Forbidden destiny

Forbidden destiny

Karen
نزدیک غروب بود و تمام درگیری ذهنی چانگبین روشن کردن آتیش برای هوای سرد شب های جنگل بود.
برای چانگبین، پسر بیست و چهار ساله ای که طبق ادعای دوستاش با جنگل ازدواج کرده، روشن کردن آتیش کار سختی نبود که هیچ، لمس تکه های چوب و هرچیزی که مربوط به طبیعت بود به روح پسر ارامش میداد.
خیلی وقت بود چانگبین زندگی توی شهر رو رها کرده بود و با زندگی توی جنگل انس گرفته بود؛ درست از زمانی که با مرگ مادرش و بی تفاوتی پدرش نسبت به این قضیه حس کرد روحش زخمی شده؛ درست وقتی با زن جدیدی که به جای مادرش وارد خونشون شده بود مواجه شد و فهمید پدرش چقدر ساده تونسته مادرشو فراموش کنه.
خیلی وقت بود که چانگبین کمپ زدن توی جنگل، کاری که مادرش عاشقش بود رو به زندگی کنار اون خانواده ی نه چندان گرم ترجیح داده بود.
تنها ارتباط چانگبین با دنیای مردمی که از جنس پدرش بودن سر زدن های کوتاهش به شهر برای خریدن وسایلی که توی کمپ کوچیکش نیاز داشت بود.
چانگبین مثل هر روز، غرق توی سکوتِ جنگل درگیر شکستن تیکه های چوبی که تا چند ساعت آینده قرار بود تبدیل به ذغال بشن بود درحالی که خبر نداشت مینهو با چشم های درشتش و لبایی که روی هم فشارشون میده، تک تک حرکاتِ بازوهای عضلانیش رو زیر نظر داره.
مینهو، خدای جدید جنگل، متوجه نبود بخاطر ذوقی که از دیدن چانگبین توی دلش حس میکنه اطرافش پر از گل های آبی و سفید شده؛ تنها چیزی که توی وجودش حس میکرد تمایلش به نزدیک تر رفتن و لمس کرد ماهیچه های اون پسر عضله ای بود.
خدای جدید جنگل خیلی جوون بود، جوون تر از چیزی که بتونه جلوی خودشو و بگیره و قلبشو دو دستی تقدیم چانگبین نکنه.
چانگبین بی خبر از قلبی که دزدیده و مینهو صبور بود؛ اونقدر صبور که هر روز از طلوع منتظر بشینه؛ وقتی از بین تاریکی و سرمای شب های جنگل از خوابیدن چانگبین مطمئن شد، قدم های اروم و سبکشو سمت کمپ کوچیک و دنج پسر عضله ای برداره و کنارش بشینه؛ مینهو کل روز رو صبر میکرد تا بتونه توی سکوتی که با صدای جیرجیرک ها شکسته میشد، توی روشنایی لرزون آتیشی که چانگبین درست کرده بود، چند ساعت کوتاه رو کنار معشوقه ی ممنوعش بگذرونه.
خدای جنگل هر شب کنار پسر مورد علاقش دراز میکشید؛ دفترچه خاطرات چانگبین رو برمیداشت و افکاری که طی روز توی ذهنش بود رو میخوند؛ بارها صورت غرق خواب پسر عضله ای رو میپرستید و صبح، قبل طلوع خورشید ازش فاصله میگرفت.
مینهو فاصلش با چانگبین رو رعایت میکرد چون میدونست اگه زیاده خواه باشه به معشوقش آسیب میزنه اما خبر نداشت رفتار کائنات با عشق های ممنوعه چطوره.
خدای جوون و بی تجربه ی جنگل خشم کائنات رو تحریک کرده بود و خبر نداشت دلیل مرگ پدر چانگبین، تنها کسی که برای اون پسر مونده بود؛ رفتنش به شهر و فاصله گرفتنش از مینهو باشه.
در واقع، نتیجه ی عشق های ممنوعه همیشه برای کائنات مشخص بود.
اونها مثل دیدن فیلمی که از پایانش خبر دارن منتظر میموندن تا چانگبین برای مرگ پدرش جنگلو چند وقت ترک کنه، منتطر میموندن تا کاسه ی صبر مینهو با دوری از چانگبین لبریز بشه و جنگلو برای پیدا کردن پسر مورد علاقش ترک کنه؛ مثل یه فیلم غم انگیز سوختن و نابود شدن درخت ها و گیاهایی که خدای جنگل اونارو ترک کرده بود رو تماشا میکنن تا فقط یه خدای عاشق و افسرده ی دیگه به کلکسیون خودشون اضافه کنن...


Report Page