گفتوگو با مقصود فراستخواه درباره جامعه شناسی ایرانی؛
جامعهشناسی ایران، پروژهای ناتمام استدر ایران، صدای ایدئولوژی در رشته جامعهشناسی همیشه بلندتر بوده است
قسمت دوم
بهاینترتیب، آموزش جامعهشناسی از حیث مسئلهمحوری کم می آورد و توان تحلیل مستقل وآزادنۀ مشکلات واقعی زندگی مردم را چندان ندارد. دست و پایش بسته است و ذهنش ورزیده نشده تا با امور انضمامی روبهرو شود. برنامههای درسی نیز اغلب زائد و بیربطاند؛ مباحثی طوطیوار که نه با واقعیت اجتماعی و نه با زندگی روزمره پیوند دارند. دانشگاهها بهجای مراکز اندیشه، تبدیل به مدارس بزرگ و حافظهمحور شدهاند. این اکوسیستم ناکارآمد، در مجموع، مانع شعلهور شدن جامعهشناسی در ایران شده است.
بنابراین، مشکل، ذهن ایرانی یا ناتوانی ذاتی او نیست؛ مشکل در نبود میدان پژوهش است. میدان علمی در ایران دشوار، سنگلاخی و پرمانع است. اما این همه مانع از جریان آب باریکه ای از جامعه شناسی ایران نمی شود، ما از نزدیک شاهد مقاومت معرفتی واخلاقی طیفی از اصحاب علوم انسانی و اجتماعی در شهرهای ایرانی هستیم، که به رغم ساختارهای بازدارنده و ضعف محیط علمی همچنان تقلاهای تفکری و علمی و ارتباطی و انتقادی دارند.
در سخنان شما اشتراک جالبی میان جامعهشناسی و مسئلهی ایران وجود دارد. شما بارها از «موانع» سخن گفتید و نشان دادید که چگونه جامعهشناسی در ایران بهدلیل بسته بودن میدان علمی، نبود دانشگاه خودآیین، نبود حوزهی عمومی و سیاسیشدن مسائل اجتماعی، به یک برنامهی «متوسط» بدل شده است. به نظر میرسد «نهاد قدرت» در همهی این سطوح حضور دارد؛ از سلطهی فرمالیسم دانشگاهی گرفته تا کنترل نهادی. این وضعیت چگونه میتواند دگرگون شود؟ جامعهشناسی چگونه میتواند از نهاد قدرت رهایی یابد؟
بله، وضعیت واقعاً تراژیک و غمبار است. آموزش جامعهشناسی در ایران کمجان شده است. اجتماعات علمی ضعیفاند.
انجمن جامعهشناسی ایران نیز در سالهای اخیر با فشارها ومحدودیت های اشکار ونهان روبهرو بوده است. در چنین شرایطی، همانطور که اشاره کردم، جامعهشناسی در کلاس، در انجمن، و در میدان پژوهش به اسانی نمیتواند کنش علمیِ جدی داشته باشد.

در دهههای اخیر، دستگاههای علمی و آموزشی کشور برای اسلامیسازی و بومیسازی علوم اجتماعی برنامههای گستردهای اجرا کردهاند. بودجههای کلان به تدوین و کنترل کتابهای درسی اسلامی اختصاص یافته است. این پروژهی وسیع، رابطهی میان علم با دین، ایدئولوژی و سیاست را بهشدت مخدوش کرده و سبب شده میدان علم، با قواعد علمی خود، نتواند کار کند؛ زیرا قواعد بیرونی مدام بر آن تحمیل میشود.
بله! این مداخلات نهتنها رویهای، بلکه قانونی و نهادینه شدهاند و به شکل نوعی فرمالیسم رسمی و بودجهدار در ساختار دانشگاهها عمل میکنند. در چنین شرایطی، خیلی ها نتیجه می گیرند که گویا برای جامعهشناسی در ایران راهی باقی نمانده است. این وقتی است که صرفاً از منظر ساختار نگریسته شود و طبعاً به «پارادایم فقدان» میرسیم؛ یعنی به این نتیجه که جامعهشناسی در ایران اساساً با امتناع رو به روست.
اما اگر بهجای «پارادایم فقدان»، از منظر «پارادایم امکان» بنگریم، چشمانداز متفاوتی پدیدار میشود. جهان صرفاً ساختار نیست، بلکه میدانی از معناها و رغبتهاست؛ همانگونه که «الکساندر» در چرخش فرهنگی میگوید، در هر جامعهای حتی در لابه لای جبرها و نهادهای بسته نیز، همچنان ساختارهای معنایی و رغبتهای نو زاده میشوند. در ایران نیز چنین پویاییهایی قابل مشاهده است.
نمونهی آن دانشجویان جوان جامعهشناسیاند: با وجود ضعفهای آموزشی و سهمیهبندیها و فضای سختگیرانهی دانشگاه، آنها کتاب میخوانند، ترجمه میکنند، با استادان خارجی از طریق ایمیل ارتباط دارند، حلقههای مطالعاتی تشکیل میدهند و در فضاهای غیررسمی دانشگاه—آنچه میتوان «فضاهای سوم» نامید—گفتگوهای جامعهشناختی زندهای شکل میدهند.
این فعالیتها نشان میدهد که نوعی «مردمِ جامعهشناسی» در ایران وجود دارند—گروههایی اجتماعی که گرایشها، پرسشها و انتظارات جامعهشناختی دارند و از دل خاک این سرزمین برمیخیزند. این پویاییها، اگرچه محدودند، اما بیانگر وجود مقاومتهای معنایی در برابر ساختارهای متصلباند.

از این منظر، جامعه ایران جامعهای یکسره رام و تمکینپذیر نیست؛ جامعهای است «بیقرار و معترض». فقط یک نمونه اش اقبال گسترده دانشجویان و طیفی از همکاران ما به سخنرانیهای کسانی چون آقای اباذری یا بحثهای انتقادی دانشجویان است. پس در برابر جریان مسلط و فرمالیتهی دانشگاهی (Mainstream Sociology)، جریانهای کوچک اما مستعدی از جامعهشناسی انتقادی در حال شکلگیریاند: حلقههای مطالعه، ترجمههای دقیق، ارتباط با محققان جهانی، و حتی رسالههایی که بهطور جدی در موضوعات انضمامی کار میکنند و یافتههای قابل توجهی دارند و من از نزدیک با نمونههایی از آنها کارکردهام و میکنم.
از همینجا میتوان گفت جامعهشناسی ایران دو چهره دارد؛ رویی به عقب و زمینگیر در منافع، قدرت و ایدئولوژی؛ و رویی دیگر به آینده، پرتلاش و معناجو ونقاد. این دومی از دل پویایی ها و بیقراری جامعه و از طریق ارتباط فرهنگی و تمدنی ایران با جهان سربرمیآورد.
با وجود انسدادهای نهادی، پویاییهایی واقعی در بدنهی علم وجود دارد: رسالههایی جدی که در آنها یافتههای واقعی استخراج میشود؛ دانشجویانی که کار خود را با شور دنبال میکنند و حلقهها و انجمنهایی که در اتاقی کوچک اما مستقل، تفکر جمعی را تمرین میکنند.
به رغم همه محدودیتهای ساختاری، در سطحی عمیقتر، معناها هنوز در جامعه زندهاند. چرخش فرهنگی ایران در کار است و معنا ها در جامعه عمل میکند در لایههای اجتماعی و حتی مدیریتی رسوخ می کند. حتی مدیرانی در سطوح پایه و میانی تحت تأثیر این پویایی ها می شوند وفضاها و عملکردهای مرزی گشوده می شود. اینها همه نشانهی حضور همین معناها هستند. از اینرو، جامعهی ایران کاملاً تسلیم آپاراتوسها و هژمونیها نشده است.
تجربه زیسته؛، کلاسها، آموزشها و رسالههایی که دارید آموزش جامعه شناسی و علوم اجتماعی را چگونه برآورد میکند؟
در کنار آموزش ها وپژوهش های ضعیف جامعه شناسی، صورتهای خلاقی نیز هست. برای نمونه در پژوهشی که برای رساله خانم دکتر فاطمه عزلتی در خدمت شان بودم تلاشی صورت گرفت تا در ادامه طبقهبندی سی.رایت میلز دربارهی جامعهشناسی انتقادی و دیوانی ونیز در بسط سنخ شناسی بورووی، یک دستهبندی تازهتری از میدان واقعی ایرانی در آموزش جامعه شناسی اکتشاف بشود. این کار از طریق مشاهده، بررسی مطالعات موجود، شرکت در کلاسها و گفتگو با دانشجویان، دانشآموختگان، استادان و سایر ذینفعان انجام شدو در نهایت، شش تیپ جامعهشناسی در صحنه کنونی ایران شناسایی شد که فراتر از دستهبندیهای مرسوم مانند «مکتب اوین» یا «مکتب گیشا» بود:
۱. جامعهشناسی رسمی: در این گونه، «استاد فرهیخته» ظهور میکند. این استاد، که غالباً به سنت مدرن مِرتونی (Mertonian) تعلق دارد، به مثابه «اسقف اعظم کلیسای علم» عمل میکند. این نوع جامعهشناسی در دانشگاهها حضوری رسمی و پررنگ دارد، استادانش پرآوازه هستند، درس میدهند، دانشجو تربیت میکنند و آثارشان مورد بحث قرار میگیرد.
۲. جامعهشناسی انتقادی: در اینجا با «استاد منتقد» و تفکر دگراندیشانه مواجهیم. این استاد لزوماً فرهیخته یا حتی مدرن (به معنای مرسوم) نیست، بلکه رویکردی پساساختارگرا، پسااستعماری و پسامدرن دارد. گفتمان او انتقادی، گلایهآمیز و گاهی پریشان است و اغلب ایدههایی «نابهنگام» مطرح میکند که موجهایی را در فضای جامعهشناسی ایران به راه میاندازد.
۳. جامعهشناسی کارکردی (فانکشنال و انضمامی) این گونه از جامعهشناسی نه بر اساس مفاهیم اکتشافی، بلکه حسب اقتضائات کاری وشغلی پیش می رود. نمایندگان این رویکرد، که ما آنها را «استادان پیمانکار» نامیدیم، نگاهی پراگماتیستی دارند. آنها پروژههای پژوهشی را با بودجههای مشخص بر عهده میگیرند، گزارش تهیه میکنند و البته نتایج کار خود را در قالب مقاله منتشر میسازند وراحت ارتقا می یابند.

۴. جامعهشناسی اجتماعی: برخلاف جامعهشناسی برج عاجی دانشگاهی که گاهی از متن جامعه فاصله میگیرد، این جامعه شناسی در ارتباط مستقیم با زیستجهان مردم قرار دارد. فعالان این حوزه با سازمانهای مردمنهاد (NGOs) همکاری و همکنشی ارتباطی میکنند و حضور فعالی در بطن جامعه، در کوچه و خیابان دارند. رویکرد آموزشی و پژوهشی آنها نیز کاملاً مبتنی بر تعامل با مصائب و مسائل واقعی جامعه است.
۵. جامعهشناسی سازمانی و رفتاری: این گروه را میتوان «کارکنان» یا کارمندان دانشگاهی حوزه جامعهشناسی دانست. برای آنها، معیارهای سازمانی مانند رزومه، آییننامه ارتقاء و مدرک تحصیلی در اولویت قرار دارد. اگر جامعهشناسان رسمی «اسقفهای اعظم» علم باشند، این گروه «کشیشها» یا مؤمنان کلیسای علم هستند که با تولید مقالات و پیروی از قواعد بوروکراتیک، به سرعت در مراتب دانشگاهی مانند استادیاری و دانشیاری واستادی پیشرفت میکنند.
۶. جامعهشناسی در راه (Coming Sociology): این یک تیپ در حال ظهور است که از چند منبع تغذیه میشود: یک سو به پویاییهای شهری، انجمنها و همهمههای شهر متصل است؛ سوی دیگر آن با شبکههای اجتماعی و فضای مجازی در ارتباط است و از طرفی دیگر، با فرآیند جهانیشدن و دانشگاههای جهان پیوند دارد. اعضای این گروه (اعم از دانشجو و استاد) الگوهای متنوع تری برای تدریس، یادگیری و پژوهش دارند. تحقیقات آنها اغلب بر موضوعات جدیدی مانند زنان، رسانهها، اشیاء و فرهنگ شهری وزیست جهان وفضا و جنسیت وبدن مندی و محیط زیست و مانند آن متمرکز است و بخش قابل توجهی از تولیدات جامعهشناسی امروز ایران در همین حوزه قرار میگیرد. نمونه بارز این نسل جدید را میتوان در حلقههای مطالعات فرهنگی مشاهده کرد.
جالب است که در این گونه آخر، «اشیاء» نیز به عنوان کنشگر در نظر گرفته میشوند که یادآور نظریه کنشگر-شبکه (Actor-Network Theory) کسانی چون برونو لاتور است. این نگاه ما را به این نتیجه میرساند که ایران نه یک ساختار تمامشده و نه حتی یک میدان صرف، بلکه یک «فضای معانی» است. و از آنجا که معانی اهمیت دارند، ایران را باید یک «طرح ناتمام» دانست و جامعهشناسی ایران نیز به تبع آن، یک طرح ناتمام است.
آیا شواهد دقیقتری برای این تحلیل هست؟
این شواهد را رخدادها میبینیم. زمان در ایران ، سطوح مختلفی دارد: سطح اول بسیار کلان، زمان وجودی (Ontological) است وایران به عنوان جامعه کهنسال و دیرنده را طی قرون و اعصار در آن زمان می توان دید که با وجود همه دگرگونیها همچنان یک تداوم پاره خطی دارد و در همین پاره خطها ایرانیان تقلاهایی داشتند و خود را حفظ کردهاند . سطح دوم زمان دورانی وعصری (Epochal) مانند دوران باستان، دوران زرین تمدنی، دوران انحطاط، دوران بیداری مجدد و تجدد یا پساتجدد است، و یک زمان دوره ای و پریودیکال (Periodical) مثل دوره انقلاب و یا الان که دوره پسا انقلاب است . اما مهمتر از همه، زمان رخدادی (Momentum) است وتحلیل بزنگاه لازم دارد ؛ لحظههایی نابهنگام که همهچیز را دگرگون میکنند. «لحظه مهسا»، «لحظه زنان» یا «لحظه اشیاء» یا لحظههای نسلی از این دست هستند. به نظر میرسد آن جامعهشناسی نوع ششم ایرانی که عرض کردم در حال ظهور است ، دقیقاً در همین لحظهها کار می کند.
برای مثال، در میانه ۱۴۰۱، من کلاسی در دانشگاه علامه داشتم که در آن دانشجویانی با دیدگاهها و پوششهای کاملاً متفاوت، از جمله دانشجویان مذهبی، در کنار هم مینشستند و با احترام متقابل آزادانه گفتگو میکردند. آن کلاس، یک «لحظه» بود؛ فضایی در حال شدن که حتی اگر موقتی باشد، اثر خود را بر جای گذاشت. این همان نیرویی است که در کلاس درس و خیابان و دانشگاه سرازیر شد و فضا را تسخیر کرد. امروز حضور دانشجویان وفرزندان عزیزمان را با پوشش اختیاری متنوع در کلاسهای درس مان می بینیم که چقدر به همدیگر احترام میگذارند. این «لحظهها» جامعهشناسی ایرانی را نیز متحول میکنند. اکنون «لحظه هوش مصنوعی» در حال درگیر کردن خود با این علم است. «لحظههای نسلی» نیز اهمیت دارند. نسل جدید استادان و دانشجویان با هبیتوس (عادتواره)، سبک زندگی علمی، شیوه نگارش و مسائل پژوهشی متفاوتی ظاهر شدهاند.
شاید یکی از مهمترین تحولات، زنانه شدن جامعهشناسی ایران باشد. در گذشته این حوزه عمدتاً مردانه بود، اما امروز با ورود نسل جدیدی از دانشجویان دختر، شاهد ظهور چشمگیر «زنان جامعهشناس» هستیم که خود یکی از بزرگترین تحولات این رشته در ایران است.
زنانه شدن کلاسهای جامعهشناسی و ورود نسل جدیدی از دختران به این رشته، که روندی روبهرشد و چندین ساله است، به ناچار روشهای تحقیق این رشته را نیز به سمت رویکردهای فمینیستی سوق می دهد. کتابی از شلین هِسه-بایبر (Sharlene Hesse-Biber) با عنوان «روش تحقیق آمیخته: پیوند نظر و عمل» را ترجمه کردهام. در این کتاب، فصلی به «روششناسی فمینیستی» اختصاص دارد که منظور از آن، یک رویکرد سیاسی ایدئولوژیک نیست، بلکه یک نگاه معرفتی و علمشناختی جدید است.
هِسه-بایبر استدلال میکند که علم، بهطور تاریخی، ماهیتی مذکر داشته است. در حالی که رویکرد مردانه مبتنی بر «لوگوس» (logos) — یعنی ابژهسازی، تحلیل انتزاعی و تصرف موضوع — است، اما در مقابل این لوگوس، نگاه زنانه از «بایوس» (bios) — یعنی مراقبت از زندگی و فهم همدلانه — نشئت میگیرد. این تفاوت بنیادین، همه چیز را از انتخاب مسئله و ابزار تحقیق گرفته تا شیوه نگریستن و تحلیل، دگرگون میکند. این یک تحول معرفتشناختی است. با ورود زنان، جامعهشناسی ایران با مسائل و روشهای تازهای روبرو خواهد شد. نگاه یک زن جامعهشناس به همین میز، خیابان یا یک پدیده اجتماعی، با نگاه یک مرد متفاوت است و همین تفاوت، سرچشمه دانشی جدید است.
برگردیم به آن جامعه شناسی در حال ظهور ایرانی که میگفتید…
این را چنانکه گفتم میتوان با «چرخش فرهنگی» و «لحظهها» توضیح داد. در دل این لحظههای تحول، «ایرانِ در حال ظهور» و به تبع آن، «جامعهشناسیِ در حال ظهور» شکل میگیرد. البته این وضعیت یک جنبه تراژیک نیز دارد: جامعه ما به دلیل محدودیتها و عقبماندگی از جریان زمان، چه هزینه گزافی پرداخت میکند و چگونه از سرمایه انسانی و ظرفیت جامعهشناسی برای بهبود جهان اجتماعی خود محروم مانده است. این رنج، واقعیتی انکارناپذیر است.
اما در مقابل این وضعیت تراژیک، وقتی به آن «لحظهها» و «ایرانِ در حال ظهور» (Coming Iran) نظر میکنیم، نوعی فلسفه امید جامعهشناختی متولد میشود. برای مثال، عباس کاظمی از دانشگاه اخراج شد، اما دوباره از نو ظهور کرد. نگاه، روش و عادتواره (Habitus) متفاوتی که او نمایندگی میکند، در گفتگو با دانشجویان و همکاران و در نوشتههایش، افقهای تازهای برای دانشجویانش گشود. وضعیتهای نوظهور، در فضاهای غیررسمی — کنج سالنها، زیرپلهها و کافهها — در حال شکلگیری است. این شبکهها و حلقهها، از طریق ارتباطات مجازی، جهانی شده ؛ در عمل تحرک (Mobility) جدیدی را در جامعهشناسی ایران ایجاد می کنند.

برای درک تفاوت این دو رویکرد، به تجربه شخصی خودم اشاره میکنم. چندی پیش فردی با من تماس گرفت برای دعوت به یک گفتگو در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و بعد توضیح داد که با مدیریت دانشگاه برای در نظر گرفتن «امتیاز ارتقاء» به اعضای هیئت علمی حاضر در جلسه و همچنین پوشش گسترده «رسانهای» هماهنگ کردهاند. من این پیشنهاد را رد کردم، زیرا اساس آن را غیراخلاقی و غیرآکادمیک یافتم. من چگونه میتوانم بپذیرم که افراد برای کسب امتیاز ارتقاء در پای صحبت من بنشینند؟ چنین انگیزهای ارزش هر گفتگوی علمی را از بین میبرد.در مقابل، سخنرانیهایی را شاهد بودیم که افراد بدون هیچ اجبار یا انگیزهای بیرونی، صرفاً برای شنیدن و مشارکت در گفتگو حضور مییافتند. حتی هویت شخص سخنران در درجه دوم اهمیت قرار دارد؛ آنچه مهم است، جوشش و پویایی معناهایی است که در ذهن آن جوانان شکل میگیرد.
این نشان میدهد که جامعهشناسی ایران به سادگی تسلیم ساختارهای قدرت نمیشود. این علم نوعی «لغزندگی» و سرشتی «گریزپا» دارد که اجازه نمیدهد کاملاً به تصرف درآید.
من در گذشته در سالگرد تأسیس موسسه مطالعات اجتماعی، دانش اجتماعی در ایران را به سه دسته تقسیم کردم:
۱. علم مُقفَل (Locked): دانشی که در قفل مانده و اجازه بروز ندارد.
۲. علم مُعطّل (Stagnant): دانشی که جاری نمیشود و مورد استفاده قرار نمیگیرد.
۳. علم ساکت (Silent): دانشی که وجود دارد اما زبان گفتن و ابراز خود را ندارد.
اما در برابر همه اینها، یک علم ناطق جامعهشناسی نوظهور و در راه هست که در فضاهای غیررسمی، حتی به صورت «نجوا» به حیات خود ادامه میدهد. در میان همه بنبستها، محنتها و دیوارهای بلند، ایده دانشگاه ایرانی همچنان هست و «ایده جامعهشناسی» در ایران در آن زیر پوست، همچنان نبضی میزند، بیقراری و شوری وجود دارد که نشان میدهد این ایده زنده است. بخشی از این پویایی از طریق مهاجرت و دیاسپورای ایرانی به خارج از کشور منتقل میشود، که خود یکی از الگوهای تاریخی تحول در ایران (مانند مشروطه) بوده است.
در نهایت، افقهای جدیدی در حال پدیدار شدن است. جامعهشناسی در حال مردمی شدن است و شاهد ظهور پدیدهای هستیم که میتوان آن را «علم شهروندی» (Citizen Science) در جامعه شناسی نامید یا علم الاجتماع شهروندی : مردمانی که بدون داشتن مدرک رسمی، جامعهشناختی میاندیشند و به تحلیل جهان خود میپردازند. این نشان میدهد که جامعهشناسی ایران، پروژهای ناتمام است که به حیات پویای خود ادامه میدهد.
درباره مفهوم «علم شهروندی» در جامعه شناسی و علم الاجتماع شهروندی، بیشتر توضیح می دهید؟
مفهوم «علم شهروندی» (Citizen Science) به این معناست که دوران انحصار تولید علم توسط دانشمندان به سر آمده است. امروزه، شهروندان عادی نه فقط دانش را مصرف میکنند، بلکه خود به «تولید کار علمی» میپردازند. برای مثال، پس از فاجعه چرنوبیل، کشاورزان محلی پیش از دانشمندان، به بررسی علمی تأثیرات تشعشعات رادیواکتیو پرداختند و این کنشگری آنها بود که دانشگاهها را به تحرک واداشت.
این رویکرد در برابر «مدل نقص» (Deficit Model) قرار میگیرد. این مدل فرض میکند که دانشگاهیان، دانشمند و دانا هستند و شهروندان، جاهل و دارای نقص معرفتی؛ بنابراین، وظیفه دانشمندان صرفاً «انتقال» دانش به مردم از طریق مقاله و سخنرانی است. جامعهشناسی ایران تاکنون عمدتاً در چارچوب همین مدل نقص عمل کرده است. اما اکنون، شاهد ظهور یک «علمالاجتماع شهروندی» هستیم که از دل جامعه تحصیلکرده ایران برمیخیزد.

از دید من، این پدیده ریشه در شکلگیری یک «توده بحرانی» (Critical Mass) در جامعه ایران دارد. در زمان انقلاب، میانگین سطح سواد بزرگسالان ایرانی طبق آمار یونسکو، تنها دو و نیم کلاس بود. امروز پس از چهار دهه، این میانگین به حدود یازده کلاس رسیده و به سطح کشورهای توسعهیافته (حدود ۱۳ کلاس) نزدیک میشود. وجود بیش از ۲۰ میلیون دانشآموخته دانشگاهی و حضور پررنگ زنان در عرصههای اجتماعی، یک جهش کیفی و تودهای بحرانی ایجاد کرده است که گرچه هنوز به تحول ملموسی منجر نشده، اما ظرفیتهای عظیمی را در خود نهفته دارد. از دل این توده بحرانی، جامعهشناسی جدیدی با ترازی متفاوت در حال ظهور است.
البته این توده بحرانی، حامل درد و تنش است. نگاه ناامیدانهای که میگوید «از این وضعیت چیزی درنمیآید»، بخشی واقعی و قابل درک از جامعه امروز ایران است و من قصد انکار آن را ندارم. این تنش، استرس و فهم، بخشی از واقعیت ایران است، اما تمام آن نیست. به قول مولانا: «گفت آن اللهِ تو لبّیکِ ماست، آن نیاز و درد و سوزت پیکِ ماست». این تنش خود میتواند نیرویی سازنده باشد و به تعمیق نگاه جامعهشناختی یاری رساند. جامعه ایران تسلیمناپذیر است.
متأسفانه، جامعهشناسی رسمی ما نتوانسته است از این «خصیصه اعتراضی» فرهنگ ایرانی به شکلی سازنده بهره ببرد. در عوض، برخی از ما ها با «فروش درد و رنج» به مردم و تقویت حس ناامیدی، این خصیصه را مسخ کرده ایم. این رویکرد به جای اعتلابخشیدن و عمقدادن به آگاهی انتقادی، تنها به مرثیهخوانی بسنده میکند. کار دانشگاهها تنها این نیست که با جامعه «همدردی» بکنند، بلکه رسالت علم در آشنایی زدایی ومسأله گشایی و ریشه یابی و پاسخگویی است.
https://www.ibna.ir/news/542903/جامعه-شناسی-ایران-پروژه-ای-ناتمام-است
https://www.khabaronline.ir/news/2219848/جامعه-شناسی-ایران-گاه-ضعیف-و-گاه-متوسط-در-ایران-صدای-ایدئولوژی