گازانبر!
جامعه نوشورای سردبیری: در افقِ نهچندان دور، ایران با دو تهدیدِ بیرونیِ مرزی مواجه است که یکی از آنها نتیجۀ نابخردی حکومت و در حال افزایش است و دیگری نه حاصلِ نادانیِ حکومت، بلکه محصولِ نادانیِ حکومت همسایه است: تهدیدهایی در شرق و شمال غرب؛ افغانستان و ترکیه!
علیرغم آنچه در ظاهر و به کمک تبلیغات دیده میشود، علیه ایران از سوی اسرائیل و ایالاتمتحده یا اعرابِ کاسبمسلکِ جنوبِ خلیجفارس، تهدیدِ مستقیمِ تهاجمی وجود ندارد و آسیبپذیریِ پتانسیلدارِ کشور (در درازمدت) از نقاط دیگری است. تقریباً همانند دوران نخستِ رویارویی صفویه با حکومتهای همسایه است که تحریکاتی، طوایف ازبک و افغانِ در شرق را به خطر تبدیل میکرد و جنگِ قدرت با خلافت عثمانی، فشاری نظامی از جانب غرب بر دربار صفویه میآورد. این دو مرز، امروز نیز پرخطرترین مرزهای ایراناند. لزومی ندارد علاقهای به مشابهانگاریِ موقعیتها داشته باشیم تا بتوان چنین قیاسی کرد زیرا علیرغم گذشت ۴۰۰سال، موقعیت در این موردِ بهخصوص (به طرز شگفتیآوری) چندان تغییر نکرده است: همانقدر که صفویان باید از طوایف افغان میترسیدند، امروز ما نیز باید از طالبانِ کاشتهشده در افغانستان بترسیم و همانقدر که خلافتِ عثمانی در رقابت بر سر قلمرو و قدرت با صفویان درگیر بود، باید از تلاشِ حکومتِ نوعثمانیِ اردوغان نیز نگران باشیم که آشکارا در نوارِ شمالِ غربیِ ایران توسعهطلبی میکند!
این مشابهتها و یکسانیِ الگوها که دربارۀ آنها حرف زدیم حاصل چیست؟ تنها فرضیۀ منطقی، ثابت و نسبی ماندنِ واقعیتِ ساختارِ ژئوپلیتیکِ منطقه در شکل و ماهیت است. ماهیتِ موقعیتِ ایران، شکلگیری و تداومِ دولتِ ملی و بقای آن در جغرافیایی تقریباً ثابت (و البته تراشخورده) از دوران صفویه به اینسو که فینفسه به آن قدرت میدهد و بهعنوان قدرتِ کانونیِ منطقه معرفی میکند. بر اساس بنیانهای نظریِ سیاستِ بینالملل، اگر قدرتِ دیگری با همین کیفیات در مجاورت حضور داشته باشد، اصطکاک بین آنها به خاطر افزایش نفوذ حتمی است و این تقابل همواره و تا اندکی پیش از اضمحلالِ خلافت عثمانی در صد سال پیش، بین ایران و خلافتِ قدرتمندِ عثمانی وجود داشته است. حالا، پس از تقریباً صد سال همزیستی، شاهدِ تلاشِ رژیمِ اسلامبنیانِ اردوغان برای احیای آن خلافتِ پیر و مریضیم. مواضع و اقداماتِ دیکتاتورِ نوینِ ترکیۀ نوعثمانی، مانند تحرکش در داستان قرهباغ، خیزش تجاوزکارانه به سمت جمهوری آذربایجان از طریق ارمنستان، سعی برای بازی کردن در میان دو قدرتِ روسیه و آمریکا، پزهای اخوانی و سینهخیزِ مداومش در سرزمینهای عربی (قبایل و بیابانهای منطقۀ نفوذِ سندخوردۀ عثمانی در پانصد سال پیش!)، وجوهی از این نوعثمانیگری است. میشود حدس زد علیرغم موقعیت و روابطِ امروز با ایران، جاهطلبیهای ترکیه برای عبور از خزر به سمت ترکهای آسیای میانه، این موقعیت رقابتی را به رویارویی در عرصههای مختلف تبدیل میکند. نوعثمانیگری که فاقد منطقِ تاریخی است، با چنگاندازی به کشورهای تازهساختی مثل جمهوری آذربایجان (یک شبهایالتِ دوران شوروی) در صدد ایجاد فضای ریشه دواندن است و فعلاً سه موقعیتِ قابل بهرهبرداری دارد: اول عراق و سوریه یعنی فضای عربی در جنوب، دوم آذربایجان (با له کردنِ ارمنستان) و کشورهای شرق خزر و سوم فضای آشفتۀ جنگ در دریای سیاه که اخیراً به روی جاهطلبیهایش گشوده شده...
عین همین گشودگی در شرق ایران و برای ریشهدوانیِ دشمنان و مزاحمانِ تاریخیِ کشور، ایجاد شده است. ایالاتمتحده پس از حدود نیمقرن همکاری، جنگ، مذاکره و مصالحه با نیروهای دارای پسوند مسلمان (که از اسلامِ سیاسیِ ترقیخواه شروع و به تروریسمِ اسلامی ختم شد) بالاخره در قطر با ریشهدارترین تروریستهای اسلامی توافق کرد و کشوری به آنان داد تا در برنامههای جهانی شریکش باشند. بخواهیم قیاس کنیم، خلافتِ طالبان در افغانستان کاملاً با سرکشیِ افغانها و ازبکها در دوران صفویه منطبق نیست چراکه افغانستان در آن دوران بخشی از ایران بود و اکنون کشوری دیگر است و آن سرکشیها و نهایتاً حملۀ محمود افغان به اصفهان و پایان دادن به حکومتِ صفویان، یک مسئلۀ داخلیِ ایران بود: طبق معمولِ تاریخِ ایران، طایفه و قبیلهای قدرت میگرفت و قبیلۀ پیشین را از سلطنت کنار میزد اما، هم وضعیتِ ایران به دورانِ پیشاسلطانحسین شبیه است و هم پیشرانۀ قومی و مذهبیِ طالبان و تمایلشان به کشتی گرفتن با ایران و کم کردنِ رویِ حکومتِ قدرتمندتر و ثروتمندتر از خودشان کاملاً آشکار است. پیشبینیاین است که بهتدریج با سلطۀ کاملِ طالبان و تنظیم رابطهاش با سایر بنیادگرایان و تروریستهای زادهشده در کشورهای عربی و مناطقِ تفالۀ عثمانیان و سپس شوروی، سطح مزاحمتهای خودش و مهمانانی که میپذیرد برای ایران افزایش یابد.
تجربه کردنِ تحرکِ سیلوار و ناگهانیِ نیروهایی چون داعش به ما میگوید باید احتمالِ تبدیلِ تنشهای گاهوبیگاهِ فعلی با طالبان در مرزها به سرریزِ یک تروریسمِ وحشیِ مدل جدید به داخل کشور را جدی بگیریم. آن هنگام است که میتوان مشابهپنداریِ تاریخیِ جدیتری را که با زمانه نیز هماهنگتر است به ذهن آورد و فشار از شرقِ جمهوری اسلامی را به فشارِ محمود هوتکی به آخرین سلاطینِ صفوی مانند کرد.
اما فارغ از شکل، ماهیت موقعیت است که اهمیت دارد. به لحاظ استراتژیک، ایران در طول تاریخِ بعد از اسلام، یک «تککشورِ» محاصرهشده بین اقوامِ وحشی و فاقد زیرساختِ تاریخی ـ فرهنگی بوده است. امپراتوریِ عثمانی بهعنوان بزرگترین خلافت و حکومت بین خلافتهای اسلامی، تقریباً هفتصد سال عمر کرد و علیرغم اینکه خلافتِ پرآوازهای هم بود، تداومِ تاریخیِ پیش از خود و پایۀ فرهنگیِ بعد از خود نداشت. تأسیسِ ترکیۀ امروزی نه بر مبانی و میراثِ فرهنگیِ آن خلافت، بلکه بر مبانیِ مدرنیسمِ اروپایی شکل گرفت و تکوین یافت (تلاش اردوغان حذفِ صد سال اخیر و چسباندنِ ترکیۀ کنونی به خلافت عثمانی است). در صورتی که ایران علیرغمِ هجومِ مداومِ اقوامِ وحشی و نبردهای دائمِ اقوام و طوایف بر سر سلطنت و نیز علیرغم سلطۀ فراوانِ اقوام ماوراءالنهر، در دامنههای میانِ دو رشتهکوهِ طولانی و دژمانند بالیده و حیاتِ فرهنگیاش بر همۀ سلطهها و غارتها فائق آمده است. مفهومِ تنهاییِ استراتژیک که برخی ناظران بر سرنوشتِ تاریخیِ ایران غالب دانستهاند، بر همین تواناییِ بقادر میان اقوامِ وحشی و یا کممایه استوار است.
الغرض، میخواهیم بگوییم آن شرایط تاریخی ـ جغرافیایی کماکان برقرار است و خطراتِ حاصل از آنهم حاضر! حکومتِ کنونی نیز کمکم به دورانِ اواخرِ صفویه شبیه میشود: از دورانِ قدرت و عظمتِ شاهعباس به دورۀ شاه سلیمان و شاه سلطان حسین! ابتنای سیاست و کشورداری بر فرقهگراییِ افراطی نیز (بدون آنکه نفع کشور در آن متصور باشد) ایرانِ امروز را به اوضاعی بدتر از دوران صفوی (البته به کاریکاتور آن) مشابه میکند: خاصیتِ شیعیگراییِ افراطیِ دورانِ جنگهای متعدد با حکومت عثمانی (خلافتِ بزرگِ سنیان بر کل مناطق اسلامی) این بود که ایرانیان را (با پیشرانۀ مذهبی) برای جنگ با عثمانی بسیج میکرد، هرچند که ریشۀ اختلاف با خلافت عثمانی، تعارض مذهبی نبود. امروز اما فرقهگراییِ شیعی به مرکزیتِ حکومتِ ایران، فقط یک نالازمِ پرهزینه (مثلاً در عراقِ دستسازِ آمریکا) و بیمنفعت است و کشور را در نهایت ضعیف و آسیبپذیر میکند (قبلاً در مطالب متعدد دربارهاش بحث کردهایم). یک دلیلِ کاملاً واضحِ نادرستیِ این مسیر، این است که جمهوریِ تازه شکلگرفتۀ کاملاً شیعی به نام آذربایجان، چگونه به دلیلِ منافعِ غیرفرقهای، در پیِ اتحادِ استراتژیک با نوعثمانیانِ سنیمذهب به پیشواییِ اردوغان، آن هم به قیمتِ افزایشِ ظرفیتِ تنش با ایران است. این وضعیت البته به دلیل از بین رفتنِ زمینههای ذهنی و عینی و کنشهای فرقهگرایانه در میان مردمانِ کشورها (ترکیه، آذربایجان، ایران و تقریباً همهجا) در آینده مجالِ زیادی به تحلیلهای مذهبپایه و سیاستهای فرقهگرایانۀ دولتها نمیدهد اما شاخصی قابلتوجه است که راویِ چگونگیِ طراحیِ استراتژی بقا و ثبات امنیت کشور توسط حکومت ایران در فضایی ناتاریخمند است. بهصورت بالقوه و با منطقِ تاریخی و ژئواستراتژیکی، ایالاتمتحده و چین و هند و حتی عربستان، تهدیدی برای ایران نیستند اما شبهخلافتهایی که در شرق و غربِ ایران در حال شکلگیریاند، هماکنون تهدیدهایی بالفعلاند. یکی مانند نیزهای چندسر در دستانِ تروریسمِ کنترلشدۀ اسلامی توسط غرب و دیگری، رقیبی تاریخی که مثل مار در منطقه چنبره زده و بدون پلک زدن، غلتیدن ما را در گلولای بیتدبیریِ تاریخی دنبال میکند... طبق معمول، خواجه غافل از سرا، دنبال چیزی در اوج فلک است!
خلاصه کردنِ این بحث در یک الف مشکل بود ولی امید که رسا بوده باشد. امیدواریم برای شروع بحث بین دوستدارانِ سرنوشت کشور مناسب باشد.