ℛose and ℛide ( @que3nlov )

ℛose and ℛide ( @que3nlov )

@que3nlov

بارانِ عصرگاهی تازه بند اومده بود و خیابان های خلوتِ نیویورک هنوز بوی آسفالتِ خیس می‌داد. مغازه‌ی کوچک گل فروشی کنار میدان با نور زرد رنگ بی‌جانی روشن بود؛ انگار که خسته بود اما هنوز بیدار مانده بود. چن کوان رویی پشت پیشخوانِ سبز رنگی که تقریبا هم‌رنگ تمامی وسایل بود ایستاده بود، آستین های پلیور پشمی سبزرنگش رو تا ابتدای انگشت های کشیده‌ش پایین آورده بود و دسته‌گل رز صورتی ای را مرتب می‌کرد. حرکاتش دقیق، آرام و منظم بود مثل کسی که به شتاب دنیا اهمیتی نداشت.


در میانِ سکوتِ آرامش بخشی که برقرار بود، ناگهان صدایی به گوش رویی رسید که باعث شد برای لحظه ای، نگاهش رو از دسته‌گل بی نقصش بگیره و به خیابانی که هنوز خالی‌ـه بدوزه — صدای موتور.


دیدنِ خیابان خلوت باعث شد دوباره نگاهش رو به دسته‌گلی که این‌بار داشت توی گلدون می‌ذاشت بدوزه، صدای موتور خیلی دور بود. اما در حالی که رویی روبانی هم‌رنگ گل ها دور گلدون گره میزد، صدای موتور هم نزدیک تر میشد.


صدای گوش‌خراشِ موتور بلاخره کشته شد، جوی هیچ اهمیتی نمی‌داد و حتی یک نگاه هم ننداخت، با خودش فکر میکرد حتما یکی از نوجوان هایی‌ـه که اکثر اوقات توی خیابان ها با سرعت بالایی می‌راندن. در حالی که جوی مشغول صاف کردن پاپیون دور گلدان بود، ووموتی موتورِ قرمزش که هم‌رنگ موهاش بود رو دقیقا کنار پیاده‌رو پارک کرده بود و کلاه کاسکتش رو در می‌آورد. چند تار از موهای قرمزش روی پیشانی‌ش ریخت قبل از این‌که با دست بردن توشون مرتبشون کنه. ژاکت چرم‌ش هنوز بوی جاده و دود می‌داد. نگاهش از پشت شیشه ای که کم کم بخارش محو میشد به گل‌فروش ظریف پشت پیشخوان دوخته شد؛ مکث کرد و کمی بیشتر بهش خیره شد — به انگشت های کشیده‌ش، به نور بی‌جانی که مغازه رو روشن می‌کرد، به گل هایی که از چهره ووموتی شاداب تر بودن. تصویری که جلوی چشمای ووموتی بود، با تمام چیزی که توی مسیرش به اینجا دیده بود فرق می‌کرد.


زنگوله‌ی کوچکی که بالای در نصب بود و با هربار باز و بسته شدن در به صدا در میومد، صدا داد. رویی بلاخره نگاهِ بی روحش رو از گل ها گرفت و به پسری که با چکمه های مشکی‌ش پا توی مغازه می‌ذاشت داد. نه لبخندی زد و نه تعجب کرد، فقط دست‌هاش رو روی پیشخوان قرار داد و با صدای لطیف‌ش زمزمه کرد


- می‌تونم کمکتون کنم ؟


ووموتی لحظه ای سرش رو پایین انداخت، دست هاش رو توی جیب های شلوار جین‌ش فرو برد و دو قدم آهسته به سمت پیشخوان برداشت و نفس عمیقی کشید، درست قبل از این‌که دوباره سرش رو بالا بیاره‌ و توی چشمای بی‌روحِ پسر زل بزنه


- یه دسته گل... برای کسی که هنوز نمی‌دونه باید ببخشه یا نه.


رویی سوالی نپرسید، به هر حال اولین باری نبود که همچین چیزی می‌شنوه، اینجور جمله ها توی گل‌فروشی زیاد شنیده میشد. به آرامی سر تکون داد، طوری که به سختی میشد متوجه حرکتش شد. در حالی که به سمت قفسه ای که پشت سرش قرار داشت و پر از سبد با گل های مختلف بود برمی‌گشت، دست‌هاش رو به آرومی از روی پیشخوان کشید، به طوری که صدای کشیده شدن انگشترش روی چوبِ پیشخوان شنیده شد. بعد از چند ثانیه مکث، گل ها رو انتخاب کرد؛ سوسن آسیایی قرمز، هم‌رنگ موهای پسر، و لیلیوم سفید. دسته گل رو مرتب کرد و برگشت به سمت غریبه‌ی مو قرمز و با حرکات آروم و ملایم‌ش گل ها رو به اون داد. وقتی ووموتی گل ها رو گرفت، برای چند لحظه انگشتاش انگشت‌های پسر رو لمس کردن— سرد بود، مثل نگاهش.


دستش رو توی جیب پشت شلوارش برد و کیف پولش رو بیرون کشید و پول رو روی میز گذاشت. رویی پول رو برداشت و کمی چرخید تا پول رو توی صندوق بذاره، انتظار داشت پسر مثل بقیه‌ی مشتری های عادی بعد از گرفتن گل ها بره— اما اشتباه فکر میکرد. ووموتی هنوز اونجا ایستاده بود و با نگاهی عجیب که جوی نمی‌تونست تشخیص بده به پسر نگاه می‌کرد. هردو توی سکوت به هم زل زده بودن که ووموتی تصمیم گرفت بلاخره سکوت رو بشکونه


- اینجا همیشه بازه ؟


رویی پلکی زد و به چشم های پسر خیره موند، حالت صورت‌ش طوری بود که ممکن بود بقیه فکرکنن که هیچ احساسی نداره. با همون لحن همیشگی جواب داد؛


- تا وقتی که گل ها هنوز نفس می‌کشن.


برخلاف نگاهش که روحِ پسر رو سوراخ می‌کردن، صداش نرم و لطیف بود. ووموتی نفسش رو به تندی بیرون داد، انگار که میخواست پوزخند بزنه اما لب هاش یاری نمی‌کردن. چند قدم به جلو برداشت، صدای برخورد چکمه هاش به کف چوبی مغازه توی گوش پسر می پیچید؛ چرخید و هردو آرنجش رو روی پیشخوان قرار داد و کمرش رو تکیه داد، دسته گل توی دستش فراموش شده بود انگار که بی ارزش ترین چیز توی دنیاست.


- همیشه انقدر جدی راجب گل ها حرف میزنی ؟ حسودیم شد.


نگاه رویی لحظه ای به گل های فراموش شده توی دست پسر افتاد، بخشی از وجودش داشت بابت بی‌خیالی اون و رفتارش با گل ها عصبی میشد. نگاهش دوباره روی چهره بی نقصِ غریبه برگشت و ابرویی بالا انداخت.


- اگه درست باهاشون رفتار نکنی، پژمرده میشن.


ووموتی برای چند ثانیه سرش رو پایین انداخت، چشماش رو بست و با صدای آرومی خندید قبل از اینکه دوباره به چهره‌ی گل‌فروش خیره بشه.


- پس باید حواسم باشه... هم به گل، هم به گل‌فروش.


و همین جمله باعث شد دل پسر بریزه. نگاه رویی برای چند ثانیه نرم‌تر شد، انگار که دیوار هایی که دور خودش ساخته بود خراب شدن. نگاهش رو پایین انداخت و دستکش هاش رو برداشت و شروع به پوشیدن‌شون کرد تا چیزی برای مشغول بودن داشته باشه. حالت چهره‌ش رو طوری نگه داشته بود انگار که هیچ اهمیتی نمیده و واکنشی نداره، ولی نمی‌تونست جلوی سرخ شدن گوش هاش رو بگیره.


- معمولاً مشتری هام انقدر حرف نمیزنن.


ووموتی این‌بار پوزخند زد، خودش رو از روی پیشخوان هل داد و صاف ایستاد و آرنج هاش رو از روی پیشخوان برداشت و روبروی گل‌فروشی که جسه‌ش نصف اون بود ایستاد. این بار، خم شد تا بتونه پسری که سرش رو پایین انداخته بود و مشغول بود رو ببینه و آرنج هاش رو دوباره تکیه داد به پیشخوان. این نزدیک ترین فاصله ای بود که رویی با ووموتی داشت از وقتی که وارد مغازه شده بود. چنگِ رویی روی دستکش محکم شد، طوری که هر لحظه ممکن بود ناخن‌هاش اون رو پاره کنن.


- معمولاً هم گل‌فروش انقدر ساکت نیستن.


قلب رویی هر لحظه ممکن بود از سینه‌ش بیرون بزنه، گوش هاش از سوسن های توی دست ووموتی قرمز تر بودن و چهره‌ش، دیگه به اندازه قبل سرد نبود. احساس عجیبی بهش دست داده بود— اضطراب ؟ نه، فرق داشت. نمی‌تونست تشخیص بده. آخرین باری که یکی باعث شد ضربان قلبش بالا بره، سال اول دبیرستانش بود. موتورسوار که راضی بود از واکنشی که گرفته، به آرومی صاف ایستاد، حتی لحظه ای هم نگاهش رو از پسر نگرفت. جوی با حرکت ووموتی قدمی به عقب برداشت، انگار که می‌ترسید فاصله‌شون از اینی که هست هم کمتر بشه. موتور سوار تا لحظه آخری که پاش رو از مغازه بیرون گذاشت، نگاهش رو از جوی نگرفت. وقتی بلاخره زنگوله‌ی بالای در به صدا در اومد، رویی نفس عمیقی کشید و شونه‌هاش رو ریلکس کرد و نگاهش رو به مو قرمزی که داشت کلاه کاسکت‌ش رو سر میکرد دوخت. پسر با سرعت بالایی از مغازه دور شد، اما رویی هنوز به شیشه زل زده بود و این‌بار، با خودش زیر لب زمزمه می‌کرد


- ... دیوونه.

Report Page