‌~

‌~

Kim Bora

‌

پنج سال گذشته … دیگر نمی‌خواهم سلام کنم، بعضی دلتنگی‌ها با سلام آغاز نمی‌شوند؛آرام می‌آیند و تمام آدم را پُر می‌کنند.

دلتنگیِ تو از همان‌هاست؛ آن‌قدر گسترده که هیچ واژه‌ای توانِ دربرگرفتنش را ندارد.

دلم برای روزهایی تنگ شده که کنار دریا راه می‌رفتیم و خنده‌هایمان خیس می‌شد.

برای لبخندت؛ لبخندی که بی‌هیچ تلاشی بر لب‌هایت می‌نشست و جهان را ساده‌تر می‌کرد.

دلم برای قدم‌زدن‌هایمان، برای بستنی‌هایی که آرام آب می‌شدند، برای عکس‌هایی که لحظه هایمان را نگه می‌داشتند، برای نامه‌هایی که با دست‌خط‌مان زنده می‌ماندند و برای تمام باهم‌بودن‌هایمان تنگ شده است.

یادت هست شهر بازی را؟ همان روز، درست یک روز پیش از رفتنم.

وقتی پشمک را با شیطنت روی صورتم پاشیدی و من میان خنده و اعتراض، دقایقی طولانی تلاش می‌کردم شیرینی‌اش را پاک کنم.

یادت هست با اصرار تو سوار چرخ‌وفلک شدیم و آن‌گاه که به بلندترین نقطه رسید،

زیر نور آفتاب، به ماندنِ همیشگی قسم خوردیم؟

اما اکنون… پنج سال از روزی می‌گذرد که با وعده‌ی پنج روز، از تو دور شدم؛ پنج روزی که هرگز بازنگشتم.

آن روز گفتم برای معاینه‌ای ساده باید به شهر بروم، اما حقیقت این بود که برای درمانی هشت‌ماهه راهی نیویورک شدم.

درمانی که آن‌قدر امتداد یافت که پنج سال از عمرم، از زندگی‌ام، و از زمانی که می‌توانست کنار تو سپری شود، در راهروهای بیمارستان جا ماند.

با این همه، دوام آوردم. دیگر توموری در مغزم نیست.

حالم خوب است.

نفس می‌کشم.

زنده‌ام.

و سرانجام…می‌توانم بازگردم.

درست است؛ این آخرین نامه است.

آخرین نامه‌ای که، مثل همیشه، پاسخی در انتظارش نیست.

هنوز در همان روستایی؟ هنوز در همان کافه کار می‌کنی؟ می‌دانی چقدر دلم برای شیرقهوه‌هایت تنگ شده؟

برای طعمشان، برای عطرشان، برای لبخندی که هنگام گذاشتن فنجان پیش رویم به روی لب های بوسیدنی‌ات می‌نشست.

و آن دوچرخه‌ی آبی‌رنگ… هنوز نگهش داشته‌ای؟ همانی که برای تولدت هدیه دادم.

گفته بودی همیشه آرزو داشتی با آن تا کافه بروی… هنوز هم همان مسیر را رکاب می‌زنی؟

هیسونگ‌آ… آیا منتظرم هستی؟ دلت برایم تنگ شده؟اصلا نامه‌هایم به دستت می‌رسند؟

می‌خواهم امیدوار باشم پاسخ همه‌ی این پرسش‌ها «آری» است.

می‌خواهم باور کنم هنوز نشانی خانه‌ات همان است، هنوز با همان دوچرخه،به همان کافه می‌روی.

می‌خواهم باور کنم…که در انتظاری.

هیسونگ‌آ… دارم می‌آیم.

پس از پنج سال، بالاخره دارم می‌آیم.

و امیدوارم این پنج سالِ درد، این همه ترس و تقلا برای زنده ماندن،برای دوباره دیدنت، ارزشش را داشته باشد.

به‌زودی آنجا خواهم بود.

به‌زودی، پیش تو.

از صاحبِ نخستین بوسه‌ات، پارک سونگهون

‌

Report Page