یادداشتی درباره‌ی نامه‌ی باربد گلشیری به احسان رسول‌اف

یادداشتی درباره‌ی نامه‌ی باربد گلشیری به احسان رسول‌اف

فوآد ترشیزی



 در این چند روزی که از انتشار نامه‌ی عذرخواهیِ باربد گلشیری از هم‌صنفانش برای همکاری با گالری محسن می‌گذرد بحث‌های متعددی در فضای رسانه‌ای و مجازیِ فارسی‌زبان طرح شده که بیش و کم در یک خصیصه‌ قرابتی رعب‌انگیز دارند: آن‌ها ترجیح داده‌اند به جای آن‌که به ویرانی بنگرند در کسی که انگشت به سوی ویرانی گرفته دقیق شوند. از این رو می‌گویم رعب‌انگیز که چنین تیر به خطا رها کردنی از همان‌هاست که عاقبت چشم خودمان را کور می‌کند. در این میان، برخی که خود «وقت» را برای رخ‌نمایی مناسب دیده‌اند از دو سه رویارویی «رفاقتی» برساخته‌ و فریاد «احذرك من الشر» سرداده‌اند و از موضع «خیرخواهی» گلشیری را به پرهیز از «ابن الوقتی» دعوت کرده‌اند. برخی اعتراض کرده‌اند که چرا گلشیری در گذشته با گالری محسن همکاری کرده و امروز در موقعیتی که مبارزه با فساد اقتصادی مُد روز شده است صدایش به نکوهش شبهه‌ناکیِ سرمایه‌ی این گالری بلند شده. برخی هم به خود او تاخته‌اند که چرا نامش گلشیری است! برخی هم بی هیچ شرمی از حقیقت نوشته‌اند که چرا به حراج تهران و امثال آن تناخته است (۱)؛ بی‌آنکه که بدانند داوریِ زمان «ردای شوم قاضیان» را به تن ندارد که به گشادی و تنگی‌اش بتازند و ذهن‌ها را به راه ترکستان منحرف کنند — همان‌هایی که فرق میان طلب کردن شفافیت از نهادی که به بدنه‌ی تاریک بانکی کشور متصل است را با گالری‌های خصوصیِ این و آن سرمایه‌دار — یا از سر ساده‌لوحی یا از سر تنگ‌نظری — کتمان می‌کنند. مقصودم از این یادداشت پاسخ به تمامی ایرادها یا دفاع از گلشیری نیست. پیشتر‌ها موضعم را درباره‌ی او مکتوب کرده‌ام و با انتشار نامه‌‌اش بیشتر بر این باورم که گلشیری «نیرویی بسیار ضروری علیه ‹وضع موجودِ› هنر معاصر ایران و کلانْ‌روایت‌های مسلط تاریخ هنر» است (۲). از همه‌ی ایرادها عجیب‌تر اما از سوی کسانی طرح شده که معتقدند نامه‌ی گلشیری دیرهنگام بوده است. باید از ایشان پرسید اگر تا امروز چنین به شبهه‌ناکیِ گالری محسن باور داشته‌اید که تنها مسأله‌تان دیرهنگامیِ نامه‌ی گلشیری است چرا صدای‌تان پیش از این بلند نشد؟ امروز که نامه‌ی گلشیری کسانی را که «فقط در قدرت و ثروت ریشه دوانده»اند بی‌رحمانه نقد می‌کند، نباید از این فرصت برای پرسش از آن‌چه خود نیز شبهه‌ناک می‌دانید بهره بگیرید؟

 

عجیب نیست که چرا در این میان کمتر پاسخ‌دهنده‌ای به فحوای نامه‌ی گلشیری پرداخته و بیشتر خود او را نشانه رفته‌اند؟

 

سوای اینکه، دست کم به زعم من، هیچ یک از این‌ موضع‌گیری‌ها محلی از اعراب ندارد، باید پرسید چرا در برابر نقد و مطالبه‌ای صنفی نمی‌توانیم در کنار هم صف بکشیم؟ مگر نه اینکه پرسیدن در یک نظام مردمسالار حق مردم است؟ چرا باید بحث را به انحراف بکشانیم یا اجازه دهیم از ما برای پررنگ کردن حواشیِ آن بهره‌برداری شود؟ همواره بر این موضع اصرار ورزیده‌ام که حق‌مان را باید از نهادهای عمومی طلب کنیم. از همین رو بود که از امضای طوماری برای تحریم موزه‌ی هنرهای معاصر در زمان احمدی‌نژاد سر باز زدم که موزه حق ماست و آن را خالی نخواهم کرد. در پافشاری بر همین موضع است که معتقدم باید تمام قد پشتِ پرسشگریِ باربد گلشیری ایستاد و هر بار این پرسش ساده اما سخت ویران‌کننده برای رانت‌خواران را تکرار کرد که «از کجا آورده‌ای؟». لازم نیست در دستگاه عریض و طویل حکومتی کاره‌ای باشیم، لازم نیست به گردن‌کلفتیْ صاحب‌منصب وصل باشیم، لازم نیست از گالری محسن و امثال آن ضرری مستقیم به ما رسیده باشد، لازم نیست توجیهی بتراشیم برای پرسش کردن. به عنوان یک شهروند، بی‌هیچ منصب و سمتی، حق ماست که بپرسیم از کجا آورده‌ای؟ این معنایش تهمت زدن به دیگری نیست. معنایش یقین کردن به ناپاکیِ دارایی دیگری هم نیست. معنایش فرصتی است برای دیگری تا شبهه را برطرف سازد. گلشیری فرصتی را فراهم کرده تا رسول‌اف برای همه‌ی شهروندانی که دغدغه‌ی شبهه‌ناک بودن سرمایه‌اش را دارند روشن کند که گردش مالی گالری محسن ارتباطی به مناصب متعدد دولتی و نیمه‌دولتیِ پدرش در بانک‌ کشاورزی و آینده و غیره و غیره ندارد. چه موقعیتی بهتر از این برای زدودن گرد اتهام و چه محک تجربه‌ای بهتر از نامه‌ی گلشیری تا روی سیاه تنها بر کسانی باقی بماند که در آن‌ها غش است.

 

در تمام سال‌هایی که از افتتاح گالری محسن می‌گذرد بیش از انگشت‌شماری پایم را در آن نگذاشته‌ام — دو سه باری همان سال نخست و بعد هم تنها برای یک نمایشگاه؛ نه از بابت شکی که به منابع مالی‌اش داشتم، بیشتر مسأله‌ام با یکی دو نمایشگاه گروهی بود که در گالری دیده بودم و به نظرم برگزاری‌شان وهن شعور مخاطب بود. بعدترها که از این طرف و آن طرف بحث شبهه‌ناکی منابع مالی گالری محسن را شنیدم ترجیح دادم کماکان از آن دور بمانم. در این سال‌ها که هنر معاصر ایران دغدغه‌ی فکری‌ام بوده، نه در گروه و گروهکی عضو بودم، نه وابسته به نهاد و گالری و یا بعضًا جیب سرمایه‌داری نوکیسه؛ نه یک ریال از کسی گرفته‌ام و نه از کسی مرحمت و مساعدتی طلب کرده‌ام. از این رو، از روشن شدن حساب‌ها هیچ باکیم نیست. همکاری دوستان جانی را هم با گالری می‌دیدم و هنوز می‌بینم اما به سبب آن‌که در ساحلی امن هزاران فرسخ دور از وطن بودم خودم را مجاز نمی‌دانستم و نمی‌دانم که کسی را به سبب همکاری با نهادی که به بحث شبهه‌ناکی‌اش مطرح است بازخواست کنم. امروز، اما، موضوع دیگری مطرح است: گلشیری می‌توانست عافیت‌طلبی پیشه کند و هرگز به روی خودش هم نیاورد که یک گالری چطور دارد روز به روز، به پشتوانه‌ی توان بی‌حساب مالی‌اش، فضای فیزیکی و فکری هنر معاصر را به مستعمراتش الحاق می‌کند، اما چنین نکرد و هشدار داد و خود را در معرض نقدهایی گذاشت که نامه‌اش را خواندند و به رنگ کاغذِ نامه و جوهر قلم پرداختند — همان‌ها که به قول آنگلوفون‌ها چند درختی نگذاشت جنگل را ببینند.

 

امروز باید این فرصت را غنیمت شمرد. اگر بتوانیم ورای نفع و ضرر شخصی‌ به هنر معاصر سرزمین‌مان بیاندیشیم، نامه‌ی گلشیری امکانی بی‌بدیل را برای پرسشگری فراهم کرده است تا با صدایی بلندتر بپرسیم «از کجا آورده‌ای؟»


۱ شهریورماه ۱۳۹۷ 

 

——

 

۱: نگاه کنید به متن باربد گلشیری در شماره‌ی ۸ نشریه‌ی eflux منتشر شده در سال ۲۰۰۹: https://www.e-flux.com/journal/08/61377/for-they-know-what-they-do-know/ که در آن بازار هنر جهانی و منطقه‌ای را نقد می‌کند و یا شماره‌ی ۹ ماهنامه ˝هنرآگه˝ ویژه‌ی حراج تهران که در آن نقد مفصلی به ساز و کار حراجی‌ها دارد. یا برای متنی مستقیما مرتبط به حراج تهران، نگاه کنید به «ریشخند و حیوان سیاسی» https://www.tribunezamaneh.com/archives/78171. گلشیری در انتهای متن به تلخی می‌نویسد: «همزمانی حکم فرقدانی و حراج تهران طنز تلخی نیز بود. همزمان با آمدن حکم فرقدانی عکسی از او منتشر شد؛ کنار یکی از نقاشی‌هایش ایستاده است با انگشتانش به نشانه‌ی پیروزی و نیز عکسی از حراج تهران. علیرضا سمیع‌آذر، بانی حراج است و رضا کیانیان، چکش‌زن حراج. باز دستان با نشانه‌ی پیروزی بالا رفته. بالا بردن این V، خوب، می‌دانیم چه سخت و پرهزینه بود. همزمانی این دو اما نشانمان داد که دیگر چه بی‌خاصیت شده است.»

۲: حرفه: هنرمند، شماره‌ی ۶۱، صفحه ۱۷۲.




Report Page