Forbidden prince
pondphwinپارت دهم : همسفرِ بداخلاق
پووین با حرص گفت: "پوند."
"جانم عسلم؟"
و در لحظه چشمان هردو درشت شد.
چند ثانیه به همدیگه زل زدن و فورث با گیجی بهشون نگاه میکرد، اون دوتا خیلی عجیب بودند.
پوند سرفه ای کرد و گفت: "به من دستور نده."
و بدون هیچ حرف دیگه ای سرعتش رو بیشتر کرد و از کنار هردو گذشت و جلو رفت.
فورث کنار شاهزاده قرار گرفت و گفت: "نمیدونستم شاهزاده پوند انقد با من مشکل دارند."
پووین با اخم گفت: "اون با تو مشکلی نداره فقط یکم عصا قورت داده و دیوونه اس، کم کم باهات کنار میاد."
فورث تاییدی کرد و چیزی نگفت.
پووین به چهره گرفته فورث نگاهی کرد و عذاب وجدان از طرز جواب دادنش یقه اشو گرفت.
"معذرت میخوام، فقط از راه خسته شدم."
فورث سریع لبخند زد و گفت: "معذرت خواهی نکنین سرورم، اگه خسته شدید جلوتر یک رودخونه اس میتونیم استراحت کنیم و من براتون ماهی کباب کنم."
"ماهی؟"
فورث بادی به غبغب انداخت و گفت: "از رودخونه براتون ماهی میگیرم شاهزاده ی زیبا."
"ممنونم. تو خیلی مهربونی"
فورث خنده از روی لب هاش پاک نمیشد.
به رودخونه که نزدیک شدن پوند رو، نشسته روی تخته سنگی دیدن.
پووین سمتش رفت و روبه روش ایستاد و گفت: "چقد سریع رسیدی."
شاهزاده اخمو بدون اینکه نگاهی بهش بندازه با طعنه ای که در لحنش همیشگی شده بود گفت: 'همه مثل تو نیستن که پرحرف باشن و از راه عقب بمونن شاهزادهی من."
"پوند تو چه مرگته؟ از اینکه فورث باهامونه عصبی ای؟"
پوند تک خندی زد و گفت: "نه براممهم نیست."
"به نظر اینجوری نمیاد."
"برام مهم نیست توی لعنتی چی فکری میکنی."
پووین با خنده روی صورت پوند خم شد و گفت: "چرا انقد بداخلاقی پسر کوچولو؟"
پوند عقب رفت تا از نفسی که به صورتش خورد خودشو دور کنه و با اخم گفت: "حد خودتو بدون تو هنوزم دشمن منی."
پووین ساکت شد.
چند ثانیه خیره نگاهش کرد و عقب رفت.
بدون هیچ حرفی راست ایستاد و سمت فورث رفت.
پوند مسیر رفتنش رو نگاه کرد.
"به درک که اونجوری چشماش ناراحت شد، اه کل این سفر روی اعصابمه."
صدای خنده پووینی که با ذوق به فورثِ داخل اب نگاه میکرد، روی اعصابش بود.
بلند شد و سمت پووین رفت و گفت: "تادحالا یک ادمی ندیدی که توی اب رفته و ماهی میگیره؟"
پووین بدون نگاه بهش گفت: "فورث خیلی حرفه ایه."
و رو به فورث که ماهی دیگه ای گرفته بود با ذوق ادامه داد: "افرین فورث تو خیلی باحالی ."
و ماهی که به سمتش پرتاب شد و گرفت و کنار دو ماهی دیگه روی چمن گذاشت.
"منم بلدم."
پووین بی اهمیت شونه ای بالا انداخت.
پوند عصبی از بی توجهی، اخمی کرد و دونه به دونه لباس هاشو در اورد و کنار پای پووین انداخت.
و شاهزاده برمه تمام تلاششو کرد تا به اون قیافه اخمو نخنده، پوند واقعا رقابت طلب بود.
پوند لخت شد و با یک شلوارک کوتاه که زیر لباس سلطنتی پوشیده بود، توی اب رفت.
فورث معذب از حضور شاهزاده بداخلاق، سریع از اب خارج شد و باعث شد پووین تک خندی بکنه، انگار جن توی اب رفت که فورث اونجوری ترسید.
فورث کنار پووینِ ایستاده روی چمن ها نشست و سرشو بالا گرفت و گفت: "سه تا ماهی که گرفته بودم کجاست؟"
پووین، خیره به پوند که تلاش میکرد ماهی بگیره، فقط با دستش به ماهی ها اشاره کرد.
فورث سعی کرد حواسش شاهزاده رو از بداخلاقِ توی اب پرت کنه پس دوباره گفت: "باید بریم هیزم جمع کنیم برای اتیش."
پووین فقط صدای هوم تاکیدی از خودش درآورد.
فورث به نیم رخ شاهزاده زل زده بود اما پووین، اولین بار بود اون شاهزاده یخی رو لخت و درحال تلاش برای یک یککاری میدید.
ناگهان پوند کمی پایش روی تخت سنگ زیر اب سر خورد و با دست و بال زدن خواست تعادل خودشو حفظ کنه اما نتونست و توی اب افتاد.
فورث بلند خندید.
اما پووین بدون اینکه خودش بدونه رنگ از رخسارش پرید و با همون لباس ها سمت پوند دوید و توی اب رفت و داد زد: "پوند، خوبی؟"
پوند نمیتونست بلند بشه.
پاش شدید درد میکرد.
مچ پای راستش رو گرفت و اخی گفت.
پووین بهش رسید زیر بغلشو گرفت و بلندش کرد.
"خوبی؟ کجات درد میکنه؟"
پوند از اینکه پووین یهویی بلندش کرد اخی گفت و با اخم ادامه داد: "مچ پام."
"بهم تکیه بده."
آهسته، پوند رو از اب بیرون اورد و روی تخت سنگ بزرگ کنار رودخونه نشوندش و خودش جلوی پاش زانو زد.
دستش رو به مچ پای پوند رسوند و گفت: "من یکم فشارش میدم تو بهم بگو کجاش بیشتر درد میکنه."
پوند سر تکون داد.
پووین مچ پای پوند رو کمی به سمت چپ چرخوند و حواسش به صورت و ریکشن پوند بود.
صورت پوند فقط کمی جمع شد، به سمت راست چرخوند.
"اخ اروم تر."
"ببخشید. ببین پات حسابی ورم کرده."
توی چشمای پوند زل زد و با حرص گفت: "چرا حواستو جمع نمیکنی؟"
پوند اخم کرد: "تو نمیتونی بهم بگی چیکار کنم یا چیکار نکنم، بلند شو لباسات خیس شده."
"میتونم و میگم."
"رو چه حسابی؟"
"معلومه ما روی یک هدف مشترک کار میکنیم پس نباید بلایی سرت بیاد."
اوه... درسته.
پوند چند ثانیه نگاهش کرد و نگاهش رو روی اجزای صورت پووین چرخوند و هیچی نگفت.
پووین بلند شد و توی بقچه اش که کمی اونطرف تر بود رو زیر و رو کرد و اخر با تیکه پارچه و شیشه ی کوچیکی برگشت و دوباره جلوی پوند زانو زد.
مچ پاشو روی پای راستش که زانو زده بود گذاشت و گفت: "پات هم ورم کرده همیکم زخمشده این دَوا یکم میسوزونه."
و بعد کمی روی انگشتش ریخت و روی تمام سطح مچ پای شاهزاده اخمو پخشش کرد و کمی ماساژ داد و اخر با پارچه ای بست.
و پوند اخمکرده، تمام مدت بهش زل زده بود.
پاش هنوزم روی پای پووین بود و این اتصال نگاهشون بود که بیشتر از چند ثانیه شد.
و پوند سکوتِ نگاه هاشونو شکست و گفت: "ممنونم"
و بعد دوباره توی جلد طعنه هاش فرو رفت و ادامه داد: "البته که وظیفه ات بود، پاشو لباساتو عوض کن خیس شدی."
پووین حرصی شد و با حرص پای پوند رو محکمروی زمین گذاشت و دادش رو در اورد.
"واقعا که بیشعوری، لباسامم به تو مربوط نیست."
"وحشی عوضی دردم گرفت، به درک لباس نپوش بمیری از سرما."
شاهزاده بلند شد و گفت: "به درک که دردت گرفت جنبه نداری یکی کمکت کنه؟"
"تو کمک نکردی فقط به وظیفه ات عمل کردی."
پووین با حرص محکم روی بازوی پوند کوبید و گفت: "برو بمیر."
پوند نیشخند زد:"گربه کوچولو بیا باهمدیگه بمیریم."
"خودت تنهایی بمیر."
"حتی فکرشم نکن بدونِ تو جایی برم."
پووین حیرت زده گفت: "چرا؟"
"مشخصه چون نمیخوام من بمیرم ولی دشمنم زنده بمونه."
پووین خواست جوابی بده که تا اعماق این پسره عوضی رو بسوزونه که صدای فورث متوقفشون کرد .
"ببخشید شاهزاده ها."
پووین به طرفش چرخید و از جلوی دید پوند کنار رفت.
"چیزی شده؟"
"نه فقط خیلی گرم حرف زدن بودید. خواستم بگم ماهی ها یکم دیگه آماده میشن."
"انقد سریع؟"
فورث خجالت زده دستی به پشت گردنش کشید و گفت: "اتیش روشن کردن و ماهی کباب کردن کاری نداره شاهزاده."
پووین با افتخار لبخند زد و گفت: "وای تو واقعا کارت درسته."
و به سمت آتیشی که فورث بر پا کرده بود رفت.
پوند اخمکرده بود: "هاح، کار درست؟ همش یک آتیشه."
بلند شد لنگان لنگان سمت اون دوتا رفت و دقیقا وسطشون نشست.
خوردن ماهی کباب شده با تعریف های پووین از مزه خوبِ ماهی و قرمز شدن های فورث از خوشحالی گذشت
و پوند، اوه اون شاهزاده بی اهمیت بود ولی ایا واقعا بی اهمیت بود؟
"راه بیوفتیم؟"
فورث درحالی زمزمه کرد که ماهی هاشونو خورده بودند و استراحت کرده بودند.
پوند اخم کرد:" اره"
و خواست بلند بشه که پووین مچ دستشو گرفت و دوباره نشوندش و اخش رو در اورد.
:چته؟"
پووین چشم غره رفت: "بتمرگ سرجات با این پا کجا بریم؟ "
"با من درست حرف بزن."
"خفه شو بابا."
رو کرد به فورث و گفت: "ما هیچجا نمیریم پوند نمیتونه درست راه بره."
"بله شاهزاده هرچی شما بگید."
پوند که کنار پووین نشسته بود بهش تکیه داد و نیشخند زد و گفت: "نگرانم شدی بیبی؟"
پووین از گوشه چشمنگاهش کرد و هلش داد تا از خودش دورش کنه و گفت: "نخیر فقط نمیخوام سرعتمون به خاطر پای چلاق تو کُند بشه."
"هرچی تو بگی شاهزادهی من."
"انقد طعنه امیز با من حرف نزن."
پوند اداشو در اورد و همون جمله رو تکرار کرد: "اینقد طینه امییز با مین حیرف نیزن.
"یه سوال؟"
"هوم؟"
"تو به کی رفتی؟ هرچقدم دشمن بودیم ولی میدونم که ملکه و پادشاه خیلی محترم و مودب بودن و هستند."
"مگه نمیدونی؟"
"چیو؟"
پوند چهرهی مظلومی به خودش گرفت و گفت: "اینکه من پسر عمتم. بابام با عمت ریخت رو همپولشو نداد، عمتم کلی بی ادبی یادم داد تا تلافی کنه .
پووین خندید.
"مسخره."
پوند نگاهش کرد.
خنده هاش.
قشنگ؟
بودن؟
اوه معلومه که نه.
پوند اخم کرد و همونجا که بود دراز کشید و گفت: "دهنتو ببند میخوامبخوابمصدات روی مخمه."
پووین هم دراز کشید و زمزمه کرد: "دو قطبی."
نصفه شب شده بود، اتیش در حال خاموش شدن بود.
همه جا سکوت بود جز صدای حیواناتی که از اعماق جنگل ترسناکِ نزدیک تاج شکسته میومد.
فورث نزدیک به اتیش، به شکم خوابیده بود و دهنش باز مونده بود.
پوند خوابش نمیبرد. به فورث اعتماد نداشت.
میترسید نکنه یه کاری انجام بده یا با پووین همدست باشه.
این همه وسواس از چی بود، نمیدونست.
اونا الان یک هدف داشتند اما بازمنمیدونست چرا نمیتونست اعتماد کنه، چرا براش سخت بود؟
به پووین نگاه کرد و ناخواسته لبخند زد. شبیه بچه های کوچولو دستاشو مشت کرده بود و توی خودش جمع شده بود.
بلند شد و کتِ لباس بالاییشو در اورد و نزدیکش شد. کت رو آروم روی پووین کشید و تار مویی که روی پیشونیش بود و کنار زد و زمزمه کرد: "تو خیلی اعصاب خورد کنی شاهزادهی من."
و نزدیک پووین دراز کشید.
صبح روز بعد، پووین زودتر از همه بیدار شده بود و به کتِ پوند که روی خودش بود نگاهی کرد و متعجب شد، پوند و اینکارا.
نزدیکش شد و اروم صداش زد: "پوند، بیدار شو باید برم."
پوند کمی تکون خورد.
"پوند."
صدای هوم مانند پوند، باعث خنده ای روی لبش شد.