Forbidden prince
pondphwinپارت هشتم : تاج شکسته
"مطمئنی این فکر خوبیه؟"
پوند درحالی گفت که روبه روی اون ساختمون عجیب بودن، عجیب و ترسناک؟
پووین شونه ای بالا انداخت و گفت: "منممثل تو نمیدونم."
"چی میدونی پس گربه کوچولو؟"
پووین از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت: "اینکه تو یک عصا قورت داده عوضیِ مغروره پررویی که ازش متنفرم."
پوند پوزخندی زد و با طعنه گفت: "اوه نگو شاهزاده من، محض اطلاع منم ازت متنفرم."
پووین ادایی در اورد و سمت در اون ساختمون عجیب رفت، حقیقتا میترسید.
آدرسی که فورث داده بود، یک تاریخ دان بود که بچه هارو همیشه توی میدون جمع میکرد و براشون داستان میگفت.
تقه ای به در زد و پشت بندش صدای پیرمرد بلند شد:" کیه؟"
پوند مودبانه گفت: "اقای پیتر باشما کاری داریم ممکنه در و باز کنین؟"
پووین ابرویی بالا انداخت.
"کثافت مارمولک فقط بلده پاچه منو بگیره."
پوند چشم غره ای بهش رفت.
انگار بلند فکر کرده بود.
پیرمرد صبر کنی گفت و کمی بعد در باز شد.
پیرمرد در و باز گذاشت و خودش داخل برگشت و گفت: "چقد دیر کردید."
بله؟ یعنی چی؟
شاهزاده ها داخل شده بودند.
پووین کنجکاو پرسید: "شما مارو میشناسید؟"
پیرمرد به توجه سمت درخت آلبالو حیاطش رفت و گفت: "چقد قرمز شدن."
پوند عصبی گفت: "ما رو میشناسید؟"
پیرمرد تک خندی زد.
"البته شاهزاده جوان.:
"شما از کجا ما رو میشناسید تا جایی که میدونیم هیچ چیزی از چهره ما وجود نداره و این اولین دیدار ماست؟"
پیرمرد خندید.
"چرا اینجایید؟"
پوند مشکوک نگاهش کرد و گفت:" یکی به ما گفته که شما شاید بدونین این مهر و کی ساخته."
"نشونم بدید."
پووین نامه رو از جیبش در اورد و به پیرمرد داد.
پیرمرد مرموز نامه رو گرفت و گفت: "بشینید."
"نه ممنونم لطفا زود بگید."
پیرمرد بازم خندید و گفت: "تو خیلی کم طاقتی پسر، برعکس شاهزادهِ زیبا."
پووین از لفظ زیبا لبخندی زد، چیزی نیست که ندونه.
اما پوند اخم کرد، کجای اون زشت، زیبا بود؟
پوند با طعنه گفت: "من که زیبایی نمیبینم فقط یک گربه کوچولوی احمقه"
"هم طاقتی هم، حسود."
"حسودی به چی، به این؟"
"به اینکه به اون گفتم زیبا اما راجب تو یک صفت منفی گفتم به غرورت برخورد."
پوند تک خنده حرصی زد و گفت: "اصلا، اهمیتی نمیدم."
"میدی، میخوای فقط از تو تعریف کنن و ازت بترسن مگه نه؟"
صد در صد اره، اما قرار نبود به اون پیرمرد مزخرف بگه.
خواست جوابی بده که پووین پیش دستی کرد و گفت: "کافیه پوند."
و بعد با طعنه ادامه داد: "تو زیبا و خوشتیپ تمومش کن بزار کارمون تموم بشه."
"به من دستور نده شاهزادهی من."
"دستور نمیدم، فقط میگم دهنتو ببند تا بیشتر نری روی اعصابم."
"گربه مگه اعصاب داره؟"
"اگه بهمش بریزی هم اعصاب داره هم یک مشت قوی."
پوزخند طعنه امیز پوند روی اعصابش رفت.
اینبار کسی که کلام رو در دهان هردو خشک کرد، پیرمرد بود.
"نمیدونم کی این مهر و ساخته، اما به نظر مربوط به تاج شکسته اس."
پووین کنجکاو پرسید: "اون دیگه چیه؟"
"چی نیست، اسم یک شهر و توافق نامه اس."
پوند بی حوصله گفت: "چه توافقی؟"
پیرمرد با طعنه و خنده گفت: "چجوری شاهزاده ای هستی که نمیدونی توافق تاج شکسته چیه؟"
پووین دیگه داشت خسته میشد، این پیرمرد زیادی مرموز بود.
"شما که میدونین بگید چیه"
پیرمرد آلبالویی از درخت چید و خونسرد گفت: "نزدیک به سی و دو سال پیش سیام و برمه دو قلمرو متحد بودن یک توافق داشتن به اسم دوتاج، جزئیات توافق رو هم میخواید بدونین؟"
هردو سر تکون دادند.
پیرمرد یهو بلند خندید و گفت: "ولی من نمیخوام بهتون بگم.
و از خنده غش کرد.
شاهزاده ها به هم نگاهی کردند و لبخند اجباری زدن
مردک مسخره با این سن فکر میکنه بانمکه؟
پیرمرد دوباره جدی شد و گفت: "توی اون توافق ذکر شده بود سیام باید کنار پرچمخودش همیشه پرچم برمه رو برافراشته کنه و به جاش برمه باید در جنگ ها به خاطر ارتش قوی ای که داره به سیام کمک کنه... اما، اما"
پووین بی طاقت گفت: "اما چی؟"
پیرمرد آلبالوی دیگه ای از درخت چید و خورد و گفت: "اما این آلبالو واقعا خوشمزه اس، یکی میخواید بچه ها؟"
پوند عصبی پووفی کشید و گفت: "حرفتو بزن اما چی چیشد؟"
"اوه شرم اوره واقعا به عنوان یکشاهزاده توی مکتب شاهنشاهی خوب بهتون درس ندادن اینم نمیدونین؟"
پووین صبور تر بود پس با آرامش گفت: "لطفا ادامه بدید بگید چیشد."
صداشو کمی بالا برد و عصبی ادامه داد: "ما گاویم هیچی یاد نگرفتیم تو حرفتو بزن زود."
پوند در بی اعصابی، خندش گرفت.
اون پسره احمق مثلا صبور بود؟ با آرامش گفت؟
پیرمرد خونسرد گفت: "چیزی نشد سیام با چین جنگمیکنه و در کمال تعجب از برمه نامه میگیره که هیچ ارتشی از برمه فرستاده نمیشه و از اون طرف برمه هم نامه ای میگیره تحت عنوان اینکه، سیام دیگه نمیخواد پرچم برمه و اتحادشو داشته باشه و توافق دوتاج با اسمی جدید به اسم تاج شکسته دهن به دهن مردم میچرخه."
پوند کنجکاو گفت: "یعنی سیام نامه گرفته که برمه کمکنمیکنه و برمه هم نامه گرفته که سیام اتحاد نمیخواد؟"
پیرمرد آلبالوی دیگری خورد و گفت: "افرین پسر."
"بعد اسمش شده تاج شکسته؟"
"مردم با این اسم میشناسن."
"چرا؟ "
"ساده اس پسر جان، یعنی تاج هایی که قرار بود متحد به هم باشن از هم جدا شدن."
"اینو نمیگم."
پووین نگاهش کرد و گفت: "پس چیو میگی؟"
" اینکه... اینکه"
چرا باید میگفت چیزی که به دلش شک انداخته؟ اون شاهزاده هنوزمدشمنش بود پس نباید میگفت.
جواب پووین فقط شد، سکوت.
پوند با تردید گفت: "یعنی میشه هردوتا نامه ها دروغ بوده باشن؟"
پیرمرد سبد آلبالویی چید انگار دیگر دانه دانه بهش نمیچسبید.
و همونطور که درگیر آلبالو ها بود پاسخ داد: "شاید اره."
"شاید؟"
"شاید هم نه"
پوند خسته گفت:"اره یا نه؟"
"پسر جان من گفتم شاید، نمیدونم"
"میدونی یا نمیخوای حقیقت و بگی؟"
"گوش کن پسر، من تاریخ دانم ، نه گوی راست گوی حقیقت."
پوند عصبی گفت: "پس چرا ما رو کشوندی اینجا؟"
پیرمرد خونسرد گفت: "من نکشوندم، شما دنبال حقیقت اومدید و باید بگم من اینجا تاریخ میدونم نه حقیقت اونو خودتو باید بگردید."
پووین خسته گفت: "حداقل میتونی بگی این مهر و کی ساخته؟"
"نمیدونم کی ساخته فقط میدونم خیلی قدیمیه."
"یعنی مربوط به توافق؟"
پیرمرد لبخند زد: "شاید اره."
پوند عصبی گفت: "باز شروع کرد."
پووین درمونده گفت: "یعنی نمیدونی این مهر و کی ساخته؟"
پیرمرد بی حوصله گفت: "چقد سوال میپرسی اگه انقد مشتاقی بفهمی فقط به روستای تاج شکسته برو."
"کجا؟"
"روستای تاج شکسته شاهزاده پووین."
پوند خسته شده بود و رو به پووین درخواست رفتن کرد.
به در نرسیده بودند که پیرمرد گفت: "فقط توی اون روستا دنبال چیزهایی که جلوی چشمتونه نباشید، چیز هایی که پنهون شدن زیاد خودشونو نشون نمیدن شما باید دنبال حقیقت برید."
پوند برگشت تا بپرسه یعنی چی.
که پیرمرد زودتر گفت: "این جمله رو بابام همیشه میگفت."
پوند دستی به پیشونی اش کشید و بعد بدون اینکه چیزی بگه خارج شد.
روز خسته کننده ای بود مخصوصا با اونپیرمرد اعصاب خورد کن، پس بدون کلمه ای حرف هرکدام به اتاقشان رفتند.
روی تخت دراز کشید و زمزمه کرد: "یعنی یکی عمدا نامه های دروغ نوشته؟ اما چرا؟ شایدم من زیاد دارم بزرگش میکنم و حقیقت همینه که قاتل بابام ، پادشاه برمه اس."
و پووین درگیر بود، پوند یکچیزی میخواست بگه اما نگفت اما چی؟
نکنه. نکنه رفتن به تاج شکسته اشتباه باشه، اصلا باید به تاج شکسته بروند؟
صبح روز بعد هردو کدوم تصمیم متفاوتی داشتند.
نروند و بروند.
اگه اخرش معلوم شد برای هیچ و پوچ بوده چی؟
اگه معلوم شد پادشاه برمه، قاتلِ چی؟
و اگه برعکس همه چی توطئه بود چی؟
توی باغ کاخ قدم میزد فکرش درگیر بود، نمیدانست تا کی باید توی این کاخ لعنتی می مونده تا اون اعتماد مزخرف حاص بشه تا بتونه به برمه برگرده، کنار مردمش، مدت زمان زیادی بود از برمه نامه ای نداشت و در فکر بود شاید باید نامه ای جهت جویای حال و اوضاع مملکت برای جاس بنویسه.
"باز که توی فکری گربه کوچولو.
پووین کلافه پوفی کشید : "امروز اصلا حوصله بحث با تورو ندارم و انقد هم به منو نگو گربه"
"شبیه گربه ای یهو پنجول میکشی"
"فقط خفه شو"
پوند بی توجه و بی مقدمه گفت: "تصمیمت چیه؟"
_"برای؟"
"رفتن به تاج شکسته."
"دلیلی برای رفتن ندارم."
"نمیخوای بدونی که حقیقت چیه؟"
"نه."
"چرا میترسی بابات قاتل باشه؟"
"نه نمیخوام با تو همسفر بشم."
"به درک، منم اومدم بگم من میرم."
"تنهایی؟ احمقی؟ سه روز راهه."
پوند نیشخند زد: "نگرانمی کوچولو؟"
پووین پوزخند زد و گفت: "گاوی؟ چرا باید نگرانت باشم. دارم میگم چرا باید به حرف یک پیرمرد گوش بدیم؟"
"تنها سرنخِ."
"راه طولانیه."
"قبول کن نگرانمی."
پووین پشت چشمی نازک کرد و گفت: "نگران نیستم، نمیخوام جنازتو از وسط جنگل ها پیدا کنم."
"پس میای؟"
"نه."
"تو واقعا نمیخوای بفهمی حقیقت چیه؟ اصلا این سرنخ درست بوده یا نه؟"
"اما اگه این تله باشه؟"
"خب باهم میریم."
"من دارم میگم نمیام تو میگی باهم میریم؟"
پوند حرص درار لبخند زد و گفت: "اره چون ترجیح میدم اگه قراره باشه بیوفتم توی تله تورو هم با خودم بکشم توی تله."
"چرا؟"
"چون نمیخوام تنهایی بمیرم، تو هم باید بمیرید."
پووین پس گردنی بهش زد و گفت: "قبل از هرکسی، خودم میکشمت عوضی."
پوند اخمی کرد و پشت گردنشو مالید.
با همون اخم پرسید: "میای؟"
پووین بی توجه به راهش ادامه داد و فقط گفت: "میخوام خودم توی جنگل بکشمت، پس اره میام ."
پوند لبخند زد.
اون شاهزاده خیلی چموش بود، چموش و بامزه؟