Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت اول : شاهزاده

سالها بود که دو قلمرو سیام و بِرمه، دشمنی دیرینه داشتند .

دشمنی ای که کسی جز پادشاه سیام و برمه دلیلش رو نمیدونستن و اون ها هم سکوت کرده بودند و حتی حرف زدن راجب ان هم ممنوع بود .

سالها بود مردمان هردو قلمرو زیر سایه، جنگ، ترس و غارت بودند، اما هیچکدام از قلمرو ها خواستار پایان جنگ نبودند .


●قلمرو سیام

در قلمرو سیام پادشاه تمامِ امورات حکومت را به پسرش، پوند سپرده بود .

شاهزاده پوند ناراویت، کسی که نامش سایه ترس را حاکم میکرد.

شاهزاده سراسیمه وارد قصر شد و با اخم گفت: "پدر، این وضعیت غیر قابل تحمل شده"

پادشاه که درگیر خواندن نامه های شکایات مردم بود سرش را بالا اورد و گفت: "چیشده که اینجوری هول شدی پسرم؟"

"پدر قلمرو برمه بیست درصد از غنيمت جنگی که با هند داشتیم رو غارت کرده اون جاسوس های لعنتیشون همه جا هستن باید کاری کنیم."

پادشاه سری پایین انداخت بی حوصله و با خاطری مکدر گفت: "چیکار کنیم؟ جنگ چند ساله ما با قلمرو برمه ضرر های زیادی زده، اکثر سرباز های من کشته شدن."

پوند با عصبانیت به پدرش غرید: "پدر انقد بی مسئولیت نباش اینکه اینجا بشینی چیزی رو درست نمیکنه باید جلوی اون حرومی هارو بگیریم."

پادشاه آزرده از یاداوری گذشته ها گفت: "پسرم نمیتونیم جنگ و با برمه تموم کنیم، خلافه وصیت پدربزرگمه"

پوند پوزخند زد: "پدر بس کن به مردم فکر کن جلوی اون حرومیا رو بگیر، حتی نمیدونیم دلیل این همه کینه چیه."

پادشاه خواست چیزی بگه اما با ورود خواهرش، بِنیا، کلام در دهانش خشک شد.

" خواهر چیزی میخواهی؟"

بنیا لبخندی زدی و گفت: "اتفاقی شنیدم‌، برادر چرا خودت ارتش رو یاری نمیکنی و باهاشون به جنگ نمیری؟"

پادشاه کلافه دستی به پیشانی اش کشید و گفت: "بنیا من نمیتونم حکومت رو رها کنم و به جنگ برم، فرمانده بوم هست، لطفا تو دخالت نکن."

پوند با طعنه گفت: "مگه الان کاری برای حکومت میکنی؟ فقط نشستی اینجا یک مشت نامه میخونی فقط همین حتی برای اون نامه ها هم کاری نمیکنی."

پادشاه اخم کرد: "مودب باش پسر، روبه روت پادشاه نشسته."

"یک پادشاه بی بخار؟"

بنیا چشمی چرخوند.

همیشه همین بود .

این پدر و پسر انگار که با هم خصومت داشتند از وقتی پوند بزرگ شده بود رابطه اش با پادشاه شکراب شده بود، البته پوند رابطه اش با همه شکرآب بود، به جز مادرش.

"پوند صبرمو امتحان نکن."

"مثلا امتحان کنم چی میشه؟ می‌دونی چی باعث شده اون حرومیا انقد بهمون مدام نزدیک باشن و غارت کنن؟"

تک خنده حرصی زد و ادامه داد: "پادشاهشون، پادشاه مانسا، مانسا تانگساکیون، توی تک تک جنگ ها هست کنار ارتشش اونوقت تو نشستی روی این تخت لعنتی."

پادشاه خشمگین از حقيقتی که به صورتش کوبیده شده بود اخم هایش بیشتر فرو رفت و گفت:" برو بیرون، همتون برید بیرون."

پوند سرد گفت: "بس کن پدر برای سن تو این بچه بازیا خوب نیست، با ارتش باقی مونده فردا اعزام میشی."

پادشاه از کوره در رفت، این پسره داشت بهش دستور میداد؟ جایگاهش رو فراموش کرده بود؟

پادشاه بلند شد، فریاد زد: "از جلوی چشمام گمشو پسره بی خاصیت، اینکه بهت مسئولیت کل کشور و دادم دلیل نمیشه به من، به پادشاهت دستور بدی، از جلوی چشمام گمشو."

پوند، اون شاهزاده مغرور لعنتی فقط پوزخند زد و دور شد، بدون تعظیم!

اه خدایا حتما عقلش رو از دست داده که جلوی پادشاه گستاخی میکنه.

بنیا که همچنان ایستاده بود با ترس از اتش خشمِ برادرش زمزمه کرد: "برادر تصمیمت چیه؟"

پادشاه خسته تر از هروقت دیگه ای دوباره روی تخت سلطنتی نشست و سرش را به پشتی آن تکیه داد و چشمانش را بست، با چشمانی بسته گفت: "نمیدونم بنیا، بهت گفتم تو دخالت نکن و برای الان، فقط تنهام بزار"

بنیا مطیع تعظیم کرد و دور شد.

پادشاه با یادآوری خشم پسرش و میزان مسئولیت پذیریش با چشمانی بسته لبخند زد و زمزمه وار گفت: "اون پسر برای جانشینی من متولد شده."

پوند عصبی به کاپیتانِ از همه جا بی‌خبر که مشغول اموزشِ مبارزه به سربازان جدید بود، نزدیک شد و داد زد: " آئو "

کاپیتان با چشمانی درشت شده به سمتش چرخید و تعظیمی به شاهزاده ای که روبه رویش قرار گرفته بود، کرد.

"بله شاهزاده؟"

" تمام این سربازا رو جمع میکنی بار و بندیل میبندین صبح اول وقت با پادشاه حرکت می‌کنید به سمت فرمانده و بهشون ملحق می‌شید."

" اما شاهزاده، پادشاه هنوز دستوری به من ندادند. "

پوند عصبی داد زد: "دهنتو ببند وقتی میگم انجام بده یعنی انجام بده."

آئو کلافه از شاهزاده مزخرفِ روبه روش گفت: "شاهزاده من از شما دستور نمیگیرم، پادشاه هنوز در قید حیات هستن و اداره ارتش به عهده ایشونه."

پوند وسط حرفش پرید و گفت: "که دستور نمیگیری ؟ باشه، باشه کاپیتان دارم برات."

نگاهی خشن و سردی به کاپیتان انداخت و عقب گرد کرد و دور شد.

آئو خسته زیر لب گفت: "روزی که تو شاه بشی قطعا استعفا میدم رفیق."

درسته رفیقش بود، رفیق بچگی اما پوند از همان اول سرد و غد بود.

یک شاهزاده از خود راضی.


●قلمرو بِرمه

نامه ای را که از قلمرو میانی رسیده بود را باز کرد، پدرش سلامت بود.

در نامه ذکر کرده بود که غنيمت های خوبی جمع کرده و به زودی به برمه برمی‌گردد.

این روز ها پووین نه خواب داشت، نه خوراک!

مملکت داری بیشتر از آنچه که تصور میکرد و در مکتب شاهنشاهی یاد داده بودند، سخت بود.

هر روز شکایت مردم از اینکه دیگر توان جنگ ندارند بیشتر می‌شد و شاهزاده برمه دنبال راهی برای مشکل فقر مردمش بود.

نامه ی پدرش رو در کشوی میزش گذاشت که در همان حال درب اتاقش زده شد.

" بفرمایید "

مادرش با لبخند و آن لباس ابریشمی سفید شبیه فرشته، وارد شد و گفت: " عزیزم، کالسکه آماده اس. "

پووین متعجب گفت: " برای چی؟ "

مادرش چشمی چرخوند و گفت: "شبیه بابات حواس پرتی، باید بریم میدون مرکزی شهر الان که پدرت نیست تو باید با مردم رو به رو بشی و توضیح بدی."

پووین اهانی گفت و بلند شد تا به سمت مادرش برود.

مادرش چشمی ریز کرد، یک چیزی درست نبود، انگار پسرش حال خوشی نداشت.

پووین خواست از کنار مادرش رد شود که ملکه دستش را گرفت و سمت خودش برگرداند و شونه هاشو گرفت: " " " عزیزم چیزی شده؟ "

لبخندی زد: " چیزی نیست ملکه. "

ملکه پشت دستش را روی پیشونی اش گذاشت و گفت: "تب هم نداری، مریض هم نیستی، پووین چت شده؟ من مادرتم بهم بگو."

پووین لبخندش عمق گرفت. دست مادرش را در دستان بزرگ و سفید خود گرفت و گفت:" ملکه ی زیبای من هیچ چیزی نیست من خوبم، فقط کمی نگران پدر هستم."

ملکه اهی از دلتنگی کشید، جای خالی همسرش خسته اش کرده بود: " منم عزیزم، خیلی دلتنگشم."

پووین با شیطنت نیشخند زد: اوه جولیا خانوم که دلتنگی، پس حیا کجا رفته؟ "

مادرش نخودی خندید و بی ادبی نثار پسرش کرد.

پووین با دیدن لبخند مادرش جانی تازه گرفت و هر دو از اتاق بیرون رفتند.

فاجعه بود، فاجعه.

وضعیت مردم فاجعه بود، از هرگوشه اعتراضی بلند میشد.

<این چه وضعشه ؟>

<شوهرم رفته جنگ چرا نمیزارید برگرده من توان خرج بچه هارو ندارم >

<پسرم از بیماری رنج میبره >

<مواد غذایی نداریم >

<زمینم محصول نمیده هیچ پولی ندارم >

و ...

مادر پیری نگران پسر سربازش بود.

دختر کوچکی پدر و مادرش را در یکی از روستاهای اطراف که ارتش سیام ماه پیش با خاک یکسان کرده بودند، از دست داده بود.

همسری نگران وضعیت فرزندان گرسنه اش بود.

و پووین! خسته و ناتوان در جواب دادن

چی میگفت؟

میگف همه چیز زیر سر آن حرومزاده های سیامی هاست؟

میگفت دنبال راهی برای گرفتن کل سیام است؟

مردم فقط خشمگین تر از جواب های صبورانه شاهزاده، بیشتر داد و بیداد کردند.

و در اخر فاجعه با قولِ پووین که وقتی پادشاه برگردد وضع بهتر می‌شود آنجا را ترک کرده بود

شاهزاده برمه صبور بود، خیلی صبور.


Report Page