Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت دوم : دشمن دیرینه


پادشاه مانسا برگشته بود، خبری که کل قصر را پر کرده بود.

سرباز ها به آغوش خانواده هایشان بازگشته بودند تا کمی خستگی بگیرند و آماده شوند برای برگشت به جنگ.

روستای بعدیِ قلمرو سیام غنيمت های بیشتری داشت!

پادشاه مانسا از اسب پیاده شد، همسر و فرزند بزرگش جلوی در قصر منتظر بودند.

با دیدن همسرش لبخندی زد، عمیقا دلش برای آن صورت ماه گون تنگ شده بود.

همسرش با لبخند به سمتش دوید و پادشاه قبل از اینکه او را بغل کند، خم شد و دستش را بوسید.

با لبخند گفت: "دلتنگتون بودم ملکه ی من. "

جولیا دلبر خندید و گفت: "من بیشتر حضرتِ والا به خونه خوش اومدی."

و همسرش را به آغوش کشید.

بعد از رفع دلتنگی سمت پسرش برگشت

با لبخند گفت: "پووین."

پووین لبخند زد و تعظیم کرد: "خوش اومدین پدر جان."

پادشاه دستی بر شانه پسرش کشید و تشکر کرد

×مارک و نمیبینم، کجاست ؟

ملکه با خستگی از دست پسرش کوچیکترش گفت: " اون بچه چموش مدام با کاپیتان پرم در حال تمرینه، بهس گفتم بیاد ولی امان از این پسر اصلا حرف گوش نمیکنه، صداش بزنم؟ "

پادشاه به نق زدن های همسرش خندید و گفت: " نه بزار تمرین کنه، بریم داخل که خیلی خستم. "

پووین در اتاقش روی تخت، نشسته بود و غرق در فکر بود.

وضعیت مردمش شدیدا بد بود و دیگر توان مقابله با جنگ و قحطی نداشتند، اوضاع تجارت به دلیل مشکلاتِ چند ساله با قلمرو سیام در آسیا به هم ریخته بود و عملا کسب و کار کشاورزان کساد شده بود.

حال هرچقد هم غنيمت می آوردند فایده ای نداشت.

اهی کشید: " چجوری باید وضعیت رو درست کنم؟ سر خیانت سیام سالهاست مردم من بدبخت شدن و اونوقت از اون شاهزاده از خود راضیشون مدام خبر گردن هایی که از سربازای من میزنه میرسه. "

پوفی کشید و خودش را روی تخت پرت کرد

" اه خدایا کاش میشد بکشمش. "


●قلمرو سیام

"اه خدایا کاش میشد بکشمش"

پوند در حالی زمزمه کرد که نامه گزارش فرمانده رو می‌خواند.

شاهزاده قلمرو برمه با یک نقشه ای که طراحی کرده بود تونسته بود سرباز های سیام رو دور بزنه و اون بیست درصد غنيمت رو غارت کنن، مشخص بود نقشه ی اون شاهزاده مزخرفه.

کاش تخم این تانگساکیون ها رو ملخ میخورد.

خسته پیشانی اش را مالید و سرش را روی میز کارش گذاشت.

این وضعیت دیگه داشت مسخره میشد، یا خودش باید به جنگ میرفت یا پدرش، یا هم فکری می‌کردند هرچیزی جز صلح.

اون برمه ای های لعنتی لایق صلح نبود، اونها خیانت کرده بودند.

دو هفته ای از آخرین حملات گذشته بود به ظاهر وضعیت ارام بود اما همه می‌دانستند این وقفه دو قلمرو صرفا علتش استراحت سربازان است و هر لحظه امکان داره جنگ دوباره آغاز بشه.

پوند در این مدت تمام راه ها رو رفته بود.

به پدرش پیشنهاد داده بود به جنگ بره اما پدرش معتقد بود باید با حرف حلش کند.

پوند برای بار هزاروم رو به روی پدرش نشست و گفت: "پدر باید به جنگ بری تو پادشاهی برو خودی نشون بده."

پادشاه از دست پسرش کلافه شده بود این بچه زبون نفهم چرا نمی‌توانست حرف بزند؟ همه چیز با خشونت حل نمیشد، دیگر نمیشد.

پادشاه کمی از شرابش خورد و گفت: " ببین پسر من دنبال راهی برای صلح میگردم، نه اینکه خون بیشتری بریزه، من نمیخوام روی این همه خون حکومت کنم. "

" پدر یادت نیست اون تانگساکیون های عوضی چجوری خیانت کردن؟ "

" خوب یادمه، بهتر از تو، تو حتی اون موقع توی کمر منم نبودی، پسر من بهتر از تو میدونم بیشتر از 30 ساله حتی اگر جنگ نبوده، صلح هم نبوده، باید دنبال راهی باشی که به نفع مردم باشه و نفع مردم، صلحه. "

پوند عصبی شد پدرش با روانش بازی میکرد داد زد: " بس کن چه حرفی بزنی فقط اون شمشیر لعنتیتو بردار و گردن بزن تمام اون برمه ای های حرومزاده رو. "

ملکه نگران از بالا گرفتن دعوای پدر و پسر کمی توی جایگاهش تکانی خورد و دستش را روی دست همسرش گذاشت و گفت: " عزیزم لطفا اروم باش. "

پادشاه خشمگین به طرف همسرش برگشت: "یعنی چی اروم باش اِمی مگه نمیبینی چی به هم میبافه."

به پوند رو کرد و ادامه داد: " گوش کن بچه، من فقط زمانی پامو از این قصر بیرون میزارم که برای صلح برم توام تمومش کن و انقد به پدرت بی احترامی نکن. "

پوند نگاهی به مادرش کرد، نگرانی در چشمان مادرش مشخص بود با تایید مادرش که به معنای برو بود.

از جا بلند شد و رفت.

بعد از رفتنش پادشاه اه کشید: " خدایا این بچه منو کلافه میکنه. "

امی آزرده خاطر نگاهش کرد: " عزیزم درکش کن اون ناراحت مردمشه. "

" بس کن امی طرفداری کن عیبی نداره اما جوری رفتار نکن انگار منم خیلی بیخیالم. "

" همچین چیزی نگفتم عزیزم، میگم فقط کمی باهاش راه بیا و به حرفش کن. "

" تو اصلا متوجه نیستی رفتن من به میدون جنگ یعنی شعله ور کردن اتیش و ریختن خون سربازام. من اینو نمیخوام امی، دیگه نمیخوام. "

" پس میخوای چیکار کنی؟ "

پادشاه سرش را پایین انداخت و نمیدونمی زمزمه کرد.

نه غرور پادشاهی می‌گذاشت که برای صلح پا پیش بگذارد و نه دیگر میخواست خونی ریخته شود.

دو راهی، قطعا سخت ترین مرحله ی زندگیِ هر انسانی است.

روی تختشون دراز کشیده بودند.

سر همسرش روی سینه اش بود.

و فکرش درگیر، پادشاهِ سیام فکرش به‌شدت درگیر بود، بین صلح و جنگ گیر کرده بود.

" چرا نمیخوابی؟ "

با شنیدن صدای همسرش از فکر خارج شد و گفت: " فکرم درگیره."

امی با انگشت خطوط فرضی روی سینه همسرش کشید و گفت: " درگیر صلح کنی یا بجنگی؟"

" اره. "

" میخوای چیکار کنی؟ "

" اگه بگم میخوام‌برم به برمه و صلح کنم چی؟ "

امی با شتاب بلند شد و گفت: " بری برمه؟ توی دل دشمن؟ دیوونه شدی؟ "

" دیوونه نشدم، باید برم برمه. "

" نه تانا، تو هیچ جا نمیری، اگه پوند بفهمه شر به پا میکنه. "

" من تصمیم و گرفتم امی. "

و بدون اینکه جواب دیگه ای بده پشتشو به همسرش کرد و خوابید.

"من نمیزارم هیچ‌جا برید، پدر برای جنگ برو اما برای صلح نه. "

پادشاه اخم کرده روی تخت سلطنتی نشسته بود و برای پسرش توضیح داده بود که تصمیم چیه.

اما اون پسره نمی‌فهمید.

" من‌میرم، نه تو و نه هیچکس دیگه نمیتونه جلومو بگیره، میرم اگه صلح کردن بهتر، اگه نکردن جنگ و ادامه میدم. "

"پدر..."

پادشاه وسط حرفش پرید و داد زد: " همین که گفتم دیگه نمیخوام چیزی بشنوم، بیرون! "

پوند اخمی کرد و گفت: " میرم اما اگه بلایی سرت بیاد تمام برمه رو آتیش میزنم پدر. "

و با اعصابی داغون از قصر خارج شد تا به پناهگاهش بره.


●قلمرو بِرمه

پووین نقشه ای روی میز گذاشت و گفت: "ببین پدر اگه از روستای مه سوت بریم بهتره، اونجا مرکز مهمیه غنيمت زیادی داره و اگه تصرف کنیم سربازای سیام مجبور به عقب نشینی میشن. "

پادشاه با افتخار سری تکان داد.

پسرش بزرگ شده بود و نقشه جنگ میکشید.

"اره پسرم باهات موافقم."

پووین نگاهش سمت فرمانده کشیده شد، فرمانده جاس انگار کمی مردد بود.

"چیزی شده فرمانده؟"

جاس نگاهی کرد و مردد گفت: "شاهزاده جاده این مسیر راه زن زیاد داره فکر نمیکنم درست باشه."

پووین تمسخرآمیز خندید:" فرمانده ی کشور از راه زن میترسه؟ منو نخندون جاس."

" از ترس نیست، شاهزاده."

"پس از چیه؟ خودتو بی عرضه میبینی؟"

جاس سری به معنای مخالفت تکان داد.

"خوبه پس حرف اضافه نشنوم، فردا حرکت کنید."

قصر شلوغ بود.

همه مشغول تمرین و تدارکات جنگ جدید بودند.

پادشاه روی تخت سلطنتی نشسته بود و نقشه پسرش رو دوباره مرور میکرد.

به نظرش پووین انقد بزرگ شده بود که اون با خیال راحت سرش را زمین بزاره و بمیره و بدونه مشکلی برای مملکت پیش نمیاد.

ناگهان ندیمه اش داخل شد و متعجب گفت: " سرورم پادشاه سیام اینجاست."

متعجب از جایش بلند شد، چه؟ پادشاه؟

تاناپون اینجا چه میکرد؟

مهمان نوازی توی خونش بود پس دستور داد: " دعوتشون کنین داخل."

کمی بعد پادشاه سیام با شکوه و اقتدار وارد شد.

ندیمه هایی که در سالن قصر بودند تعظیم کردند. دشمن باشد، بازم‌مقامی بالاست.

پادشاه مانسا به اجبار لبخندی روی لب نشاند و گفت: " راه گم کردی؟ "

تاناپون بی حوصله گفت: " باید تمومش کنیم. "

" چیو؟ "

"این جنگ لعنتی رو مانسا دیگه جونی برای مردم نمونده."

مانسا چشمی چرخوند: "اگه وضع اینه به خاطر خیانت شماها بوده. "

تاناپون عصبی گفت:" ولی اونی که خیانت کرد، شما بودید. این شما بودید که نیرو هاتون دقیقا زمان جنگ با چین به کمک ما نفرستادین."

" اما این پدربزرگ تو بود که قسم خورد دیگه پرچم هامون کنار هم نباشن و اتحاد از بین بره اونم بدون دلیل."

تاناپون خسته بود از این همه کش مکش، بی حال گفت: "اون نامه هنوز هست مانسا، شاید راست میگی ما تا ابد باید بجنگیم و تمام ادمای اطرافمون رو قربانی کنیم چون سالها پیش یک اتفاقی افتاده. اومدنم اشتباه بود باید به حرف پسرم میکردم حرف زدن بی فایده اس."

پادشاه تاناپون عقب گرد کرد، هرچه باداباد. دیگر خسته بود از اینکه این جنگ ادامه داشت.

رفت و مانسا ماند و شکی که به دلش افتاده بود. تاناپون حق داشت او هم خسته اس.

شاید وقت این باشه که این جنگ به صلح تبدیل بشه.

پادشاه بی خبر از تمام عالم و با فکر و خیال فردا صبح بعد از خداحافظیِ نه چندان گرم از خانواده اش راهی شد.

بدون اینکه حتی به پشت سرش نگاهی بیاندازد

ملکه اشک هایش را پاک کرد: "پدرتون حتی بغلم نکرد."

مارک دست مادرش را گرفت و او را به داخل قصر هدایت کرد و گفت: " بیا فرشته حتما فکرش درگیره بیخیال شوهرت شو بیا بریم باهمدیگه شیرینی بخوریم خانوم سوزی درست کرده. ر

ملکه خندید، پسر کوچیکترش بیخیال بود و پر انرژی.

اما پووین هنوز به راهی که پدرش رفته بود نگاه میکرد .

یک چیزی درست نبود. شنیده بود پادشاه سیام به قصر آمده و با توپی پر رفته اما دلیل ملاقات را کسی نمیدانست.

پدرش غرق در فکر بود و پووین را هم با فکر تنها گذاشت.


بالاخره رسیده بودند.

پادشاه مانسا جاسوسی را اجیر کرده بود که دور از چشم همه پادشاهِ سیام را تعقیب کند و مکان اطراق را اطلاع دهد و آنجا بودند.

نزدیک دره مه سوت.

سربازان سیام با دیدن لشکر دشمن گارد گرفتند اما مانسا با ابهت از اسب پایین آمد و گفت: " به تاناپون بگید من اینجام."

سربازی با ترس وبی اعتمادی عقب عقب رفت تا به پادشاهش گزارش دهد.

مدتی بعد تاناپون رو به روی او بود.

"چرا اینجایی مانسا؟ این وقت شب، وقت خوبی برا جنگ نیست."

مانسا از احمق بودن مرد رو به رویش خندید، او همیشه احمق بود. مردی 55 ساله که به اندازه کودکی احمق بود.

مانسا تک خنده ای کرد: " ابله این سوالی نیست که از لشکر دشمنت بپرسی، باید بزاری خنجرت سوال کنه ، قانون جنگ. "

شمشیرش را در آورد و شروع شد.

قتل، خون و جنگ.

بعضی از چادر ها آتش گرفت، دو لشکر به جان هم افتادند.

دو پادشاه رو به روی هم درگیر نبرد شدند، خستگی ناپذیر شمشیر هایشان به هم می‌خورد.

"تسلیم شو تانا."

تاناپون با اخم جواب داد:" هرگز، من به تو پیشنهاد صلح دادم و تو اینجایی برای خونریزی."

مانسا خنده ای کرد:" اوه پادشاه احمق توی جنگ فقط شمشیر حرف میزنه."

جنگ ادامه داشت.

بیشتر سرباز ها زخمی شده بودند.

دو پادشاه روی زانو افتادند، با دست و پای خراشیده از رد شمشیر.

تاناپون دردناک گفت: "پیمان صلح ببند مانسا دیگه چیزی برامون باقی نمونده، زیر سایه جنگ چند ساله نابود شدیم. "

مانسا به اطرافش نگاه کرد، لشکر های خسته و از هم پاشیده، دست و پای قطع شده، جنازه و ویرانی.

مانسا تصمیم گرفت در همان لحظه، کافی بود، کشته شدنِ سربازان وفادارش کافی بود.

اخم کرده گفت:" توافق صلح و امضا میکنم."

سکوت بزرگی ناشی از شوک همه جا را گرفت.

پادشاه برمه قصد صلح داشت؟ جلل خالق!

تاناپون حیرت زده گفت: "شوخی میکنی؟ "

" ابدا، پیمان صلح و ببند تانا قبل اینکه پشیمون بشم."

"خیلخب؛ کیو لطفا قلم و کاغذ بیار."

اگه روزی به هرکدام می‌گفتند که قرار است رو به روی هم بشینن و پیمان صلح امضا کنند و بعد شراب بنوشند، قطعا از خنده می مردند چرا که خدایا پیمان صلح با کشور دشمنِ 30ساله؟

اما آنجا بودند.

قرداد صلحی امضا شده بود شبیه گذشته.

مانسا برخاست و گفت: " باید برگردم تا خبر پایان جنگ رو بدم."

تاناپون مخالفت کرد: " بمون، فردا صبح حرکت میکنیم، پیک میفرستم تا به هردو سرزمین اطلاع بده."

هردو پادشاه نامه ای آماده کردند تا به دست فرزندانشان برسد و دو پیک با سرعت به سمت پایتخت ها تاختند.


●آخرای شب _ قلمرو سیام

هنوز بیدار بود، خواب به چشمانش نمی آمد. باید نقشه ی کارآمدی میکشید.

درب اتاقش زده شد.

"بفرمایید "

ندیمه داخل شد و تعظیمی کرد و گفت :شاهزاده از طرف پادشاه نامه دارید.

پوند سری تکون داد و نامه را گرفت.

با هر خط عصبی تر شد، یعنی چه؟

این چه بازی ای بود؟ صلح؟مزخرفه.

با خشم میز روبه رویش را گرفت و چپه کرد.

"لعنت بهشون من فقط گفتم راهش گردن زدنه همشونه نه صلح."


●آخرای شب _ قلمرو برمه

"این چه کوفتیه؟"

هنوز باورش نمیشد که با آن نقشه دقیق به جای پیروزی نامه ای مبنی بر صلح دریافت کنه.

این مسخره بود، سالها از دشمنی گفتند و الان صلح؟ پس سزای خیانت سیام چی میشه؟

" پدر داره منو روانی میکنه اخه صلح کردن چی بود، صلح با سیام اشتباهه."

خبر صلح سریعتر از هر زمانی در گوشه و کنار دو قلمرو توسط جارچی شهر فریاد زده شد.

اخر شبی شاد و به یاد ماندنی اما کسی چه می‌داند، شاید این آخرین شادی باشد.

صبح روز بعد فرا رسید پادشاه مانسا قصد رفتن کرد با لبخند به سمت پادشاه سیام رفت و دستش را دراز کرد و دست یکدیگر را فشردند. کاملا دوستانه. انها صلح کرده بودند.

مانسا لبخند زد: "به سلامت برگردی."

پادشاهِ سیام سر تکان داد و گفت: "تو هم همینطور، ما بعد از جمع کردن اطراق راه میوفتیم."

مانسا سری تکان داد و بر اسبش نشست، سربازان به احترام هم تعظیم کردند. دیگر صلح کرده بودند.

لشکر برمه راهی شدند.

سربازان جشن گرفته بودند، پادشاه خوشحال بود سربازانش مایه افتخار بودند پس بگذار کمی خوش باشند کمی شادی کنند و بعد وسایل را جمع می‌کنند.

بالاخره جنگ پایان یافته بود بسیار عالی.

پادشاه خوشحال وارد چادرش شد.

پشت میزش نشست تا گلویی از شراب مرغوب تازه کند همین که دست دراز کرد که شراب را بردارد نامه ای تا زده دید، مشکوک ابرویی بالا انداخت و ان را برداشت.

<پادشاهِ سیام را بکشید >

چشمانش ریز شد این دیگر چه بود؟

همچنان به نامه زل زده بود .

مانسای حرمزاده نقشه قتلش را داشت؟ بعد از پیمان صلح؟

Report Page