Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت چهارم : صلحِ اجباری

پووین نمیدونست تصمیم درست چیه.

وزیر خسته گفت: "قربان مردم مهم تر هستن صلح کنید"

فرمانده دوم تایید کرد:" درست میگن قربان، این جنگ خرابی زیادتری به بار میاره به حکومت فکر کنین"

خواست جوابی دهد که صدای ان مردک مزخرف امد.

"شاهزاده من تشریف نمیارید؟ بله خواستگاری که نمیخوای بدی."

اوه خدایاصبر بده قسم میخورد این عوضی رو میکشت.

بدون اینکه توجهی کند، با فرمانده و وزیر برگشت و رو به روی پوند ایستاد.

بنیا کنجکاو گفت: "خب؟ تصمیمت چیه؟"

پووین چشمی چرخوند: " باشه صلح میکنم اما اگه اینبار خیانتی ببینم همونجا میکشمتون."

صدای پوزخند پوند روی مخش رفت، نکبت اعصاب خورد کن.

"نظر تو چیه پوند؟"

پوند سرد گفت: "قبوله"

بنیا خندون دستانش را به هم کوبید: "عالیه خب دست بدید و اشتی کنین."

دو شاهزاده! اوه نه دو کودک با اخم های درهم‌کشیده به هم دست دادند.

قانون نانوشته هرکی بیشتر دست اون یکی فشار بده زورش بیشتر.

_"صلح میکنیم رفیق"

"میکنیم رفیق "

بنیا چشم چرخوند، باید با این دو سر میکرد.

بنیا پیشنهاد داد: "برای اینکه اعتمادتون نسب به هم جلب بشه لطفا توی یکی از کاخ های قلمرو میانی مدتی رو باهم زندگی کنیم."

سر هردو با شتاب سمتش چرخید.

"چی؟"

"چی؟"

پووین ادامه داد: "من با این عصا قورت داده یک جا نمی مونم"

پوند دست به کمر شد: "نه که من عاشق چشم و ابروی بی ریخت توام"

پووین لگدی به پایش زد و گفت: "صداتو ببر مرتیکه مزخرف"

پوند بدون اینکه به روی خودش بیاورد چقد دردش گرفته از اون لگد وحشیانه با طعنه گفت: "چشم شاهزاده من امر دیگه؟ پاشو جمع کن خودتو فکر کرده خر کیه."

بنیا عصبی از کل‌کل مداخله کرد: "کافیه، نمیخوام چیزی بشنوم یا باید برگردیم سیام یا اینجا که منطقه بی طرفه بمونیم یک مدت کوتاه تا به هم اعتماد کنید."

رو کرد به وزیر یو و ادامه داد: "جناب یو لطفا سوار اسبتون بشید و ارتش رو هدایت کنید کاخ سلطنتی که اینجاست کمی دور تره دنبال ما بیاید ."

و وزیر به پووین نگاه کرد تا کسب اجازه کند.

پووین سری به معنای تاکید تکون داد.

اخرش روانی میشد.

سوار اسبش شد و پشت سر بقیه به راه افتاد نیاز داشت کمی خلوت کند.

نمیدونست کارش درسته یا نه فقط میدونست شاید راهی برای نجات مردم باشه. پدرش همیشه در تلاش بود وضع مردم رو بهتر کنه و حالا نوبت پووین بود که نشون بده به فکر مردمه و در اینده پادشاهی لایق میشه.

:تو فکری موش کوچولو"

سرشو چرخوند اون مردک دراز روی اسبش لم داده بود کنارش راه می‌رفت.

"خرمگس "

"اوه کسی بهت گفته وقتی حرص میخوری خیلی زشت تری؟"

"کسی به تو گفته وقتی خفه خون میگیری خیلی قابل تحمل تری؟"

پوند تک خندی زد: " یعنی اگه حرف بزنم قابل تحمل نیستم؟"

پووین بی اهمیت به جلو نگاه میکرد از گوشه چشم نگاهی پر از غرور بهش انداخت و گفت: "اصلا نمیبینمت که بخوای قابل تحمل باشی یا نه"

پوند دراماتیک و با طعنه دستشو روی قلبش گذاشت: "اه بهم آسیب زدی شاهزاده من."

"گورتو گم کن میخوام تنها باشم."

پوند به درکی گفت و درست روی اسبش نشست و با هی گفتن به سرعت دور شد.

"یه روز تیکه تیکه ات میکنم."

به کاخ رسیدند به معنای واقعی کلمه معرکه و پرشکوه اما پووین قرار نبود اعتراف کنه که برگام از دیدن این کاخ وسط دل کوهستان نرسیده به سرزمین میانی ریخته.

پیر مردی با دیدن اسب ها نزدیک شد و به شاهدخت تعظیم و کرد و گفت: "خوش اومدین شاهدخت."

بنیا فقط سری تکان داد.

اون زن همیشه مغرور بود پس شاید پوند هم غرورش رو از عمه اش به ارث برده بود .

"اتاق شاهزاده ها رو آماده کن، همچنین اتاق خانواده هاشونو و برای سربازا هم اتاقی قسمت ندیمه ها آماده کن"

پووین متعجب گفت: "ببخشید خانواده؟"

بنیا پشت چشمی نازک کرد و گفت: " البته قراره بفرستم دنبالشون و همگی اینجا می مونیم."

و با لحن ذوق زده ادامه داد:" مثه یک تعطیلات تابستونی"

پووین برای اولین بار عصبی گفت: "اونوقت چرا فکر کردی این صلح مزخرف و این کاخ مزخرف تر و این وضعیت چرت تر شبیه یک تعطیلات تابستانیه مسخره اس؟"

پوند ابرویی بالا انداخت، اویی موش کوچولو عصبی شدنم بلده. چه مضحک.

"عمه دلیل اینکارا رو نمیفهمم"

اشک در چشمان شاهدخت حلقه زد و با لحنی غمگین گفت: "عزیزم من فقط میخوام آخرین خواسته برادرم که صلح بود اجرا بشه بعدم مردم الان فکر میکنن دشمن همید و عصبی ان باید نشون بدید که به همدیگه اعتماد کردین و دارید مردم و از خطر و دردسر های جنگ دور میکنین."

پووین با همون لحن عصبی قبلی ادامه داد: :مردم فکر نمیکنن من واقعا با این پسره عصا قورت داده دراز دشمنم"

"اوه شاهزاده من چجوری دلت میاد منو دشمن خودت بدونی؟"

"میشه این لحن طعنه امیزتو جمع کنی؟"

"نوچ نمیشه"

"روانیم نکن که بزنمت"

پوند قهقه زد و گفت: "قبلش یادت نره نقشه بکشی که از کدوم زاویه صورتم بزنی."

اون عوضی داشت علمشو مسخره میکرد؟

چه غلطا.

"چه گوهی خوردی؟"

پوند روی صورت پووین خم شد و گفت: "خواهش کن تا تکرار کنم برات"

از کله پووین دود بلند شد

"خواهش به تو؟ توی خواب شبت ببینی"

پوند دهانش را باز کند تا دوباره طعنه بزند که شاهدخت پرید وسط و کلافه گفت: "بسه دیگه دیوونم کردید. من تمام تلاشم صلح و آرامش برای مردمه پس اگه شما دوتا نمیخواین همکاری کنین گمشید بیرون."

پوند سرد گفت: "چرا فکر کردی می‌تونی منو از کاخ بابام بیرون کنی بنیا؟"

بنیا. درسته. هروقت عصبی بود.

شاهدخت مهربون تر ادامه داد: "پوند لطفا گوش کن و بفرست دنبال مادرت"

به پووین رو کرد و گفت: "شما هم همینطور بفرست دنبال مادرت و بزار برادرت توی پایتخت بمونه برای اداره کردن"

پووین بهش برخورد از کی تا حالا خواهر کسی که باباشو کشته بهش دستور میده؟

"من از شما دستور نمیگیرم شاهدخت."

فرمانده‌ی دوم رو صدا زد: "ارث."

ارث سمتش امد و تعظیم کرد:" بله شاهزاده؟"

" بفرست دنبال مادر و برادرم و خودت و فرمانده جاس و کاپیتان گاوین بمونین و سلطنت‌رو اداره کنین تا برگردم وزیر یو رو هم ببرید."

"چشم عالیجناب"

ارث دور شد.

و پوند با تمسخر نگاهش میکرد.

پووین پشت چشمی براش نازک کرد و گفت: "اتاقم و نشون بدید از سر و کله زدن با یک عصاقورت داده خسته شدم"

پوند طعنه زد مثل همیشه: "وای نگو شاهزاده من، من خيلی از سر و کله زدن باهات خوشحال بودم"

پووین قدمی برداشت و گفت: "توی دفتر خاطراتت یادداشت کن."

و رفت.

و پوند هم با ندیمه ای که امده راه رو نشانش دهد به سمت اتاقش رفت البته با اعصابی داغون

خودشو روی تخت پرت کرد.

چه روز مزخرفی.

کلافه بود. اصلا نمیتونست به این شاهزاده احمق اعتماد کنه اون باباشو کشته بود.

و عمش مهین دوست شده بود و میخواست کاری‌ کنه، البته از حق نگذریم عمه اش خیلی زن مهربون و خوبی بود و عاشق برادرش بود.


مشتی توی صورت پوند زد و داد زد: "بابای تو بابامو کشت حرومی چجوری انقد پررویی هاا؟"

پوند خون گوشه لبشو پاک کرد و عصبی نیشخند زد این مرتیکه رو عقیم میکرد.

" بابای تو هم بابای منو کشت با زهر انقد وجود نداشت حتی اگه میخواد بکشه رو در رو بکشه عین یه بزدل از دور کشت حالا هم چیزی نگفتم که داغ کردی."

و ناگهان مشتی توی شکم پووین زد، پووین اهی کشید و از درد خم شد.

خر زور عوضی حسابشو میرسید.

با درد همون‌جوری که خم شده بود گفت: "توی عوضی میگی میخوای دو هکتار زمین سلطنتی کشاورزی رو بگیری تا صلح ادامه دار بشه عمرا بزارم."

" خب پس کتک میخوری."

و دو باره شروع کردن.

وضعیت همین بود

. دو هفته بود که مدام دعوا داشتند و سر هرچیز کوچیکی مشت و لگد توی سر و کله هم میزدن و با سر و صورتی کبود روی تخت می‌خوابیدند تا مادراشون براشون مرهم بزارن، دقیقا شبیه دوتا بچه.

جولیا خسته گفت: "این بچه ها چرا نمیخوان باهمدیگه کنار بیان."

امی اهی کشید: "نمیدونم شاید چون بچه ان، تانا همیشه میخواست صلح کنه اما نمیدونم چیشد که مرد."

جولیا دستشو گرفت و گفت: "منم مثه تو داغدارم درکت میکنم، شاید چون ما پیر شدیم می‌فهمیم که نمیشه مدام در حال جنگ بود."

امی شایدی زمزمه کرد.

ملکه ها با هم کنار اومده بودند، انقد عزادار و افسرده بودند که نای کار دیگری جز گریه نداشتند.

به ماه زل زده بود، پدرش همیشه عاشق ماه بود به نظر پدرش ماه نورانی بود شبیه مادرش.

اون پادشاه زن ذلیل خیلی عاشق مادرش بود.

خاطرات خوش و ناخوش با پدرش از جلوی چشمانش رد شد و اشک شد و روی گونه اش چکید.

صدای پوند از پشت سرش اومد.

"اوه شاهزاده من گریه میکنه."

اخمی کرد لحن طعنه امیز این احمق همیشه روی مخش بود، غرور از سر تا پای کلامش می‌ریخت.

"به تو ربطی نداره پسرِ قاتل."

پوند کنارش لبه دریاچه نشست و گفت: "جوری حرف نزن انگار خودت پسر قاتل نیستی."

"معلومه که نیستم"

"روی چه حسابی خودتو بی گناه میکنی؟"

"تو روی چه حسابی خودتو بی گناه میکنی؟"

پوند سریع گفت: "روی حساب مدرک"

پووین چشمکی زد و گفت:" خودت جواب خودتو دادی عصاقورت داده"

"پسر تو خیلی رو داری، کدوم مدرک ثابت میکنه که بابای من بابای تورو کشته؟"

"ببین کی به کی میگه روت زیاده یه پرروی عصاقورت داده عوضی، تو با کدوم مدرک ثابت میکنی؟"

پوند طعنه امیز گفت: " این ترفند سوال با سوال اصلا روی من تاثیری نداره که بخوای مثلا از زیر زبونم حرف بکشی مغز فندوقی"

پووین چشمی چرخوند: "کی میخواد از زیر زبون تو حرف بکشه؟"

"تو"

" نه"

"اره "

"میگم نه "

"منم میگم اره"

"گفتم نه پسره عصاقورت داده "

"منم گفتم اره موش کوچولو "

"چون فکر کردی فقط یکم قدت ازم بلند تره میتونی بهم بگی کوچولو؟"

"میتونم، پس میگم :

"بیخود میکنی"

"چقد وقیحی."

"من یا تو پسره قاتل؟"

"صد بار گفتم بابای تو بابای منو کشته، پس تو پسره قاتلی"

ناخواسته صداهاشون هر درجه بالاتر میرفت

"با کدوم مدرک؟"

پوند عصبی داد زد:" همون نامه ای که بابام قبل مرگش پیدا کرد."

پووین گیج گفت:" کدوم نامه؟"

"نامه ای که نوشته شده بود پادشاه سیام و بکشید."

"دست خط بابای من بود؟"

"نه؟"

"نه؟! بود؟"

پوند گیج تر گفت: "نمیدونم، شاید بود شاید نبود."

"نامه رو بهم نشون بده."

Report Page