Felib Ler
Şeboفیلم دستهبازی رو پرت کرد و با فریاد گفت:
- پوند خستهم کردی.. چی میشه اگه مثل آدم بازی کنی؟
پوند متعجب از عصبانیت دختر، بهآرومی پاسخ داد:
- مگه چیکار کردم فیلم؟
فیلم اما خودش رو جلو کشید و رو به دوربین شروع کرد به اعتراض:
- بچهها.. این مردک عوضی همیشه همینه.. دستهی خراب رو خودش میگیره تا مثلاً من ببرم.. به پوند بگید که من ضعیف نیستم و بهتنهایی میتونم حریف خودش و کل اکیپ دلقکش بشم!
پوند از اون پشت به دختر نگاه میکرد و تو دلش برای بامزگی خواهر کوچیکترش ضعف میرفت.
- اینا رو نگاه کن.. بچهها من دارم میگم پوند یه عوضیه، بعد شما دارین براش اکلیل میرینین؟ بودایا... دونیت هم میکنن.. چتونه بچهها؟
پوند با خنده خودش رو جلو کشید و مشغول خوندن کامنتها شد.
حق با فیلم بود، خیلیها ذوق کرده بودن بابت این رابطهی بامزه و تعداد دونیتها هم رو به افزایش بود.اما لحظهای نگاه پوند قفل یه کامنت شد.
نوشته بود:
" اوه پوند، هنوز هم دست از این عادت نکشیدی؟ بیخیال دستهی خراب شو پسر. "
اکانت براش آشنا بود.همون شخصی بود که هرشب تو تمامی استریمها بود و بیشترین دونیت رو داشت، اما هیچوقت نفهمید اون کیه.
ازطرفی این کامنت عجیب روی مخ پوند بود.اون اولین بار بود با فیلم استریم داشت و از قضا، دستهی خراب رو برداشت.
فیلم رو همه از طریق صفحهی تیکتاک پوند میشناختن، اما کسی از این عادت پوند خبر نداشت!
فیلم کمی با مخاطبین حرف زد، کامنتها رو خوند و تأکید کرد دیگه داداشِ جرزنش رو دنبال نکنن.
بعد به بازیشون ادامه دادن، اما گوشهای از ذهن پوند درگیر اون کامنت موند.
لایو که تموم شد، پوند طبق وسواسش اتاق رو مرتب کرد و حین جمع کردن دوربین به طرف فیلم برگشت.
- میتونی این یارو که همش دونیت میکنه رو پیدا کنی؟
- عزیزم؟ کسی که اون همه پول ریخته به پات رو میگی یارو؟ چه وقیح شدی پوند!
- خب حالا.. میتونی؟
- کاری نداره که پیرمرد.. تو دیگه چطور استریمری هستی آخه؟!
- پس اکانت اینستاگرامش رو برام پیداکن بانوی جوان!
فیلم باشهای گفت و به طرف اتاق خوابش رفت.
پوند اما تا صبح، پایِ سیستمش بیدار موند و به پروژههاش رسیدگی کرد.
اما حتی ادیت زدن عکسها هم باعث نشد به اون اکانت با اسمِ "وینی" فکر نکنه.
غرزدنهای مداوم فیلم و آفتابِ صبحگاهی، اون رو بیدار کرد.
پوند تازه خوابش برده بود و حالا فیلم مزاحمش شده بود.
خودش نفهمید نگاهش چطوریه اما فیلم با دیدنش ترسید و سریع گفت:
- عزیزم لطفا سگ نشو بذار توضیح بدم.. اکانتش رو پیدا کردم.. پیجش پابلیکه، فالوور زیادی نداره، کلا هم یه پست داره.
پوند دستی به چشمهاش کشید و بعد از خمیازهای گفت: خب به من چه؟ اسم و عکس خودش رو میخوام.
- اسمش که خب وینیِ.. عکسی هم از خودش نیست.. پروفایلش یه عروسکه.
گوشیش رو طرف پوند گرفت. پوند برداشت و به پروفایل نگاه کرد.
این عروسک... زیادی براش آشنا بود.
یه عروسک چوبی، یچیزی شبیه به خرس اما مشخصه سازندهش حرفهای نبود چون به سختی میشد تشخیص داد دقیقا چه عروسکیه!
پوند مدتی به عکس خیره شد اما حافظهش افتاده بود رو دور لجبازی و نمیخواست کمکش کنه.
سریعا با گوشی خودش وارد صفحه اون شخص شد و شروع کرد به تایپ کردن:
" من رو از کجا میشناسی؟ "
نه اینطوری خوب نیست.. پاک کرد و از اول نوشت.
" از کجا میدونی عادتم چیه؟ "
نه اینم نمیشه.. مجدد پاک کرد.
" تو کی هستی؟ "
نه پوند احمق، دوباره تلاش کن.
دوباره؟
اون بالای ده بار پاک کرد و از اول نوشت.
در آخر فیلم خسته از خنگبازیهای پیپوندش گوشی رو برداشت و تایپ کرد:
" ممنونم بابت همه دونیتهات وینی. "
و ارسال..
گوشی رو پرت کرد تو بغل پوند و ازش دور شد.
پوند هنوز نمیدونست خواهرش چی فرستاد که نوتیفی براش اومد.
یعنی انقدر سریع جواب داد؟
ازاون طرف اما پووین لعنتی به خودش فرستاد.
چرا دقیقا وقتی که داشت استوری پوند رو میدید، باید بهش پیام میداد؟
اصلا چرا باید انقدر احمق میبود که سریع سین کنه؟
خودش رو سرزنش کرد اما قبل از اینکه کار احمقانهی دیگهای بکنه سریعا نوشت:
" خواهش میکنم چیز خاصی نبود. "
ارسال کرد و بعد باخودش فکر کرد همچین جواب جالبی نداد.
اما خب قبل از اینکه کاری کنه، پوند جواب داد.
" نه اتفاقا خیلی هم خاص، لااقل برای من. "
پووین متوجه نشد اما لبخند نرمی روی لبهاش نشست.
و این روهم متوجه نشد که با ذوق روی کانتر نشست و مشغول چت با پوند شد، در حالیکه پنکیکهای شکلاتیش در حال سوختن بودن!
" استریمهات رو دوست دارم. "
" و همشون رو دیدی! "
" دقیقا. "
" پس این دلیل شناختت از منه؟ "
پووین دستش روی صفحه خشک شد..
پوند در انتظار جوابش بود و پووین به فرار فکر میکرد.
برای بار چندم بود که به خودش لعنت فرستاد نمیدونست.
اما خب کاری بود که شده، الان فرار کردن معنی نداشت.
بالاخره که پوند باید میفهمید!
" شاید، پونی! "
عمداً از اسم پونی استفاده کرد تا شاید پوند بفهمه.
اما پوند خیره به صفحه چت موند و دیگه چیزی تایپ نکرد.
پووین درحال تمیز کردن پنکیکهایی شد که حالا فرقی با کربن نداشتن.
از اون طرف هم پوند داشت فکر میکرد کی تو گذشتههای دور، بهش لقب پونی رو داد؟
فیلم دیگه کلافه شده بود از بس داداشش به عکس اون خرسِ عجیب غریب خیره موند.
لیوانش رو روی میز کوبید که پوند با ترس سرش رو بالا گرفت.
- پوند یا همین الان شامت رو میخوری یا تبدیلت میکنم به اون عروسک چوبی ترسناک.
- برو بابا احمق.. حالا انگار مثلا بلدی.
- چیه؟ نکنه دلت میخواد نجاریت کنم و عروسک شی؟
پوند مجدد نگاهی به عکس انداخت و چیزی یادش اومد...
این خرس دقیقا شبیه به عروسکی بود که تو نجاری باباش ساخته بود!
سریعاً وارد پیج وینی شد.
به تک پستی که گذاشته بود نگاه کرد؛ یه پارک قدیمی تو چیانگمای.
- فیلم اینجارو ببین.
فیلم نگاهی به عکس انداخت.
- خب که چی؟
- میشناسیش؟
- پوند؟ این همون پارکیه که نزدیک خونمون بود، یادت نمیاد؟
کمکم پازلِ توی سر پوند داشت تکمیل میشد..
کی جز اون پسر میتونست صاحب این اکانت باشه؟
همون پسری که تنها دوست پوند بود!
پوندِ عجیب و غریب، که به تازگی به چیانگمای اومده بود و کسی دوست نداشت باهاش بازی کنه.
اما اون پسر بامزه که از نظر پوند شبیه به وینیپو بود، باهاش دوست شد و تا وقتی پوند برگرده بانگکوک باهم در ارتباط بودن.
اصلا چیشد که دیگه حرف نزدن؟
اوه... اونا خیلی کوچیک بودن برای داشتن موبایل و ارتباط گرفتن!
پوند ناخواسته لبخندی زد و برای بار هزارم خیره شد به پروفایل وینیپو.
البته اینبار فرق داشت.. اون الان به خوبی یادش بود که اون عروسک چوبی رو خودش برای پووین ساخت!
حس بدی توی دلش خونه کرده بود.
از صبح که پوند پیامش رو سین زد، نه جوابی داد، نه مثل روزای دیگه راس ساعت سه ظهر استوری گذاشت.
دست خودش نبود اما نگرانش شده بود.
میخواست بهش پیام بده ولی صدای تو مغزش میگفت: " به تو چه که اون کجاست؟ "
قلبِ نگران و مغزِ بیرحمش در جدال بودن.
آخه محض رضای فاک اون مغز کوفتی چی میدونه از دلشوره؟
یا اصلا میدونه پیام ریسکی چه حس بدی به قلب میده؟
درگیر دعوای مغز و قلبش بود که صدای نوتیف توجهش رو جلب کرد.
با استرس و هیجان پیام رو باز کرد.
ذوقزده شد با دیدن اسم پوند و سریع و بادقت پیامش رو خوند.
" دوست داری بازم بازی کنیم؟ قول میدم اینبار هر دوتا دسته سالم باشن. "
از شدت هیجان از جاش پرید و چندین بار پیام رو خوند.
حس میکرد خواب دیده اما نه، اون پیام واقعی بود.
عروسک چوبیش رو بغل کرد و گفت:
- دیدی پسرکم، بالاخره همبازیمون مارو پیدا کرد.
نوتیف دیگهای توجهش رو جلب کرد.
پیام رو بلند خوند.
- پسرت هم میتونه داور شه تا عدالت برقرار باشه.
پووین با خنده به عروسک نگاه کرد.
- اون انگار مارو میبینه پسرکم، نه؟
پیام دیگهای براش اومد.
- هنوزم اسم نداره؟
اینبار جواب پوند رو داد.
- نه نداره.
و بعد تو دلش اعتراف کرد که دلش میخواد پوند هم اون رو پسرش خطاب کنه.
اما چیزی نگفت و فقط تایپ کرد:
- منتظره تا پونی براش اسم انتخاب کنه.
پووین دیشب رو با اختلاف، بهترین شب زندگیش میدونست.
تا صبح وقتی که پووین چشمهاش خسته شن، با پوند چت کرد.
از گذشته گفتن، ازاین فاصلهای که بینشون بود حرف زدن.
پوند از کار عکاسیش گفت.
پووین از سختی رشته مهندسی نالید.
کلی غیبت فیلم رو کردن.
و البته که پوند پرسید پووین چطور پیداش کرده.
اما پووین ترجیح داد که وقتی هم رو دیدن راجع بهش صحبت کنن.
ولی حواسش بود که فعلا لو نده حسش به پوند چیه.
قبل از اینکه پووین خوابش ببره، تصمیم گرفتن تو همون پارک قدیمی همدیگه رو ملاقات کنن.
و وینیپو، با هیجان و خستگی زیاد، وسط صبحتشون خوابش برد.
پوند اما با ذوق رفت و خواهرش رو از خواب بیدار کرد.
تا زمانی که خورشید بیاد تو آسمون، تمامِ مکالمهشون رو به فیلم انتقال داد و بعد، همونجا رو تخت فیلم از خستگی بیهوش شدن.
با پاهاش رو زمین ضرب گرفت و با استرس به ساعتش نگاه کرد.
این همه راه رو اومده بود اما اگه پوند قرار نبود بیاد چی؟
اگه سرکارش گذاشته باشه چی؟
افکار منفی بهش حمله کرده بودن و کمکم داشت دلسرد میشد.
مجدد نگاهی به ساعتش انداخت؛ شاید بهتر باشه که بره.
- فیلم آدرس رو بلد نبود، ببخشید.
با صدای آشنای پوند، خشکش زد.
اون اومده بود؟
بالاخره قرار بود همدیگه رو از نزدیک ببینن؟
لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست.
بدون اینکه تلاشی برای پنهون کردنش بکنه، سرش رو بالا گرفت.
دیدن پوند ضربان قلبش رو بیشتر از قبل بالا برد.
تا الان از استرس نیومدن پوند، تپش قلبش رو هزار بود، حالاهم با دیدنش بدتر شد!
نگاهش قفلِ چشمهای درشت پوند، و خال زیرش شد.
به لطف اون چشمها و خال، تونسته بود رفیق بچگیاش رو پیدا کنه.
شاید عجیب یا مسخره باشه، ولی دقیقا همون خال، مهر تایید بود که این استریمر معروف، همون پونیِ جِرزن و بازیگوشه!
نمیدونست چی تو نگاهِ پوند هست اما هر چی که بود داشت قلبِ پووین رو میبلعید.
شاید هم نه، قلبِ کوچیکِ پووین، دقیقا مثل دستهبازی بود و پوند هم یه گیمر حرفهای!
پوند خودش خبر نداشت اما خوب بلد بود چطور قلب پووین رو به بازی بگیره.
- قراره چشماتون باهم حرف بزنن پسرا؟ زبون ندارین؟
با صدای دختر، به خودشون اومدن و پووین تازه متوجه حضورِ فیلم شد.
اون دقیقا کنار برادرش ایستاده بود و حتی دستشم گرفته بود... اما پووین چطور اون رو ندید؟
پوند خندید و نگاهش رو از پووین دزدید.
پووین اما همچنان نگاهش روی پوند بود، ولی بااین تفاوت که سوژهی جدیدش لبخند پوند بود.
سریع به خودش اومد و به دختر چشم دوخت.
اون خیلی عوض شده بود، دیگه شبیه بچگیهاش اون نگاهِ معصوم رو نداشت.
فیلم رو قبلا تو کلیپهای تیکتاک پوند دیده بود.
برخلاف سالها پیش، خیلی شیطون و پر جنبوجوش شده بود.
پووین حالا متوجه شد که دلتنگ این دختر کوچولو هم بوده و خبر نداشته.
- خیلی عوض شدی فیلم.
- خوشگلتر شدم نه؟
پووین لبخندی زد و قبل از اینکه جواب بده پوند گفت:
- نه.
بعد به طرف پووین قدم برداشت.
- برو این اطراف دور بزن من و با رفیق قدیمیم تنها بذار.
- پیرمرد زشت... ازت متنفرم.
فیلم رفت و کسی نفهمید قلب پووین یه ضربان جا انداخت.
پوند اون رو رفیق قدیمیش خطاب کرد..
و همینطور خواست باهاش تنها باشه!
صدایی تو سرش فریاد زد: " آه پووین بیجنبه نباش.. قراره با رفیقت وقت بگذرونی و اون خبر نداره هنوز که تو بهش دلت رو باختی! "
روی تاب نشسته بود و برای پوند تعریف میکرد چطور پیداش کرده.
- خیلی رندوم تو تیکتاکم دیدمت.. هرچند، نمیشه گفت رندوم.. پسر تو حسابی معروف شدی!
- از دیده شدن متنفرم وینی.
- میدونم.
پوند لبخندی زد و ادامه داد:
- فیلم یه ویدئو از خودمون برای تولدم پست کرد.. نمیدونم چیشد که کلی ویو و لایک خورد.. از دفعات بعدش فیلم عملا برای ویو ازم سوءاستفاده کرد!
- واقعا نمیدونی چرا؟
پوند دستهاش رو تو سینهش جمع کرد و پرسید:
- چرا؟
پووین معذب سرش رو پایین انداخت و گفت:
- خب... خب تو جذابی پی!
پووین سرش پایین بود و ندید که چطور گرهی دستای پوند شل شد، دقیقا مثل لبخندش.
پوند با خودش فکر کرد، چقدر پی خطاب شدن قشنگ شد بود و تاالان نمیدونست..
البته.. فیلم که بهش میگفت پی، ولی چرا الان فرق میکرد؟
- از فیلم ممنونم.. اگه اون نبود چطور.. چطور میتونستم پیدات.. پیدات کنم؟
پوند لبخندش بابت لحن آروم و بامزهی پووین جون گرفت.
- خوشحالم که پیدام کردی وینی.. انگار به چیزی رسیدم که سالها دنبالش بودم و خبر نداشتم.
پووین خیلی جدی نگران قلبش بود.. تو یک روز چند بار قلبش باید فراموش میکرد بتپه؟
مشکلش چی بود؟
یا خیلی تند میتپید، یا یه ضربان جا میانداخت.
آه، همش زیرِ سرِ پوند ناراویتِ لعنتیه!
- اما پی، فکر کنم تو منو یادت نبود.
پوند تکیهش رو از درخت گرفت و پشت سر پووین ایستاد.
تاب رو به حرکت در آورد و گفت:
- همیشه یه گوشهای از ذهنم متعلق به این شهر و آدمیه که اینجارو برام عزیز کرد.. چطور یادم نباشه؟
تاب سرعتی نداشت اما چرا پووین حس میکرد رو ابراست؟
- بعد رفتن ما چیشد پووین؟
پووین با پاهاش مانع حرکت تاب شد.
بعد از مکثی جواب داد:
- اونی که حالا تنها شده بود من بودم پیپوند.. کسی ازتون خبری نداشت.. تا وقتی که بابات برای فروش خونه برگشت.. اون موقع گفت که برای کار برگشتین بانگکوک و قراره همونجا بمونین.
- خیلی اولا سعی کردم پیدات کنم اما موفق نشدم.. بعد ازاونم انگار اون شهر بزرگ و آدماش من رو بلعیدن.. جریان زندگی اونجا خیلی سریع بود پووین و من نفهمیدم چطور خودم رو باهاش هماهنگ کردم و نفهمیدم چه چیزهایی رو پشت سرم رها کردم.
پووین به عقب برگشت و نگاهی به پوند انداخت.
- الان اینجایی.. میتونی یکم استراحت کنی و از اون شلوغی دور شی.
پوند لبخند زد و به طرف پووین خم شد.
- این جریان آروم رو دوست دارم.. همونیه که میخوام.
فیلم کنار مادر پووین نشست و لیوان چای رو جلوی برادرش گذاشت.
- پیپوند، بیا همینجا بمونیم.. لطفا.
مدتی که پوند و پووین تو پارک بودن، فیلم برگشته بود محله قدیمی و رفته بود به خونهی سابقشون.
اونجا با مادر پووین روبهرو شد و بعد کمی مکالمه، همدیگه رو شناختن.
و تاالان که دیگه شب شده بود، کلی باهم گپ زدن و به فیلم حسابی خوش گذشته بود.
پوند جرعهای از اون چای بابونهی خوش عطر نوشید و در جواب فیلم گفت:
- فیلم ما کار داریم.. نمیتونیم ولش کنیم همینطوری.
- پی، تو خیلی پیر شدی بنظرم وقتشه بازنشسته شی!
پووین و مادرش زدن زیر خنده و پوند مات موند.
مادرپووین رو به دختر گفت:
- داداشت رو اذیت نکن.. اون همش چهار سال ازت بزرگتره!
فیلم چهرهش جمع شد و با اکراه لب زد:
- اما خیلی پیر و غرغروعه.. از الان دلم برای زنش میسوزه.
پووین ناخواسته نگاهش روی پوند نشست.
لفظِ "زنش" برای پووین خیلی سنگین بود و دست خودش نبود اما عصبی شد.
لحظهای از ذهنش گذشت که نکنه اون تو رابطه باشه؟
اما بعد صدایی تو سرش گفت: " کلی استاکش کردی، هیچ زنی تو زندگیش نبود! "
مامانش هم انگار مثل خودش کنجکاو شد چون پرسید:
- نونگپوند کی قراره ازدواج کنه؟
پووین با اخمی که ناخواسته بین ابروهاش بود به پوند خیره شد.
پوند اما با خنده گفت:
- ازدواجِ چی آخه مامان.. فعلا بچم رو بزرگ کنم بعد شاید بهش فکر کردم.
وقتی میگفت بچم به فیلم اشاره میکرد.
و خب پووین دلش گرم شد.
هم از بابتِ اینکه کسی تو زندگیش نیست، هم اون.. اون گفته بود مامان؟
دقیقا مثل بچگیاش!
فیلم گرم صحبت با مامانش بود و پوند انگار غرقِ اون چای شده بود.
- اون موقع هم دوستش داشتی.
نگاهش رو به پووین داد و با حرکت سر تاییدش کرد.
- دقیقا عطر گذشته رو داره.. همون چیزی که دنبالش بودم.
- دنبال گذشته بودی یا من؟
پوند خندید و باخودش فکر کرد پووین چقدر بامزه شد وقتی این سوال رو پرسید.
- تو گذشتهی منی وینی.. یه تیکه بزرگِ گمشده از زندگیم.. خودت نمیدونی ولی زندگیم وقتی اینجا باهم چای میخوردیم، تو اون پارک بازی میکردیم، خیلی قشنگتر بود.. زندگیم رنگ داشت و مثل این چای گرم بود.
پووین دیگه کنترل تپشها و لبخندش از دستش در رفته بود.
دستش رو دور لیوان چای محکمتر پیچید و سعی کرد به پوند نگاه نکنه.
چون میترسید دیگه کنترل نگاهش هم از دستش در بره و اون رو لو بده.
اگه لو میرفت چی؟
اگه پوند میفهمید دوست بچگیاش حالا از اون خوشش میاد چی؟
چطور قرار بود به پوند بگه با دیدن چشمهاش، از پشت صفحهی گوشی، عاشقش شده؟
مسخرهش میکرد نه؟
اون به لطف استاک کردنهاش میدونست پوند گرایشش چیه، چون حتی اکانت اکس پوند رو هم پیدا کرده بود.
اما اگه پوند پسش میزد... حتی فکر بهش هم وحشتناک بود.
- هی وینی.. کجایی؟
نگاهش رو به پوند داد.
- اینجام پی..
پوند سری تکون داد و به کیف پووین که از صبح همراهش بود اشاره زد.
- اون خرس زشت همراهته؟
پووین اخمی کرد و خشمگین گفت:
- پسر من زشت نیست پوند.
پوند خندید و آروم گفت:
- هیش.. باشه.. سازندهش زشت بود و اون رو زشت ساخت.. وگرنه پسرت خیلی هم بامزست.
پووین انگشت اشارهش رو به حالت تهدید مقابل چشمهای پوند گرفت.
پوند با لذت و شیطنت به انگشت ظریف پسر نگاه کرد.
- هی ناراویت.. حواست باشه راجع به پسرم و باباش چی میگی.
نگاه پوند سریع سمت چشمهاش راه پیدا کرد و پووین تازه متوجه شد چی گفته!
- وینی!
پووین سریع دستش رو عقب کشید.
- چیزی نشنیدی پی.
و سریع بلند شد که بره.
بیتوجه به نگاه متعجب مادرش و فیلم، دویید طرف خونه.
- وینی اسم پسرم رو میذارم فلیبلر.
قبل از اینکه در خونه رو باز کنه صدای پوند رو شنید.
دستش روی دستگیره خشک شد.
فلیبلر...
به خوبی این اسم رو میشناخت.
اسم بازیای بود که فیلم طراحی کرده بود و اولین استریم پوند بود.
اولین لایو استریم پوند، و اولین دونیت پووین!