Forbidden prince
pondphwinپارت یازدهم : نشانِ پنهان
پووین دستشو بالا اورد و محکم توی صورت پوند فرود اورد و داد زد:
"هوی عصا قورت داده با توام."
پوند چشماشو باز کرد و با حرص گفت: "خدایا همه با بوس صبحگاهی بیدار میشن، من با سیلی، چه مرگته سر صبحی؟"
"پاشو میخوایم راه بیوفتیم، بعدم این کتِ مسخره ات روی من چیکار میکنه؟"
پوند چشم غره رفت و اخم کرد و گفت: چون یک گربه کوچولویی و لباسای خیستو عوض نکردی و داشتی میمیردی از سرما بهت خوبی کردم که یه وقت سرما نخوری و باعث بشی سفر مختل بشه."
پووین ابرویی بالا انداخت: "سرما بخورم، وسط تابستون؟"
پوند دستی لای موهاش کشید و گفت: "گفتم که چون موش کوچولویی پس سرما هم میخوری حتی وسط تابستون."
پووین بیخیال شد، کلکل کردن با این روانی هیچوقت به اخرش نمیرسید.
چشمی اطراف چرخوند تا بتونه فورث رو پیدا کنه، اما نبود.
"دنبال فورث جونت میگردی؟"
"اره، کجا رفته یعنی؟"
پوند نمیدونمی گفت و دوباره چشماشو بست.
پووین بلند شد و با لگد محکم به پهلوی پوند کوبید.
"اه وحشی چته؟"
پووین با اخم گفت: "پاشو بریم دنبالش بگردیم."
"به من چه."
پووین تشر زد: "گفتم پاشو."
:عمرا، به منم دستور نده، زیر دستت که نیستم."
"گفتم پاشو."
"پا نشم؟"
"میزنمت."
پوند قیافه ی ترسیده ای به خودش گرفت و گفت: "اوه نه شاهزاده من لطفا بهم رحم کن"
پووین زد زیر خنده و احمقی نثارش کرد.
اما یهو خنده اش جمع شد و لگد دیگه ای نثار شاهزاده یخی که هنوز دراز کشیده بود، کرد.
پوند پهلوشو گرفت و با درد گفت: "دستت بشکنه عوضی."
"با پا زدم."
:همه جات بشکنه."
پووین تک خندی زد.
"سلیطه بازیا چیه در میاری، چیزیت نشد."
ولی پوند پهلوشو گرفته بود و به چپ و راست قل میخورد و اخ و اوخ میکرد.
پووین خم شد و گفت: "پوند، ادا درنیار"
اما پوند بیشتر اخ و اوخ کرد.
پووین کنارش نشست و بازوشو گرفت و سعی کرد نگهش داره و با نگرانی صداش میزد.
در یک حرکت پوند، دست پووین که روی بازو هاش بود و گرفت و فیتیله پیچش کرد و حالا اون کسی که زیر بود، پووین بود.
که از شدت هیجان و ترس چشماش درشت شده بود.
پوند با نیشخند گفت: "گیر افتادی پیشی کوچولو"
"برو کنار."
پوند خم شد و نوک بینیش به بینی پووین خورد و گفت: "چرا، زیرم بهت سخت میگذره؟"
و در یک ان چشماش از حرفی که زده بود درشت شد.
هیچکدوم حرفی نزدن.
شوک جمله ای که از زبون پوند خارج شده بود قدرت کلمات رو ازشون گرفته بود.
پووین با تته پته گفت: "چ...ی، چی گفتی؟"
پوند چشماشو روی تمام اجزای صورت پسر زیرش گردوند.
و در اخر روی لباش متوقف شد.
دلش لرزید.
گذشته جلوی چشماش شکل گرفت.
اخم کرد، یه دفعه بلند شد و ایستاد و از درد مچ پاش اخمش شدت گرفت.
و رفت.
بدون اینکه جواب پووین رو بده، دور شد و به سمت اونطرف رودخونه رفت.
پووین هنوز دراز کشیده بود و هیجان داشت.
ولی چرا؟
چشماشو با حرص بست.
اما این حرص خوردن زیاد طول نکشید.
"شاهزاده، بیدار شدید؟"
پووین چشماشو باز کرد و بلند شد و دستی به صورتش کشید تا کلافگیش رو کمتر کنه و گفت: "اره. کجا بودی؟"
فورث با لبخندی گشاد نزدیک شد و از توی لباسش تعداد زیادی میوه های مختلف رو بیرون ریخت و گفت: "رفتم یکم میوه چیدم برای راه، گفتم ممکنه گشنه بشید سرورم"
"ممنونم."
"خواهش میکنم وظیفه اس، شاهزاده پوند کجا هستن؟"
پووین سرشو چرخوند و به کنار رودخونه که پوند ایستاده بود نگاه کرد و گفت: "اونجاست.:
و اروم تر که فقط خودش بشنوه زمزمه کرد: "شاهزاده ی عصبی، اونجاست، با اخم جذاب تره."
و کلافه تر از چیزی که به زبون اورده بود چشماشو بست.
مدتی بود در راه بودند و پوند حتی یک کلمه حرف نمیزد، دیگه بین فورث و شاهزاده راه نمیرفت و فقط روی راه تمرکز کرده بود.
پووین خسته بود، نگاهش مدام سمت پوند کشیده میشد و نفس های عمیق میکشید، نمیدونست چرا پوند انقد کلافه ست و یهو ساکت شده.
فورث کمی به پووین نزدیک شد و گفت: "میتونم یک سوال بپرسم شاهزاده؟"
"بپرس."
"مگه شما و شاهزاده پوند دشمن هم نیستید؟"
"هستیم، خب؟"
"اخه خیلی باهمدیگه صمیمی هستین و همسفر شدین."
پووین علاقه ای نداشت راجب خودش و پوند حرف بزنه دشمن بودند که بودند.
به کسی مربوط نبود.
با تندی گفت: "داریم روی هدف مشترک کار میکنیم، عیبی داره؟"
فورث جا خورد این دومین باری بود که شاهزاده ی زیبای کنارش باهاش بد حرف میزد و هردوبار دلیل، پوند بود؟
"متاسفم که دخالت کردم شاهزاده."
پووین سری تکون داد.
دست خودش نبود، نمیخواست با کسی جز اون شاهزاده احمق همکلام بشه فقط برای اینکه میتونست پوند و حرص بده و بخنده.
همین هیچ دلیل دیگه ای هم نداشت.
خسته بودند، ساعت ها بود در راه بودند.
خورشید محو شده بود و جای خودش رو به ماهِ نورانی داده بود.
پوند دردِ مچ پاش زیاد شده بود و همین باعث میشد هرزگاهی اخم هاشو از درد به هم بکشه و پووین این صحنه رو شکار میکرد.
"کافیه بیاین خستگی بگیریم"
پوند با اخم و صدایی که در اثر ساعت ها سکوت گرفته شده بود گفت: "نه زودتر بریم."
"نه، من خسته شدم."
پوند برگشت و نگاهش کرد.
نگاهش فرق داشت. انگار، انگار یه جور دلخوری داشت که پووین رو گیج کرد.
"باشه."
و فورث اونجا هیچ کاره بود پس فقط نشست روی چمن ها و چیزی نگفت.
هرکسی یک جور غرق فکر بود، بدون توجه به اطراف و این وسط فقط نگاهِ پووین بود که به سمت صورت دردناک پوند کشیده میشد.
چشمی چرخوند و از توی بقچه اش شیشه ای که دوا داشت رو برداشت و بلند شد.
کنار پای پوند زانو زد و آهسته مچ پای دردناک رو گرفت و زمزمه کرد: "بزار دوباره برات دوا بزنم."
پوند سرد گفت: "نمیخوام برو پی کارت."
پووین بی توجه، اون پارچه رو که قبلا خودش بسته بود، رو باز کرد و دوباره مراحل قبل رو تکرار کرد.
"ازت نخواستم کاری برام انجام بدی."
"تو نخواستی، خودمخواستم انجامش بدم."
سکوت
سکوت
سکوت
پر سر و صدا ترین حرف بین اون دو، سکوت شده بود.
صدای خش خش چیزی نگاهِ پوند رو از چشمان پووین گرفت و به سمت بوته ها داد با درکِ اینکه یک کسایی کمین کردند.
خواست از جا بلند بشه اما نتونست چون تیری از تیر کمکون به سرعت از پشت بوته ها پرتاب شد و پوند سریع با دو دستش سر پووین رو گرفت و خودش دراز کشید و پووین رو روی خودش کشید.
تیر رد شد و محکم به درختی که دور تر بود برخورد کرد.
پووین سریع از روی پوند بلند شد و پوند رو هم بلند کرد.
"انگار یه نفر دلش کشته شدن میخواد."
پوند لبخند زد دلش برای خشونت تنگ شده بود شمشیر رو از غلاف دور کمرش در اورد.
فورث وحشت زده چاقویی از داخل جیبش درآورد و گفت: "کی اونجاست؟"
صدای خنده ای امد و بعد از اون چندین مرد هیکلی از پشت بوته ها بیرون آمدند.
"دوتا شاهزاده که هوس مردن کردن."
"تو کی هستی؟"
"اوه شاهزاده ناراویت من کسی هستم که شما اربابشو عصبانی کردید."
"اربابت کیه؟"
مرد خنده ای کرد و گفت: "این به تو ربطی نداره پووین تانگ، شما نباید انقد توی کارش دخالت میکردین."
پووین گیج شده بود: "دخالت؟"
"نباید اون نامه رو بررسی میکردین، بدتر از اون نباید سمت تاج شکسته قدم برمیداشتین، هرکی از این راه رد شده دیگه برگشتی نداشته.
پوند نیشخند زد و گفت: "باشه پس بیا اربابت رو با کشتن تو بیشتر عصبی کنیم."
مرد دوباره خنده ای کرد اما پوند با شتاب شمشیرش رو از همون زاویه که بود پرتاب کرد و صاف به شکم مرد خورد و خنده اش رو برای همیشه از بین برد.
و بلافاصله سمت شمشیرش دوید و از روی زمین برداشت و به پووین نگاه کرد و گفت: "بجنب گربه کوچولو، وقته گرد و خاکه."
پووین لبخند زد و به سمتش دوید و همزمان چهار نفر دیگه به سمتشون حمله کردند.
و فورث با اون چاقوی تیزش شاهزاده ها پیوست و چاقو رو به شکم اولین نفر فرو کرد.
پوند پای یک نفر رو قطع کرد.
پووین، گردن میزد.
و خون توی سر و صورت میریخت.
آخرین نفر از مردان هیکلی نزدیک شد و با یک حرکت، از پشت گردن پووین رو بین بازوهاش گرفت و رو به پوند گفت: "اگه میخوای زنده بمونه، دور شو بزار من فرار کنم."
پوند دستپاچه شده بود، صورت پووین از شدت فشارِ بازوی قویِ دور گردنش رو به کبودی رفت و به سرفه افتاد.
"ولش کن."
:اول دور شو شاهزاده."
"بهت میگم ولش کن عوضی، داره نفس کم میاره."
پووین تقلا میکرد تا خودشو نجات بده، همین تکون خوردن های مداوم باعث شد، نشانی که کنارِ جسد پدرش افتاده بود و همیشه همراهش بود، از جیبش روی زمین بیوفته.
مرد هیکلی چشمش به نشان افتاد و حواسشو پرت کرد.
در این بین فورث به سرعت نزدیک شد و چاقویش را در پهلوی مرد فرو کرد و او با دادی به زمین افتاد.
پووین سریع خم شد و نشان را برداشت و از مرد فاصله گرفت.
کمی سرفه کرد، تا تنفسش به حالت اولیه برگرده.
بلند شد.
پوند به سمتش دوید و با دو دستش بازوهایش را گرفت و گفت: "خوبی؟ بهت صدمه نزد؟"
پووین سعی ورد لبخندی بزنه: "چرا رنگت پریده؟"
پوند از کوره در رفت و عصبی داد زد: "چون اون لعنتی داشت میکشتت."
"مگه همینو نمیخوای؟ که من بمیرم؟"
پوند هیچی نگفت.
در جواب دادن دو دل بود، اون دور الان هدف مهم تری داشتند.
"چرا ساکت شدی؟"
شاهزاده سیام به چشمان دشمنش زل و با صدای گرفته گفت: :چون جوابی ندارم."
پووین دستایی که روی بازوهاش بودن رو پس زد و گفت: "من خوبم، چیزیم نشد."
صدای گرفته اش، اعصاب پوند رو بیشتر به بازی گرفت سعی کرد دست پووین رو بگیره: "پووین گوش کن..."
اما پووین بی اهمیت برگشت و به سمت فورث رفت.
"خوبید شاهزاده؟
"خوبم، ممنونم که نجاتم دادی."
فورث خجالت زده خندید و گفت: "وظیفه بود شاهزاده."
پوند شمشیرش رو داخل حفاظش گذاشت و گفت: "اینجا امن نیست راه بیوفتیم، فورث چقد دیگه تا تاج شکسته مونده؟"
فورث کمی به اسمان نگاه کرد و گفت: "تا وقتی خورشید طلوع کنه میرسیم سرورم."
"خوبه، بیوفت جلو و راه و نشون بده."
فورث اطاعت کرد و کمی جلوتر به عنوان راهنما راه افتاد.
فورث کمی به شاهزاده زیبا و ناراحت کنارش نگاه کرد و در اخر تصمیم گرفت یه جورایی سر صحبت رو باهاش باز کنه پس مودبانه گفت: "شاهزاده، اگه بقچه اتون سنگینه بدید من براتون نگهش دارم."
"نه نمیخواد."
پووین چشم غره رفت: "از من پرسید نه تو."
پوند با نیشخند گفت: "دلم خواست به جات جواب بدم."
پووین با تمسخر گفت: "تو واقعا بچه ای."
"میخوای به فرزندی قبولم کنی؟"
"نمیخوام بچه ای به بی ادبیِ تو داشته باشم."
"ولی من که خیلی خوشگلم."
اینبار فورث به خودش اجازه داد و دخالت کرد و گفت: "به نظرم شاهزاده پووین خیلی خوشگلتر هستن."
پووین خندید و چشمکی به فورث زد.
اما پوند پلکش پرید.
"این خوشگله؟"
و به پووین اشاره کرد
فورث سری به معنای تایید تکون داد.
"معلومه که خوشگلم یک نگاه بهم بنداز."
نگاهِ پوند روی تمام اجزای صورتش به گردش در اومد. اون نگاه به حدی برای پووین سوزان بود که باعث شد داغی گونه هاشو حس کنه.
"اره خوشگلی."
پووین با حیرت نگاهش کرد اما این حیرت زیاد طول نکشید.
چون پوند با نیشخند همیشگی که میمیک صورتش شده بود گفت: "ولی بازم دلیل نمیشه که بقیه وسایلت رو حمل کنن کوچولو."
"به تو چه."
پوند، بقچه ی پووین رو چنگ زد و گفت: "از اونجایی که همکاریم عزیزم، من به خودم زحمت میدم و این بقچه ی سنگین رو با خودم میارم.
و جلوتر از همه راه افتاد.
اوه خدایا اون پسره احمق.
نشسته بودند.
ساعت ها بود راه میرفتند و دیگر توان نداشتند.
پوند کنار پووین نشست و گفت: "اون نشانی که از جیبت افتاد چی بود؟"
پووین تعلل کرد.
باید میگفت؟ نمیدونست.
"پووین، اون چی بود؟"
پووین از توی جیبش نشان رو در اورد و کف دستش گذاشت و جلوی صورت پوند گرفت و گفت: "نشانی که ارتش شما موقع قتل پدرم جا گذاشتن."
"چی؟ یعنی تو مدرک داری؟"
"اره."
"پس چرا تا الان چیزی نگفته بودی، پسر من فکر کردم فقط برا که منو حرص بدی میگفتی بابام قاتله."
پووین چشم غره ای رفت.
انقد که به این پسره چشم غره رفته بود احساس میکرد که چشماش داره چپ میشه.
"من بدون مدرک حرف نمیزنم ولی چون تو منو تحریک کردی که ثابت کنم گفتم اول تکلیف این نامه روشن بشه بعد خودم سرتو بزنم احمق."
"نشان و بده."
"هوی اصلا فهمیدی چیگفتم؟"
"نشان و بده."
پووین با حرص نشان و کف دست دراز شده پوند گذاشت.
پوند بهش نگاه کرد.
این؟
"این نشانِ ارتشِ ماست؟"
" از من میپرسی؟"
پوند کمی نشان و به فاصله نزدیک به چشمش گرفت باز دورتر برد و گفت: "یه دقه صبر کن."
و دست برد داخل جیب خودش و نشانِ خودشو در اورد.
خب اون شاهزاده بود پس نشانِ ارتش رو هم داشت.
نشان ها رو کنار هم گرفت و گفت: "این نشانی که دست توعه سالهاست کسی ازش استفاده نکرده."
پووین اخم کرد و گفت: "میشه یه جوری بگی منم بفهمم، یعنی چی سالهاست کسی ازش استفاده نکرده؟"
پوند هردو نشان رو جلوی چشمای پووین گرفت و گفت: "خوب ببین، روی نشانِ من وسط دوتا شمشیر اژدهاست اما توی این نشانی که تو دادی وسط دوتا شمشیر تاجِ این مال اوایل به پادشاهی رسیدنِ بابامه."
"یعنی بعدش چیشده؟"
پوند گیج شده بود.
نمیدونست چرا پدرش تصمیم گرفت سال اول سلطنتش نشان رو عوض کنه، واقعیت اصلا نمیدونست چون خودش دو سال بعد به سلطنت رسیدن پدرش به دنیا اومده بود.
:نمیدونم من اون زمان نبودم."
"کجا بودی؟"
پوند با حرص از خنگ شدنِ پسره کنارش گفت: "تو کمرِ بابام."
"پس از کجا اینارو میدونی؟"
پوند با حرص داد کشید و گفت: "چون من شاهزاده کوفتیِ سیامم."
پووین ساکت شد.
خب شاید خنگ بازی در اورده بود اما دست خودش نبود همه چیز به حد زیادی پیچیده شده بود و ذهن پووین دیگه توان پردازش نداشت.
با تردید گفت: "توی مکتب شاهنشاهی که اینو بهت گفتن، دلیلش رو نگفتن؟"
پوند سرش و پایین انداخت و دستاش روی شقیقه هاش رو گرفت و گفت: "نه، من پرسیدم اما پدرم، گفتنِ دلیلشو ممنوع کرده بود و براش مجازات گذاشته بود."
"پدر منم ممنوع کرده بود."
پووین متوجه کلافگیش شده بود، پس دستش رو آروم روی رون پای پوند گذاشت و ادامه داد: "پیداش میکنیم، شاید تاج شکسته بتونه ما رو به چواب برسونه."
رانِ پوند، زیر دست پووین درحال سوختن بود.
اون.
این.
لمس.
رو، دوست داشت؟
اوه نه معلومه که نه.
این فقط شاید برای این بود که مدت زمانِ زیادی از وقتی که با کسی خوابیده بود میگذشت.
همین دلیل دیگه ای نداشت.
پوند دستِ پووین رو پس زد و سرش و بالا گرفت.
"شاید هم بتونه دورتر کنه پووین."
"ما باهم همکاریم پس تا اخرش ادامه میدیم."
درسته.
همکار.
دشمن.
همین.
پوند سری تکون داد و داد زد تا فورثی که به اونها فضا داده بود بهشون نزدیک بشه و راه بیوفتند.
هنوز کمی دیگر راه بود.