For You ~~
Kim Bora❌هشدار❌
❌تمام شخصیت ها و صحنه های توضیح داده شده ساخته ذهن بنده هستن❌
❌پس اگه خوشتون نمیاد نخونید ❌
.
.
.
*فلش بکش*
(چهار سال پیش/سال آخر دبیرستان)
صدای زنگ نشون از پایان آخرین کلاسشون میداد ...
~سونو هیونگ ، بیا بریم تا کتابخونه رو نبستن باید این کتاب رو تحویل بدم و یکی دیگه بگیرم ....
سونو سری تکون داد ...
-باشه وونی ، بدو بریم ...
دو پسر با عجله سمت کتابخونه قدم برداشتن ...
پونزدع دقیقه زمان برد تا جونگوون بعد از تحویل کتابی که دستش بود ، دنبال کتاب دیگه ای بگرده...
حالا دو پسر تو راهرو قدم زنان سمت در خروجی مدرسه میرفتم ....
سونو ایستاد و جونگوون پرسشگر سمتش برگشت...
-وونی باید برم دستشویی ، میشه منتظرم بمونی؟ ...
~هی هیونگ واقعا فکر کردی بدون تو میرم؟ زود بیا من همینجا منتظرتم ...
سونو سری تکون داد و سمت دستشویی دوید ...
.
.
.
سونو *
سیفون رو کشید و بعد از باز کردن در ازش خارج شد و سمت شیر رفت تا دستاشو بشوره اما ناگهان دستی رو دهنش نشست و محکم گرفتش طوری که نتونست داد بزنه ...
.
.
.
جونگوون*
نیم ساعت از رفتن سونو میگذشت و جونگوون منتظر بود ...
مدرسه خالی از آدم بود و بدون شک به جز نگهبان دم در کسی نمونده بود ...
قدم هاشو سمت دستشویی برداشت تا ببینه چرا سونو دیر کرده ...
به در دستشویی که نزدیک شد صدای فریاد های خفه ی شخصی رو شنید ...
ناگهان حس بدی بهش دست داد و با عجله سمت دستشویی دوید و درشو باز کرد ...
چشمش به سونویی خورد که بین دست های نیکولاس اسیر بود و کی هو با نیشخند نگاش میکرد ...
دست های نیکولاس محکم دهان و بدن سونو رو گرفته بودن و بدن ضعیفش قادر به حرکت نبود ...
~ش..شما عوضی ها ... ولش کنید ...
کی هو با نیشخند دهان باز کرد...
£اگه میتونی خودت نجاتش بده ...
جونگوون با وحشت سمتشون دوید که متقابلا کیهو سمتش اومد ، آمادهی حمله بود....
کی هو به سمتش یورش برد و آماده بود مشتی به جونگوون بزنه ...
اما اونا نمیدونستن جونگوون با جثه کوچیکش چی تو چَنته داره ...
جونگوون از مشتش جا خالی داد و مشتی تو صورت کیهو کوبید و بلا فاصله لگدی زیر پاهاش و تو شکمش زد ، طوری که کیهو قبل از اینکه متوجه شه محکم زمین خورد ...
جونگوون نگاهی بهش انداخت و با عجله خواست سمت نیکولاس بره تا سونو رو نجات بده اما با خوردن چیزی به گردنش سرش گیج رفت و زمین خورد ...
سونو با دیدن ضربه ای که به سر جونگوون زدن و زمین افتادنش بیشتر برای رهایی تلاش کرد و سعی کرد جیغ بزنه اما دست نیکولاس رو دهانش مانعش بود ، به ضعیف بودن خودش لعنتی فرستاد و بیشتر گریه کرد ...
کی هو با نیشخند رو پاهاش ایستاد بعد از پاک کردن خون کنار لبش به جونگوون زل زد ...
جونگوونی که گیج رو زمین وول میخورد و تلاش میکرد بلند شه و هیونگشو نجات بده ...
سعی کرد رو دستاش بلند شه اما لگدی به دستاش خورد و دوباره محکم زمین خورد و اخ بلندی گفت ...
رو زمین دراز کشید و سعی میکرد سر گیجشو کنترل کنه ، مدام پلک میزد و نفس های صدا داری میکشید ...
ضربه اونقدر محکم نبود که از حال بره اما گوش هاش زنگ میزد و چشماش تار میدید ...
اون پسر ناشناس جلوش زانو زد و دستشو سمت صورت جونگوون برد ...
¥اومو ، یه پسر با چشمای گربه ای ... از اون تایپ ها که دلم میخواد رامشون کنم ، کنجکاوم کارت تو تخت چطوره ....
جونگوون سعی میکرد چهره اون فرد رو تشخیص بده ...
دست بلند کرد و یقه ی پسر رو تو دستاش فشرد ...
~و..ولش ..ک..کن .. ولش کن .. سو..سونو هیونگ...
پسر دستشو پس زد و از جاش بلند شد ...
¥نشنیدی کی هو چیگفت؟ برا نجات دوستت تلاش کن ، چشم گربه ای*چشمک زد*
بلافاصله بعد از برگردوندن سرش کی هو سمت جونگوون رفت و شروع به کتک زدنش کرد ....
ضربه ها محکم و بی رحمشو به بدن بی پناه جونگوون میزد و با نیشخند زمزمه میکرد *یالا، پاشو دوستتو نجات بده* و جونگوون بدن درد مندشو تو خودش جمع کرده و بی صدا اشک میریخت ، تمام تلاششو میکرد صدایی ازش خارج نشه تا هیونگ عزیزش که همین حالا از شدت گریه قرمز شده و سعی میکرد نجاتش بده رو بیشتر از این نگران نکنه...
صدای گریه های معصومانه سونو رو میشنید و این بیشتر قلبش رو میفشرد ...
نمیتونست از سونو هیونگش محافظت کنه ...
بالاخره ضربه ها تموم شد ...
سرفه های درد مندی کرد ، تمام استخون هاش نبض میزدن و درد داشتن ، همونطور که گریه میکرد تلاش کرد بلند شه ... اما جونی براش نمونده بود ...
دوباره لگدی به سرش خورد موجب شد تلاشش برای بلند شدن شکست بخوره و دوباره زمین بیوفته ... دیگه نمیتونست بلند شه و روی زمین دستشویی بی حرکت موند و نفس های صدا داری کشید ، حالا بهتر میدید ... دهانش باز شد اما صدایی ازش خارج نشد ...
پسر ناشناس بعد از اینکه حسابی از کتک خوردن جونگوون لذت برد سمت سونو رفت ...
سونو همچنان دست و پا میزد اما نمیتونست از دستای قدرتمند نیکولاس فرار کنه ...
جلوی چشماش دوست عزیزشو در حد مرگ کتک زده بودن ...
چشمای اشکیشو و از جونگوونی که زخمی و خونی با کبودی های بزرگ رو زمین افتاده بود به پسری که جلوش ایستاده و با نیشخند به سونو نگاه میکرد داد ...
لب های پسر از هم فاصله گرفت و با تن صدای ترسناکی لب زد ...
¥کوچک ترین صدایی ازت بشنوم همینجا نفس اون چشم گربه ای رو میبرم ...
سونو بهت زده بی حرکت ایستاد ...
دستی که جلوی دهانش بود آروم کنار رفت و بدنش و محکم تر گرفته شد ...
بهت زده به پسری که شباهت زیادی با یک روباه داشت نگاه کرد و همونطور که اشک میریخت با معصومیتی که قلب سنگ رو آب میکرد لب هاشو از هم فاصله داد ...
-چ..چی از جونمون میخوای؟وو.. وونی ! .. خ...خواهش میکنم ... بب...ببریدش بیمارستان ... من ... من به هیچ کس هیچی نمیگم .. خ..خواهش میکنم ... ل..لطفاً ... بزا-
پسر ناگهان قهقهه ای زد و سمت سونو برگشت ... با چشم های متعجب و تمسخر آمیزی گفت ...
¥معلومه که به هیچ کس چیزی نمیگی ... تو پسر خوبی هستی مگه نه ؟ .... اسمت چی بود؟
سونو حرفی نزد و بیشتر اشک ریخت ، خواست دوباره برای نجات جونگوون التماس کنه که چشمای پسر رو به روش از حالت تمسخر به حالت ترسناکی در اومد و با دستاش محکم چونش رو گرفت ...
¥اسمت رو پرسیدم پسر جون... گوشات مشکل داره؟ حرف گوش کن باش تا طور دیگه ای باهات حرف نزدم ؟؟
فشار دستش رو بیشتر کرد و سونو ترسیده به حرف اومد ...
-سو..سونو ...سونو
پسر نیشخندی زد و محکم چونشو ول کرد ...
¥خوشبختم سونو ، منم یونجونم ، چوی یونجون ، بهتره اسمم رو فراموش نکنی ..
*نگاهی به سر تا پای سونو انداخت و نیشخندش عمیق تر شد*
¥ببرینش انبار ...
سونو ترسیده به جونگوون نگاه کرد و خواست چیزی بگه که کی هو سمتش اومد و همراه نیکولاس به طرز دردناکی بلندش کردن و از اونجا برنش ... سعی میکرد جیغ بزنه اما دهانش در حد خفگی محکم گرفته شد و از اونجا خارج شد ...
جونگوون دید ، هیونگشو جلوی چشماش بردن ، بدن دردمندشو تکون داد و دستشو با آخرین امید بلند کرد سعی کرد سونو رو صدا کنه اما صدای از دهانش خارج نشد ...
پسر یونجون نام سمتش اومد و جلوش زانو زد ...
دستش رو سمت اتیکد اسمش برد و از لباسش جداش کرد ...
¥یانگ جونگوون ، اسم کیوتی داری چشم گربه ای ... اسمم رو به دوستت گفتم ، بهتره تو هم فراموشش نکنی ...
از جاش بلند شد همونطور که به اتیکد اشاره میکرد ادامه داد ...
¥من حافظه ضعیفی دارم ، پس این اتیکد رو نگه میدارم تا فراموشت نکنم ...
بعد از حرفش لگد محکمی به شکم جونگوون زد و موجب شد جونگوون تقریباً هوشیاریشو از دست بده ....
یونجون نگاهی به چهره ی زیبای جونگوون که با زخم های زیادی همچنان زیبا بود انداخت و با رها کردن بدن آش و لاش شدش رو زمین قهقه زنان از اونجا خارج شد ....
.
.
.
دو پسر محکم سونو رو داخل انبار پرت کردن و با لبخند ترسناکی آروم بهش نزدیک شدن ...
سونو ترسیده تو جاش نشست و خودشو رو زمین عقب کشید و معصومانه التماس کرد ...
-خ..خواهش میکنم ... ل..لط.. لطفاً... وونی خوب نیست... با..باید بره بیمارستان... لل لط-
با سیلی ای که تو گوشش خورد حرفش تو دهنش خفه شد و رو زمین پرت شد ...
اشک هاش بیشتر از قبل گونه ی دردمندشو خیس کردن ...
کی هو دست به سینه ایستاده و نیکولاس جلوش زانو زد و با تمسخری که تو صداش موج میزد به حرف اومد
٪هی بچه یتیم ، بهتره خفه شی چون قول نمیدم صورت خوشگلتو داغون نکنم ، من مثل یونجون هیونگ گی نیستم که دلم برا صورت خوشگلت بسوزه ...
*سرش رو جلو برد و با نفرت لب زد*
٪باید تقاص دهن لقی کردنت رو پس بدی تا دیگه کسایی که حقیقت بی ارزش بودنتو بهت میگن به مدیر یا خونوادشون لو ندی ...
*با پوزخند ادامه داد*
٪واقعا فکر کردی بعد از اخراج شدن از دستمون خلاص میشی؟ جدا احمقی ...
با پوزخند از جاش بلند شد ...
٪ما مثل تو یتیم نیستیم ، ما خونواده داریم... اونا حرف بچه هاشون رو بارو میکنن نه بچه یتیمی که خودشو به خانواده کسی که فکر میکنه دوستشه چسبونده ، ما از این خراب شده اخراج شدیم و این برامون بهتره *پوزخندش عمیق تر شد*چون (خانوادمون) میبرنمون خارج از کشور ادامه تحصیل بدیم بچه جون ...
سونو بی صدا هق زد و بیشتر اشک ریخت ... قلبش فشرده شد و احساس خفگی میکرد ...
نیکولاس با پوزخند دستش رو دراز کرد و از موهای زیبای سونو گرفت و دنبال خودش به ته انبار کشید و پرتش کرد ...
٪حالا وقتشه تقاص پس بدی بچه یتیم ...
سونو با دستای بیجونش به شلوار نیکولاس چنگ زد و دوباره التماس کرد ...
-ل..لط.. لطفا ..وونی-
نیکولاس دستشو برای سیلی دیگه ای بلند کرد و سونو با ترس چشماشو بست اما با صدای یونجون متوقف شد ...
¥دستت بهش نخوره ...
نیکولاس سمت یونجون برگشت ...
٪منظورت چیه هیونگ ...
یونجون نیشخندی زد و سمتشون رفت ...
¥این یکی مال خودمه ....
سمت سونو حرکت کرد و سونو ترسیده شلوار نیکولاس رو ول کرد و خودش رو عقب کشید ...
یونجون جلوی سونویی که با ترس تو خودش جمع شده و معصومانه نگاهش میکرد زانو زد و دستشو سمت لباش برد ...
سونو سرش رو عقب کشید اما یونجون لب هاشو لمس کرد ...
نیشخند یونجون عمیق تر شد ...
¥نگفته بودید بچه یتیم دهن لقتون همچین جیگری عه
نیکولاس و کیهو آهی کشیدن ...
£هیونگ جدی که نیستی؟
٪یعنی چی ؟ قرارمون این نبود ...
صدای یونجون تغییر کرد و خیلی محکم گفت ...
¥گفتم این یکی مال خودمه ، قابل فهم نبود براتون؟
دو پسر دیگه با ترس سر تکون دادن و بی صدا به یونجون نگاه کردن ...
یونجون نگاهش رو به سونویی که از ترس جمع شده و لب هاش میلرزید و اشکاش بند نمی اومد داد ...
نیشخند ترسناکی زد ...
¥نترس کوچولو ، قرار نیست به اندازه کاری که اونا میخواستن باهات بکنن درد داشته باشه ، حتی قراره لذت هم ببری ...
سونو ترسیده پلکی زد و بیشتر تو خودش جمع شد ... نمیتونست درست متوجه منظورش بشه ، اما میدونست چیز خوبی نیست ...
معصومانه لب باز کرد
-لُط-
¥صداتو ببر ...
یونجون خشک و آروم گفت و موجب شد سونو یخ بزنه و ساکت شه ...
یونجون سمت دو پسر دیگه برگشت...
¥شما دوتا برید بیرون و در هم ببندید ، حواستون باشه کسی نزدیک شد خبرم کنید ...
دو پسر سری تکون دادن و بعد از انداختن نگاهی به سونویی که ترسیده با چشماش بهشون التماس میکرد کمکش کنن از اونجا خارج شدن ...
یونجون ایستاده دستشو سمت کمربندش برد و همونطور که بازش میکرد سمت سونو برگشت و ناگهان بهش حمله و اونو سمت خودش کشید ...
سونو رو ، روی رون های خودش نشوند و بی توجه به تقلا هاش سرشو تو گردنش برد و عمیق بو کشید ...
¥اه پسر ، زیادی خواستی هستی....
سونو با عجز سرشو عقب کشید و برای رهایی تلاش کرد ...
یونجون لیسی به گردنش زد و گاز محکمی گرفت ...
سونو آه درد مندی کشید و با گریه بهش التماس کرد ...
-تر خدا ... ولم کن .. ازت خواهش میکنم ...
یونجون بی توجه بهش کارش رو انقدر تکرار کرد تا تمام گردن سونو قرمز و کبود شد ...
کمربندشو بیرون کشید و دست های سونو رو محکم بست ...
سونو گریه میکرد و تلاش میکرد خودشو از اون آغوش آزار دهنده و لب های که بدن پاکشو کثیف میکردن نجات بده ...
یونجون عقب کشید و با یک دست از موهای سونو نگه داشت صورتشو بهش نزدیک کرد ...
¥یاید بدونی با هر تقلایی که میکنی من بیشتر بهت جذب میشم ...
سونو رو روی زمین پرت کرد به تقلا هاش برای فرار خیره شد ...
آروم و با نیشخند سمت سونویی که دست بسته رو زمین تلاش میکرد از دستش فرار کنه رفت و از پاهاش گرفت و رو زمین سمت خودش کشید ...
سونو رو چرخوند و روش خیمه زد ...
دستشو از رو لباس روی بدن سونو کشید و دور کمرش حلقه کرد...
¥به عنوان یه پسر بدنت بیش از اندازه سکسی عه سونو ...
-ول..ولم کن ، ه..هر کاری ب...بخوای میکنم ... خ..خواهش میکنم و..ولم کن ...
¥کاری که میخوام برام بکنی اینه که دهن خشگلتو ببندی و صدایی جز ناله های خوشگلت ازش در نیاد ..
یونجون پیراهن یونیفرم پسر رو تو دستاش گرفت و پاره کرد ، حالا پوست سفید پسر در معرض چشم های گرسنش قرار داشت ...
سونو اشک میریخت و فریاد میزد و کمک میخواست ...
یونجون عصبی از فریاد های پسر به چونش چنگ زد ...
¥هیچ کس اون بیرون نیست که بخواد بهت کمک کنه ، پس خفه شو فقط حالشو ببر ، نزار از کنترل خارج شم که برات بد تموم میشه ...
و محکم سمت لب هاش حجوم برد ... مک های عمیق درد ناکی میزد و صدای ناله های دردناک سونویی که سعی میکرد سرش رو تکون بده تا بوسیده نشه رو بلند کرد ...
فشار دستاش روی چونش رو بیشتر کرد تا سونو کم تر وول بخوره و گاز محکمی از لبهاش گرفت ، سرشو پایین تر برد و گاز محکمی از ترقوش گرفت ، دستشو رو دهان سونو گذاشت تا صدای جیغ وداد هاشو خفه کنه ... تموم بدنشو گاز گرفت و مارک کرد ...
دستشو سمت شلوار سونو برد و یک دفه از تنش خارج کرد ...
خون توی رگ های سونو یخ بست ... بدنش ناگهانی سست شد دست از تقلا برداشت، نمیتونی بدنش رو تکون بده و با چشم های گرد شده به یونجونی که همراه لبخند آزاردهنده ای با چشمای گرسنش به پایین تنه برهنش خیره بود نگاه کرد ...
تموم شد؟ به همین سادگی پاکی شو از دست داد؟ ... به همین سادگی بدنش رو کثیف کردن ؟
نه نه ... نباید اتفاق می افتاد ... به تموم خدایان التماس میکرد نجاتش بدن ، مگه اون چه گناهی کرده بود ... اون فقط وقتی بچه بود پدر مادرش رو از دست داد ، این تقصیر سونو بود؟ این موضوع باعث میشد سونو لایق این همه دارد باشه ؟
اون فقط یه بچه ی تنها بود ... اون فقط یه بچه بود ...
یونجون لیسی از پایین ناف تا گردن سونویی که به طرز عجیبی سکوت کرده و با چشم های گرد شده به سقف خیره بود زد و با دستاش رون های برهنشو لمس کرد ...
¥هر چی جلو تر میریم ، خواستنی تر میشی پسر ...
سرش رو بالا برد و بوسه ای به لب های سونو زد و پایین تنشو به پایین تنه ی سونو مالوند و از لذت ناله کرد ....
¥زیادی خواستنی هستی ، نمیتونم ولت کنم ...
دوباره بوسه ای به لب هاش زد و فشار پایین تنشو بیشتر کرد ...
¥افرین پسر خوب ، ساکت باش و بزار صدای ناله های خوشگلت و بشنوم و لذت ببر ...
با نیشخند از جاش بلند شد ، دستشو سمت شلوار خودش برد و پایین کشید ...
برهنه و با نیشخند عمیق تری سمت سونو رفت و لب زد ...
¥هر چی کم تر تلاش کنی بیشتر خوش میگذره ...
دوباره رو سونویی که انگار سکته کرده و روحی تو بدنش نمونده رفت و سرشو برای بوسه دوباره ای جلو برد اما شخصی داخل پرید ...
سرش رو برگردوند تا دهن شخصی که مزاحم لحظات لذت بخشش شده رو سرویس کنه ، که با چهره ی مضطرب نیکولاس روبهرو شد ...
٪هیونگ *نفس زدن*باید فرار کنیم*نفس زدن*پلیسا اینجان ... عجله کننن ...
یونجون نیشخند عصبی ای زد و لب زد ...
¥برو الان میام ...
٪هیو-
¥گفتم برو الان میام ...
نیکولاس کمی تعلل کرد و بعد با عجله و مضطرب از اونجا خارج شد ...
یونجون سمت سونو رفت و دوباره روش خیمه زد و بوسه ای به رون برهنش زد و دوباره لیسی بهش زد و نگاهشو بالا آورد و به سونویی که همچنان بهت زده به سقف خیره بود داد ...
¥اوه بیبی ...
ببخشید وسط کار لذت بخشمون باید برم ، اما قول میدم برگردم و کار نیمه تموممون رو تموم کنم *نیشخندی زد* پس منتظرم بمون بیبی بوی ....
کمربند رو از دستای سونو باز کرد و تند تند لباساشو پوشید و سمت در رفت اما وسط راه ایستاد و سمت سونوی بهت زده برگشت...
¥راستی ... موهات خیلی خوشگله ... تا وقتی برگردم ازشون مراقبت کن ... *چشمک زد*
و قهقه زنان از اونجا خارج شد ....
.
.
.
*پایان فلش بک*
لرزش دستای سونو بیشتر شد و اشکاش سرازیر شدت ، با یاد آوری خاطره دردناکی که از اون صدا ، نه بهتره بگیم از اون شخص داشت ، با لرزش بدنش سمت صدا برگشت ....
جونگوونی که دست کمی از سونو نداشت با صدای لرزونی که از ته چاه میومد زمزمه کرد ...
~برنگرد ...
سونو سرش رو سمت صدا چرخوند و با چهرهای یونجون مواجه شد ... یونجونی که بعد از چهار سال هیچ تغییر نکرده بود ... با همون نیشخند کثیفش ... چهرهای که نقش اصلی هه کابوس هاش بود ...
یونجون قدمی جلو اومد و با همون پوزخند لب زد ...
¥پسر بدی شدی سونو ... بهت گفتم موهات خوشگله و ازشون نگه داری کن و تو رفتی رنگشون کردی؟*سری به نشونه تاسف تکون داد* این بار خوب ادبت میکنم ...
سونو با ترس هق بلندی زد ، پاهاش شل شد و زمین افتاد ...
نیشخند یونجون پر رنگ تر شد بعد از انداختن نگاه گرسنه ای که انگار داشت با چشماش لختش میکرد دوباره لب زد ...
¥از نمایشگاهت خوشم اومد ، اما الان سرم شلوغه ، دوباره میبینمت کیم سونو ...
سونو دستاش رو بالا آورد و رو بدن خودش کشید طوری که انگار میخواست با دستاش بدنه پوشیده شدش رو بیشتر بپوشونه و بیشتر هق زد ....
یونجون با نیشخند نگاهش و از سونوی آشفته گرفت و سرش رو سمت جونگوون برگردوند...
¥تو هم همینطور چشم گربه ای ...
جونگوون با ترس و نفرت لب زد ..
~ت..تو هه لعنتی-
یونجون بی توجه به جونگوون رو پاشنه پاش چرخید و بعد از زدن نیشخندی به سونو از اونجا خارج شد ...
سونگهون و بقیه بهت زده به رفتن اون پسر نگاه کردن که صدای هق هق های دردناک سونو بالا رفت و اونا رو به خودشون آورد ...
سونو درد ناک دستشو رو بدنش میکشید و اگه پارچه ای نبود قطعا با ناخن هاش پوستش رو زخم میکرد ... گریه میکرد و مدام سرشو تکون میداد ، توجه افراد کمی که اونجا بودن بهشون جلب شده و با تعجب به هنرمند نمایشگاه که رو زمین حرکات عجیبی انجام میداد نگاه میکردن ...
پسرک موطلایی زیبا که صورتش از گریه و خفگی قرمز شده و با دستاش به بدن خودش آسیب میزد و با عجز گریه میکرد ...
جونگوون سمت سونو رفت و جی رو به هیسونگ جیک لب زد ..
&باید اینجا رو خالی کنیم
و همراه سه پسر بهت زده مردم رو به بیرون راهنمایی کردن ...
جونگوون کنار سونو زانو زد و همراهش اشک ریخت ...
دستاشو برای بغل کردن سونو دراز کرد ...
~سو.. سونو هیونگ .. سونو هیونگ به من نگاه کن ...
اما سونو بی توجه بهش دستاشو پس زد همچنان سعی میکرد خودشو بپوشونه ، خودش رو روی زمین کنار کشید و از جونگوون فاصله گرفت ...
جونگوون نمیدونست چیکار کنه ، بدنش شل شده و خودش هم حال خوبی نداشت ...
سونگهون ایستاده و به پسری که این روز ها دلیل خوشحالیش بود نگاه میکرد ...
دلیل شادیش حالا غمگین بود و درد کشیده سعی میکرد از خودش محافظت کنه .. قلبش فشرده شد ، سمتش رفت و جلوش زانو زد و محکم در آغوشش گرفت ...
سونو مشت های بیجونشو به بدن سونگهون میزد تا اونو از خودش فاصله بده. ، صدایی جز صدایی ناله های درد مندش نمی اومد و مدام هق میزد ...
سونگهون پسر رو محکم تر به خودش فشرد ...
جونگوون مثل هیونگش رو زمین نشسته و گریه میکرد ...
سونگهون رو زمین نشست و سونو رو روی پاهاش کشید و با یک دست محکم کمرش رو گرفت و به خودش فشرد و با دست دیگش سرش رو نوازش کرد ...
+هیشششش ... سونو .. آروم باش ... ببین من اینجام .. جونگوون اینجاست ... دوستات اینجان ... ما ازت محافظت میکنیم ... به من نگاه کن سونو ... هیچ کس نمیتونه بهت آسیب بزنه ... نمیزارم کسی چشمای خوشگلتو اشکی کنه ... نمیزارم کسی دستش یه موهای زیبات بخوره ... نمیزارم کسی بهت چپ نگا کنه ... سونویا ... من اینجام ... پارک سونگهون اینجاس...
سونو دست از تقلا برداشت و تو آغوش گرم و محکم سونگهون بیشتر اشک ریخت ... سونگون آغوشش رو محکم تر کرد و به صدای زجه های درد ناک سونو گوش سپرد
بالاخره صدای گریه هاش کم شد و صدای ضعیفی از سونو به گوش های سونگهون رسید ...
-قو.. قول ..می .. میدی؟ قو... قول ... می..میدی .. ا.. ازم ... محافظت..ک ...کنی؟؟؟
سونگهون بیشتر بدن ظریفشو به خودش فشرد ...
+قول میدم ... قول میدم ازت محافظت کنم ... به چشم های قشنگت که دنیام توش خلاصه میشه قسم ... قول میدم تا آخر عمرم ازت محافظت کنم کیم سونو ...
به نوازش سر سونو ادامه داد که حس کرد بدن سونو شل شده ... آروم به چشمهای بستش نگاه کرد و با غم پسری که انقدر گریه کرده بود تا از حال رفته بود رو ، روی دستاش بلند کرد ...
نگاهی به جی ای که جونگوون گریون رو در آغوش داشت انداخت و سمت ماشینش راه افتاد ...
.
.
.
I swear by your beautiful eyes, I promise to protect you for the rest of my life.