"Focus On me, please!"

"Focus On me, please!"


ساتانگ با دقت به صفحه‌ی لپ‌تاپ خیره شده بود، انگار که کل دنیا به چند خط کد و نمودارهای روی صفحه محدود شده بود. انگشتاش روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند و هر از گاهی زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد، غرق در کارش. تموم تمرکزش روی پروژه‌ای بود که باید تموم می‌شد، و برای لحظه‌ای همه‌چیز – حتی وینی – به پس‌زمینه‌ی ذهنش رونده شده بود.

وینی، که در سکوت کنارش نشسته بود، با دقت نگاهش رو از صفحه‌ی لپ‌تاپ به ساتانگ دوخت. نگاه سرد اما کنجکاوش روی خطوط چهره‌ی ساتانگ می‌چرخید. لبخند کمرنگی زد؛ از اون لبخندهایی که کمتر کسی ازش می‌دید. ساتانگ همیشه اینطور در کارش غرق می‌شد، همیشه جدی، همیشه سخت‌کوش. ولی وینی از اون ادمایی نبود که نادیده گرفته شدن رو دوس داشته باشه، مخصوصاً وقتی حس می‌کرد توجه ساتانگ کاملاً به چیز دیگه ای معطوف شده.

آروم به سمتش خم شد، چونه‌اش رو روی شونه‌ی ساتانگ گذاشت و با شیطنتی کودکانه لب‌هاش رو جمع کرد، درست کنار گوشش. نفس گرمش روی پوست ساتانگ نشست، ولی جوابی نگرفت.

وینی ابروهاش رو بالا برد. چقدر جدی!

بعد ، با لحن بازیگوشی گفت: "اگه انقدر خیره بشی، ممکنه صفحه‌نمایش ذوب بشه، می‌دونی؟"

ساتانگ فقط با تکون دادن سر جواب داد، بدون اینکه حتی یک کلمه بگه.

وینی که از این بی‌توجهی اصلاً خوشش نیومده بود، آروم‌تر ولی نزدیک‌تر زمزمه کرد: "می‌دونستی که تمرکز زیاد برای مغز ضرر داره؟ مخصوصاً اگه کسی مثل من اینجا باشه و نادیده گرفته بشه."

این بار ساتانگ نفس عمیقی کشید، ولی باز هم چیزی نگفت.

وینی کلافه شد. باشه، خودت خواستی!

اروم دستش رو روی بازوی ساتانگ گذاشت و کمی فشار داد، بعد خیلی آروم، سرش رو به شونه‌ اش نزدیک‌تر کرد، طوری که انگار می‌خواست قلقلکش بده.

ساتانگ بالاخره نفسش رو بیرون داد و با لحنی که خستگی ازش مشخص بود، گفت: "وینی... لطفاً یه لحظه ساکت باش، این بخش رو باید تموم کنم."

وینی لبخند شیطنت‌آمیزی زد. "خب، حداقل حرف زدی! یه پیشرفت حساب می‌شه."

ساتانگ بالاخره دست از تایپ کردن کشید و با نیم‌نگاهی بهش گفت: "تو واقعاً قصد نداری بذاری کارم رو انجام بدم، نه؟"

وینی بی‌گناه شانه بالا انداخت. "من؟ اصلا! من فقط اینجام که مطمئن بشم زیادی خسته نشی."

ساتانگ سری تکون داد و لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست. وینی همیشه همین بود. درون‌گرا و آروم البته از نظر دیگران، ولی وقتی پای شیطنت کردن و اذیت کردن اون وسط می‌آمد، یک لحظه هم کوتاه نمیومد.

"باشه، ده دقیقه استراحت، فقط برای اینکه دیگه اذیتم نکنی."

چشم‌های وینی برق زد. "فقط ده دقیقه؟ پس باید ازش حسابی استفاده کنم!"

ساتانگ فرصت نکرد چیزی بگه ، چون وینی قبل از اینکه حتی بتونه فکرش رو جمع کنه، سرش رو روی شونه‌اش گذاشت و با لبخندی راضی چشماش رو بست.

خب...پروژه می‌تونست چند دقیقه صبر کنه.



𝖸𝖺𝗇.


Report Page