Forbidden prince
pondphwinپارت نوزدهم: هردو باید بمیرند
دو روزی بود که شاهزاده ها، خودشون شاهدخت رو زیر نظر داشتند.
توی این زمینه نمیتونستن به کسی اعتماد کنند، پس خودشون مجبور شدند که شاهدخت رو هرجا میره زیر نظر داشته باشند.
به نظر که اشتباه کرده بودند و شاهدخت واقعا بی گناه بود.
روز سوم از تحت تعقیب بودنِ شاهدخت فرا رسیده بود، شاهزاده ها نزدیک به در اتاق شاهدخت پشت دیواری پنهان شده بودند.
صدای داد شاهدخت از اتاقش میومد بنابراین نزدیک تر رفتند تا بشنوند.
<جسیکا، اون کلید طلایی منو کجا گذاشتی؟>
<نمیدونم بانوی من، من ندیدمش>
<دختره بی عرضه، من توی جیبِ لباس صورتیم گذاشته بودم>
<شاید وقتی پهن میکردم روی طناب، افتاده، نگران نباشید بانوی من الان براتون پیداش میکنم>
<به نفعته که پیداش کنی، خودت میدونی اون کلید چقد مهمه>
<بله بانوی من>
با شنیدن صدای پای ندیمه، شاهزاده ها ترسیده از لو رفتن، دویدند و پشت دیوار پنهان شدند.
نگاهی به هم کردند.
"انگار کلید زیادی مهمه."
"پس حتما صندوقچه هم مهمه."
"درسته. "
پوند کمی توی فکر رفت و با گیجی گفت: "میشه یک کلید به چند تا قفل بخوره؟"
پووین از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت: "وقتی میگم خنگی ناراحت میشی، اخه احمق، کلید سازهای سلطنتی وقتی میخوان کلیدی بسازن که متعلق به خاندان سلطنتیه، فقط یکی از روش میسازن، یک قفل و کلید مخصوص به شخص سلطنتی، مگه اینکه شخص سلطنتی دستور کتبی بده که دوتا کلید یک جور میخواد."
"اره اره."
"واقعا خنگی."
"خودتی."
"تویی."
"تویی."
"تو."
"تو."
"اینجا چیکار دارید، پسرا؟"
شاهزاده ها که خم بودند و با هم کلکل میکردند با صدای ملکه، ترسیده، سرشون رو بالا آوردند و خنده ی مصنوعی کردند.
پوند سریع صاف ایستاد و گفت: "اوه مادر، حالت چطوره؟"
ملکه خندید وگفت: "من خوبم، ولی شما دوتا انگار حالتون بده."
پووین هم صاف ایستاد و گفت: "ما خوبیم ملکه."
"اینجا چیکار دارید؟"
"اوه ملکه، شاهزاده داشتن اطراف رو بهم نشون میدادن."
ملکه سری تکون داد وگفت:" خیلی خوبه، پس خوش بگذره پسرا."
و دور شد و ندیمه ها پشت سرش راه افتادند.
پووین نفسشو بیرون داد وگفت: "دفعه اول و اخرمه که باهات همکار میشم."
"از خدات هم باشه، کی از من جذاب تره؟"
پووین نیشخند زد: "البته که فورث."
پوند اخم کرد باز اسم این پسره رو اورد.
با حرص گفت: "خوشت میاد ازش؟"
"البته."
"از چیه اون خوشت میاد؟"
پووین غرق شده در فکر گفت: "از چشمای قهوه ایش، خال زیر چشمش، موهای کوتاهش که یک تار موش هم همیشه ریخته توی صورتش، از هیکلش، قد بلندش، مهربون بودنش. دیوونه بودنش، باهوش بودنش..."
پوند عصبی گفت: "خب، کافیه، دیگه نمیخوام بشنوم."
و با حرص جلوتر از پووین راه افتاد تا بره یک لیوان اب بخوره.
پووین از پشت نگاهش کرد و زمزمه کرد: "کاش میتونستم بگم، من فقط عاشق توام."
بالاخره گفت.
درسته که به دوست داشتن، اعتراف کرده بود اما اعتراف به عشق، به مراتب سخت تره.
لبخندِ غم زدهی شاهزاده عمق گرفت، اعتراف چه فایده داشت وقتی باید فراموش میکرد؟!
●اقامتگاه شاهدخت بنیا
بنیا شاهدخت وارانه روی تختش دراز کشیده بود و ندیمه اش درحال ماساژ پاهاش بود.
جسیکا وارد شد و تعظیم کرد.
بنیا با سردی گفت: "پیداش کردی؟"
جسیکا با ترس زمزمه کرد: "خیر بانوی من."
بنیا عصبی شده با پاش، ندیمه ی زانو زده رو هل داد و بلند شد و داد زد: "پس تا این موقع چه گوهی میخوردی؟"
جسیکا سری پایین انداخت و با تته پته گفت: "بانوی من، شاید آخرین بار که به انبار رفتید، یادتون شده از روی صندوقچه برش دارید."
بنیا اروم شده گفت: "لباس مشکی منو بیار تا بریم به انبار."
"بله بانوی من."
دو تا شاهزاده، مثلا خیلی استتار شده درحال تعقیبِ شاهدختی بودند که به سمت انبار مخفی میرفت.
شاهدخت رو به روی در ایستاد و به ندیمه دستور داد که در و باز کنه.
ندیمه کلید رو در اورد
"بانوی من، در باز بوده."
رنگ از رخسار شاهزاده هایی که نظاره گر بودند، پرید.
پووین آهسته گفت:" مگه در و نبستی؟"
"یادم نیست."
پووین توی پیشونیه خودش کوبید و گفت: "اگه همه چی خراب بشه میکشمت."
پوند، با دستش جلوی دهن پووین رو گرفت تا صدای پچ پچ کردنشون رو کسی نشنوه.
شاهدخت سرد گفت: "حتما کار اون پوبِ عوضیه، معلومه نیست چنگ یو چی بهش داده که بیاد، بزاره توی اون صندوقچه. جلو برو جسیکا، اون چراغ دست توعه."
جسیکا اطلاعت کرد و جلوتر راه افتاد.
اما دوتا شاهزاده، متعجب از چیزهایی که شنیده بودند، خشک شده ایستاده بودند.
"چنگ یو، همون وزیر؟"
"اره."
پووین با ترس گفت: "پوند، صندوقچه اونجا نیست."
"خب اره."
"به همین خونسردی؟ احمق ما باید گیرش بندازیم، یعنی چی؟"
پوند که انگار دوزاریش جا افتاد، گفت: "یعنی باید عمه و صندوقچه رو باهم دستگیر کنیم."
"افرین. پس؟"
"پس الان باید یک کاری کنیم قبل اینکه از پله ها پایین بره، برگرده بالا تا ما بتونیم بعدا صندوقچه رو بزاریم سرجاش."
"آماده ای خودمونو، لو بودیم؟"
"اماده ام."
و این شد که هردو باهم فریاد زدند و خیلی مصنوعی شروع به دعوا کردند.
شاهدخت روی پله ی اخر بود که با شنیدنِ صدای داد و فریاد بیرون، ترسیده عقب گرد کرد و از پله به بالا برگشت.
اگه یک درصد لو رفته بود چی؟ باید میدید سر و صدا برای چیه!
با خارج شدن از در انبار، شاهزاده هایی رو دید که یقه هم رو گرفته بودند و همو میزدند.
بنیا پوفی کشید و فریاد زد: "کافیه."
شاهزاده ها با نیشخند از هم جدا شدند.
بنیا مشکوک گفت: "اینجا چیکار میکنین؟"
پوند با حیرتی ساختگی به اطراف نگاه کرد وگفت: "اینجا چیکار میکنیم؟"
برگشت و به پووین نگاه کرد و گفت:" اینجا چیکار میکنیم؟"
پووین هم به ظاهر متعجبگفت: "نمیدونم، تقصیر توعه انقد غرق دعوا کردن شدیم که نفهمیدیم کجا رسیدیم."
"اره. عمه جان شما اینجا چیکار دارید؟"
بنیا لبخندی زد و مهربون گفت: "برای رسیدگی به امور انبار مخفی اومدم."
"توی این انبار که سالهاست خالیه."
بنیا خندید وگفت: "عزیزم تو از کارای دربار سر درنمیاری!"
"من شاهزاده ام عمه."
"شاهزاده ای، شاهدخت که نیستی، پس وظایفت حکومته، نه دربار و آشپزخانه ی سلطنتی."
پووین، بازوی پوند رو گرفت و گفت: "بریم دیگه، شاهدخت باما میاین؟"
"پشت سرتون میام."
پووین سری تکون داد و بازوی پوندی که مشکوک به عمه اش نگاه میکرد و گرفت و دنبال خودش کشوند.
بنیا خنده ای کرد و گفت: "جسیکا، اینا فکر میکنن با احمق طرف هستن."
جسیکا با لبخند و لحن چاپلوسانه گفت: "فکر های بیخود میکنند بانوی من، شما باهوش ترین هستید. به انبار برگردیم؟"
"نه، باشه برای فردا، امروز یکیو بفرست ببینه این دوتا احمق دارند چیکار میکنن."
جسیکا تعظیم کرد و بله بانوی منی گفت.
حس میکرد که اون دوتا بچه، از یک چیزایی سر درآورده بودند، اما چی؟ میفهمید.
جلساتِ فوق سری، همیشه برای پووین لذت بخش بود.
کاپیتان، تعدادی از سربازان وفادار و دور هم جمع کرده بود و منتظر بودند، تا دو شاهزاده نقشه شان را اعلام کنند.
پوند بلند شد و رو به روی همه قرار گرفت و گفت: "اول از همه ممنونم که اومدید و باید بگم این نقشه برای ما خیلی مهمه پس ازتون میخوام تمام توانتون رو به کار بگیرید."
سرباز ها بله قربانی گفتند.
پوند کمی بهشون نگاه کرد و ادامه داد:" اول از همه صندوقچه ای که روی میز میبینید رو باید یک سری نامه و کاغذ بلااستفاده پر کنید، من توی صندوقچه رو خالی کردم."
پووین بلند شد و کنار پوند ایستاد و پوند بهش نگاه کرد و چشماش برق زد.
کاپیتان با شکار این لحظه ابرویی بالا انداخت.
مثل اینکه شاهزادهی سیام دل باخته، خب خودش سالها بود که عاشقِ فرمانده بوم بود، پس نگاه رو خوب درک میکرد.
پووین جدی گفت: "شما الان شش نفرید، به سه تا گروه تقسیم میشید، گروه اول این صندوقچه رو توی انبار مخفی دقیقا روی یک تخته سنگ میزاره، گروه دوم سه نفره بشید و اونجا پناه میگیرید و بلافاصله که شاهدخت رو دیدید دستگیرش میکنید و نفر اخر وظیفه داره بلافاصله ما رو در جریان بزاره. مفهومه؟"
سربازان نمیدانستند که چه جوابی بدن، خب اون شاهزادهی کشوری بود که دشمن محسوب میشد و حقیقت نمیدانستند باید اطاعت کنند یا نه ، همگی به پوند نگاه کردند.
پوند با اخم گفت: "نشنیدم جواب شاهزاده رو بدید."
همین برای سربازان کافی بود، که بدونند باید از این به بعد از شاهزادهی برمه اطاعت کنند.
نقشه به خوبی اجرا شده بود، همگی منتظر بودند تا شاهدخت سر و کله اش پیدا بشه.
پوند واقعا استرس داشت، اینکه تمام اینها زیر سر عمهی مهربونش باشه، اذیتش میکرد.
و پووین، تمام غم و ناراحتی پوند رو میدید و کاری ازش برنمیومد.
●اقامتگاه شاهدخت بنیا
شاهدخت، پشت میزش نشسته بود و مشغول نامه نوشتن بود.
میدونست که اون دوتا احمق، چیزهایی فهمیدن و به تاج شکسته رفتند تا ردی از صاحب مهر پیدا کنند و به نظر شاهدخت، زنده موندن اونها دیگه، جایز نبود، پس در نامه ای خطاب به وزیر نوشته بود که <هردو باید بمیرند >
و بقیه اش رو به اون وزیر پیر سپرده بود.
در اتاق زده شد.
"بیا."
جسیکا وارد شد و تعظیمی کرد و گفت: "بانوی من، همه جا رو چک کردم، کاملا امنه."
شاهدخت، نامه رو تا زد و در پاکتی گذاشت و گفت:" باشه، من میرم انبار، توهم اینو ببر بده به سی تا به دست وزیر برسونه."
جسیکا اطلاعت کرد و نامه رو گرفت و دور شد.
وقتش بود اون صندوقچه رو قبل اینکه دست کسی بهش برسه، نابود کنه.
پووین از شدت استرس، توی اتاق راه میرفت و پوند کلافه شده بود.
با حرص گفت: "پووین بتمرگ سرجات."
"به تو چیکار دارم؟"
"چشمام کلاج شد انقد جلوم راه رفتی."
"کلاج بود."
" اگه یکبار جواب ندی مطمئن باش که نمیمیری."
"اگه مردم؟"
"منم باهات میمیرم."
پووین، بیخیال گفت: "اگه این لاس هاتو با یکی از دخترای دربار زده بودی الان زن و بچه داشتی."
"شاید زن نمیخوام."
پووین با نیشخند گفت: "مرد میخوای؟"
"نه."
"پس؟"
پوند اخمی کرد و واسه اینکه خودشو بدبخت نکنه، گفت: "احساس صمیمیت نکن، تو هنوزم دشمنِ منی."
پووین شونه ای بالا انداخت، به درک، بزار انقد با حرفاش دل بشکنه تا دل کندن راحت تر بشه.
ولی ایا واقعا دل کندن، به این راحتی بود؟
●انبار مخفی
شاهدخت، آهسته و بدون سر و صدا وارد انبار شده بود، سربازی که موظف بود که اطلاع بده، با دیدن شاهدخت، به سرعت به سمت اتاق شاهزاده ها رفت.
بنیا به خیال خودش آهسته، نزدیک صندوقچه شد و نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: "تو اینجایی عزیزم."
صندوقچه رو برداشت و در آغوشش گرفت.
اما این آغوش زیاد دوام نداشت، سرباز ها حمله کردند و قبل اینکه شاهدخت، توان پردازش اتفاق رو داشته باشه، دستاشو از پشت گرفتند و با طناب محکم بستند.
شاهدخت فریاد زد:" دستمو باز کنین حرومزاده ها،مگه نمیدونین با کی طرفید؟"
"چخبره؟"
بنیا با خنده ای ذوق زده گفت: "عزیزم، بگو آزادم کنن."
پوند پوزخندی زد وگفت: "البته میگم، اونم وقتی نقشهی قتل بابامو ریختی."
رنگ از صورتِ بنیا پرید. یعنی انقد فهمیده بودند؟
با این حال خودش رو نباخت و لبخند مصنوعی زد و گفت:" عزیزم اینا چیه میگی؟"
"چیزایی که توی اون صندوقچه اس و میگم."
"توی این صندوقچه فقط جواهرات منه."
"باشه، وقتی بررسی کنیم و معلوم شد چیزی نیست، آزادی."
و رو به سربازا دستور داد: "ببریدش، بیست و چهار ساعته کشیک میدید، وای به حالتونه خطایی ازتون سربزنه و فرار کنه."
"پوند. چی میگی. منم . عمه بنیا."
پوند تلخ خندید وگفت:" تمومش کن عمه، من نمیدونم چرا اینکارو کردی، اما دیگه عمهی من نیستی، ببریدش."
بنیا تقلا میکرد از دست سربازا خلاص بشه، اما فایده ای نداشت.
انبار مخفی حالا خالی بود و فقط پوند بود و شاهزاده ی برمه ای که نگران بود.
پوند کمی نگاهش کرد و گفت: "میشه، بغلم کنی؟"
پووین لبخندی زد و اغوشش رو باز کرد: "بیا اینجا."
شاهزادهی سیام، در اغوشش فرو رفت و سرشو روی شونه اش گذاشت و اشک ریخت.
خیانت دیدن از خانواده ات، خیلی سخته.
با صدای گرفته گفت: "من، من به عمه اعتماد داشتم."
پووین کمرش رو نوازش کرد و گفت: "اروم باش، ما هنوز باید اون وزیر و پیدا کنیم. قوی باش."
پوند جوابی نداد، فقط بیشتر کمر پووین رو فشرد و بیشتر توی اغوشش رفت.
اون اغوش، امشب نجاتش داده بود.
پوند، به اون اغوش، به اون چشم ها، به اون لبخند، به اون لحن حرصی و همیشه لجباز، خیلی معتاد شده بود.
و فقط ای کاش که، توان فراموشی داشت.
پووین سهم اون نبود. پووین شاهزادهی ممنوعه اش بود، پس باید وابستگی بود، همین!
سرشو به سمت گردن پووین کج کرد و نفسی گرفت و زمزمه کرد:" حق با توعه، من قویم و توهم کنارمی؟"
"کنارتم."
همین کلمه کافی بود.
پوند از آغوش، پووین بیرون اومد و گفت: "پس بریم برای دستگیری وزیر."
"بریم."
و با لبخند، به هم دست دادند.
●اقامتگاه وزیر
سرباز نزدیک شد و تعظیم کرد و گفت:" قربان، سی از طرف بانو، نامه آورده."
وزیر، شرابش را نوشید و گفت:" نامه رو بده."
سرباز با احترام نامه رو روی میز گذاشت و عقب رفت، با اشارهی انگشت وزیر، تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.
"هردو باید بمیرند؟ پس وقتش رسیده"
نیشخندی زد و ادامه داد: "پس میمیرند..."