Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت سوم: قلمروی بی پادشاه

پادشاه مانسا بالاخره نفسی از آسودگی کشید، جنگ پایان یافته بود.

سوار بر اسب آهسته مسیر طی میکردند و خوشحال بودن

سربازی نزدیک شد و گفت: "قربان به نظرم پشت بوته ها چیزی تکون خورد."

مانسا نگاهی چپی انداخت: "حتما خرگوش بوده پسر، این چهره ترسیده ات به سرباز ارتش برمه نمیخوره استوار باش."

سرباز ترسیده نگاهش را از بوته گرفت، اما چیزی بزرگتر از خرگوش بود.

ترسیده، دوباره گفت: "اما قربان باور کنید خرگوش اینجوری نمیتونه بوته هارو تکون بده."

"پس حتما حیوون بزرگتریه میخوای بدمت همون حیوون بخورتت که یادبگیری شجاع باشی؟"

چشمان سرباز درشت شد: "نه نه قربان ممنونم، ترس؟ منو ترس؟ هاع من عمرا نمیترسم."

پادشاه خنده اش رو خورد، قرار نبود با سربازش بگو بخند کند. او شاه بود.

اما دیدن چهره ترسیده و چشمان درشت سرباز وفادارش جیمی خیلی سرگرم کننده بود.

ناگهان خندید و گفت: "تو واقعا احمقی پسر."

سرباز لب هایش به خنده باز شد اما تیری درست از بغل گوشش گذشت و به بازوی پادشاه خورد و آن را خراشید.

شروع شد. فاجعه.

در یک ان افراد زیادی از پشت بوته ها بیرون آمدند.

افراد که همگی نشان سربازان سیام رو داشتند.

پادشاه از اسب افتاده بود، اما بلند شد و جنگید

نمی‌گذاشت سربازانش تنها بجنگند.

فرمانده جاس نزدیکش شد و گفت: "قربان لطفا سوار اسب بشید و فرار کنید، صلح شکسته شده."

پادشاه ناباور از فریبی که خورده بود و صلح کرده بود اخم کرد:" باید بمونم، سریع یکیو بفرست به پووین اطلاع بده تا ارتش دوم از قصر حمله کنند به پایتخت سیام."

فرمانده اطاعت کرد و فورا سربازی را فرستاد تا اطلاع دهد، سرباز با ترس و وحشت به سرعت تاخت تا به شاهزاده اش خبر دهد.

درگیری بالا گرفته بود، اون ارتش تمام سربازان و قتل عام کرده بودند.

پادشاه درمانده روی زمین افتاده بود.

فرمانده رده بالایی که نشانش مشخص بود جلو امد و شمشیری به شکم پادشاهی که از درد و خونریزی پاش روی زمین افتاده بود، وارد کرد

پادشاه اهی دردناک کشید.

دردناک زمزمه کرد:" جاس."

فرمانده اش زخمی شده بود نمی‌توانست به کمکش بیاد.

تسلیم شده بود.

چشمانش کم کم بسته شد اما لحظه اخر نشانی دید.

زمزمه وار گفت:"این نشان..."

و شاید کلمات بیان نشده دردناک تر باشد.

پادشاه برمه چشمانش برای همیشه بسته شده بود.

ارتش دشمن پیروزمند شادی کردند و دور شدند.

غافل از نشانی که از همان فرمانده در هنگام بالا و پایین پریدنش از شدت شادی، از سینه اش جدا شده بود و دقیقا کنار پای پادشاهِ غرق خون افتاده بود.

انگار آشوب در راه بود.


اما پادشاه سیام همچنان در فکر بود ان نامه؟

ان دست خط به نظر آشنا بود اما متعلق به چه کسی؟ معلوم است، پادشاه برمه دوباره خیانت کرده بود و دستور قتلش را داده بود.

پادشاه عصبی دوباره جام شرابش را پر کرد و نوشید.

و دوباره به نامه زل زد.

گلویش خارش افتاد. سرفه کرد.

خون از دهانش روی کاغذ پاشید.

چی؟ خون؟

راه نفسش تنگ شده.

دست به گلویش رساند حتی صدایش در نمیاد خبر دهد کسی به کمکش بیاید.

پادشاه برخاست ارام ارام به سمت بیرون چادر رفت.

چشمانش سیاهی رفت، احساس میکرد که تمام دل و معده اش در حال از هم پاشیدن است.

توی ان شراب چه بود؟

چشمان پادشاه بسته شد و با تمام توان جلوی در چادر افتاد.

نگهبان جلوی در متوجه شد و سمتش دوید

"عالیجناب... عالیجناب چشماتونو باز کنین، کمک کنید."

فرمانده بوم با شتاب سمت عالیجناب رفت.

سرباز را کنار زد، کنار عالیجناب زانو زد.

چند بار به صورت عالیجناب زد تنفس داد.

"پزشک رو بیارید سریع"

پزشک کنار پادشاه نشست نبض دست پادشاه را گرفت و سر پایین انداخت.

فرمانده بوم با دیدن این واکنش اخم کرد و گفت: "جون بکن دکتر لی چیشده؟"

پزشک غمگین و آهسته گفت:" پادشاه فوت شدند."

چی؟

فرمانده ناباور گفت: "یعنی چی این چه مزخرفاتیه زود باش شاه رو درمان کن."

پزشک بلند شد و گفت: "نمیتونم. ضربان نبض عالیجناب نشون میده که زهر وارد رگ هاشون شده و تموم کردن."

فرمانده گیج بود خیلی گیج.

اطراف اتاق را بررسی کرد دقیقا روی میز پادشاه جام شراب را دید، سمتش رفت و دستور داد: "این کوفتی و آزمایش کن دکتر به ظاهر آخرین چیزی که عالیجناب خورده همین بوده."

پزشک اطاعت کرد و با جام شراب از چادر خارج شد.

فرمانده رده خون را دنبال کرد. این خون ها چه بودند روی میز، دور دهان پادشاه هم خونی بود.

نگاهش به کاغذی افتاد، کاغذی که چند قطره از خون پادشاه روی ان پاشیده شده بود را برداشت.

"پادشاه سیام را بکشید؟‌"

عصبی با فریاد ادامه داد: "حرومیا پیمان صلح و شکستن."

از چادر بیرون زد و رو به تمام سربازانش گفت: "پادشاه فوت شدند، برمه پیمان صلح رو شکست.جمع کنید با جسد عالیجناب به پایتخت برمیگردیم."

ترسناک تر زمزمه کرد:" اون حرومزاده ها اینبار تقاص خیانت رو پس میدن."


خبر فوت دو پادشاه مثل بمب در هر دو قلمرو پیچیده بود.

پووین عصبی بود و عزادار، قسم میخورد خودش، خون اون شاهزاده عوضی رو بریزه.

مادرش داغدارِ مرگ همسرش اشک ریخت و گفت:" پسرم لطفا تو دیگه نرو، چرا داری وسیله جمع میکنی؟"

پووین شمشیرش را دستمالی کشید و گفت:" که برم انتقام پدرمو بگیرم. "

"نه نه اینکارو نکن، لطفا نرو. "

پووین دست مادرش را گرفت و گفت: "مارک اینجاست، فرمانده جاس هم برگشته و به محض اینکه زخم هاش خوب بشن توی اداره حکومت کمک میکنه، وزرا هم هستن مادر."

جولیا نگران بود.

چرا پسرش نمی‌فهمید، نمیخواست پسرش رو هم از دست بده.

اما التماس فایده ای نداشت، فقط با مادرش خداحافظی کرد و رفت.

پووین با ارتش دوم راهی پایتخت سیام بود

"من اون حرومزاده رو میکشم."



"من اون حرمزاده رو میکشم."

عمه اش بنیا کنار اسب پوند ایستاد و گفت: "گوش کن عزیزم، برو و انتقامتو از اون برمه ای ها بگیر اونا برادرمو کشتن."

اِمی نگران، خواهر شوهرش را کنار زد و گفت:" نه به حرفش نکن، پوند پسرم لطفا نرو. "

پوند متاسف به مادرش نگاه کرد و گفت: "حق با عمه اس من باید برم پدرم کشته شده، اونا کشتنش درست بعد از صلح، وقتشه اون مغز متفکر برمه تقاص پس بده، زیر سر اونه."

به عمه اش نگاه کرد و گفت: "عمه جان شما مسئول مراقبت از مادرم باشید تا برگردم."

بنیا لبخند زد: "مادرت بچه نیست من میتونم مسئول مملکت باشم."

پوند سرد گفت: "وزیر پون هست، شما فقط به مادرم برسید."

بنیا اخم کرد و سری تکان داد. پسره از خود راضی.

پوند نگاهی اخری به مادرش کرد.

و رو به ارتش دستور داد: "راه بیوفتید یادتون باشه ارتش برمه باید سلاخی بشن. "

یک صدا بله قربان گفتن سربازا به گوشش رسید.

وقتش بود یه دل سیر شکم شمشیر عزیزش رو پر از خون کنه.


چه تصادفی، لشکر برمه دقیقا رو به رویشان قرار داشتن، در نزدیک ترین منطقه، مائوتاو.

چه بهتر.

شاهزاده ها از اسب پیاده شدند.

اولین ملاقات بعد از جنگ دو سال پیش.

پووین طعنه امیز گفت: " واو شاهزاده از خودراضی سیام."

اون شاهزاده کوچولو فکر کرده کیه که طعنه میزنه؟

پوند سرد جواب داد: " و مغز متفکر برمه، اوه موش کوچولو بالاخره از اتاقت در اومدی و هوای بیرونِ قصر به سرت خورد."

"حداقل من درگیر کار مفید تری ام."

"کار مفیدت نقشه قتل پدر منه؟ بد بازی ای رو راه انداختین برمه ای ها."

"ما یا شما؟ هنوز مهر اون لعنتی صلح نامه خشک نشده بود که ارتش تون حمله کرد. "

"ما حمله نکردیم، به صلح وفاداریم."

پووین حرصی خندید: " اه رفیق هم از خود راضی ای هم گردن نگیر."

پوند پوزخند زد و گفت: "یادم نمیاد که با عمت خوابیده باشم و در رفته باشم که میزان گردن نگیریمو مشاهده کنی و بدونی."

پووین شمشیرش رو کشید

"وقت مردنه حرومزاده."

پوند هم شمشیرش را کشید و با طعنه گفت: ر بیا آخرین روز زندگیتو دردناک کنیم شاهزاده من ."

اعلام جنگ.

به جان هم افتاده بودند.

دو شاهزاده مدام با شمشیر هایشان یک نقطه ای از بدن هم را خراش های سطحی می‌انداختند تا درد به طرف مقابل بدن

یک جور، زجر کش کردن.

درگیری انقدر بالا بود که کسی متوجه ی ارتش دیگری که از راه رسید، نشد.

با صدای فریاد بلندی همگی ساکت سر چرخاندن

اوه، خواهرِ پادشاهِ سیام.

بنیا عصبی داد زد: "بس کنید، پدر هاتون کشته شدن، این رفتارا چه معنی داره؟ "

پووین پوزخند زد: "عمه خانوم معنیش اینه "

به پوند اشاره کرد و ادامه داد: "کشتن این حرومزاده."

پوند از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت: "زر نزن بابا بچه، شمشیرتو غلاف کن زخمی نشی."

بنیا دوباره داد زد:‌ "کافیه، پدرهاتون از قبل صلح کردن حالا کشته شدن. اما اون صلح نامه هنوز هست پس تمومش کنید، من میتونم صلح برقرار کنم."

پوند بی حوصله گفت: "هیچ صلحی درکار نیست عمه‌. اصلا شما اینجا چیکار داری؟

" نگران بودم پس سریع اومدم تا یک کاری انجام بدم، و تو پسر دهنتو ببند باید صلح کنید این به نفع مردمه، این‌بار و اعتماد کنید."

وزیر یو که از افراد قابل اعتماد پادشاه برمه بود و در جنگ حضور داشت، جلو امد و در گوش پووین زمزمه کرد: "قربان، شاهدخت درست میگن باید صلح کنید، به مردم فکر کنید جنگ خسته کننده و زیان اور شده."

پووین پوفی کشید: "ما نیاز به جلسه داریم"

و رو به فرمانده دومش گاوین و وزیر کرد و ادامه داد: "با من بیاید."

و دور شد.

پوند نگاهی به عمه اش کرد و گفت: "دقیقا چته عمه؟ اونجا جلوی قصر میگی برو الان خودت اومدی میگی صلح؟"

بنیا که تا اون لحظه روی اسبش بود پایین آمد و کنار پوند قرار گرفت وگفت: "متوجه شدم که برادرم آخرین خواسته اش صلح بوده اما خیانت دیده و تو انقد ساده نباش بچه، به فکر مردم باش، قراره پادشاه اینده باشی پس اعتماد مردم رو جلب کن."

پوند اخم کرد: " باید گردن همه‌ی برمه ای هارو بزنم بعدش اعتماد مردم جلب میشه"

"شمشیر و گردن زدن همیشه جواب نیست، حرف زدن بهتره"

به نظر عمه جونش، زیادی دل رحم بود، درست مثل پدرش.

خسته بود پس بلند و با طعنه گفت: "شاهزاده من، تشریف نمیارید؟ بله خواستگاری که نمیخوای بدی."

Report Page