Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت ششم : مهر ناشناس


پووین اخم کرده ادامه داد: "مهر پدر منه اما کامل نیست."

پوند جلو امد: "یعنی چی؟"

"یعنی نیست."

"خب میگم یعنی چی که کامل نیست عین ادم حرف بزن."

پووین عصبی نامه رو جلوی صورت پوند گرفت و گفت: "یعنی سه تا خط پایین تاج روی مهر هست اما روی این فقط دوتاست، تازه نشانِ ماه هم کامل نیست."

پوند نگاهی کرد راست میگفت.

"تو مطمئنی؟"

"معلومه که مطمئنم از بچگی مهر بابامو پای تمام مهر ها دیدم بعدم من شاهزاده کشورم."

پوند پوزخند زد: "شاهزاده من، این یعنی یکی مهر باباتو جعل کرده؟"

"نه."

"پس؟"

"یکی..."

"یکی چی؟"

پووین برای گفتن تردید داشت اخه به کی داشت میگفت؟ به دشمنش؟

پوند منتظر گفت: "بگو یکی چی؟"

پووین با تردید نگاهش کرد و گفت: "یکی مهر بابامو داشته."

"یعنی؟"

پووین نمیتونست بیان کنه، هم میخواست هم اعتماد نداشت اگه، اگه بگه و اون بخنده چی؟ اگه بگه نه همش توهم مغزته چی؟

پوند تردیدشو دید بازوی پووین رو گرفت و گفت: "یعنی چی پووین؟"

پووین اب گلوشو قورت داد و گفت: "کسی که اینو ساخته دسترسی داشته به مهر سلطنتی."

"این یعنی جعل ساده نیست."

"درسته، این..."

پوند با ساکت شدن پووین نگاهش کرد و گفت: "ساکت نشو، این یعنی چی؟"

"یعنی یکی میخواسته کاری کنه که همه فکر کنن بابای من، بابای تورو کشته."

پوند موند.

"یعنی؟"

اما فقط سکوت پووین جوابش بود.

فکر و خیال فکر هردوشونو پر کرد، چرا؟

یعنی چی؟

یعنی؟ یعنی کسی پشت این قضایا بود؟

انگار دو دشمن دیرینه اون شب برای اولین بار یک فکر مشترک داشتند، دقیقا چه اتفاقی افتاده ؟


"دارم‌ بهت میگم اون صندوقچه که پارچه قرمز روش پهن شده رو بردار."

"پیداش نمیکنم."

"چقد خنگی توی اون کمده دیگه زود باش."

خب اون دوتا خیلی یواشکی اومده بودن به اتاق مخصوص نامه های سلطنتی ، و این اتاق خب یه جور بایگانی محسوب میشد و کسی حق ورود بهش و نداشت جز، ملکه !

پادشاه سیام زن ذلیل بود و توی همه چیز همسرش رو از همه جدا کرده بود.

و حالا اون دوتا شاهزاده نمیتونستن صندوقچه نامه های رد و بدل شده سیام و برمه رو پیدا کنن.

میخواستن تمام نامه هارو مقایسه کنن تا فقط اطمینان پیدا کنن، مهر لعنتی چه فرقی داره.

پووین عصبی گفت: "این قصر لعنتی توعه پس دهنتو ببند و جای دستور دادن خودت بیا پیداش کن."

پوند سریع گفت: "به جای زر زر کردن پیداش کن من دارم نگهبانی میدم کسی نیاد."

:مطمئنم خودت منو لو میدی."

پوند نیشخند زد: :اگه پیداش نکنی اره."

پووین هیچی نگفت، دهن به دهن گذاشتن با اون عوضی بیشتر معطل کردن خودش بود.

زیر چند تا وسیله بالاخره صندوقچه رو پیدا کرد و با خوشحالی به طرف پوند برگشت.

و گفت: "پیداش کردم."

پوند با طعنه گفت: "افرین شاهزاده من."

و کاملا حواسش از دری که نیمه باز گذاشته بود پرت شده بود.

"نمیدونم چرا در این اتاق بازه."

چشمای دوتاشون گرد شد.

عمه بنیا.

"چه غلطی کنیم؟"

"چرا همش از من میپرسی قرار بود نگهبانی بدی ابله؟ زود باش بیا قایم شیم توی این کمد لعنتی. بیا پوند."

و دوتاشون به زور توی اون کمد خودشونو جا کردن، اه چقد سخت.

صدای پای شاهدخت توی اتاق پیچید.

"عجیبه، هیچکس حق نداره بیاد اینجا پس چرا درش بازه؟ نگهبان..."

"بله شاهدخت؟"

"این در و ببند و به ملکه هم اطلاع بده و ازشون بخواه خودشون بیان و قفلش کنن."

"اطاعت بانو "

و بعد صدای پاشنه کفش شاهدخت خبر از دور شدنش داد و کمی بعد صدای بسته شدن در.

و دوتا شاهزاده که از هم متنفرن توی یک وجب جا چفت بدن هم ایستاده بودن و فقط صدای نفس کشیدنشون میومد.

پووین اروم زمزمه کرد: "رفتن."

نفس هاش توی صورت پوند خورد و حالشو بد کرد، اینکه با دشمنت که داری خودتو میکشی تا بتونی بهش اعتماد کنی، یک جا گیر بیوفتی مزخرف ترین کار سرنوشته.

"پووین، یکم ازم فاصله بگیر."

"نمیتونم همش یک وجب جاست، رفتن گمشو بیرون دیگه تو جلوی دری."

"تمام بدنت داره بهم میخوره اه."

پووین با طعنه گفت: "اوه عصاقورت داده دوس نداری تنم به تنت بخوره؟"

پوند سریع گفت: "معلومه که نه."

پووین اخم کرد: "پس گمشو بیرون انقد نفس های مسخرت به صورتم خورده احساس میکنم باید برم اب مقدس بریزم روی صورتم."

"گربه کوچولوی وحشی"

"دراز بی خاصیت."

"کوتوله به درد نخور."

"همش 5سانت ازت کوتاه ترم که اون کوتاه حساب نمیشه."

"بازم کوتاهی."

" ربطش به تو؟"

"فاقد اهمیتی."

"پس گمشو بیرون."

پوند ازش فاصله گرفت و در کمد و باز کرد و بیرون آمد.

نفس عمیق کشید،

اخیش هوای ازاد دور از اون پسره مزخرف.

پاورچین پاورچین وارد اتاق پوند شدند.

و پووین خودشو روی مبل کنار پنجره پرت کرد و گفت: "اه چقد استرس کشیدم ."

و پوند هیچی نگفت فقط یکم نگاهش کرد، هنوزم سر حرفش بود از این پسره متنفر بود .

"نیومدی اینجا که بشینی اون صندوقچه رو بزار روی میز."

پووین چشم غره ای رفت و صندوقچه توی دستش رو روی میز جلوش گذاشت.

پوند رو به روش روی مبل نشست و در صندوقچه رو باز کرد.

"خب بهبه چقد نامه از برمه، انگار خیلی بیکار بودین که مدام نامه میزدین."

"محض اطلاع جواب نامه های شما رو می‌دادیم."

پوند اداشو در اورد، زبون دراز.

نیمه شب شده بود اما هنوز درگیر خواندن نامه و تطبیق مهر ها بودن زمان از دستشون در رفته بود و جالب این بود هیچکس حتی سراغشون رو نمیگرفت، شاید چون همه میدونستن این دوتا یا دارن همو میزنن یا توی اتاق خودشونن.

"هیچ کوفتی پیدا نمیشه، من چند تا نامه دیگه دارم برم بیارم؟"

"برو."

و پووین بلند شد و سمت اتاقش رفت.

جعبه کوچکی رو برداشت و از اتاقش خارج شد که با صدای مادرش متوقف شد.

"پووین."

برگشت و به مادرش لبخند زد: "چیزی شده فرشته چرا بیداری؟"

"نگرانتم. کجا میری این وقت شب؟"

"اتاق پوند."

"چرا؟"

پووین با دستپاچگی گفت: "عام... خب یه کاری داریم باید چیزیو بررسی کنیم برای... برای اینده مردم و کشور، عام برای اعتماد هم... خب کاری نداری مادر. برو بخواب. شبت بخیر مادر"

و توی یک چشم به هم زدن از جلوی چشمای مادرش ناپدید شد.

این پسره چش شده بود؟

ملکه با شک گفت: "چش شده این پسر؟ نکنه دیوونه بشه؟"

و نگرانی ای که از سلامت عقلی پسرش به جونش افتاده بود سمت اتاقش حرکت کرد.

پووین بدون در زدن وارد اتاق پوند شد.

"طویله باباته؟"

" اره اخه یه خر دیدم اومدم بهش غذا بدم. "

پوند پررویی نثارش کرد، حوصله نداشت الان این نامه های کوفتی مهم تر از این موجود ناشناخته‌ ای که الان روبه روش نشست، بود.

"بیا اینا رو بررسی کن که اوردم، اونا رو بده به من."

پوند با تردید و بی اعتمادی نامه‌ هارو دستش داد.

لعنت بهش هنوزم فقط به این پسره شک داشت و هنوزم سر حرفش بود این موش نکبت داره بازیش میده که قاتل بودن باباشو لاپوشانی کنه.

هرچی بیشتر میخوند، بیشتر چیزی نمی‌فهمید.

پوند خسته دستی به گردنش کشید و نگاهش سمت پووینی کشیده شد که به پشتی مبل تکیه داده و خوابش برده بود.

چند ثانیه نگاهش کرد و گفت: "حتی وقتی خوابی هم اعصاب خورد کنی."

نامه دیگه ای رو برداشت.

شاید.

شاید واقعا فقط یه اشتباه ساخت بوده که این مهر با بقیه مهر ها فرق داره و شاید، قاتل پدرش، پادشاه مانسا ست.

انقد نامه خوند.

انقد فکر کرد که نفهمید چشماش کم کم بسته شد و به خواب رفت.


اون دوتا عملا هر نامه، هر مهر سلطنتی و هر دست خطی توی سلطنت بود رو بررسی کرده بودند دیگه هیچی نمونده بود.

حتی پووین دستور داده بود یک نفر از برمه تعداد نامه های بیشتری که مهر سلطنتی داره و نداره و رو بیاره تا هم دستخط و مقایسه کنند و هم مهر ها رو.

هردو خسته و ناامید کنار دریاچه همیشگی نشسته بودند.

پوند از کنارش سنگ های ریز برمی‌داشت و با حرص توی اب پرت میکرد و پووین فقط به ماه زل زده بود، چند روز تمام دنبال گشته بود و اخر بی نتیجه بود.

پس شاید واقعا پدرش، قاتل بوده و صلح و شکسته اما. اما اون نامه ها، اون مهر سلطنتی یه جاییش میلنگه.

"توی فکری؟"

:مطمئنا نمیخوام به تو بگم به چی فکر میکنم."

"به قاتل بودن بابات؟"

"پوند چرا انقد گیر دادی به قاتل بودن بابام؟"

"چون هست. هیچی پیدا نکردیم فقط الکی یک مشت نامه چرت و مزخرف خوندیم، اه خدایا باورم نمیشه نامه ی جنسیِ فرمانده ارشدتو به کاپیتانِ برمه دیدم.

پووین خنده اش گرفت، واقعا عجیب بود.

نمیدونست که جاس، عاشق گاوین باشه و تازه بهش نامه با محتوای جنسی بده.

با خنده گفت: "بده یک چیزی یاد گرفتی؟"

پوند هم خندید.

اولین خنده اشون بدون طعنه، عجیب بود.

"اما بابات قاتله."

"نمیدونم ولی بابای توام قاتله."

"نیست، شما اول صلح و شکستین."

"پوند، طبق گفته پزشک ها زمان مرگ یکی بوده، تازه بابای من زودتر کشته شده."

شت، اره اینو یادش رفته بود اما قرار نبود که بگه اره تو درست میگی.

اما واقعا بابای پووین قاتل بود؟

شک داشت. به همه چیز.

"این چیزی از قاتل بودن بابات کم نمیکنه."

پووین پوفی کشید و کلافه سرشو روی زانو هاش گذاشت و گفت: "لعنت به آهنگری که اینو ساخته. چرا باید انقد بد در بیارتش اخه؟"

"چی؟ اهنگر؟"

پووین نگاهش کرد : "اره دیگه همه مهر های سلطنتی رو آهنگر میسازه."

پوند توی فکر رفت، یعنی؟

پووین توی جمله خودش غرق شد.

آهنگر؟

اهنگر؟

شاید.

شاید. یک فکر توی سر هردو چرخید و در یک ان هردو با هم با زبان آوردند: "باید بریم پیش آهنگر."

Report Page