For You ~~
Kim Bora*سونو*
آروم از جاش بلند شد ...
تازه متوجه شد تا چه حد خسته شده ...
ساعت ها پای آخرین تابلوش نشسته بود ...
تابلوی آخر .... تابلوی اصلی ... پرنس یخی ...
لبخند نرمی روی لب هاش اومد و به شاهکار رو به روش که خودش خالقش بود نگاه کرد ...
سونو خوشحال بود ...
چون همون حسی که میخواست رو از تابلوش میگرفت ...
همون حس سرما ...
حس بی تعادل بودن ...
حس در خطر بودن ...
سونو غرق تابلوش شده بود و حس میکرد یک بار دیگه داره به اجرای سونگهون نگاه میکنه ...
ذوق عجیبی رو تو تموم نقاط بدنش حس میکرد ، طوری که دلش میخواست جیغ بزنه و بالا پایین بپره ...
و همین کار رو کرد ...
ناگهان با خوشحالی بالا و پایین پرید و فریادی از شادی سَر داد ...
درون کارگاه میدوید و این طرف و آن طرف میپرید ...
وقتی انرژی درونش کمی خالی شد دوباره با لبخند بزرگی به تابلوش نگاه کرد ...
به زودی ...
به همه نشونش میداد ...
به خصوص ...
معشوقش ...
کمی به اطراف و بعد به ساعت گوشیش نگاه کرد ، ساعت چهار و سیزده دقیقه رو نشون میداد ...
چند بار پلک زد و متوجه شد ساعت واقعا چهار رو نشون میده ... آهی کشید و وسایلشو جمع و جور کرد ...
نیم ساعت بعد آخرین نگاه ذوق زدشو به طرحش انداخت و از کارگاه خارج شد ...
.
.
.
تو ماشین موزیک ملایمی پخش میشد و خیابون خالی از هر گونه ماشین و آدمی بود ...
به جز ماشین پشت سرش که اول فکر میکرد دارن تعقیبش میکنن .. اما بعد با حرف این که نصفه شب کی میخواد اونو تعقیب کنه خودشو قانع کرد و بعد از رسیدن به خونش بدون عوض کردن لباساش خودشو به تختش رسوند ...
نمیدونست آخرین بار کی خوابیده ، گرسنش بود اما تصمیم گرفت فعلا بخوابه ... قطعا فردا جونگوون به شکمش رسیدگی میکرد ...
.
.
.
صبح همون روز *
با صدای زنگ گوشیش به سختی چشماشو باز کرد ...
بدون اینه نگاه کنه چه کسی بهش زنگ میزنه گوشی رو جواب داد و صدای فرد پشت تلفن باعث شد گوشیش از دستش بیوفته و با ترس رو تخت بشینه ...
~کیم سونو معلوم هست کدوم گوری هستی؟؟(با داد)
سونو گوشیش رو از زمین بر داشت و درحالی که خواب به طور کامل از سرش پریده بود جواب داد ...
-ا...الو ... جو..جونگوونا ... چیشده پسر ... سکتم دادی ..
جونگوون دوباره پشت تلفن فریاد زد ..
~تو هم آخرش منو سکته میدی ... ساعت رو دیدی ؟ تا ظهر بهت زنگ نزدم گفتم خسته ای یکم بخوابی ... الان ساعت شیش غروبه ... نگرانت شدم لعنتی ... هر چی زنگ زدم جواب ندادی ... مرده بودی؟؟؟
سونو با چشمش دنبال ساعت رو دیوار گشت و با دیدنش متعجب پلکی زد ...
-باورم نمیشه ، تا این حد خسته بودم؟
دوباره صدای فریاد جونگوون باعث شد تقریباً گوشیش از دستش بیوفته ...
~کیم سونو .. اگه تا نیم ساعت دیگه نیای کافه و غذاتو نخوری بهت قول میدم دفه بعد که از ضعف غش کنی بی سر و صدا ببرم خاکت کنم (تلفن رو قطع کرد)
چند ثانیه بهت زده به تلفنش خیره شد و با یاد آوری حرف جونگوون از تخت پایین پرید و سمت دستشویی دوید ...
دوش کوتاهی گرفت و بعد از انجام روتین پوستیش رندوم ترین لباس ممکن رو پوشید و بعد از برداشتن وسایل ضروریش(گوشی ، کیف پول) از در خارج شد اما پاش به چیزی گیر کرد ...
نگاهش و به جلو پاهاش داد ... یه جعبه ... هر چی فکر کرد یادش نمیومد چیزی سفارش داده باشه... جعبه رو داخل خونه برد و دوباره از در خارج شد ... میتونست بعداً محتوای توشو چک کنه ... الان دیرش شده بود ...
پیاده قدم برمیداشت و حواسش بود وقتی از در خارج شد به جونگوون پیام بده که قدم زنان میره کافش پس ممکنه دیر برسه ...
دقایق میگذشتن ...
نفس عمیقی کشید ... هوای این فصل رو دوست داشت ...
نگاهش و از آسمان به جلوش داد که متوجه شد جلوی در پیست یخ رسیده ...
اون سمت خیابون کافه جونگوون بود ، اما پاهاش حرکت نمیکرد ... ناخودآگاه یک قدم سمت پیست برداشت ...
با خودش فکر کرد ... یعنی هنوز اونجاست ؟ میتونست باهاش حرف بزنه؟؟
قلبش میگفت داخل بره و عقلش بر عکس ...
عقلش میگفت نباید سمتش بره ... عقلش بهش هشدار میداد ...
اما سونو زیادی عاشق بود ... پس قدم هاشو سمت پیست برداشت ...
از نگهبان سوال کرد و متوجه شد سونگهون در حال تمرینه ، پس یواشکی وارد شد تا مثل گذشته به حرکات معشوقش نگاه کنه ...
کمی بعد از وارد شدنش اونقدر محو حرکات مرد شد که متوجه پایان تمرین نشد ...
به خودش اومد و دید سالن خالی از آدمه ...
به آرومی از جاش بلند شد و سمت اتاق استراحت راه افتاد ...
امیدوار بود هنوز اونجا باشه و وقتی سونو محو شده بود به خانه نرفته باشه ...
به آرومی تقه ای به در زد و با شنیدن صدای مرد لبخند ذوق زده ای زد ...
بعد از این که لبخندشو خورد در رو باز و آروم سرشو داخل برد ... با ندیدن مرد کنجکاو داخل شد و در رو بست ...
با نگاهش دنبالش میگشت که با صدای پشت سرش از جا پرید ...
+بازم که تو اینجایی کله طلایی...
سرشو برگردوند و وقتی با بالا تنه لخت سونگهون رو به رو شد دوباره روشو برگردون و خجالت زده به حرف اومد ...
-اوه خدای من !!! .. لطفاً لباستو بپوش ...
+چشم ارباب .. دستور دیگه ای ندارید !؟...
سونو خجالت زده پلک هاشو رو هم فشار داد و چیزی نگفت ...
سونگهون لباسشو پوشید و به حرف اومد ...
+خب لباس پوشیدم ... برا چی اینجایی کله طلایی ؟؟
سونو به آرومی سرشو برگردوند و وقتی از پوشیده بودن سونگهون مطمئن شد درحالی که هنوز گونه هاش رنگ گرفته بودن به حرف اومد ...
-خب ... د.. داشتم رد میشدم گفتم یه سری بهت بزنم .. و اینکه .. مطمئنم میدونی اسمم سونو عه ... کیم سونو ...
سونگهون ابرویی بالا انداخت ...
+که چی بشه اونوقت ؟؟!
سونو متعجب بهش نگاه کرد ...
-منظورت چیه...
+منظورم اینه که با چه نسبتی ؟
سونو ناخوانا بهش نگاه کرد ... متوجه نمیشد ...
-خ..خب.. به عنوان دو-
+خوب به یاد دارم که آخرین بار گفتی با هم نسبتی نداریم ...
وایسا ببینم ... چرا الان مثل اون شب باهام رسمی حرف نمیزنی؟؟
اوه شاید به یاد نیاری ...
*از جا بلند شد و سمت سونو رفت و رو به روش وایسا*
+همون شبی که منو بوسیدی و فرار کردی؟
سونو بیشتر از قبل قرمز شد و نگاهش و دزدید ...
+کیم سونو ...
با صدای محکم سونگهون که اسمشو صدا کرد ناخوداگاه سرشو بالا آورد و دوباره بهش خیره شد ...
+بهم بگو ... دلیل این رفتارا چیه ؟!
سونو ترسیده پلکی زد ...
-ک..کو..کدوم رفتارا ...
سونگهون آهی کشید ...
+بی دلیل میای اینجا و میگی داشتی رد میشدی ... وقتی تو بد ترین شرایطم بودم بغلم کردی و دل داریم دادی ...
وقتی خواستم ببوسمت مقاومت نکردی ...
بعدش گفتی با هم نسبتی نداریم و عملا ایگنورم کردی ...
و وقتی ازت پرسیدم چرا زمانی که خواستم ببوسمت مخالفتی نکردی برام دلیلی نیاوردی و بعد خودت یهویی منو بوسیدی و فرار کردی ...
*صورتشو به صورت سونو نزدیک کرد*
+و حالا بعد از پنج هفته اومدی و میگی فقط داشتی از اینجا رد میشی ...
بگو ببینم .. منظورت از این کارا چیه ؟؟
تو حسابی داری گیجم میکنی ... و باید بگم ...
*سرشو کمی فاصله داد*
امروز تا جوابمو ندی نمیتونی از دستم فرار کنی ...
سونو نگاهشو ازش دزدیده ... لب هاشو با زبونش تر کرد که از چشم سونگهون دور نموند ...
-ب..باشه ... میگم ... فقط... میشه بشینیم؟
من از دیشب هیچی نخوردم و واقعا سر راهم اومدم اینجا ، قرار بود برم پیش جونگوون تا غذا بخورم ...
سونگهون سری تکون داد و سمت ساکش رفت ...
+اوکی بشین ...
سونو روی نزدیک ترین صندلی نشست و با نگاهش حرکات سونگهون رو دنبال کرد ...
سونگهون کیکی دستش بود و سمتش می اومد ...
کیک رو سمتش گرفت ...
+بخورش بعد حرف بزنیم ...
-نه ممنون بعد میرم پی-
+فقط بگیرش و بخور ...
-باشه .. ممنون
سونگهون تنها سری تکون داد و دوباره سمت ساکش برگشت ...
کیک رو از دستش گرفت و آروم بازش کرد ...
واقعا گرسنش بود و ممکن بود یک بار دیگه جلوی پسر غش کنه ...
سونگهون بی صدا شروع به جمع کردن وسایلش کرد ، آروم انجامش میداد تا سونو بدون این که معذب شه کیکشو بخوره ..
وقتی مطمئن شد سونو کیکشو کامل خورده زیپ ساکشو بست و سمتش رفت ، کنارش نشست و گفت ...
+خب حالا بگو ... دلیل این رفتار هات چیه ...
سونو خجالت زده سرشو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد ...
-خب .. شاید حرفم به نظرت مسخره بیاد ...
کمی مکث کرد و ادامه داد ...
-من چند سالی میشه که سفر های مختلفی میرم .. برای موضوع نمایشگاهم و اینا ... اما در حقیقت... دنبال نیمه گمشدم میگردم ...
به چشمای سونگهون نگاه کرد ... خونسرد بود و حس خاصی رو نشون نمیداد ... پس با شجاعت بیشتری ادامه حرفشو گفت ...
-من ... من خیلی به نیمه گمشدم اعتقاد دارم و این مدت اخیر باورم بهش بیشتر شده .... چون .. چ.چون ...
سرشو پایین انداخت ... نفس عمیقی کشید و پلکی زد ...
-چون تو رو دیدم ...*کمی مکث کرد*
همون روزی که برای اولین بار به دعوت جی هیونگ با جونگوون اومدم اینجا و اجراتو دیدم ...
دلیل این که بعد از اون یواشکی اینجا پیام شد رو خودم هم نمیدونم ...
به خودم می اومدم و میدیدم اینجام و غرق اجرات شدم ...
من به پاتیناژ علاقه ای نداشتم ... اما ناخودآگاه اینجا بودم ...
تموم فکرم تو این پیست سرد بود ...
اون روز ..
روزی که خوردی به دیوار ...
اون روز داشتم فکر میکردم چرا مدام به اینجا میام ...
چرا قلبم بدنمو وادار میکنه به اینجا بیام ...
وقتی صدای برخوردتو شنیدم ...
وقتی سرمو بلند کردم و دیدم افتادی ...
حتی اونجا هم به خودم اومدم و دیدم تو زمینی برای رسیدن بهت دست و پا میزنم که تعادل ندارم ...
وقتی بغلم کردی ...
وقتی بدون این که اسمم رو بدونی بهم گفتی کله طلایی ...
وقتی احمقانه نگرانت شدم و سعی کردم از خوب بودنت مطمئن شم و تو سرم داد زدی که من هیچ نسبتی باهات ندارم ...
تو حق داشتی ... من برات یه غریبه بودم ... حتی تو هم برای من یه غریبه بودی ...
اونجا با خودم گفتم من دارم چیکار میکنم ...
وقتی به خاطر حرف و لحنی که تو حق داشتی به یه غریبه بزنی گریه کردم ...
وقتی متوجه شدم تک تک جزییات ارتباطمون داره تا چه حد منو تحت تاثیر قرار میده ...
وقتی گریه هاتو دیدم و وقتی تو بغلم گرفتمت ...
*پلک هاشو رو هم فشرد و ادامه حرفشو به زبون آورد*
فهمیدم تو همون چیزی بودی که سال ها دنبالش گشتم ...
بالاخره به چشمای سونگهون نگاه کرد ... چشم هایی که هنوز هم حسی رو بروز نمیداد ...
-پارک سونگهون ...
اون روز من مانع بوسمون نشدم چون فهمیدم تو همونی هستی که منتظرش بودم ...
____________________________________
های گایززز ...
کیم بورا صحبت میکنه☃️
بازم ممنون از این که فور یو رو میخونید 💞
نظرات زیباتون رو از ما دریغ نکنید ... پارت های جالبی تو راهه ... ری اکت فراموش نشه✨