Forbidden prince
pondphwinپارت هفدهم: صندوقچه ی سلطنتی.
پوند چشم هاشو باز کرد.
فضای اطرافش براش غیر آشنا بود، انگار هنوز صبح نشده بود چرا که نورِ خورشیدی نبود.
سرش و چرخوند و چشماش درشت شد.
پووین؟ کنارش؟
کمی نیمخیز شد و دوباره نگاهی کرد چرا پووین لخت بود؟
پتو رو بالا داد، فاااک خودش چرا لخت بود؟
پوند با عجله و سریع فقط کتش پوشید و جلوشو گرفت و بقیه لباس هاشو برداشت و با سرعت نور از اتاق بیرون رفت و دوید و به اتاق خودش رفت.
روی تختش دراز کشیده بود.
سرش درد میکرد و بدتر از این کم کم داشت یادش میومد که چه غلطی کرده.
محکم توی پیشونیش زد و گفت: "احمق چه گوهی بود خوردی؟"
ولی خوشمزه بود.
ببند دهنتو چجوری میخوای جمعش کنی؟
ولی قبول کن که بهت حال داد تازه خیلی تنگ بود، حتی از اون دخترا هم اغواگر تر ناله میکرد.
پوند عصبی از افکارش خفه شوی بلندی نثار خودش کرد. بالشت زیر سرش و برداشت و روی صورتش گذاشت و پاهاشو توی هوا تکون داد و جیغ خفه ای کشید.
اما پووین، چشم هاشو باز کرده بود همون موقع که صدای بسته شدن در و شنید.
سرش درد میکرد اما یادش بود.
شاید بدبختیه پووین همین بود که بر خلاف خیلیا بعد از مستی وقتی حالش سرجاش میومد و دیگه مست نبود، بلافاصله با کیفیت فول اچ دی همه چی رو یادش میومد و توانِ فراموشی هیچی رو نداشت.
پووین به شونه ی چپ چرخید و زمزمه کرد: "یعنی پشیمونه؟"
البته که پشیمونه.
من چی؟
من؟ شت من دوست داشتم اون لحظه رو انگار قلبم سرجای درستی بود.
اما نه این شدنی نیست.
فقط یک شب بود.
قراره بیشتر ازم متنفر بشه.
شاهزاده ی برمه واقعا نمیدونست باید چیکار کنه، بین قبول کردن و نکردن احساساتش مونده بود و میدونست راهی جز فراموشی نداره.
پوند اونو دوست نداشت!
چند روزی بود که در به در دنبالِ رد یا نشونی از اون وزیر بودند، بدون مدرک کافی نمیتونستند متهمش کنند.
فرمانده جاس با ناامیدی گفت: "قربان مطمئن هستید که زنده اس؟"
پوند کمی به فکر فرو رفت و گفت: "نمیدونم، باید توی دفتر اسامی کارکنان سلطنتی که فوت شدند دنبال بگردیم."
فرمانده بوم زمزمه کرد: "من انجامش میدم قربان."
پوند سری تکون داد.
واقعا سخت شده بود فکر میکرد با پیدا کردنِ اسم صاحبِ مهر، همه چی تمومه اما هرچی جلوتر میرفتند.
انگار همه چی بیشتر توی هم گره میخورد .
و جدای از تمام این بدبختی ها، نبودِ پووین بیشتر اذیتش میکرد.
درسته شاهزاده ی برمه سرما خورده بود و توی تب میسوخت.
پوند جلسه رو با خسته نباشیدی، تموم کرد.
به آشپزخانه ی کاخ رفت.
ندیمه با دیدن شاهزاده تعظیمی کرد و گفت: "چیزی نیاز دارید اعلیحضرت؟
"کمی دمنوشِ بابونه بهم بده."
"چشم سرورم."
و کمی بعد ندیمه لیوانِ بزرگی از دمنوش رو با احترام به دست پوند داد.
پوند تشکری کرد و به سمت اتاقِ پووین راه افتاد.
در زد و با صدای گرفته ی پووین که اجازه ورود داد، وارد شد.
هوای اتاق بوی سرما خوردگی میداد و اون شاهزاده ی زبون دراز همیشگی حالا بی حال روی تخت افتاده بود.
پوند نزدیکش شد و لیوانِ دمنوش رو روی پاتختی کنار تخت گذاشت و گفت: "بهتری؟"
پووین با صدای گرفته گفت:"خوبم."
پوند کف دستش رو روی پیشونی پووین گذاشت و گفت: "هنوز تب داری."
و با عصبانیت ادامه داد: "اون پزشک احمق چه دارویی بهت داده که هنوز خوب نشدی؟"
پووین چی میتونست بگه؟
بگه از دستی نمیخورم تا خوب نشم؟
بگه چون اگه خوب بشم باید کنارت باشم و کنترل قلبم دست خودم نیست؟
مسلما که نمیتونست بگه.
:شلوغش نکن، خوب میشم. بعدم برای تو که باید بهتر باشه؟"
"چرا باید بهتر باشه؟"
"منو نمیبینی."
پوند کمی توی سکوت نگاهش کرد.
کاش میتونست حداقل به خودش اعتراف کنه که ندیدنِ این چند روزِ پووین چقد بی حالش کرده.
اینکه چقد امیدش رو برای حل معما از دست داده.
چقد احساس میکنه پشتش خالیه.
"اره خیلی خوشحالم."
و به سمت در رفت و قبل خارج شدنش گفت: "دمنوش رو بخور، برات خوبه."
و از اتاق خارج شد.
پووین به سقف زل زد و اهی کشید.
پووین دیگه نمیتونست انکار کنه.
انگار هرچی بیشتر انکار میکرد، بیشتر توی باتلاق فرو میرفت.
پووین، اون شاهزاده ی مغرور و از خود راضیه سیام رو دوست داشت و دیگه کاریش نمیشد کرد چون که قلبش نمیفهمید!
بالاخره پوند تصمیم گرفته بود که حالا که وقت ازاد داره و توی اتاقشه اون کلیدی که از جیبِ جاسوس پیدا کردند و بررسی کنه.
کلید رو روی میز گذاشت و بهش خیره شد.
"چقد آشناست."
کلید رو برداشت و چپ و راستش کرد.
به چشمش نزدیک میکرد و باز دورتر از زاویه ی دیدش میگرفت.
که ناگهان...
"فهمیدممممم فهمیدم ایول همینه، چقد باهوشم"
بلند شد و با شادی به سمت اتاق پووین رفت و بدون در زدن وارد شد.
پووین کمی از توی جاش پرید.
"چه مرگته که اینجوری میای توی حریم شخصیِ من؟"
پوند بی توجه نزدیکش شد و خودشو سمت دیگه ی پووین روی تخت پرت کرد و دو زانو نشست و گفت: "پیداش کردم."
پووین اخمی کرد و گفت: "چی پیدا کردی؟"
پوند کلید رو به پووین نشون داد و گفت: "اینکلید مالِ انبار سلطنتيه سیامِ."
"واقعا؟"
"اره و باید برای بررسی بریم، اما چون دیگه راه دیگه ای نداره مجبوریم واقعا بریم سیام تا بتونیم یواشکی بررسی کنیم."
پووین با تعجب گفت: "بریم سیام؟"
"اره پاشو جمع کن، فردا صبح میریم."
و خواست از روی تخت پایین بیاد که پووین مچ دستش رو گرفت و گفت: "پوند انقد عجله برای چیه بریم سیام بگیم چرا اومدیم؟"
پوند نگاهی به مچ دستش که اسیر دست شاهزاده بود کرد و گفت: "من شاهزاده ی اون کشورم عملا سلطنت مالِ منه کسی ازم نمیپرسه چرا برگشتی به قصر خودت."
خب منطقی بود.
ولی پووین نمیتونست بیخیال بشه.
این تصمیم از روی هیجان بود نه عقل میترسید اشتباه کنند.
"پوند گوش کن..."
خواست ادامه بده که پوند کمی روی صورت پووین خم شد و وسط حرفش پرید و با نیشخند گفت: "گوش میکنم شاهزادهی من."
پووین صورتش رو عقب برد و گفت: "برو عقب، سرما میخوری."
"پس ترجيح میدی تورو بخورم؟"
فاک.
چشمای دوتاشون گرد شد.
و غیر عادی تمامِ اتفاقات اون شب از جلوی چشماشون رو شد.
پوند شبیه برق گرفته ها از روی تخت بلند شد و سمت در رفت.
پووین زمزمه کرد: "فردا صبح جلسه بزار باید راجبش نقشه ی درست بکشیم اینجوری عجله ای نمیشه."
پوند فقط باشه ی سریعی گفت و از اتاق خارج شد.
پووین به تاج ِ تخت تکیه داد و لبخند پر از دردی روی لبش نقش بست.
"دیدی پشیمونه، مطمئنم یادش اومد اما انقد ازم بدش میاد که اونجوری رفت."
و اهی کشید.
بهتر بود شروع میکرد و داروهاشو میخورد انگار دیگه نمیشد بیشتر از این عقب نشینی کرد.
و اما پوند، تا صبح لب دریاچه قدم زد.
افکارش جمع نمیشد.
یادِ اون شب تمام ذهنش رو پر کرده بود و نمیدونست چیکار کنه.
پوند نمیخواست با اعتراف به چیزی ضعیف بشه و معتقد بود بعد از اینکه این ماجرا ها تموم بشه و هرکی بره سوی خودش، این کشش و این وابستگیِ ناشی از همکار بودن، تموم میشه.
ولی واقعا مطمئن بود؟
"قربان به نظرم، برای اینکه کسی شک نکنه سرماخوردگیه شاهزاده رو بهانه کنید و برگردید به سیام چون هیچکس نباید بفهمه."
پووین نگاهی به جاس کرد و گفت: "این خوبه، میتونیم بگیم پزشک سلطنتی بهتر بلده."
"باشه همینکارو میکنیم"
نگاهی به فرمانده ها کرد و ادامه داد: "لطفا شما دنبال وزیر و زنده و مرده بودنش باشید."
فرمانده بوم که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: "عذرخواهی منو بپذیرید شاهزاده ناراویت، من بررسی کردم و اسم ایشون توی لیستِ فوت شده های سلطنتی نبود پس حتما زنده هستند."
پوند سری تکون داد و گفت: "پس بگردید و ازش هر نوع اطلاعاتی پیدا کنین توی تمام دفاتر مشترکِ زمان قرداد دوتاج."
فرمانده ها چشم قربان گفتند و بلند شدند تا سریعتر سراغ وظیفه اشون بروند.
"وسایلتو جمع کن، یک ساعت دیگه حرکت میکنیم."
"به من نگو چیکار کنم چیکار نکنم."
پوند پوفی کشید و گفت: "چرا انقد زبونت درازه؟"
پووین حرصی گفت: " اینم به تو مربوط نیست."
پوند واقعا بی حوصله بود، پس بلند شد و گفت: "اهمیتی برام نداری."
و از اتاق بیرون رفت.
پووین به میز زل زد و خنده ای کرد.
درسته برای پوند، اهمیتی نداشت.
بعد از گوشزد دوباره به فرمانده ها، بالاخره راهی سیام شدند.
پوند کمی افسار اسبش رو کشید تا سرعت کمتری بگیره و با پووین هم مسیر بشه.
به نیمرخش نگاه کرد، به نظر هنوز آثار سرماخوردگی رو داشت.
زمزمه کرد: "میخوای یکم استراحت کنیم؟ تا سیام هنوز دو ساعت دیگه راهه."
" نه."
"قهری؟"
"نه."
"از چیزی ناراحتی؟"
"نه."
"پووین."
"چیه؟"
"روی سرت مارمولکه."
پووین چشماش گرد شد و جیغ زد.
از بچگی از مارمولک به حد مرگ میترسید.
دستاشو بالا اورد و محکم روی سرش میکشید و میکوبوند تا بلکه مارمولک از روی سرش کنار بره و جیغ میزد.
اسب پووین از صدای جیغ رم کرد و با سرعت شروع به دویدن کرد و کمی اون طرف تر اسب به درختی برخورد کرد و روی زمین افتاد و پووین هم از روی اسب افتاد، از شدتِ درد برخورد با زمین اخی گفت.
و پوند، که تا اون لحظه میخندید با دیدن افتادن پووین، نگران شده به سرعت تاخت و کنارش ایستاد و از اسب پایین اومد.
کنارش نشست و گفت: "پووین، خوبی؟"
پووین عصبی دست دراز شده ی پوند رو کنار زد و گفت: "تو میدونستی میترسم و از دستی گفتی؟"
پوند با پشیمونی گفت: "ببخشید، فکر میکردم شایعه اس. بزار کمکت کنم."
دستش رو روی سر پووین کشید و سعی کرد بررسی کنه.
"جاییت درد میکنه؟"
دوباره هردو بازوی پووین رو گرفت و ادامه داد: "پووین بگو کجات درد میکنه؟"
پووین سرش پایین بود.
پوند خم شد و سعی کرد صورتش رو مقابل پووین بگیره و گفت: "عزیزم، چیزیت شد؟ بهم نگاه کن."
اما بازم سکوتِ جواب حرفش بود.
بازوی پووین رو گرفت تا بلندش کنه، اما پووین دستش رو پس زد و چشم غره ای بهش رفت.
اون عوضی مسخرش کرده بود.
خودش بلند شد و اسبش رو هم بلند کرد و از بقچه اش کمی اب به اسبش داد.
و بی توجه به پوند، افسار اسبش رو گرفت و پیاده راه افتاد تا اسبش یکم حالش جا بیاد.
کمرش درد میکرد و میدونست کبود شده.
پوند عذاب وجدان داشت.
بهش آسیب زده بود، فقط با یک شوخیِ ساده.
توی کل اون دو ساعت پووین باهاش حرف نمیزد یا جواب های کوتاه میداد، تا بالاخره به دروازه قصر رسیدند.
نگهبانان و کارکنان قصر از دیدنِ شاهزاده ی برمه متعجب بودند، از آتش بس خبر داشتند اما بازم غیر منتظره بود.
ملکه با شنیدن خبرِ ورود پسرش خوشحال شده رو به روی در اصلی قصر منتظر بود.
پوند با دیدن مادرش لبخندی زد و در اغوشش گرفت
امی با دلتنگی گفت: "خوش اومدی پسرم."
"ممنونم مادر"
ملکه سمت پووین رفت و خواست بغلش کنه که پووین کمی عقب رفت و تعظیم کرد و گفت: "ببخشید ملکه، من کمی سرما خوردم میترسم که شما هم ازم بگیرید."
ملکه لبخندی زد و گفت: "عزیزم، پس میگم برات اتاقت رو آماده کنن تا استراحت کنی."
"ممنونم."
ملکه به صورت پووین نگاه کرد انگار گوشه ی ابروش کمی زخم بود.
"پسرم، چرا گوشه ابروت زخمه؟"
پووین دستی به ابروش کشید و از سوزشش اخمی کرد.
اما پوند با نگرانی بازوی پووین رو گرفت و به طرف خودش برگردوند و گفت: "ببینم."
یک ابروی ملکه بالا پرید.
پووین سعی کرد جلوی ملکه درست رفتار کنه پس اروم خودشو کنار کشید و زمزمه کرد: "چیزی نیست."
ملکه به ندیمه ی کنارش دستور داد: ''برای شاهزاده پووین اتاقشون رو آماده کنید."
ندیمه چشم گفت و تعظیم کنان عقب رفت و دور شد.
"بیاین کمی غذا بخورید تا اتاق شاهزاده آماده بشه."
و خودش جلوتر رفت.
پوند در طی مسیر که به سالن غذاخوری قصر برسند مدام به پووین نگاه میکرد و دلشوره ی عجیبی داشت.
نکنه چیزیش شده باشه؟
اگه فقط ابروش زخم نباشه چی؟
چشم غره ای به افکارش زد خب نگرانِ همکارش بود. عیبی داشت؟
سر میز نشسته بودند، شاهدخت بنیا که جلوی قصر حضور نداشت حالا سر میز بود و آروم و باوقار غذا میخورد.
ملکه که کنار پووین نشسته بود و سعی میکرد مهمان نوازی کنه مدام براش از غذا های مختلف توی ظرفش میزاشت و پووین زیر لب تشکر میکرد.
ملکه نمیدونست اما انگار اون شاهزاده خیلی ناراحت بود، برای همین سعی کرد سر حرف رو باز کنه بنابراین گفت: "چقد انگشتر زیبایی دستته پووین جان."
پووین به انگشتش نگاه کرد، انگشتر پدرش بود.
لبخندی زد و گفت: "ممنونم ملکه، انگشتر پدرمه."
"اوه عزیزم."
پووین غرق شده در انگشتر و یاد پدرش گفت: "اینو بعد اینکه پدرم رو به خاک سپردند بهم دادند گفتند که کنار جسدش توی اون جنگل افتاده بوده."
بنیا که مشغول تیکه کردنِ گوشت پخته بود گفت: "اما کنار جسدش چیزی نبود."
پووین سرشو بالا گرفت.
چی؟
پوند با تعجب گفت: "شما از کجا میدونین عمه؟"
بنیا لبخندی زد و گفت: "اوه عزیزم فقط شنیدم."
پووین سری تکون داد و اهانی گفت.
اما پوند.
اوه نه شک کردن به عمه ی مهربونش اصلا درست نبود.
بنیا لبخند زنان گفت: "چرا از کاخ میانی اومدید؟"
"پووین سرما خوردگی بدی گرفته که پزشک اونجا نتونست داروی درستی بده، اینجا نزدیک تر از برمه اس پس آوردمش تا پزشک سلطنتی معالجه اش کنه.
بنیا به پووین نگاه کرد و گفت: "خوب میشی عزیزم پزشک سلطنتی خیلی توی کارش ماهره."
پووین لبخند زد و تشکر کرد.
بی حوصله بود و نیاز داشت که حمام کنه تا از کوفتگیِ بدنش که ناشی از افتادن از روی اسب بود، کم بشه.
بعد از غذا، هرکدوم به اتاق هاشون رفتند تا پزشک سلطنتی بعد از حمام کردنِ پووین، به اتاقش بره و معالجه اش کنه.
بعد از معالجه و چند تا دارو، پزشک از اتاق خارج شد.
پوند موند و پووینی که روی تخت دراز کشیده بود و به روبه روش زل زده بود.
پوند کمی این پا و اون پا کرد و گفت: "هنوزم ناراحتی؟"
"نه."
"معلومه ناراحتی؟"
"ربطش به تو؟"
"پووین نگام کن."
پووین طلبکار نگاهشو به پوند داد و سرش و به معنی چیه تکون داد.
"ببخشید، فکر نمیکردم آسیب ببینی."
پووین چشماش چهارتا شد و کم کم نیشخند روی لبش ظاهر شد و با طعنه گفت: "شاهزاده ی سیام عذرخواهی بلده؟"
پوند اخماشو توی هم کشید و گفت: "وقتی اشتباه کنم اره، بعدم الانم اشتباهی نکردم باید جنبه ی شوخی میداشتی."
"پسر چقد تو پررویی."
"تو پررو تری سر چرت و پرت دقیقا هشت ساعت و بیست دو دقیقه اس که قهری."
پووین با حرص گفت: "اون چرت و پرت نزدیک بود منو بکشه."
"نترس نمیمیری."
پووین بلند و به سمت پوند رفت و از بازو هاش گرفت و برش گردوند و هلش داد و سمت در هدایتش کرد و از اتاق انداختش بیرون و گفت: "گمشو بیرون"
پوند با خنده گفت: "چرا انقد بد باهام رفتار میکنی؟"
اما جوابش کوبیده شدنِ در اتاق بود.
پوند با حرص خندید و دوباره در زد.
پووین با اخم در و باز کرد و گفت: "چیه؟"
پوند اهسته زمزمه کرد: "فردا صبح آماده باش میام که بریم انبار مخفی."
"باشه، گمشو."
و دوباره در و به همکوبید.
پوند چشم غره ای به در رفت و به سمت اتاقش رفت.
"دارم بهت میگم اون کلید لعنتی رو برعکس داری فرو میکنی توی قفل."
خب انگار اون دوتا یک کار درست و بدون کلکل نمیتونستن انجام بدن.
نیم ساعت بود که درگیر این بودند چجوری قفل در انبار مخفی سلطنتی رو باز کنن.
پوند چشم غره ای رفت و گفت: "من شاهزاده اینجام خودم میدونم چجوریه."
"چجوری میدونی که عرضه نداری یک در باز کنی؟"
"چقد رو اعصابی."
"خودتی."
و پوند به عقب هل داد و کلید رو ازش گرفت و ادامه داد: "گمشو کنار."
و خودش کلید رو داخل قفل فرو کرد و چرخوند.
در انبار با صدای تیکی باز شد.
پووین با ژست مغروری دست به سینه شد و ابرویی بالا انداخت و گفت: "داشتی میگفتی شاهزاده؟"
پوند مشتشو جلوی دهنش گرفت و سرفه ی الکی ای کرد و گفت: "حرفاتو متوجه نمیشم."
"چطور؟ تایلندی بلد نیستی؟"
پوند با نیشخند گفت: "زبونِ گربه کوچولو ها رو بلد نیستم."
پووین حرصی بازشو بالا اورد و فیگوری گرفت و گفت: "عضله ها رو ببین رفیق، بعد میفهمی کوچولو کیه."
پوند هم کارشو تکرار کرد و فیگور گرفت و گفت: "به اون نیمچه عضله میگی عضله؟"
و با چشماش به بازوش اشاره کرد و ادامه داد: "عضله واقعی رو ببین کیوتی شاید گرفتی عضله چیه."
پووین ابرویی بالا انداخت و بازوی فیگور گرفته اشو پایین اورد و ناگهان، بازوی پوند و گرفت و گاز محکمی گرفت .
"اخ وحشی چته؟"
پووین خنده کنان واردِ انبار شد.
پوند لبخندی زد.
انگار اون گربه کوچولوی وحشی دیگه باهاش قهر نبود.
انبارِ تاریک مخفی انقد ترسناک بود که پوند با با ترس نزدیک پووین شد.
پووین با خنده گفت: "چیه ترسیدی؟"
پوند با شجاعتِ الکی گفت: "هه من؟ ترس؟ اصلا."
"پس چرا اینجوری بازوی منو چسبیدی؟"
"میترسم تو بخوری زمین اخه دست و پا چلفتی ای."
"گمشو کنار عوضی چسبیدی بهم نمیتونم راه برم."
"بیبی چقد بداخلاقی."
پووین پوفی کشید و به راهش ادامه داد.
مدتی بود در انبار بودند اما انگار چیزی اونجا نبود.
ناامید شده، خواستند از انبار خارج بشن که چشم پووین به چیزی خورد.
"پوند، اون صندوقچه چیه روی اون سکو؟"
"نمیدونم، بیا بریم."
و به سمت سکوی سنگی که گوشه ترین بخش انبار بود رفتند.
پوند، صندوقچه طلایی سلطنتی رو برداشت و گفت: "کلیدش کجاست؟"
"نمیدونم."
و خم شد و دور و اطراف سکو رو چک کرد، اما خبری از کلید نبود.
"کلیدش نیست."
"بیا بریم پووین ممکنه غیبتمون شک برانگیز بشه."
"باشه، جعبه رو بر دار."
پوند، صندوقچه نسبتا کوچیک رو برداشت و زیر کتِ سلطنتیش برد و به سمت در انبار حرکت کردند.
و در انبار و پشت سرشون قفل نکردند.