Forbidden prince
pondphwinپارت نهم : راهِ ناهموار
بامزه؟
این چه فکری بود، اون پسره و بامزه هه چه مرخرفاتی.
پوند همینطور که با خودش نق میزد عقب گرد کرد تا سری به مادرش بزنه.
خیلی وقت بود که درست و حسابی مادرش رو ندیده بود.
کنار مادرش روی تخت نشسته بود و شیرینی میخورد.
علاقه ای به شیرینی نداشت اما به خاطر مادرش میخورد.
"چرا به هم ریخته ای عزیزم؟"
"خوبم چیزی نیست."
مادرش دستشو روی دستش گذاشت و گفت: "به من دروغ نگو، چیزی شده؟"
"نه مامان، فقط، فقط ممکنه چند روزی رو نباشم ازت میخوام مراقب خودت باشی."
"کجا میری؟"
پوند مجبور شد لبخند بزنه تا مادرش شک نکنه و گفت: "با پووین میریم روستای لب مرز باید وضعیت اتحاد اونجا رو درست کنیم."
مادرش خوشحال شد و گفت: "خوشحالم که کنار اومدید باهمدیگه ، مراقب خودت باش."
پوند لبخندش عمق گرفت و خم شد و سرش و روی پای مادرش گذاشت.
منبع آرامش مادرش بود!
"مامان بهت گفتم قراره با پوند بریم روستای شمالی."
جولیا اخم کرد: "خب چرا؟"
پووین این روزا بی حوصله تر از هروقت دیگه ای بود پس فقط بدون فکر گفت: "برا که بریم ببینیم روستای شمالی چقد قشنگه."
جولیا متعجب نگاهش کرد.
چرا فکر میکرد پسرش دیوانه شده؟
"پووین میخوای پزشک سلطنتی رو خبر کنم؟"
"چیزیم نیست که."
ملکه نگران نزدیک شد و دست پسرش و گرفت و گفت: "عزیزم مشخصه یه چیزی هست اخه چرا باید این همه راه بری فقط برا اینکه ببینی قشنگه یا نه؟"
پووین لبخند مصنوعی زد و گفت: "مادر باید از طبيعت لذت برد."
ملکه نگران تر شد. اما چیزی نگفت.
"مامان مراقب خودت باش.:
ملکه پسرشو در آغوش گرفت و تو بیشتری گفت.
پوند از آغوش مادرش بیرون اوم، پیشانی اش را بوسید و همون نقطه را بو کشید.
مادرش بوی زندگی میداد.
و کمی بعد از خداحافظی جلوی در کاخ منتظر پووین ماند.
پووین هم با مادرش به گرمی خداحافظی کرد و آرامشی از عطرش گرفت.
"گوش کن پسر، مراقب باش، دعوا نکنید و خیلی هوای همو داشته باشید."
پووین دست مادرش را بوسید و چشمی زمزمه کرد و کمی بعد از نگاه به مادرش از قصر خارج شد تا به پوند ملحق بشه.
امی نزدیک ملکه امد و گفت: "نمیفهمم چرا باید این همه راه برن سمت روستای لب مرز فقط واسه محکمکردن اتحاد اونجا."
جولیا چشمانش گرد شد و گفت: "ولی دارن میرنروستای شمالی."
امی متعجب شد: "واقعا؟"
اما چرا هرکدوم یکچیزی گفته بودند؟
"این دوتا دارن چیکار میکنن؟"
جولیا هم شکاک گفت: "نمیدونم امی ولی احساس میکنم که یک چیزی شده."
و اون دو ملکه فقط نگران این بودند پسرانشون با این دشمنی که باهم دارن همو تیکه پاره نکنن.
جلوی در قصر با پایش لگدی به سنگ جلویش زد که با حسِ نزدیک شدن پووین سرش و سمتش چرخوند و با اخم گفت: "بالاخره اومدی؟"
پووین نیشخند زد و گفت: "منتظرم بودی؟"
"نه فقط میخواستم اگه یکم دیگه دیرتر بیای نقشه قتلتو بکشم."
"دلت میاد منو بکشی؟"
"البته."
"عوضی."
" گربه کوچولو."
"عصا قورت داده."
"احمق."
"گوساله."
"تو یک اشغالی."
"توام یک حیوون وحشی رو به انقراضی."
"چرا دیر کردی؟"
"با مامانم خداحافظی میکردم، رسما فکر کرد من دیوونه شدم، از همه سخت تر دست به سر کردن سربازا بود تا بتونیم تنهایی بریم."
پوند نیشخند زد و فقط روی جمله ی اول مکث کرد و گفت: "مگه دیوونه نیستی؟"
پووین اخمکرد و گفت: "دهنتو میبندی یا ببندم؟"
پوند روی صورتش خم شد و گفت: "چجوری برام میبندیش شاهزاده من؟"
خیلی به صورتش نزدیک بود.
انقد که نوک بینی پوند به نوک بینی خودش خورد.
اون! اون از نزدیک خیلی جذاب بود.
با فکری که به سرش زد دستشو روی سینه پوند گذاشت و دورش کرد و با اخم غلیظ تری گفت: "فقط راه بیوفت."
و پوند فقط بیشتر نیشخند زد، شاهزاده احمق.
"دارم بهت میگم از سمت چپ باید بریم."
پووین نقشه ای که از سرزمین های بین دو قلمرو کشیده بود رو دوباره نگاهی کرد و گفت: "نخیر از سمت راست باید بریم."
پوند با حرص زد توی پیشونیش و گفت: "واقعا خری، مردحسابی اون نقشه کوفتی رو برعکس گرفتی."
و با عصبانیت نقشه رو از دست پووین چنگ زد و یه دور چرخوندش و گفت: "بفرما حالا درست شد."
پووین نزدیکش شد و سرشو جلو اورد تا دقیق به نقشه نگاه کنه و زاویه دید پوند، موهای مشکیش شد.
پووین کلافه گفت: "واقعا احمقی، دیوونه اینجوری که نوشته هاش چپه شده معلومه برعکسه."
پوند یک دستش رو از نقشه کشید و روی سر پووین گذاشت و دورش کرد و گفت: "گمشو کنار."
و بعد با حالت قهر نقشه رو توی سینه پووین کوبید و بی توجه رفت و لبه پله های یک خانه، نشست.
پووین ماتش برده بود.
چیشد الان؟
خندهاش گرفته بود، با خنده جلو رفت و جلوی پوند ایستاد و گفت: "قهر کردی؟"
پوند اخم کرد و گفت: "نه."
"پس بیا بریم."
"از کدوم مسیر، نه من بلدم و نه تو."
پووین با اخم گفت: "من بلدم."
پوند دهن کجی ای کرد و گفت: "بلدم باشی من دنبالت نمیام، شاهزادهی من."
"چرا نمیای؟"
"واضحه چون بهت اعتماد ندارم."
"صد در صد متقابله."
"الان دقیقا چه غلطی کنیم؟"
پووین کمی فکر کرد و در اخر با لبخندی شاد گفت: "بریم پیش آهنگر."
پوند بی حوصله گفت: "آهنگر خودش احتیاج به راهنما داره واسه رفتن به دستشویی، بعد راهنمای ما بشه؟"
" خب پسرشو ببریم. اون دفعه گفت میاد."
پوند چشم غره ای رفت، و پووین بی اهمیت بهش گوشه استین لباسشو گرفت و بلندش کرد و دنبال خودش کشوند به سمت مغازه آهنگر رفتند.
پووین با دیدن فورث لبخندی زد و گفت: "سلام، منو یادته؟"
فورث از دیدن دوباره اون پسر عمیق ترین لبخند عمرشو روی لب اورد و گفت: "سلام، معلومه یادمه چه کمکی ازم برمیاد؟"
پووین با تردید گفت: "نمیدونم قبول میکنی یا نه اما، اما من میخواستم ازت خواهش کنم که امکانش هست که راهنمای سفرمون بشی؟"
"کجا میرید؟"
"تاج شکسته، اون روز گفته بودی با میای و خب ممنون میشم همراهم بیای."
فورث کمی فکر کرد، بودن در کنار شاهزاده، معرکه اس.
"البته شاهزاده."
پووین متعجب گفت: "منو میشناسی؟"
فورث تک خندی زد و گفت: "بله، استادم، همون تاریخ دانی که پیشش رفتید، گفت که شاهزاده برمه هستید."
و تعظیم کرد و ادامه داد: "عذرخواهی منو بپذیرید که دفعه قبل باهاتون خودمونی حرف زدم."
"نیازی به این چیزا نیست، پس لطفا اگه با ما میای، تا نیم ساعت دیگه رو به روی رودخونه باش و میتونم اسمتو بپرسم اخه دفعه قبل یادم نمیاد پرسیده باشم."
فورث ذوق کرد اه خدایا اون شاهزاده خیلی زیبا بود.
با ذوق گفت: "فورث هستم و حتما میام شاهزاده."
پووین سری تکون داد و با گفتن منتظرم، از مغازه بیرون اومد و به سمت پوند که دست به سینه و با اخم ایستاده بود رفت .
پوند با طعنه گفت: "چیشد تشریف میارند؟"
پووین اخم کرد و گفت: "اره میاد و تو چرا انقد اخمات توی همه؟"
"به تو چه "
پووین به درکی زمزمه کرد، به اون چه چرا این عصا قورت داده اخماش توی هم بود.
"بیا بریم سمت رودخونه تا بیاد."
پوند چشمی توی حدقه چرخوند و جلوتر راه افتاد.
پووین واقعا اعصاب این پسره رو نداشت، از خود راضی عوضی.
درست راس نیم ساعت، فورث رو دید که سمتشون میدوعه و یک لبخند گله گشاد روی لب داره.
بهشون نزدیک شد و گفت: "دیر که نکردم؟"
پووین لبخند زد و گفت: "به موقع اومدی."
فورث با دیدن پوند تعظیمی کرد و گفت: "خوشحالم باهاتون همسفرم شاهزاده."
پوند بدون اینکه بپرسه از کجا میدونی شاهزاده ام فقط سری تکون داد و جلوتر راه افتاد.
فورث لبخند روی لبش ماسید.
"شاهزاده از من خوششون نمیاد؟"
پووین تک خنده ای کرد و همونطور که خممیشد تا بقچه ی وسایل هاشو برداره گفت: "اون بداخلاق از هیچکس خوشش نمیاد، به دل نگیر."
فورث چند ثانیه به پووین خیره موند و با لبخندی چشم زمزمه کرد.
مدتی بود شانه به شانه هم قدممیزدند و میشد گفت الان نزدیک دوراهی ای بودند که یکی به جاده روستای لب مرزی و یکی به تاج شکسته میرفت.
فرق اون دوتا جاده شبیه شب و روز بود، مسیر روستای تاج شکسته، تاریک، ترسناک، کوهستانی با درختانی بلند.
پووین اب دهنشو قورت داد و گفت: "چقد ترسناکه. چند ساله کسی از این جاده نرفته؟"
فورث هم مسلما ترسیده بود اما نمیخواست جلوی شاهزاده نشون بده که ترسیده پس با لحن شجاعی گفت: "ترسناک نیست شاهزاده و فکر کنم 5سالی هست کسی از این جاده عبور نکرده."
پوند چشمی چرخوند و با طعنه گفت: "شاهزاده نمیترسه، این گربه کوچولو خیلی شجاعه، مگه نه عزیزم؟"
پووین چشم غره ای رفت.
فورث گیج نگاهشون کرد و در اخر لبخند زد و خیره به پووین گفت: "مطمئنم که ایشون خیلی شجاع هستند."
پووین، دستی روی شونه ی فورث گذاشت و فشرد.
پوند این صحنه رو دید و اخمش بیشتر توی هم رفت.
کمی از راه رفته بودند به نظر همه چی خوب بود.
جز پوندی که وسط فورث و پووین راه میرفت و فورث هر کلمه ای میخواست بیان کنه باید به پوند میچسبید تا بتونه به گوش پووین برسونه، هرچند پووین از فاصله دور هم میشنید اما دیدنِ صورتِ با اخم و جمع شده از روی چندش پوند خیلی دلشو خنک میکرد.
فورث لبخندی زد و با هیجان درخت بزرگی رو به پووین نشون داد و گفت: "شاهزاده این درختِ بلوطِ شاید باورتون نشه اما کلی سنجاب روی این درخته."
پووین با حیرت به درخت نگاه کرد.
"خیلی دلم میخواد یک بلوط امتحان کنم."
"زیاد خوشمزه نیست شاهزاده اما اگه بخواین براتون میارم."
"نه نمیخواد."
پوند با اخم گفت و باعث شد پووین ابرویی بالا بندازه.
پوند با همون اخم شدید به فورث نگاه کرد و گفت: "توام ازم فاصله بگیر، چسبیدی به من"
"میخواستم شاهزاده حرفامو بشنوه."
"از همینجا هم میشنوه."
"فکر کردم که اینجوری بهتر متوجه میشن."
"بیخود فکر کردی."
پووین سرگرم شده گفت: "خودم زبونِ جواب دادن دارم پوند."
پوند سمتش برگشت و با طعنه گفت: "حاضر جوابی هاتو به یاد دارم گربه کوچولو."
پووین آهسته گفت: "جلوی یک غریبه ادم باش و درست رفتار کن تو یک شاهزاده ای."
پوند با همون لحن طعنه امیز گفت: "چشم شاهزادهی من، امر دیگه؟"