Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin

پارت هجدهم: بگرد دنبال کلید


در اتاق پووین، روی تخت، نشسته بودند و به صندوقچه زل زده بودند.

پووین کلافه گفت: "بدون کلید چجوری بازش کنیم؟"

"نمیدونم."

"واقعا چقدر احمقی."

پوند با اخم به چشمانِ پووین زل زد و گفت: "الان خودت راه حلی داری که به من میگی احمق؟"

"البته که دارم."

"چیه؟"

"هرچی کلید داری بیار، یکی یکی امتحان کنیم."

پوند کمی بهش نگاه کرد، خدایا این خنگ و ببین.

با تمسخر گفت: "راه حلت این بود؟ احمق معلومه که بهش نمیخوره."

پووین با حرص گفت: "پس چه غلطی بکنیم؟"

"نمیدونم، فقط دو دقیقه دهنتو ببند تا فکر کنم."

پووین ساکت شد. به درک هرکاری میخواد بکنه.

پوند بعد از کمی فکر کردن گفت: "به آئو میگم هرچقد میتونه راجب این صندوقچه اطلاعات پیدا کنه."

"ائو کیه؟"

"کاپیتانِ سیام."

"خب برو بگو دیگه."

پوند چپ چپ نگاهش کرد و گفت: "داری منو از اتاقت میندازی بیرون؟"

پووین نیشخند زد: "اوه لو رفتم."

پوند از روی تخت بلند شد و سمت در رفت و گفت: "بگیر بخواب کوچولو مثلا تو مریضی."

"به من دستور نده."

پوند که حالا از اتاق بیرون رفته بود، سرشو از لای در داخل اورد و گفت: "هرکاری بخوام باهات میکنم."

و قبل اینکه متکایی که پووین پرت کرد به صورتش بخوره، در و بست و فرار کرد.

پووین خندید، اون واقعا احمق بود.

ادم و گیج میکرد.

روی تخت دراز کشید و زمزمه کرد: "کاش دوستم داشتی، اونجوری دیگه لازم نبود انقد با خودم بجنگم."


پوند، سمت مکانِ اموزشِ سربازان رفت و صداشو انداخت توی سرش و داد زد: "آئو!"

ائو با شنیدن صدای شاهزاده، پوفی کشید.

خدایا بخیر کنه باز این عزرائیل کارش داشت.

با لبخندِ مصنوعی احترام نظامی گذاشت وگفت: "بله قربان!"

"گوش کن ببین چی میگم."

"گوشم با شماست سرورم، امر؟"

پوند به شک به اطراف نگاه کرد و به سمت آئو خم شد و توی گوشش گفت: "بعد از تمرین دادن سربازا، بیا اتاقم."

ائو کمی عقب رفت تا از پوند فاصله بگیره و گفت: "چرا؟"

پوند اخم کرد: :چرا مدام باید بهت جواب پس بدم؟ یک کلمه بگو چشم."

"چشم."

"افرین، زود بیا."

ائو سری تکون داد و در کمال تعجب، پوند دستی روی شونه اش کشید و کمی فشرد و ازش دور شد.

"مطمئنم تسخیر شده. مگه میشه انقد مهربون شونه امو فشار بدی؟"

درگیرِ رفتار شاهزاده بود که با دیدنِ اشتباه سرباز با عصبانیت گفت: "هوی اون شمشیره نه چوب دستی، درست بگیر توی دستت احمق."

سرباز تا ترس اطاعت کرد و سعی کرد، بهتر انجامش بده‌، اون کاپیتان زیادی بداخلاق بود.


بعد از تمرین دادت سرباز ها، به اتاق شاهزاده رفته بود و منتظر بود تا کارش تموم بشه.

و خب چه کاری؟

اون شاهزاده ی عبوس با تمرکز نشسته بود و خارهای چند تا گلِ رز و جدا میکرد.

ائو با حوصله ای سر رفته گفت: "قربان، میگید چیکارم دارید؟"

پوند آخرین خارِ گل رو جدا کرد و گفت: "اون صندوقچه طلایی رو می‌بینی که روی تخته؟"

"بله قربان."

"برش دار، ببر راجبش تحقیق کن."

"راجبِ چیش؟"

"هرچی ازش میشه گیر اورد."

ائو چشمی چرخوند و صندوقچه رو برداشت و احترام گذاشت و سمت در رفت.

"اها راستی..."

کاپیتان برگشت و گفت: "بله قربان؟"

"بگرد دنبال کلیدش."

"چشم."

پوند سری تکون داد و ائو از اتاق خارج شد.


پووین با فکری درگیر، ‌در باغِ قصر قدم میزد.

ناگهان پوند از پشت سرش ظاهر شد و توی گوشش پوف کرد .

گردنِ پووین به سمت شونه اش خم شد و با اخم رو به پوند که حالا کنارش راه می‌رفت گفت: "چته؟"

پوند بی توجه‌ گفت: "به ائو گفتم راجبش تحقیق کنه."

"باشه."

و با دیدنِ دسته گل رزی توی دست پوند ادامه داد: "اون چیه دستت؟"

"گل."

"برای کیه؟"

پوند با لحن بیخیالی گفت: "اها اینا روی زمین افتاده بود‌."

و رو به روی پووین ایستاد و گل ها رو بهش داد و ادامه داد: "بیا واسه تو باشه."

پووین تک خندی زد و گل هارو گرفت و گفت: "این الان عذرخواهیه؟"

"عذرخواهی چه کوفتیه؟ افتاده بود منم برداشتم تو هم یک جوری نگام کردی که حتما باید بدمش به تو، منم دادم."

خنده ی پووین بیشتر شد و گفت: "باشه، باشه."

گل هارو به بینیش نزدیک کرد و بو کشید، بوی زندگی میداد.

"تشکر کن."

"وقتی پیداش کردی و منم به قول تو با نگام مجبورت کردم بدیشون به من، دیگه تشکر نمیخواد."

"خب نکن، به درک."

و از پووین دور شد.

مردک عجیب!

پوند وارد اتاقش شد و در و به هم‌کوبید، چرا باید برای اون شاهزاده که دشمنش بود، گل میچید؟

"دیوونه شدم، چیزی نیست من فقط وابسته اش شدم هیچ‌چیز دیگه ای نیست، اون همجنسمه از اون بدتر دشمنم، از اون بدتر نباید دوباره همچین اتفاقی بیوفته، اون برای من یک شاهزاده ی ممنوعه اس."

پوند روی مبلِ گوشه ی اتاقش نشست و کمی از شراب روی میز، توی جام ریخت و نوشید.

"این ماجرا که تموم بشه، این وابستگی هم تموم میشه."

نفس عمیقی کشید و چشماشو بست تا کمی بخوابه.


کاپیتان ائو چند روزی بود مدام دنبالِ رد و نشان هایی که به صندوقچه طلایی مربوط می‌شد می‌گشت، تنها چیزی که پیدا کرده بود فقط نقشِ گلِ نیلوفرسرخی بود که روی صندوقچه حک شده بود.

کاپیتان توی آلاچیقِ حیاطِ پشتی قصر روی صندلی نشسته بود.

اون قسمت از قصر مختص به شست و شوی لباس و پهن کردن روی طناب و این‌چیزا بود.

ائو از شدت کلافگی بلند شد و شروع کرد به راه رفتن، ندیمه های شاهدخت بنیا درحال پهن کردن لباس های شاهدخت بودند.

ائو متفکر زمزمه کرد: "اون طرحِ گل روی لباس شاهدخت چقد آشناست."

ندیمه لباسی رو برداشت و تکونش داد تا اب زیادش گرفته بشه و همونطور که تکون دادی، شی ای از لباس بیرون افتاد و کمی اونطرف تر افتاد، نزدیکِ باغچه.

ندیمه متوجه نشد چرا که سرگرم بحث درباره ی خوشتیپیِ نگهبانِ جدید، بود.

کاپیتان با شک و تردید جلو رفت و بدون جلب توجه خم شد و اون شی رو برداشت.

یک‌، کلید؟

کلید رو توی جیبش گذاشت و به سمت اتاق پوند حرکت کرد، شاید چیز مهمی باشه!


"چقد تو خری، دارم با زبون آدمیزاد میگم اونی که تو دستت گرفتی فقط یک کلید آهنیِ که مال بابابزرگته."

"خب اون صندوقچه هم اهنی بود."

پووین با حرص نگاهش کرد و گفت: "اون صندوقچه اهنی نبود پوند، کلید صندوقچه ی بابابزرگت هم بهش نمیخوره، چرا انقد خنگ شدی تو؟"

پوند با نیشخند جواب داد: "قبلا نبودم؟"

"به این شدت نه."

پوند بیخیال اون کلید اهنی بزرگ رو دوباره بررسی کرد، به نظر خودش هم این کلید برای اون قفل زیادی بزرگ بود.

در اتاق زده شد و با اجازه ورودِ پوند، کاپیتان با صندوقچه ی توی دستش وارد شد و گفت: "قربان من متوجه ی چیزی نشدم."

"پس چه غلطی میکردی توی این چند روز؟"

"دنبال کلید بودم، اما پیداش نکردم."

پوند پوفی کشید و گفت: "تا پس فردا بهت مهلت میدم، بازم بگرد."

ائو چشمی گفت و از اتاق خارج شد، درسته که برای دادن اون کلید اومده بود اما به نظرش اول باید خودش تحقیق میکرد.

بعد از رفتن کاپیتان، پووین با کنجکاوی گفت: "انگار کاپیتان میخواست چیزی بگه."

"اره منم حس کردم."

"پس چرا نگفت؟"

پوند خسته دستی به پیشونیش که یک دفعه به طور عجیبی درد گرفته بود کشید و گفت: "چون اون عادت داره تا از چیزی مطمئن نشده، حرفی نزنه."

"برعکس شاهزاده اش."

"طعنه زدن به منو تموم کن، گربه کوچولو."

پووین بی توجه نزدیکش شد و گفت: "سرت درد میکنه؟"

هومِ زیرلبی پوند، باعث خنده روی لبش شد.

پوند از شدت سردرد، چشماشو بست واز عطر رزِ توی اتاق که صد درصد متعلق به اون شاهزاده بود، دم عمیقی گرفت.

پووین آهسته نزدیک و پشت صندلیش قرار گرفت و انگشت شصت دستاشو روی شقیقه های پوند گذاشت، پوند از اون تماس لرزید و چشماش به آنی باز شد‌.

"چیکار میکنی؟"

پووین فشار انگشت هاشو بیشتر کرد وگفت: "دارم لطف میکنم، توهم دهنتو ببند و لذت ببر."

پوند چشماشو دوباره بست و نیشخند زد و گفت: "ترجیح میدادم جور دیگه بهم لذت بدی."

:چجوری؟"

:مثل اون دفعه که زیرم ناله میکردی."

چی؟

دستای پووین از حرکت ایستاد، پوند شوکه از حرفی که زده چشماشو باز کرد.

پووین با تته پته گفت: "چی گ..گفتی؟"

"هیچی."

پووین نمیدونست چطور ازش بپرسه ولی نیاز داشت که بدونه پوند چیزی از اون شب یادشه یا، نه!

پس با تردید پرسید: "تو، چیزی یادت میاد؟"

نفس پوند حبس شد، چطور باید بهش میگفت نه تنها یادشه بلکه مدام بهش فکر میکنه و با فکرش، به خودش هندجاب میده؟!

مطمئنا نمی‌گفت، پووین بهش علاقه نداشت و تمام اینا وابستگی بود.

با سردی گفت: "چرا باید چیزی که اشتباه بوده یادم باشه؟"

پوند ندید، پر اشک شدنِ چشمای پووین و ندید، قلبی که از سردی کلمات شکست و ندید.

پووین لبخندِ تلخی زد و دستاشو که همچنان روی شقیقه ی پوند بود جدا کرد وگفت: "حق با توعه. میرم اتاقم، استراحت کن."

و رفت.

پوند از دست خودش خسته بود، نمیتونست اینکارو بکنه. اون پادشاهِ اینده کشور بود و یک پادشاهی که به همجنس خودش علاقه داره رو کی میخواد؟!

سرشو روی میز گذاشت و زمزمه کرد: "فقط یکم دیگه طاقت بیار پوند، وقتی برگرده قلمروی خودش همه چی بهتر میشه."

البته، امیدوار بود.


روز اول از تحقیقاتِ کاپیتان گذشت و کاپیتان چیزی پیدا نکرده بود.

در روز دوم، تصمیم گرفت که به سمت حیاطِ پشتی بره همونجایی که کلید رو برداشت.

لباس های ملکه، شاهدخت روی طناب رخت پهن بود.

آئو بدون دلیل نزدیک لباس ها شد و بو کشید و بررسی کرد‌، چشمش به لباس شاهدخت افتاد، این گل رو همیشه روی تمام لباس های شاهدخت میدید، حتی میدید که جواهراتی که استفاده میکنه طرح همین گل هستند.

کاپیتان محو گل شد، خدایا اون گل رو کجا دیده.

روی صندوقچه، وای نه! یعنی به شاهدخت بنیا مربوطه‌؟

آئو یواشکی یکی از لباس هارو برداشت و مچاله کرد و زیر لباس خودش برد و به سرعت سمت اتاق پوند دوید.

ندیمه با دیدن کاپیتان جلوی در اتاق شاهزاده، تعظیمی کرد و گفت: "شاهزاده توی باغ هستند، کاپیتان."

"باشه ممنون."

و برگشت تا به سمت باغ بره اما ندیمه صداش زد، برگشت و گفت: "بگو."

ندیمه خجالت زده گفت: "کاپیتان چیزی توی لباستونه."

ائو گیج به شکمش نگاه کرد.

خندید و گفت:" اوه، اره زیاد غذا خوردم، چاق شدم."

ندیمه سری تکون داد.

کاپیتان با سرعت به سمت باغ دوید و شاهزاده رو با قیافه ای ناراحت، درحالی که رو به روی باغچه ایستاده به درختی تکیه داده و اه میکشه.

ائو نزدیکش شد و گفت: "اگه دیدی جوانی به درختی تکیه کرده، بدون عاشق شده و گریه کرده."

پوند تک خندی زد و گفت: "چرت و پرتا چیه میگی، کدوم عشق؟"

کاپیتان، بیخیال شده چیزی نگفت، به اون ربطی نداشت.

سرفه ای کرد و گفت: "یک چیزی پیدا کردم."

"مربوط به صندوقچه اس؟"

"اره، به نظرم چیزی که پیدا کردم و فهمیدم درسته."

"باشه، پووین و صدا کن تا بیاد باید اونم باشه."

کاپیتان مشکوک نگاهش کرد و گفت: "چرا؟"

پوند اخم کرد: "دفعه اخرته ازم حساب پس میگیری، اون همکارمه باید بدونه. برو صداش بزن."

کاپیتان سری تکون داد و رفت.


کمی بعد هر سه نفر، در دفتر کاپیتان حضور داشتند.

پووین با اخم گفت: "حرفتو بزن."

:چه بداخلاق."

پووین چشم غره ای بهش رفت، تمام بی حوصلگی های پووین به این عصاقورت داده مربوط بود، پس چشم غره حقش بود.

کاپیتان، صندوقچه، کلید، لباس شاهدخت رو روی میز گذاشت و گفت: "لطفا خوب به حرفام گوش بدید و بعد در صندوقچه رو باز کنید."

با سر تکون دادن شاهزاده ها ، گلِ روی صندوقچه رو نشون داد و نگاهی به چهره ی کنجکاو شاهزاده ها کرد و ادامه داد: "این گل نیلوفر سرخه که فقط یک نفر انقد علاقه به این گل داره."

پوند سری تکون داد و گفت: "عمه بنیا."

"درسته قربان."

کاپیتان کلید رو برداشت و جلوی چشم دو شاهزاده گرفت و گفت: "این کلید هم دقیقا همین گل روش حک شده."

"از کجا پیداش کردی؟"

کاپیتان به پووین نگاه کرد وگفت: "از لباسِ شاهدخت بنیا."

"مطمئنی؟"

"بله، ندیمه لباسِ خیسِ شاهدخت رو تکون داد و این ازش افتاد، منم برش داشتم، اما..."

دستشو روی لباس گذاشت و ادامه داد: "این هم لباس شاهدخت، دقیقا همین گل روش گلدوزی شده."

پوند با اخم گفت: "یعنی میگی این صندوقچه مال عمه‌ی منه و اونه که پشت این قضیه اس؟"

"من اینو نگفتم قربان، صرفا هرچیزی که دیدم و اطلاع دادم."

پوند خواست چیزی بگه که پووین، کلید رو از کاپیتان گرفت و گفت: "حرف زدن بسه، یک راه واسه فهمیدن هست اونم اینه که کلید رو امتحان کنیم."

پوند تایید کرد و بلند شد و بالای سر پووین ایستاد.

پووین کلید رو توی قفل کرد و با یک چرخش باز شد.

متعجب گفت: "باز شد."

"یعنی، عمه بنیا؟"

"زود قضاوت نکن، بیا ببینیم توش چیه."

یکی یکی نامه ها رو باز میکردند، تمام نامه ها با اون مهر لعنتی که هفته ها دنبال صاحبش گشتند و مهر شاهدخت بنیا، امضا شده بود.

یکی یکی نامه ها باز می‌شد، نقشه ی قتل، قرداد با وزیر، تحقیق راجب کشنده ترین سم و اون نشانی که کنار جسدِ پادشاهِ برمه بود.

پوند با حیرت گفت: "یعنی تمام این بلا ها کار عمه بنیا بوده؟ برای همین اونجوری راجبِ انگشتر بابات گفت."

"به نظر اینجوری میاد."

کاپیتان مداخله کرد: "با این نمیتونیم، ایشون رو محکوم کنیم نیاز به مدرک قوی تر داریم."

پوند عصبی گفت: "مدرک قویه ولی نیازه که بیشتر باشه، تا من بفهمم واقعا عمم پشت تمام این ماجرا هاست یا نه."

"باید شاهدخت و زیر نظر بگیریم."

"باشه."

پووین فهمید، حالِ بد شاهزاده‌ی مغرورش رو درک کرد، پس بلند شد و دستشو دور گردن پوند حلقه کرد و بدون هیچ حرفی بغلش کرد.

پوند نفسی گرفت و ثابت موند.

فقط چشماشو بست و سرشو روی شونه‌ی پووین گذاشت.

عذاب وجدان داشت.

اون به شاهزاده ی برمه تهمت زیادی زده بود و اخر معلوم شده بود کسی که دشمن هردوشونه، از خونِ خودشه.

پوند با غم زمزمه کرد: "ببخش، پووین."

جوابش، بیشتر فشرده شدنش توی اون آغوشی بود که بوی رز میداد.

Report Page