Forbidden prince
pondphwinپارت پنجم : توطئه؟!
"این نامه رو فرمانده بهم داد جایی که بابام افتاده بود."
بله پوند با بی اعتمادی، دشمنش رو توی اتاقش برده بود تا نامه رو بهش نشون بده.
پووین نامه رو گرفت و بهش نگاه کرد.
"خب؟"
"دست خط بابام نیست."
پوند پوزخند زد.
معلومه که اینجوری میگفت.
"شاهزادهی من بعد چجوری باید بهم ثابت بشه؟"
پووین اخم کرد و به چشماش زل زد: "گاوی؟ دارم میگم این دست خط بابام نیست."
"منم دارم میگم ثابت کن"
پووین پوفی کشید این مرتیکه خیلی روی اعصابش بود: "عمرا به تو یکی چیزیو ثابت کنم "
"پس قبول داری بابات قاتله."
"نه"
"خب پس ثابت کن."
"چجوری؟"
پوند با طعنه گفت: "رفیق تو نقشه کش حرفه ایه دستگاه دولت بابات بودی خودت فکر کن راجبش ."
پووین کمی فکر کرد. شاید، شاید نامه های قبلی پدرش بتونه ثابت کنه ولی نمیخواست به این مردک اعتماد کنه.
اما یه دیدن ساده عیبی داشت؟
شاید ثابت میشد که باباش قاتل نیست بلکه بابای این نکبته که قاتله و اونوقت دهن این پسره بسته میشد چون بابای خودش قاتله!
با تردید گفت: "خیلخب بیا بریم تو اتاقم بهت نامه های دست خط بابامو نشون میدم."
پوند نیشخند زد: "شاهزاده، داری دعوتم میکنی به اتاقت؟"
پووین پشت چشمی نازک کرد و همونطور که از در اتاق پوند خارج میشد گفت: "تو اون کسی نیستی که به اتاقم دعوتش کنم فقط میخوام نشونت بدم که بعدش سریعتر گورتو گم کنی."
هاح . از خداتم باشه.موش کوچولوی مزخرف.
صندوقچه نامه هاشو باز کرد.
اولین نامه رو روی میز گذاشت
"این اولی بردار و بخون"
پوند نامه رو برداشت و خواند. دست خط خیلی متفاوته
پوند مشکوک گفت: "از کجا معلوم این دست خط باباته؟"
پووین با تمسخر نگاهش کرد: "پس دست خط عمته؟ کوری نمیبینی؟"
"شاید دست خط وزیری فرمانده ای چیزیه؟"
پووین پوفی کشید و گفت: "تو واقعا رو اعصابی."
نامه دوم را روی میز گذاشت.
توی نامه واضحا نوشته بود <پسرم پووین>
پوند مشکوک شده بود یعنی چی؟ این دو خط خیلی متفاوت بودند اما از کجا معلوم که شاهزاده مقابلش راست بگه.
پووین که حالت گیج و شکاک چهره اشو دید نامه بعدی رو روی میز گذاشت و گفت: "این نامه پدرم برای مادرمه و خب من هیچوقت بهش ندادم چون هروقت پدرم نبود و نامه میداد، مادرم خیلی بی قرار تر میشد و گریه میکرد."
پوند نامه رو خوند: "جولیای عزیزم، انقد دلتنگتم که حتی دیدن هرشب ماه که شبیه چهره ات است نمیتواند عطش دلتنگی ام را کم کند "
پووین ادامه داد: "خب اینو که دیگه وزیر واسه مامانم ننوشته."
پوند واقعا گیج شده بود
"من این نامه هارو میبرم توی اتاقمباید تطبیق بدم."
پووین دیگه خسته شده بود از سر و کله زدن با این شاهزاده احمق پس بی حال گفت: "هر غلطی میخوای بکن فقط گمشو."
اوه بی حاله این یعنی وقتشه بیشتر روی مخش بریم.
پوند روی صورتش خم شد و با طعنه گف : "شاهزاده من نمیخوای دعوتم کنی روی تختت؟"
"گمشو بیرون مرتیکه ایکبیری."
اوه پوند فکرشو نمیکرد که توسط یه شاهزاده عصبانی با پس گردنی به بیرون از اتاق، پرت بشه.
نگاهی به در بسته اتاق پووین کرد و با نفرت زمزمه کرد: "ازت متنفرم"
"ازت متنفرم"
پووین روی تختش دراز کشیده و با یادآوری اون عوضی تنها چیزی که قبل از اینکه چشمانش گرم شود، همین بود.
در اون سوی قصر، پوند هنوز بیدار بود.
یک چیزی این وسط درست نبود.
نامه هارو هزار بار باهم تطبیق داده بود، هم دستخط متفاوت بود و هم. مهر؟
ولی مگه این مهر سلطنتی برمه نیست؟
پس چرا انگار تغییر داره ؟
کلافه سرش و روی میز گذاشت.
مغزش داشت سوت میکشید.
چند روزی بود که پوند بی حوصله، کلافه و کم حرف تر از هروقتی بود، دیگه حوصله نداشت حتی با پووین کلکل کنه و شدید توی فکر بود.
کنار دریاچه نشسته بود و غرق در فکر بود.
هنوز نمیتونست تشخیص بده که کدوم نامه؟
کدوم دست خط درسته؟
و حتی به اون تفاوت کوچیک توی مهر سلطنتی هم شک داشت، به پووین بیشتر از همه شک داشت احساس میکرد بازیش داده تا قاتل بودن پدرشو لاپوشانی کنه.
"توی فکری."
با صدای ملکه جولیا به سمتش چرخید و با دیدن ایشان بلند شد، خب احترام حالیش میشد حتی اگه همسر قاتل پدرش به دیدنش اومده بود.
"کمی هوا میخورم ملکه."
"عیبی نداره کنارت بشینم؟"
"نه بفرمایید."
جولیا کنار پوند روی تخته سنگی نشست و پوند هم بعد از کمی نگاه، نشست.
"چی فکرتو مشغول کرده؟"
پوند نفس عمیقی کشید و هیچی زمزمه کرد.
"مدت کمی از مرگ مانسا گذشته اما هنوزم عادت نکردم، میدونی ما 26 سال باهم زندگی کردیم."
بی ادبی بود اگه میگفت نمیخواد به خاطراتِ همسر قاتل پدرش گوش بده؟البته که بود.
پس فقط به اجبار لبخند زد.
اما جولیا غرق در خاطرات گفت: "مانسا همیشه عادت داشت بهم نامه بده حتی وقتی یک اتاق باهام فاصله داشت. عجیب بود، مگه نه؟"
اوه نامه!
"میتونید یکی از نامه هاشو نشونم بدید ملکه؟"
جولیا گیج شده اما با لبخند گفت: "اوه البته، با من بیا پسرم."
اونجا بود، در اتاق ملکه ی زیبای برمه.
ملکه با زیبایی و ظرافت اشرافی صندوقچه ای از کمد بیرون اورد و نامه ای رو برداشت، با دلتنگی به قلبش فشردش و بعد سمت پوند گرفت و گفت: "این آخرین نامه ایه که مانسا برام نوشت."
"میتونم بپرسم دقیقا چه زمانی؟"
ملکه ساده فکر میکرد که پوند فقط کنجکاوه یا میخواد همدردی کنه پس با اه پاسخ داد: "قبل اینکه سمت مه سوت حرکت کنه، گفتم عادت داشت حتی اگه یک اتاق بینمون فاصله بود نامه بده، اونشب که گفت قراره بره من باهاش قهر کردم و خب این یه جورایی نامه عذرخواهیش بود ولی صبح که خواست راه بیوفته اصلا حواسش بهم نبود."
لحن غمگین ملکه، پوند رو ناراحت کرد، اون زن دل نازک بود دقیقا مثل مادر خودش.
دست ملکه رو گرفت و گفت: "ناراحت نباشید ملکه، ایشون همیشه کنار شما هستن، اجازه دارم این نامه رو با خودم ببرم؟"
"چرا؟"
"فقط باید یک چیزی رو بررسی کنم اجازه میدید؟"
ملکه خسته تر از اون بود که بپرسه چه بررسی فقط تایید کرد و پوند با شادی، با انگشت شصتش پشت دست ملکه رو نوازش کرد و در اخر با لبخندی از اتاق خارج شد.
خب بریم که داشته باشیم که اون موش کوچولو راست گفته یا نه.
تمام نامه رو جلویش روی میز گذاشته بود، ارنج هایش را روی میز گذاشته بود و متفکر یک دستش زیر چانه اش بود.
نامه هایی که پووین و مادرش داده بودند، یکی بود.
اما ان نامه دستور مرگ پدرش، نه!
اصلا با عقل جور در نمیومد.
ناگهان در با شتاب باز شد و پووین عصبی وارد شد و در و پشت سرش باز گذاشت.
پوند فقط نگاهشو از نامه ها گرفت و به پووین داد: "چته وحشی؟ طویله باباته مگه؟"
پووین نزدیکش شد و کف دو دستش و روی میز گذاشت و روی صورت پوند خم شد و با حرص گفت: "چرا نامه بابامو از مامانم گرفتی قصدت از اینکارا چیه ؟"
پوند دستاشو برداشت و به پشتی صندلی تکیه داد خوشش نمیومد اون پسره انقد بهش نزدیک بود، ازش متنفر بود.
"باید از تو اجازه بگیرم؟"
پووین دندون هاشو از حرص به همسایید و لای دندون هاش گفت: "پوند منو روانی نکن جوری که همینجا خونتو بریزم، چه مرگته چرا سراغ مامانم رفتی؟"
پوند اخم کرد: "من سراغ مامانت نرفتم این یک، دوما کار داشتم و باید نامه رو از مامانت میگرفتم."
:چهکار کوفتی ای داشتی؟"
"به تو چه"
" پوند؟"
"نمیگم."
"بچه بازی درنیار دقیقا چه مرگته؟ اون نامه های لعنتی به منم مربوطن."
پوند خلع صلاح شد.
خب راست میگفت عملا مربوط به پووین بودن ولی هنوزمشک داشت که باید باهاش درمیون بزاره یا نه؟
بهش اعتماد نداشت اصلا.
اون لعنتی دشمنش بود.
از بچگی فقط یاد گرفته بود برمه ای ها خیانتکار، دروغگو و زیرآب زنن و حالا میخواست به یک برمه ای بگه که، شکداشت؟
ولی به چی؟
پووین که چهره پر تردید و گیج شده اشو دید اروم زمزمه کرد: "پوند بگو چیشده؟"
پوند نفسشو با صدا پوف کرد و گفت: "اول در و ببند عین گوسفندی که وارد طویله اش میشه در و پشت سرت باز گذاشتی، دوم بیا بشین تا بگم"
پووین اخم کرد و چیزی نگفت، ترسید اگه چیزی بگه این دوقطبی لج کنه و پووین از شدت کنجکاوی بمیره.
در و بست و روبه روی پوند نشست.
"خب؟"
پوند نامه هارو به ترتیب گذاشت: " این نامه دستور قتل پدرم خوب دست خط و ببین."
"دیدم، خب؟"
نامه هایی که پووین داده بود و گذاشت: "اینم نامه هایی که تو دادی، میبینی دست خط خیلی فرق میکنه میبینی؟"
پووین با همون اخمی که هنوز باز نشده بود تشر رفت: "کور نیستم میبینم، منظور؟"
و نامه ی ملکه رو هم کنار بقیه نامه ها رو به روی پووین روی میز گذاشت: "اینمنامه ای که ملکه داده."
پووین عصبی گفت: "خب زر بزن، منظورت چیه؟"
پوند با طعنه گفت: "پسر تو چجوری نقشه کش بابات بودی، خیلی خنگی، مغز فندوقی این یعنی دست خط یکی نیست اما مهر بابات پای همشونه پس یعنی بابات داده یکی نوشته ولی خودش مهرشو زده پای این نامه."
پووین عصبی خندید و گفت:" تو واقعا هیچ دلیل دیگه ای نمیتونی پیدا کنی جز همین؟ احمق شاید این یک توطئه باشه."
چی؟ توطئه؟
بیخیال بابا پسره فکر کرده با خر طرفه.
"چرت نگو چه توطئه ای."
"ببین خوب به این نامه ها نگاه کن بابای من دست خطش اینه و توی شاهزاده باید بدونی که پادشاه خودش شخصا دستور همه چیو مینویسه، درسته شاید وزير و بقیه درخواست کتبی بدن اما این پادشاهه که دستور نهایی و رسمی رو مینویسه و تا پادشاه ننویسه هیچی اجرا نمیشه."
خب راست میگفت و پوند یادش رفته بود.
پووین با طعنه ادامه داد: "اگه به جای وحشی بازی و قلدری واسه بقیه به درس های مکتب خونه شاهنشاهی میرسیدی الان میتونستی مطلب به این ساده ای رو بفهمی."
پوند سرد گفت: "خفه شو مغز فندوقی، خب معنی این حرفات چیه؟"
"واقعیت من فکر میکنم یه توطئه ای درکاره."
ناگهان چشمش به مهر افتاد، اون شاهزاده برمه بود مسلما با تمام مهر های جد در جدش آشنایی داشت حتی کوچیکترین تغییرات رو مهر ها رو میدونست.
نامه دستور قتل رو برداشت و تته پته ادامه داد: "این مهر؟"
پوند گیج گفت: "خب؟ مهر چی؟"