Floral Gravity

Floral Gravity

'𝘈𝘮𝘢𝘺𝘢˙

"Floral Gravity"

Writer: Amaya

گل‌فروشی هنوز کاملاً باز نشده بود. تابلوی "در حال آماده‌سازی" از پشت شیشه‌ی بخارگرفته، کمی کج آویزون بود و نور کمرنگ صبح، کم‌کم خودش را روی برگ‌ها و سبدهای چوبی پهن می‌کرد. بکهیون دسته‌ی گل داوودی را با دقت گذاشت روی میز چوبی کنار پنجره. چشم‌هایش هنوز خواب‌آلود بود، ولی انگشت‌هایش مثل همیشه مطمئن حرکت می‌کردند. بین تمام بخش‌های کار، چیدن گل توی سبد چیز مورد علاقه‌اش بود. آرامش داشت، نظم داشت، و چیزی توی آن حس می‌شد که انگار دارد حرف دلش را بی‌صدا می‌زند. صدای برخورد ظرف فلزی با زمین از پشت سرش آمد.

– چانیول...

– نمی‌دونم چرا ولی امروز صبح خیلی چیزا از دستم می‌افتن.

بکهیون برگشت. چانیول با موهای هنوز نم‌دار، آستین بالا زده و یک سطل پر از گل نرگس دستش بود. دمپایی‌های مشکی‌اش لق‌لق‌کنان دنبالش می‌آمدند.

– شاید چون هنوز قهوه نخوردی. شاید هم چون ساعت هشت صبحه و مغزت خاموشه.

– یا شاید چون یکی از ماها وقتی بیدار می‌شه، زیادی جذابه و حواس بقیه رو پرت می‌کنه.

بکهیون خندید.

– می‌خوای با این جمله قهوه‌تو رایگان ازم بگیری؟

– اگه جواب بده، چرا که نه.

چانیول سطل رو گذاشت روی میز و به پنجره نگاهی انداخت.

– امروز یکی از اون روزاست که یا یه آدم غریبه وارد می‌شه و همه‌چی رو تغییر می‌ده... یا هیچی نمی‌شه و فقط صدای زنگ در می‌پیچه تو مغازه.

بکهیون گفت:

– من با هر دوش کنار میام، فقط اگه امروز دیگه اون آهنگِ تکراری رو نذاری.

– منظورت همونه که می‌گه "بذار عشقت مثل گل وا شه..."؟

– دقیقاً همون. اگه یه بار دیگه از بلندگوهاش پخش بشه، من خودم تبدیل به گلدون می‌شم که فقط نگاه می‌کنه .

چانیول خندید، صداش بلند و گرم. از اون خنده‌هایی که بکهیون هیچ‌وقت عادت نکرد بهش، فقط هر بار از نو خوشش اومد.

– باشه. امروز پلی‌لیست از تو، قهوه از من. قبوله ؟

– فقط اگه شیر خراب به خوردم ندی دوباره . دفعه‌ی پیش فکر کردم دارم پنیر می‌خورم.

گل‌ها بین‌شان بودند؛ سطل‌های پر، برگ‌های ریخته‌شده‌ی زیر میز، جعبه‌ی روبان‌ها و کاغذهای رنگی که منتظر بودند کسی با عشق اثری با آنها پدید آورد. هیچ‌کدامشان عجله نداشتند. نه برای باز شدن مغازه، نه برای گفتن دوستت دارم. همه‌چیز درست همان‌طور بود که باید باشد. مثل بوی سنبل توی هوای خنک صبح. چانیول قهوه‌ساز را روشن کرد. درِ کابینت را باز کرد و بعد از چند ثانیه، بدون نگاه کردن گفت:

– قند باز تموم شده، نه؟

بکهیون که حالا روی زمین نشسته بود و داشت گلدون‌های سفالی را مرتب می‌کرد، بدون اینکه سر بلند کند گفت:

– تو هفته‌ای سه بار می‌گی که رژیم قند گرفتی، ولی هر بار خودت آخرین دونه‌ها رو می‌خوری.

چانیول آهی کشید.

– از دست تو، حتی تلخی هم شیرین می‌شه، چه برسه به قند.

– وای...

بکهیون سرش را بالا آورد.

– این جمله‌ت لایق چاپ پشت کارت‌پستالای مغازه‌ست.

– کارتو بدم چاپ بشه؟

– فقط اگه با عکس توی صبحونه‌ت باشه.

چانیول لبخند زد، اما نگفت که چقدر از همین دیالوگ‌های کوچک روزمره، همین کل‌کل‌های آرام صبحگاهی، آرامش می‌گیره. انگار بکهیون بلد بود چطور بین گل‌داوودی و گلدون سفالی، خودش رو دقیق همون‌جایی بذاره که دل چانیول آروم می‌شه. صدای زنگ در بلند شد. بکهیون، با گلدون در دست، از جا پرید و با چشم‌هایی باز به چانیول نگاه کرد.

– هنوز تابلوی "باز نیستیم" آویزونه، نه؟

چانیول، بی‌عجله، رفت سمت در.

– شاید یه گلدونِ اضطراری نیاز داشته.

در باز شد، زنی میانسال وارد شد. موهایش خاکستری روشن بود، با مانتویی سبز زیتونی و کیف چرمی بزرگی که روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد.

– سلام. ببخشید، دیدم چراغ روشنه... دنبال چند شاخه نرگس بودم. برای یه دیدار قدیمی.

چانیول لبخند زد و به سمت میز رفت.

– نرگس داریم. تازه هم رسیدن. یه دقیقه صبر کنید، همین الان می‌پیچم براتون.

زن به مغازه نگاه کرد. چشمش افتاد به بکهیون که حالا با گلدون در آغوش، کمی عقب‌تر ایستاده بود و لبخندش را نگه داشته بود.

– مغازه‌تون بوی خوبی می‌ده. انگار نه بوی گل، نه بوی چای... یه چیز دیگه‌ست.

بکهیون با نرمی گفت:

– شاید بوی وقتیه که همه‌چیز سر جاشه.

زن چیزی نگفت، فقط لبخند زد. چانیول که برگه کادو رو پیچید دور نرگس‌ها، با روبان بنفش کمرنگ، گفت:

– گل برای کسیه که قراره دوباره دیده بشه، یا کسی که فقط قراره یادش بمونه؟

زن نفس عمیقی کشید.

– برای کسی که هیچ‌وقت کامل از ذهنم نرفت. فقط کمی عقب‌تر ایستاد.

بکهیون آرام گفت:

– مثل بوی بعضی از گل‌ها.

زن گل را گرفت، تشکر کرد، و بیرون رفت. تا چند ثانیه، سکوت عجیبی در مغازه نشست. نه سنگین، نه ناراحت‌کننده. فقط سکوتی از جنس چیزی که باید در دل نگه داشت. چانیول دست‌هایش را در جیبش فرو برد.

– اگه یه روز من پشت اون در باشم، دنبال چه گلی می‌گردی؟

بکهیون پلک زد، آرام.

– گلی که هیچ‌وقت تو ویترین نبود. فقط مخصوص من پیچیده شده بود. با یه برگه کوچیک که نوشته باشه: "بازم دیر کردی."

چانیول به سمتش رفت. بین‌شان هنوز بوی نرگس مانده بود.

– دیر نمی‌کنم. قول می‌دم.

بکهیون گفت:

– آخه وقتی با همیم، زمان خودش رو گم می‌کنه.

ساعت نزدیک نه شده بود. در گل‌فروشی هنوز رسماً باز نشده بود، ولی زنگ در هر از گاهی با صدای لطیفی از خواب صبحگاهی فضا را بیدار می‌کرد. بکهیون کنار قفسه‌ی گلدون‌های آویز ایستاده بود و سعی می‌کرد گره یکی از روبان‌ها را سفت‌تر ببندد. اما دستش لیز می‌خورد. از پشت‌سر، چانیول نزدیک شد. بی‌هیچ حرفی، نوک انگشتانش را روی انگشتان بکهیون گذاشت و کمک کرد گره را ببندد. روبان بسته شد، ولی بکهیون تکان نخورد.

– اگه قرار بود هر بار گره‌ای ببندی و من بتونم نزدیکت شم...

چانیول زمزمه کرد، صداش نرم‌تر از صدای برگای بنفشه. بکهیون برگشت، چشم تو چشمش. فاصله‌شون فقط چند سانت بود.

– همیشه لازم نیست چیزی ببندی، چانی.

چانیول خندید، اما کوتاه. بعد به‌آرومی خم شد و گونه‌اش را بوسید.

– پس فقط کافیه بخوای.

بکهیون لبخند زد، اما چشم ازش برنداشت. دستش را بالا آورد و پشت گردن چانیول حلقه کرد.

– نمی‌خوای یه بار درست و حسابی ببوسیم، یا قراره تا آخر عمر فقط لب به لب روبان ببندیم؟

چانیول با لبخند سرش را خم کرد. لب‌هایشان آرام روی هم نشستند، بدون عجله، بدون اغراق. بوسه‌ای شبیه همه‌ی حس‌هایی که قبلاً گفته نشده بود، ولی حالا داشتند خودش را نشان می‌دادند. وقتی جدا شدند، بکهیون نفس آرامی کشید و گفت:

– تو مثل خاک گلدونی. اگه نباشی، هیچی درست ریشه نمی‌گیره.

چانیول خندید.

– خب، لطفاً نذار اینو تو کارت‌پستال چاپ کنیم. خاک بودن خیلی رمانتیک نیست.

بکهیون بهش تکیه داد. سرش را گذاشت روی شونه‌ی چانیول. صدای زنگ در برای بار سوم بلند شد. چانیول زمزمه کرد:

– اینم یکی دیگه که عجله داره عاشق شه.

در باز شد. دختری جوان با هودی آبی‌نفتی و کوله‌ای بزرگ وارد شد. موهای کوتاه و فرفری داشت و لبخندش پهن بود.

– سلام. من برای کارآموزی اومدم... درباره‌ی گل‌آرایی تماس گرفته بودم باهاتون.

– آه، درسته. سونهو، نه؟

بکهیون از تکیه دادن جدا شد و به سمتش رفت.

– چقدر زود رسیدی! ما هنوز مغازه رو کامل باز نکردیم. بیا، بشین، می‌خوای قهوه بخوری؟

چانیول نگاهش کرد. ساکت. دست‌هاشو توی جیبش کرد. سونهو با نگاهی کنجکاو به اطراف نگاه می‌کرد، و به بکهیون گفت:

– فضای گل‌فروشی‌تون... خیلی گرمه. نه فقط به‌خاطر نور. مثل اینکه توی اینجا آدم یه کم عاشق‌تر می‌شه.

بکهیون خندید.

– اینجا خاکش یه‌جور خاصیه.

سونهو با خنده گفت:

– شما دو نفر... همیشه با هم کار کردید؟

چانیول از پشت جواب داد:

– نه. اول با گل‌ها شروع کردیم. بعد با هم.

سونهو گفت:

– خوبه. چون یه گلفروشی عاشقانه، خیلی بهتر از یه گلفروشی بی‌احساسه.

بکهیون چشمکی به چانیول زد.

– شنیدی؟ ما بی‌احساس نیستیم.

چانیول نگاهش کرد، و آرام گفت:

– نه. ما فقط گاهی زیادی احساس داریم و نمی‌دونیم کجا بکاریمش.

سونهو برای بار دوم داشت با دقت به گل‌ها برچسب قیمت می‌زد. دو ساعت از اومدنش گذشته بود و تا الان دو بار از بکهیون درباره‌ی تکنیک چیدمان پرسیده بود، و یک‌بار هم از چانیول درباره‌ی تاریخچه‌ی نرگس‌ها. هر بار، صدایش بلند و پرانرژی بود، مثل کسی که به گل‌فروشی نیومده، بلکه به جشن تولد دعوت شده. چانیول دسته‌ای از سنبل‌های تازه رو روی میز گذاشت. همون‌طور که برگ‌ها رو مرتب می‌کرد، پرسید:

– این سومین باره که نگاهی به دفتر سفارش‌ها می‌ندازیا. دنبال چیزی خاصی هستی؟

سونهو لبخند زد.

– نه، فقط… برام جالبه بدونم چه دسته‌گلا بیشتر سفارش داده می‌شن. مثلاً بیشتر مردم عاشق چه رنگی‌ان.

بکهیون بدون اینکه نگاه کنه، از پشت گلدون‌ها گفت:

– اگه دنبال جواب دقیق باشی، جوابش صورتیه. ولی اگه دنبال حس باشی، خب... بستگی داره کی داره سفارش می‌ده.

چانیول به بکهیون نگاه کرد. بکهیون مشغول بستن روبان بود، ولی نگاهش روی کاری که می‌کرد نبود. انگار خودش هم داشت به جمله‌ای که گفته بود فکر می‌کرد.

سونهو مکثی کرد.

– همیشه با هم بودین؟

– یعنی؟

– شما دو تا.

– نه از اول.

بکهیون جواب داد، آرام‌تر.

– ولی از وقتی با هم شدیم، دیگه خیلی فرق نداشت قبلش چی بوده.

سونهو با لبخندی که انگار معنای پشت جمله رو خوانده بود، برگشت سمت چانیول.

– براتون سخته با هم کار کردن؟ هر روز، توی یه جا، همیشه با هم بودن؟

چانیول خواست جواب بده، ولی چیزی نگفت. فقط کمی مکث کرد. اون مکث کوتاه، انگار چیزی رو کند و انداخت کف مغازه. بکهیون حس کرد.

تا شب، چیزی نگفتند. حتی وقتی مغازه تعطیل شد، حتی وقتی سونهو خداحافظی کرد و رفت، حتی وقتی چانیول بدون حرف قهوه درست کرد.

ساعت هشت شب، بارون شروع شد. بکهیون کنار در ایستاده بود و به شیشه خیره شده بود. صدای بارون روی سقف کوتاه فروشگاه، مثل انگشت‌هایی بود که به در می‌کوبند اما چیزی نمی‌خوان. چانیول پشت سرش ایستاد.

– حس می‌کنم امروز... ساکت‌تر بودی.

– شاید چون تو هم بودی.

– یعنی معمولاً حرف می‌زنی وقتی من نیستم؟

بکهیون برگشت. چانیول دقیقاً پشت سرش بود. فاصله‌شون کوتاه، ولی حس مثل همیشه نبود.

– وقتی پرسید با هم کار کردیم، گفتی "نه از اول". بعدش... یه لحظه وایسادی.

چانیول نفسش رو آهسته بیرون داد.

– آره. چون فکر کردم اگه بگم "بله، همیشه با هم بودیم" ممکنه یه دروغ باشه. ما از اول کنار هم نبودیم. کنار اومدیم، یاد گرفتیم، قاطی شدیم.

بکهیون آهسته گفت:

– ولی من اون مکث رو فهمیدم. حس کردم یه چیزی پشتش هست.

چانیول نزدیک‌تر شد. دست‌هاش رو گذاشت روی بازوهای بکهیون.

– پشتش فقط یه ترسه. اینکه نکنه یه روز این "همیشه با هم بودن" تموم شه. من نمی‌خواستم دروغ بگم، بکهیون . نمی‌خواستم حتی یک کلمه‌ش مصنوعی باشه.

بکهیون کمی لرزید. چانیول بغلش کرد، محکم و واقعی.

– نترس. من هنوزم، هر صبحی که چشم باز می‌کنم، اولین چیزی که می‌خوام ببینم تویی. حتی اگه گل‌فروشی رو بفروشم. حتی اگه اسم‌مون رو از تابلوی سردر برداریم.

بکهیون پیشونی‌اش رو چسبوند به سینه‌ی چانیول.

– می‌خوای قسم بخوری؟

چانیول خم شد، لب‌هاش رو گذاشت روی موهای بکهیون.

– نه. فقط می‌خوام نشونت بدم.

و با همون سکوت، همدیگه رو بوسیدن. نه از اون بوسه‌هایی که جواب می‌دن، نه برای اینکه چیزی درست شه. فقط چون بعضی عشق‌ها، وقتی بهشون شک می‌کنی، باید دوباره لمسشون کنی تا یادت بیاد واقعین.

صبح زودتر از همیشه نور افتاده بود توی مغازه. پرده‌ها هنوز کنار نرفته بودن ولی بوی خاک مرطوب از درزهای شیشه‌ها نفوذ کرده بود.

بکهیون با یه فنجون قهوه توی دستش، کنار میز کار نشسته بود. چانیول مشغول بود با چند برگ رز تازه. سکوتی که بین‌شون بود، از اون سکوت‌هایی نبود که بد باشه ولی راحت هم نبود. سونهو داشت یه باکس از رزهای مینیاتوری رو مرتب می‌کرد. وقتی دید بکهیون نگاهش می‌کنه، لبخند زد.

– امروز صبح یه ایمیل گرفتم. از یه ورکشاپ گل‌آرایی، تو بوسان. استادشون واقعاً معروفه. خودتون که قطعاً می‌شناسیدش.

چانیول نگاه کوتاهی بهش انداخت. بکهیون گفت:

– اسم ورکشاپ چیه؟

– "رویش دوم". فقط برای ده نفره. یه برنامه‌ی فشرده‌ی سه ماهه. برای کسایی که بخوان حرفه‌ای‌تر کار کنن یا شعبه خودشون رو بزنن.

چانیول اخم ظریفی کرد.

– یعنی یه جورایی... قراره مغازه خودتو بزنی؟

سونهو شونه بالا انداخت.

– شاید. شاید هم فقط بخوام یاد بگیرم. ولی یه چیزی جالبه...

مکث کرد. نگاهش بین بکهیون و چانیول چرخید.

– اگه کسی از گل‌فروشی شما معرفی‌م کنه، یه امتیاز ویژه دارم.

سکوت. بکهیون فنجون رو روی میز گذاشت.

– خب، اگه این فرصت رو دوست داری، چرا که نه. ما می‌تونیم برات نامه‌ی معرفی بنویسیم. چانیول سرش رو پایین انداخت. دستی توی موهاش کشید و گفت:

– من... باید چک لیست سفارش امروز رو نگاه کنم.

و رفت عقب، سمت دفتر.

سونهو متعجب به بکهیون نگاه کرد.

– چیزی شده؟

بکهیون لبخند کوتاهی زد، ولی چشم‌هاش یه جور خستگی لطیف داشت.

– نه. فقط بعضی گل‌ها وقتی حس کنن ممکنه کنده شن، زودتر پژمرده می‌شن.

سونهو چیزی نگفت. ساعتی بعد، وقتی سونهو برای ناهار رفت، بکهیون رفت پشت دفتر. چانیول با گوشی توی دستش نشسته بود، انگشت‌هاش بی‌حرکت روی صفحه. صفحه‌ی گوشی باز بود: پیامکی نیمه‌نوشته، مخاطب: "بکهیون". هیچ کلمه‌ای هنوز تایپ نشده بود.

– چرا حرف نزدی؟

چانیول گوشی رو قفل کرد. نفس عمیقی کشید.

– چون حس کردم... یه روزی تو هم شاید بخوای بری.

– چرا فکر کردی این یه چیز بدیه؟

– چون نمی‌خوام گلت رو تو گلدون دیگه‌ای ببینم.

بکهیون نزدیک شد، نشست روبه‌روش.

– اگه واقعاً عاشق گلی باشی، باید بخوای ریشه‌ش قوی بشه، حتی اگه یه روز جای دیگه‌ای شکوفه داد. این یعنی عاشق شدی، نه فقط صاحبش بودی.

چانیول چیزی نگفت. فقط به چشم‌هاش نگاه کرد.

– من هیچ‌جا نمی‌رم، چانی. اما...

– اما؟

– اگه یه روز چیزی پیدا کنم که روحم رو هم مثل تو بتونه تکون بده، شاید بخوام برم امتحانش کنم. و اگه اون موقع هنوز بخوای منتظرم بمونی، من بازم برمی‌گردم... به همین مغازه، همین خاک.

چانیول دست‌هاش رو بالا آورد، چهره‌ی بکهیون رو توی دست‌هاش گرفت.

– حتی اگه بری، من همه‌ی روزا رو آبی نگه می‌دارم، تا وقتی برگردی.

و بعد، آروم و واقعی، لب‌هاش رو بوسید. این بار نه به‌خاطر دلتنگی، نه از روی هوس. این بوسه‌ی یه آدم بود که داشت قول می‌داد، حتی اگر نتونه نگه‌ت داره.

چند روز گذشته بود. بارون‌ها قطع شده بودن، ولی هوا هنوز خاکستری بود. انگار آسمون خودش رو آماده کرده بود برای چیزی که هنوز گفته نشده. سونهو دیگه چیزی نگفت درباره‌ی ورکشاپ. نه درخواستی برای معرفی، نه صحبتی درباره‌ی رفتن. اما سکوتش، سنگین بود؛ نه از ناراحتی، بیشتر شبیه کسی که نمی‌خواد چیزی رو به‌زور بخواد.

بکهیون توی دفتر نشسته بود. روبه‌روش یه برگه‌ی سفید بود، و یه خودکار آبی. روی برگه، فقط یه جمله نوشته بود: "نامه‌ی معرفی برای ورکشاپ رویش دوم"

صدای در، باعث شد نگاهش رو بلند کنه. چانیول با یه پاکت اومد تو. نشست روبه‌روش، بدون حرف، پاکت رو گذاشت روی میز و هل داد سمت بکهیون.

– این چیه؟

– فرم ثبت‌نام برای اون ورکشاپ. ولی نه برای سونهو. برای تو.

بکهیون خندید، کوتاه.

– من نگفتم که می‌خوام برم.

– گفتی شاید یه روز، اگه یه چیزی دلتو تکون بده... من فقط خواستم اولین چیزی که می‌تونه تکونت بده رو بذارم جلو روت.

بکهیون مکث کرد.

– و اگه برم؟

– برمی‌گردی.

– و اگه نه؟

– باز هم... می‌مونم. چون حتی اگه بری، چیزی که اینجا ساختیم از بین نمی‌ره. تو می‌تونی بری یاد بگیری، و من اینجا، گل‌ها رو زنده نگه می‌دارم. تا وقتی که برگردی.

بکهیون سرش رو پایین انداخت. خنده‌ای که لب‌هاش رو ترک نکرده بود، با قطره اشکی توی چشمش ترکیب شد. بلند شد، دور میز رفت، ایستاد جلوی چانیول. با دو دستش صورتش رو گرفت و آهسته گفت:

– فقط تو می‌تونی کاری کنی که رفتن، انقدر شبیه موندن باشه.

و بوسه‌ای که رد کرد روی پیشونی‌ش، بلند و بی‌عجله بود. و بعدش، لب‌هاش رو گذاشت روی لب‌های چانیول. نه برای اثبات چیزی، نه برای دل‌داری. فقط چون توی اون لحظه، تنها زبانی که به درد عشق خوردن می‌خورد، همین بود. سونهو وقتی وارد مغازه شد، اولین چیزی که دید، پاکتی بود که گوشه‌ی پیشخوان مونده بود. با دستخط بکهیون روش نوشته شده بود: "برای کسی که عاشق گل شد، نه فقط برای فروشش" سونهو لبخند زد. بغضی بی‌دلیل توی گلویش نشست. و مغازه، همون‌طور که بود، دوباره شروع به نفس کشیدن کرد.

چند روز بعد، بکهیون رفت. چانیول پشت سرش ایستاده بود، توی ایستگاه قطار. هیچکدوم گریه نکردن. هیچ قولی نداده بودن. فقط یه دست توی دست بود، و یه نگاه که گفت": من برمی‌گردم."

و اون روز، بعد از رفتنش، چانیول تنها برگشت گل‌فروشی. در رو باز کرد. هوا کمی گرم بود. و همون‌طور که همیشه، بوی سنبل اول از همه سلام گفت.

ماه اول، صبح‌ها سخت‌تر گذشتن. گل‌فروشی خلوت‌تر به نظر می‌رسید، حتی وقتی پر از مشتری بود. چانیول گاهی بی‌دلیل دو لیوان چای می‌ریخت. گاه‌به‌گاه، با صدای در، نگاهش می‌رفت به سمت ورودی، انگار عادت نکرده بود به نبودن کسی.

اما شب‌ها... پیام‌ها می‌اومدن. عکس‌ها، وویس‌ها، کلیپ‌های کوتاه از گلدسته‌های عجیب توی ورکشاپ. و هر بار، قلب چانیول کمی آروم‌تر می‌زد. بکهیون داشت یاد می‌گرفت، پیش می‌رفت، و... هنوز دوستش داشت. از دور، ولی کامل.

ماه دوم، فاصله تبدیل به ریتم شد. دیگه نه دلتنگی آزاردهنده بود، نه سکوت نگران‌کننده.

یه جور اعتماد بی‌صدا بین‌شون تنیده شده بود. مثل شاخه‌هایی که جدا از هم رشد می‌کنن، ولی ریشه‌هاشون هنوز توی یه خاکه.

ماه سوم، چیزی تغییر کرد. یه شب بارونی، چانیول از کار برگشته بود خونه. گوشی‌ش زنگ خورد. اسم بکهیون که روی صفحه افتاد، لبخند زد. جواب داد:

– بکهیون؟ خوبی؟

– خوبم. خیلی خوب. ولی... یه چیزی هست.

چانیول نشست، صدای بارون توی پنجره بود.

– بگو.

– دلم می‌خواد برگردم. ولی نه چون دلتنگم. چون آماده‌م دوباره کنار تو باشم. این‌بار، نه فقط به‌عنوان کسی که دوستت داره... بلکه به‌عنوان شریکت. توی زندگی، و توی کار.

چانیول خندید، از اون خنده‌هایی که لب رو نمی‌کشه، ولی چشم رو روشن می‌کنه.

– گل‌فروشی هنوز جای تو رو نگه داشته.

دو هفته بعد، صبحی گرم، در مغازه باز شد. چانیول سرش پایین بود، داشت برگای پژمرده‌ی شمعدونی رو جدا می‌کرد.

– هنوز به سنبل‌ها سلام می‌کنی؟

صدای بکهیون بود. همون لحن، ولی عمیق‌تر. چانیول سرش رو بلند کرد. و اون‌جا بود.

با یه کوله، یه گلدون کوچیک، و همون لبخند همیشگی. بی‌هیچ حرفی، چانیول جلو رفت. بکهیون رو تو بغل گرفت. محکم، اما آروم. و بعد، فقط یه بوسه. طولانی، صبور، و گرم. مثل پاییز بعد از یه تابستون طولانی.

چند ماه بعد، تابلوی کوچیکی روی شیشه نصب شد:

“دو نفر، یک ریشه”

byun & park floral atelier

و هرکس از جلوی گل‌فروشی رد می‌شد، حس می‌کرد چیزی توی هوا فرق داره.

نه فقط به‌خاطر گل‌ها، بلکه به‌خاطر دو نفری که با دست‌های خاکی و قلب‌هایی لبریز، با عشق کار می‌کردن، با عشق زندگی می‌کردن.

The End-

Report Page