورد.
اون گربه کوچولو، روی زانو بود و داشت گل رز از توی باغچه میچید.
پوند خندید و صداشو بلند کرد": کی بهت اجازه داده که گل هارو بچینی؟"
پووین کمی از توی جاش تکون خورد و بدون اینکه سرشو برگردونه گفت:" به تو ربطی نداره."
پوند حالا نزدیکش شده بود و کنارش ایستاد، پووین سرش رو بالا گرفت تا بهش نگاه کنه.
پووین روی زانوهاش بود و پوند، هیچ جوره نتونست افکارش رو کنترل کنه و از دست خودش عصبی شد و چشماشو بست تا نبینه.
"رفتی پیش عمت؟"
پوند چشماشو باز کرد و با حرص گفت:" بلند شو."
"به تو چه"
"پووین، گفتم بلند شو."
پووین مشکوک نگاهش کرد و بلند شد و گفت: "حالا بگو، رفتی پیش عمت؟"
"اره."
"چرا انقد عصبی ای؟"
پوند با حرص گفت:" از خودت بپرس."
پووینگیج شده بود، با گیجی گفت: "مگه چیکار کردم؟"
چشمای، گرد شده ی پووین، همیشه انقد کیوت و ناز بود؟
پوند بازم چشماشو بست و زمزمه کرد: "برو اتاقت."
"هزار بار گفتم به من دستور نده."
پوند نفس عمیقی کشید و چشماشو باز کرد و گفت: "پس من میرم."
و توی یک چشم به هم زدن، دور شد.
پووین شوکه زمزمه کرد:" الان چیشد؟"
تعداد، جام شرابی که نوشیده بود، از دستش خارج شده بود.
میخواست با نوشیدن، افکارش رو از اون شاهزادهی چموش دور کنه.
اما نه تنها دور نشده بود بلکه پوند، اون شاهزاده رو بین بازوهاش میخواست.
جام دیگه ای پر کرد و نوشید و زمزمه کرد:" من فقط بهت وابسته شدم. حتی ذرهای دوستت ندارم پووین، نباید دوست داشته باشم، این غلطه، تو نباید درگیر گذشتهیمن بشی..."
چشماش از شدت مستی در حال بسته شدن بود که در اتاقش یک دفعه باز شد و پووین با عجله داخل اومد.
پوند خندید، اه انگار از شدت مستی اون شاهزاده رو میبینه.
پووین با دیدنِ حال و روز پوند، نزدیکش شد و رو به روش ایستاد و با حرص گفت:" ما ردی از وزیر پیدا کردیم، بعد تو نشستی شراب میخوری؟"
پوند خندهی مستانه ای کرد و دست پووین رو گرفت و به سمت خودش کشید، پووین تعادلش رو از دست داد و با بالا تنه اش روی پای پوند
افتاد و ناخواسته روی زانوهاش جلوی پوند نشست و بالا تنه اش روی پایِ پوند قرار گرفت.
پوند با دست دیگه اش، چونه ی پووین رو گرفت و زمزمه کرد: "میخوای لباتو بخورم جای شراب؟"
"پوند، مستی."
"اره مستم، ولی بازم میخوام بخورمت، مثل اون دفعه."
و بدون اینکه اجازه بده، پووین حرفی بزنه، سرشو خم کرد و لبای پووین رو بین لباش گرفت.
مک های عمیقی که پوند، به لباش میزد، مستقیم شبیه چاقویی بود توی قلبش.
پووین نمیخواست، بوسه توی مستی رو نمیخواست اما شبیه تشنه ای که به اب رسیده، لبای پوند رو شبیه خودش مک میزد.
و پوند، غرق بود توی لذت و سردرگمی، مست شده بود تا فراموش کنه اما فقط عطشش برای داشتن پووین بیشتر شده بود.
واقعا دلیلش رو نمیدونست، حتی اگر میدونست هم قرار نبود به چیزی اعتراف کنه که براش ممنوعه بود.
پووین اونو دوست نداشت.
پوند، لب پایین پووین رو توی دهنش کشید و مک عمیقی بهش زد و اروم اروم ولش کرد.
چشماشو بست و پیشونیشو به پیشونی پووین تکیه داد.
پووین زمزمه کرد: "چرا منو بوسیدی؟"
پوند نفسی از عطر رزش گرفت و گفت:" چون بوسیدنی هستی."
پلک های پوند کم کم بسته شد و بیهوش، سرش روی شونهی پووین افتاد.
پووین دستاشو دورِ پوند حلقه کرد و توی گوشش زمزمه کرد: "کاش، توی هوشیاری منو میبوسیدی، اینجوری شاید یادت می موند ولی فردا که بیدار بشی، این عطش تموم شده و بازم منو دشمنت میبینی."
اروم پوند رو به پشتیِ مبل تکیه داد و خم شد و گونه اش و بوسید و گفت: "قلبم درد میگیره وقتی میدونم دوسم نداری، اما من بازم نمیخوام جلوی قلبم و برای دوست داشتنت بگیرم. بخواب شاهزادهی ممنوعه ی من."
و از اتاق بیرون اومد. اون موضوع رو فردا هم میتونست بهش بگه.
صبح روز بعد، پووین با سردی به اتاق پوند رفته بود و اطلاع داده بود که، جاس نامه زده و ردی از وزیر رو پیدا کرده.
حالا دو شاهزاده به همراهِ کاپیتان آئو، در اتاق جلسات نشسته بودند.
پوند، سردرد داشت و حال خوبی نداشت، مخصوصا اینکه تا پووین رو دید یادش اومده بود که، دوباره بوسیدتش، حالش رو بدتر کرد، البته درست اینه که، گیج ترش کرده بود.
کاپیتان متوجهی جو سنگین شده بود، بنابراین بالاخره سکوت رو شکست و گفت: "به نظرم اینکه با دستگیری شاهدخت، یک دفعه ردی ازش پیدا شده، مشکوکه."
پووین، به کاپیتان نگاه کرد و گفت:" به نظر منم مشکوکه. ولی باید چیکار کنیم؟"
"به نظرم گولشون بزنیم."
"چطوری؟"
کاپیتان، دستاشو روی میز به هم قفل کرد و کمی به جلو خم شد و گفت:" دو نفر رو پیدا میکنیم تا لباس شما دوتا رو بپوشن ولی صورت هاشونو بپوشنن، اینجوری اونا حمله میکنند."
پوند گیج گفت:" شاید اصلا هیچی نباشه و واقعا ردی پیدا شده باشه."
پووین با طعنه رو به کاپیتان گفت:" کاپیتان لطفا به شاهزاده اتون بگید که نباید اعتماد کنیم مخصوصا الان که ممکنه خبر رسیده باشه که شاهدخت دستگیر شده، شاید یک دام باشه."
پوند ابرویی بالا انداخت، چرا به خودش نگفت؟
ائو خندش گرفت، خب انگار واقعا باهمدیگه قهر بودند.
"شاهزاده پووین درست میگن. باید احتیاط کنیم، چون تنها راهی که میشه هردو رو متهم کرد اینه که دوتاشونو دستگیر کنیم."
"نقشه ات چیه؟"
"گفتم که شاهزاده پوند حواست نیست، دو نفر رو جا میزنیم به جای شما، اون دوتا جلو میرن و ارتش پنهون میشن و بلافاصله که خودشونو نشون دادن، دستگیرشون میکنیم."
پوند اخم کرد:"فکر کردی به همین راحتیه؟"
"راحت نیست، اما تنها راهمونه."
پووین بی حوصله بود، بلند شد وگفت:" هرکاری میدونید خوبه انجام بدید، من به فرمانده ام نامه میدم که شما رو همراهی کنه."
و بی توجه، از اتاق خارج شد.
آئو به پشت صندلی تکیه داد و گفت:" رفیق، انگاری بدجوری باهات قهره."
پوند اخم کرد و گفت: "چی چرت میگی؟"
"معلومه باهات تو قیافه اس. چیکار کردی؟"
"هیچی، نمیدونم چشه."
لحن گیج و در عین حال غمگینِ پوند، باعث شد ائو قهقهه بزنه و بگه: "از کی انقد گوگولی شدی؟"
"گوگولی چه کوفتیه."
"بهش اهمیت میدی."
"نمیدم."
"معلومه اهمیت میدی."
"گفتم اهمیت نمیدم."
"من سالهاست میشناسمت، از دور داد میزنه بهش اهمیت میدی."
"تمومش کن من بهش اهمیت نمیدم."
"دوسش داری."
پوند عصبی داد زد:" دوسش ندارم، فقط همکارمه."
"باشه رفیق."
پوند کلافه سرشو روی میز گذاشت.
اما پووین، تمام مکالمه رو از پشت در شنید و بیشتر قلبش گرفت.
لبخند تلخی زد و دور شد.
دور شد و نشنید که پوند، سرشو بلند کرد و رو به کاپیتا، اروم زمزمه کرد:" خودمم نمیدونم. اون برای من ممنوعه اس ائو، خودت میدونی چرا، پس فقط باید برام یک وابستگی باشه."
ائو بلند شد و دستی روی شونه های رفیقش کشید و گفت:" شاید، یک روزی برسه که دیگه نترسیم از اینکه عاشق همجنس خودمون شدیم، شاید روزی برسه که قوانین تغییر کنن، اروم باش رفیق، درست میشه."
فرمانده جاس، با نامه ای که از شاهزاده اش گرفته بود، کل ارتش رو جمع کرده بود و به روستای میانی رفته بود.
کاپیتان ائو با نقشه ای که در سر داشت، فقط به شاهزاده ها اطمینان داده بود که حتما اون وزیر رو دستگیر میکنه و پوند، خیالش راحت بود که حتما همین میشه.
کاپیتان به فرمانده جاس نزدیک شد و گفت:" اینبار بدونِ دشمنی و خنجر رو به روی همیم."
جاس خندید و دستش رو جلو برد تا باهم دست بدهند، ائو دستش رو گرفت.
جاس با همون لبخند گفت:" اینجور سلام دادن رو بیشتر میپسندم."
آئو هم خندید و به شوخی گفت:" برای فرمانده ای مثل شما، اینقدر ملایمت خنده داره."
"حقیقت، گاوین باعث شده ملایم تر باشم."
آئو خندید. خوب از دلدادگیِ بین اون دو مقام نظامی آگاه بود و خب حسرت میخورد.
چرا که سهم خودش از عشقِ توی قلبش، فقط نگاه کردن از دور بود.
فرمانده بوم از کاخ میانی بیرون اومد و با دیدن ائو، لبش به خنده باز شد و گفت: "اوه کاپیتان."
آئو تماما چشمشد و به سمت معشوقش برگشت.
بارها گفته بود اون لباس نظامی خیلی بهش میومد، شیفته جلو رفت و دست فرمانده رو گرفت و فشرد و گفت:"خوشحالم میبینمت، فرمانده."
بوم لبخند زد و گفت:" منم خوشحالم، واقعا بهت نیاز داشتم، باید سربازای اینجا رو یک گوشمالی بدی."
"اطاعت امر، فرمانده."
بوم به جاس نگاه کرد و گفت: "اماده ای شروع کنیم؟"
"البته."
"پس بیاین اتاق جلسات."
●اقامتگاه وزیر
سرباز وارد اتاق شد و تعظیم کرد و گفت: "قربان، هیچ خبری از بانو نیست."
وزیر عصبی از غیبت چند روزه ی شاهدخت، به سرباز توپید و گفت:" این وضع درست نیست ما باید باهم هماهنگ باشیم و اونوقت اون نیست. از شاهزاده ها چه خبر؟"
"قربان، اینجوری که معلومه شاهزاده ها قراره که به مه رامات بیان."
وزیر خندهی شیطانی کرد و گفت:" خودم با دستای خودم، اون دوتا رو میکشم."
سرباز دخالت کرد و با ترس گفت:" قربان، شاید درست نباشه شما حضور داشته باشید."
"به تو مربوط نیست. همه چیو محیا کنید، به مه رامات میریم و کمین میکنیم."
سرباز بله قربانی زمزمه کرد و از اتاق خارج شد.
وزیر خوشحال زمزمه کرد: "وقته انتقام رسیده..."
●روستای میانی _ اتاق جلسات
"پس متوجه شدید؟"
بوم توی ذهنش یکبار دیگه نقشه رو مرور کرد و گفت: "پس ما دونفر که از لحاظ هیکلی شبیه شاهزاده هاست جا میزنیم که صورت هاشونو پوشوندن و بقیه هم کمین کنن، بعد که حرکتی دیدیم، حمله میکنیم."
"دقیقا."
جاس با تردید گفت: "اینکار خیلی پر ریسکه."
"درسته اما تنها راه چاره است. فکر کن شاید اون ها هم دقیقا نقشه ریختن که شاهزاده ها رو بگیرند، پس شاید واقعا وزیر هم باهاشون باشه."
"اگه نبود؟"
ائو به فرمانده بوم نگاه کرد وگفت:" حداقل سرباز هاشونو دستگیر میکنیم و ازش اعتراف میگیریم."
"باشه، انگار تنها راه همینه. همه چیو دقیق طبق نقشه پیش ببر، فردا حرکت میکنیم."
"بله قربان."
●قلمرو سیام
انگار توی اون قصر، خاک مرده پاشیده بودند. سکوت مطلق.
پووین هنوز عصبی و سرد بود و یک مرز پررنگی بین خودش و پوند کشیده بود تا با اینکار افسار قلبش رو دوباره بتونه به دست بگیره.
پوند با خودش درگیر بود.
با تمام وجود میخواست که این ماجرا ها تموم بشه، تا بتونه از این وابستگی خلاص بشه.
ولی واقعا فقط یک وابستگی بود؟
نمیدونست، فقط میدونست چیزی جز این نباید میبود.
پوند توی باغ، توی آلاچیق نشسته بود.
ندیمه براش جام شرابش رو اورده بود و پوند مشغول مست کردن بود.
پووین از دور شاهده ماجرا بود، بهش نزدیک شد و جامی که پوند برداشته بود تا سمت لباش ببره رو گرفت و خودش خورد.
پوند با گیجی و مستی نق زد:" اون مال من بود."
"شراب خوردنت زیاد شده."
پوند لباشو آویزون کرد و گفت: "چون باهام قهری."
"چرا قهرم اذیتت میکنه؟"
چشمای پوند بسته شد و زیر لب گفت: "چون تو فقط باهام خوبی."
پووین رو به روی پوند روی صندلی نشست و گفت: "همه باهات خوبن."
"نه، همه فقط ازم میترسن، چون خیلی نق میزنم، عصبی میشم."
"و فرق من با بقیه چیه؟"
"نمیدونم."
چشماشو باز کرد و به پووین زل زد و با مستی گفت:" تو همکارمی."
پووین پوزخند زد و دست به سینه شد و به باغچه زل زد. البته که فقط همکار!
پوند هنوز به شاهزادهی روبه روش زل زده بود.
کم کم چشماش سنگین شد و سرش محکم روی میز افتاد.
از صدای کوبیده شدنِ سر پوند، پووین ترسیده بهش نگاه کرد و چشمی چرخوند.
"این عادتِ مستیته؟ که یهو بیهوش بشی؟"
بلند شد و اول لگدی به پوند زد و بعد به سمت اتاقش راه افتاد.
مردک اعصاب خورد کن.
●مه رامات
طبق نقشه، دوتا شاهزادهی جایگزین شده جلوتر بودند و بقیه ارتش کمین کرده بودند .
از طرف دیگه، تعداد سربازِ محدودِ وزیر هم درکمین بودند تا با اشاره وزیر، حمله کنند.
وزیر از دور شاهد ماجرا و نزدیک شدن دوتا اسب بود.
دلهره داشت، خبر نداشتنِ چندروزه از شاهدخت، باعث شده بود که فکر کنه، نکنه لو رفته باشه و یا بنیا بهش خیانت کرده.
کم کم شاهزاده های جایگزین، بهش نزدیک تر شدند
با دیدنِ از حرکت ایستادنِ اسب اون دو، وزیر جوشش خون رو توی رگهاش حس کرد، تمام مغزش اسم انتقام رو فریاد میزد و خون جلوی چشماشو گرفته بود، یاداوری اینکه چطور تبعید شده بود، نفرتش رو از خاندان هردو سلطنت بیشتر کرد، تند تند نفس میکشید.
فرمانده بوم، با دلهره نگران بود که نکنه واقعا هیچی نباشه.
کاپیتان ائو از دور فقط به یک چیز نگاه میکرد، انگار کسانی پشت بوته های روبه رو پنهون شده بودند.
فرمانده جاس، ردِ نگاهِ کاپیتان رو گرفت و بله چند نفر پشت بوته ها بودند و فرمانده انقد با تجربه و ماهر بود که بدونه خطا نمیکنه.
آهسته به بوم علامت داد و نگاه بوم هم به اون سمت کشیده شد، حالا مطمئن بود.
سکوتِ وسط کوهستانِ مه رامات، انقد مشکوک بود که هیچ موجود زنده ای حتی جرعت نفس کشیدن نداشت.
وزیر دیگه نتونست تحمل کنه، براش مهم نبود فقط میخواست اون دوتا شاهزاده رو نابود کنه.
انقد خون جلوی چشماشو گرفته بود که حتی تشخیص نداد که واقعا شاهزاده ها نیستند و فقط لباس شاهزاده ها رو به تن دارند.
وزیر از پشت بوته ها در اومد و توی یک چشم به هم زدن، با سرعت دوید و با شمشیر دستِ، یکی از جایگزین ها رو خراش داد.
مردِ جایگزین با درد از اسب افتاد و بازوی خونیش رو با دست دیگه اش گرفت.
صورتِ پوشیده شدهی، مرد جایگزین مشخص شد و وزیر جا خورد.
این که، شاهزاده نبود!
با تردید به اطراف نگاه کرد، چیزی توی دلش بهش هشدار داد.
وزیر بلند داد زد: "حمله."
و در آنی پانزده سرباز از پشت بوته ها بیرون اومدند و اطراف وزیر و گرفتند.
کاپیتان آئو، با نگاه به سربازاش دستورِ تیراندازی داد.
و تعداد زیادی تیر، از کمان ها به بازو و پاهای، سربازان وزیر برخورد کرد و ان ها روی زمین افتادند.
فرمانده جاس بلند گفت: "محاصره کنید."
و در ثانیه، صد تن از ارتش متحدی که فرماندهی سیام و برمه، تشکیل داده بودند، اطراف وزیر و سربازان زخمیش رو گرفتند.
فرمانده جاس نزدیک شد و پشت وزیری که از شوک زبونش بند اومده بود، ایستاد.
دستای وزیر و پشت کمرش اورد و با طناب بست و زمزمه کرد:" شما به جرم قتلِ پادشاهان، دستگیری. جنابِ وزیر."
وزیر، حتی نتونست اعتراض کنه، فکر نمیکرد که نقشه اش خراب بشه، نمیدونست کجای کار و اشتباه کرده، عجله کرده بود.
ولی شاید، اطمینان از گیر نیوفتادن و زرنگ بودن، اشتباهِ اصلی باشه.