First part
aban23ژوئن 2022،سئول:
درست از وقتی که جیک ۸ سالش شده بود بیماریش شروع شده بود.
باباش دکتر بود و مادرش هم بخاطر همون بیماری فوت کرده بود،
جیک تنها امیدش سریالاش و فیلم هاش بودن
یه دوربین قدیمی داشت که باهاش فیلم میگرفت؛
عاشق فیلم گرفتن از مردم و چیزای طبیعی بود..مخصوصا طبیعت
و اون روز.. رفته بود تا جواب های ازمایششو بگیره،
جیک همیشه از واقعیت متنفر بود
اون هربار به خودش دروغ میگفت که میتونه تا ۶۰ سالگی عمر کنه.
درواقع اون میتونست تا ۲۲ سالگیش زنده بمونه
~~~~~~~~~~
بارون شدید شده بود. خیابونای سئول برق میزدن، چراغای نئون توی قطرهها میلرزیدن. آدمها با عجله رد میشدن، صدای قطرههای بارون با قدمهای شتابزده قاطی میشد.
جیک با چتر مشکی قدم میزد، سرشو پایین گرفته بود. باد هی چتر رو تکون میداد، آب از لبههاش میچکید روی شونههاش. نگاهش غرق یه برگه مچاله توی دستش بود. نفسش سنگین، صورتش رنگپریده، ولی تند راه میرفت. انگار میخواست از چیزی فرار کنه.
درست همون لحظه، مردی از کافهی گوشهی خیابون بیرون اومد. کت مشکی پوشیده بود، کیف روی دوش، موهاش خیس خورده. دستشو دراز کرده بود تا چترشو باز کنه، اما قبل از اینکه کامل باز بشه، محکم با جیک برخورد کرد.
«آخ… ببخشید!» جیک سریع عقب رفت، دستپاچه.
«نه، تقصیر من بود. خیلی معذرت میخوام.» صدای مرد جدی ولی مهربون بود.
هر دو مکث کردن. بارون بینشون میریخت، اما انگار صداها خاموش شدن. نگاه کوتاهی رد و بدل شد.
مرد لبخند کمرنگی زد:
«چترت… شکست.»
جیک به چتر نگاه کرد که روی زمین افتاده بود، یکی از میلههاش کج شده بود. یه خندهی خجالتی کرد:
مرد به بارون نگاه کرد و بعد دوباره به جیک. برای لحظهای چیزی نگفت، انگار توی فکر بود. بعد همونطور که موهاشو کنار زد، گفت:
«من هیسونگم.»
جیک کمی مکث کرد، بعد کوتاه جواب داد:
بارون هنوز شدید بود. هر دو به اطراف نگاه کردن؛ آدمها تند و تند رد میشدن، ولی هیچکدوم عجله نکردن.
هیسونگ دستشو جلو برد، اشاره به کافهای که تازه ازش بیرون اومده بود کرد و گفت:
«اگه نمیخوای تا آخر خیس شی… بیا قهوه بخوریم. بارونم صبر کنه.»
«باشه.»
وقتی وارد کافه شدن،جیک دوربین قدیمیشو در اورد و رو به هیسونگ کرد:
«اشکال نداره فیلم بگیرم؟»
هیسونگ جواب داد:
«برای چی فیلم؟»
جیک آروم گفت
«عادتم شده..میخوام اینارو واسه همیشه داشته باشم»
هیسونگ سری تکون داد