گفتوگو با مقصود فراستخواه درباره جامعه شناسی ایرانی؛
جامعهشناسی ایران، پروژهای ناتمام استدر ایران، صدای ایدئولوژی در رشته جامعهشناسی همیشه بلندتر بوده است
قسمت اول
شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

مقصود فراستخواه گفت:جامعهشناسی در حال مردمی شدن است و شاهد ظهور پدیدهای هستیم که میتوان آن را «علم شهروندی» (در جامعه شناسی نامید یا علم الاجتماع شهروندی : مردمانی که بدون داشتن مدرک رسمی، جامعهشناختی میاندیشند و به تحلیل جهان خود میپردازند. این نشان میدهد که جامعهشناسی ایران، پروژهای ناتمام است که به حیات پویای خود ادامه میدهد.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، الهام عبادتی در مقدمه گفت و گویش با مقصود فراستخواه نوشت: جامعهشناسی در ایران، بیش از آنکه تنها یک رشته دانشگاهی باشد، عرصهای از کشمکشهای فکری، نهادی و تاریخی است؛ عرصهای که در آن علم، قدرت و زندگی اجتماعی درهمتنیدهاند. دکتر مقصود فراستخواه از معدود جامعهشناسانی است که سالهاست این وضعیت را از منظر درونی و انتقادی پی میگیرد. او جامعهشناسی ایرانی را نه پروژهای شکستخورده و نه تجربهای تمامشده میداند، بلکه «برنامهای متوسط» میخواند که در میانه دستگاههای بسته و زیستجهانهای زندهی جامعه ایرانی در رفتوآمد است. در این گفتوگو، فراستخواه با نگاهی تاریخی و تحلیلی از ریشههای شکلگیری جامعهشناسی در ایران، موانع نهادی و فکری آن، و چشمانداز پیشرو سخن میگوید؛ گفتوگویی درباره امید، امتناع و امکانِ جامعهشناسی در ایران امروز. لازم به ذکر است که این گفتوگو سال گذشته و در قالب پرونده «جامعهشناسی ایرانی» صورت گرفت، اما به دلیل اتفاقات و رویدادهای جامعه پر جنب و جوش ایران انتشار آن به تعویق افتاد. این گفت و گو را در ادامه می خوانید:
برای آغاز گفتوگو از خودِ ترکیبِ «جامعهشناسی ایران» شروع کنیم. بههرحال بیش از هشتاد سال از ورود رشتهی جامعهشناسی به ایران میگذرد. از زمانی که این دیسیپلین وارد آکادمی ما شد، جامعهشناسی در سیر تاریخی خود فراز و نشیبهای متعددی را تجربه کرده است. گمان میکنم برای طرح بحث از جانب شما، ابتدا لازم باشد به همین سیر اشارهای کنیم تا به این پرسش برسیم که آیا پس از بیش از هشت دهه، میتوان از چیزی به نام «جامعهشناسی ایران» سخن گفت؟
جامعهشناسی و کل علوم اجتماعی، بهشکلِ اجتماعی ساخته میشود؛ یعنی socially constructed است. بر پایهی همین فرض، میتوان از «جامعهشناسی ایران» در حد یک «برنامهی متوسط» سخن گفت؛ جامعهشناسیای که در ایران بهصورت انضمامی بر صحنهی واقعی حیات اجتماعی پدید آمده و جریان یافته است ودر تحول است.
اگر بخواهیم از لحاظ تاریخی نگاه کنیم، از سال ۱۲۷۷ که مدرسهی سیاسی در دوران مشروطه تأسیس شد، تا سال ۱۳۱۷ که آموزش جامعهشناسی در ایران بهطور رسمی آغاز شد، حدود چهل سال فاصله داریم. پشت علوم اجتماعی ایرانی دو مفهوم بنیادین قرار داشتند: یکی «امر ایران» یا امر ملی، و دیگری «امر مدرن» یا معاصر شدن ایرانی. در ذیل این دو بود که، «امر اجتماعی» نیز به میان آمد؛ برنامه جامعه شناسی ایرانی، این بود که در امر اجتماعی ایرانی، پژوهش علمی کند و آموزشهای تخصصی به راه بیندازد.
بر این اساس، میتوان گفت جامعهشناسی ایران وجود دارد، هرچند نه بهصورت یک برنامهی نیرومند بلکه در قالب یک «برنامه گاه ضعیف و گاه متوسط». در ایران نمیتوان به روایت های شکست تن داد و گفت جامعهشناسی ایرانی اصلاً نداشتهایم. اگر به سطح تجربی بیاییم، جامعهشناسی ایرانی سر صحنه اجرا شده است: جامعهشناسانی در این سرزمین به عرصه آمدهاند، آموزش دادهاند، تحقیق کردهاند و آثار جامعهشناختی تولید کردهاند. بهمعنای انضمامی، جامعهشناسی در این سرزمین کار کرده است.
آیا شواهدی بر این ادعا هست؟
«برنامهی ضعیف یا متوسط جامعهشناسی ایران» را دست کم در هشت صورت می بینیم:
نخست. تولید برنامهی درسی: نخستین مرحله، تولید برنامه درسی در باب اجتماع بود. زمانی که صدیقی، مهدوی، هاز یا یاسمی آموزش دادند، دانشجو تربیت کردند و کتاب نوشتند؛ مثلاً مهدوی کتاب علمالاجتماع را تألیف کرد درواقع، نظامی آموزشی و برنامهریزی درسی را در حوزهی جامعهشناسی در دانشگاه تهران پایهگذاری کردند. پس از آن نیز در دهههای بعد، «آموزشگاه خدمات اجتماعی» با تلاش سام آرام و دیگران در ۱۳۳۷ تأسیس شد. این جریان، پایهی آموزش جامعهشناسی در ایران شد صدیقی و سام آرام برنامه درسی جامعه شناسی ایرانی را به راه انداختند و به تعبیر گاستد Curriculum Adviser بودند .

دوم. تولید نهاد پژوهشی: دومین محور، ایجاد نهادهای پژوهشی است؛ از جمله تأسیس «مؤسسهی مطالعات و تحقیقات اجتماعی» با عاملیت و مهارتهای ارتباطی نراقی و صدیقی با حمایت علیاکبر سیاسی و مهدوی در باغ نگارستان. این مؤسسه الگوی تازهای از جامعهشناسی ایران پدید آورد؛ الگویی که دیگر محدود به کلاس درس نبود، بلکه پژوهشگرانی مانند جمشید بهنام، فیروز توفیق، پرهام، احمد اشرف، علی محمد کاردان، غلامحسین ساعدی، عباس خواجه نوری، باقر ساروخانی و روحالامینی در قالب «اسکالرهای پژوهشی» در آن ظهور کردند و به میدانهای تحقیق اجتماعی روانه شدند این جامعه شناسی ایرانی نیست پس چیست؟ در ادامه سال ۱۳۴۶ نیز مؤسسه تحقیقات تعاون به همین روال تأسیس شد.
سوم. تولید خطمشی و سیاستگذاری: سومین محور، حرکت از آموزش و پژوهش به عرصهی سیاستگذاری است. حقیقت این است که اصحاب علوم اجتماعی ایران یک نگاه شان نیز به ساختن ملت-دولت بود؛ در دامن این دغدغه ، الگوی سومی از کنش خلق وابداع شد که اسم آن را الگوی تولید سیاست گذاشته ام (مرادم تولید خط مشی های عمومی است)؛ در اینجا ما شاهد مدل جامعه شناسان تصمیم ساز، سیاستگذار ، مشاور و مدیر در ایران هستیم یعنی مدل Consultant یا Policy Maker یا Administator.

مهم این بود که الگوهای عمل مدام تنوع مییافتند. این تنوع الگوها بود که توانست جهان علوم اجتماعی ایرانی را برپا بداردنسلی ظهور کرد که جامعهشناسی را به حوزهی تصمیمسازی برد. نمونهی آن احمد اشرف است که در دههی ۱۳۴۰ در دفتر مطالعات و برنامهریزی آموزش و پرورش دربارهی محتوای تعلیمات دینی و اجتماعیشدن دانشآموزان پژوهشهای میدانی انجام داد. این استاد محقق و مؤلف هوشمند گویا دریافته بود که دین در ایران یک مسأله و یک راه حل است. نمیتوان نادیده گرفت اگر فکر دینی بدرستی بسط پیدا کند میتواند به جامعه کمک کند و برعکس اگر به بیراهه رود بسیار غلط انداز میشود چنانکه چند سال بعد چنین شد
چهارم. تولید اتوپیا و ایدئولوژی: گروهی دیگر بهجای تولید برنامههای درسی یا پژوهشهای کلاسیک، به خلق اوتوپیاها و ایدئولوژیهای جدید پرداختند؛ چهرههایی مانند آلاحمد، آریانپور و شریعتی. آنان زبان جامعهشناسی را به حوزهی عمومی آوردند ولی از آن گفتمان ایدئولوژیک ساختند.
پنجم. تولید اجتماع و نهاد علمی: علم در خلأ نمی ماند نیازمند اجتماع هست تا سیاله ای از کنش متقابل، حلقههای علمی، جماعتها و نشریات و همایشها وهمزبانیها، انتقال نسلی، استمرار، مکالمه و انباشت ایجاد کند علم یک عمل فردی یا حتی سازمانی نیست یک نهاد اجتماعی است ، علم تنها در حصار کلاس و لابراتوار معنی ندارد؛ بلکه در ارتباطات و اجتماعات علمی است که نهادینه میشود. جامعه شناسان ایرانی از نوع اجتماع ساز Community Builder انجمن جامعهشناسی و مردمشناسی ایران وبقیه مجامع علمی را پدید آمدند؛ اینان کسانی چون توسلی و عبداللهی و ناصر فکوهی پی بودند.
ششم. تولید برنامهی پژوهشی: علم تک درختهای این یا آن تحقیق نیست بلکه جنگلی شدن این درختان است و اینکه اقلیم معرفت علمی ایجاد کنند برای مثال اشرف ، برنامه پژوهشی جامعه شناسی تاریخی به معنای وبری اش را راه اندازی کرد این یعنی : programmes of research . احمد اشرف مطالعهی «طبقهی سرمایهدار در ایران» را پیش برد؛ پرویز پیران به جامعهشناسی شهر و سیاستهای سرزمینی پرداخت؛ سعیدی در جامعهشناسی اقتصاد کار کرد؛ این برنامه ها می کوشیدند گره های کور توسعه، شهروندی ، مشارکت های محلی ، پایداری سرزمینی و اقلیمی را پی جویی بکنند.

نراقی دربارهی مهاجرت نوشت؛ کاتوزیان جامعهشناسی تاریخی را بسط داد؛ امانت در دانشگاه ییل پژوهشهای تاریخی ایران را به فارسی ادامه داد؛ و آصف بیات و حمید دباشی را نیز میتوان در تداوم همین سنت دانست.
هفتم. اشتراک جامعه شناسی ایرانی در دانش جهانی بود : Global Contribution. آغازگرش احسان نراقی بود کارهای او مثل مهاجرت مغزها واقعاً یک کار دقیقاً همزمان با جهان و در مقیاس جهانی بود . این را دیگرانی ادامه دادهاند مثل همایون کاتوزیان که از البرز برخاسته و در اکسفورد کار میکند یا علمداری از دانشگاه تهران تا کالفرنیا و امانت از دانشگاه تهران تا ییل تا آصف بیات در ایلینویز، تا ژاله آموزگار و آبراهامیان در دانشگاه نیویورک، و بقیه که قصه اش دراز است.
هشتم. تولید و گسترش حوزهی عمومی بود و بخشی از انرژی اصحاب علوم اجتماعی ایران نیز به حوزهی عمومی معطوف شد؛ یعنی انتقال مباحث علمی از محیط دانشگاهی به فضاهای مدنی و رسانهای. نمونهی آن رویکرد روشنفکری دانشگاهی در آثار اباذری و میرسپاسی است که ضمن آموزش و پژوهش، گفتمان جامعهشناختی را در عرصهی عمومی با عطف توجه به دردها ونابرابری ها و محنت ها بسط دادهاند. اینان با نسلهای جدی روزنامه نگاری ارتباط داشتند، همهمه اجتماعی و سیاست نقد و سیاست امید ایجاد می کردند
در مجموع، شاید جامعهشناسی ایران هرگز یک برنامهی قوی به معنای کلاسیک غربی نداشت، اما بیتردید از «برنامهای متوسط و انضمامی» برخوردار بود؛ برنامهای که در بستر تاریخی، فرهنگی و اجتماعی این سرزمین به وجود آمد وکار کرد؛ حالا خوب یا متوسط یا گاه مشکل ساز. موانعی نیز بر سر راه جامعه شناسی ایرانی بود.
چه موانعی بر سر راه جامعه شناسی ایرانی بود یا هست؟
دست کم چهار عامل عمده در این وضعیت نقش اساسی داشتهاند:
۱. سلطهی دستگاه (آپاراتوس) در زیست علمی ایران، «آپاراتوس» یا دستگاه، بر علم چیرگی یافته است. این دستگاه تلاش کرده دانشگاه را به قلمرو دائمی خود تبدیل کند. در حالی که حتی اگر به آلمانِ عصر فردریش کبیر بنگریم، با وجود اقتدار بالای دولت، وقتی پای دانشگاه در میان بود، دولت حریم دانشگاه کم وبیش را به جا می آورد. کانت، نزاع علمی در دانشگاهها را امری درونآکادمیک می خواند که دولت نباید در آن مداخله بکند، زیرا آکادمی باید خودآیین باشد.
در ایران، یکی از موانع رشد جامعهشناسی آن است که دستگاه اداری بر زیستجهان علمی سایه انداخته است. آییننامهها، بخشنامهها و نظام رزومهنویسی صوری، خلاقیت علمی را از میان بردهاند و علم را آییننامهای و بوروکراتیک کردهاند. دیوانسالاران بر دانشمندان سلطه یافتهاند و این روند یکی از دلایل ضعف توسعهی جامعهشناسی در ایران است.
۲. برنامهزدگی عامل دوم است که مانع خلاقیت میشود. بهجای آنکه برنامهها تسهیلگر زندگی باشند، از انقلاب فرهنگی به این سو و در این چند دهه ، برنامههای درسی که هیچ با تحولات جهانی علم و تکنولوژی، مسائل جامعه، نیازهای نظری و مهارتی و حرفهای و کاری و زندگی اجتماعی دانشجو ودانش آموخته بیگانه بودند امکان بروز خلاقیت و تفکر انتقادی را از فرزندان این جامعه می گرفت. برعکس میبینیم مثلا در دوران ویکتوریایی انگلستان، به دانشگاه همچون برج عاجی نگاه می شد که درون خود باید از استقلال و آزادی اندیشیدن برخوردار باشد و همین نیز یکی از علل اصلی شکوفایی علم جامعهشناسی در جهان غرب شد.

۳. نبود بازار اجتماعی علم عامل سوم است. علم جامعهشناسی ما نمی توانست «سفارش اجتماعی» چندانی از جامعه دریافت بکند. در کشورهای پیشرفته، اقتصاد و شهر و نهادهای اجتماعی فعال و خلاق و پویا هستند و به علوم اجتماعی رجوع می کنند و می خواهند از آن برای حل مسائل و تعارضات استفاده بکنند. مثلاً در غرب، صنعت میفهمد که سدسازی صرفاً پروژهای فنی نیست، سد سازهای اجتماعی نیز هست و شهر سازی با سبک زندگی و نگرش مردم ارتباط دارد؛ بنابراین جامعهشناسان در آن دخالت داده میشوند. اما در ایران دولت بزرگ شده و جامعه را کوچک وغیر فعال نگه داشته است در نتیجه جامعه چندان رابطه فعال با جامعه شناسان ندارند. اقتصاد ایران رانتی و دولتی است و پویایی و دغدغهی اجتماعی ندارد. شرکتهایی که از انحصار و رانت پدید آمدهاند، نه به نگرش کارگران اهمیت میدهند، نه به سبک زندگی یا احساس بیگانگی در مناسبات تولید. در نتیجه، جامعهشناسی ایران با جامعه و اقتصاد مرتبط نمیشود و از «بازار اجتماعی» علم سفارش نمی گیرد و طبعاً مسألههای سرزمینی وارد دانش جامعه شناسی ما نمیشود.
۴. ضعفهای جامعه ما از حیث مردمِ سازمانیافته عامل چهارم است، مردم، سازمان اجتماعی قوی ندارند. جامعهی ایران بهجای داشتن demos (مردم دارای تعریف حقوقی و سازمان اجتماعی و نهاد های مدنی ومحلی وشهری وصنفی وحرفه ای وسمنی)، بیشتر با پوپول و crowd (تودهی فاقد نظم اجتماعی) مواجه است. مردمی که نهادهای مدنی و اجتماعی در اختیار ندارند، نمیتوانند به علم سفارش بدهند یا با آن وارد گفتوگو شوند.
ازاینرو، در نبود چنین تعاملی، جامعهشناسی نیز از دل جامعه مسئله نمیگیرد. در نتیجه، بسیاری از جامعهشناسان ما بهجای تحلیل، تنها به بیان دردها پرداختهاند. حتی نقدهای جامعهشناسی ما گاه به «ذکر مصیبت» بدل شده است. نوعی «پرولتاریای علمی» پدید آمده که به کار تکراری و بیافق مشغولاند؛ کارگرانی علمی که در میدان مستقلی مبادله علمی نمی کنند. در مجموع، این چهار عامل سبب شده اند که جامعهشناسی ایران نتواند رشد یابد و به بلوغ کامل برسد.

در این هشتاد سال از آغاز آموزش جامعهشناسی در ایران، نوعی همپایی میان جامعهشناسی و ایدئولوژی مشاهده میشود. حتی در پژوهشهای انجامشده در مؤسسهی مطالعات و تحقیقات اجتماعی نیز گاه گرایشهای ایدئولوژیک، بهویژه گرایش چپ، دیده میشود. پرسش این است که آیا جامعهشناسی باید از ایدئولوژی جدا شود یا میتواند با آن همزیستی داشته باشد؟
جامعهشناسی در ایران هیچگاه عاری از نفوذ آشکار و پنهان ایدئولوژی نبوده است. ایدئولوژی به شکل «معرفتهای موسمی» در آموزشها و پژوهشها نفوذ کرده است. ایدئولوژی نوعی آگاهی کاذب ولی نفوذ کننده، مدوّن اما بیپایه است؛ معرفتی که صدایش بلند است و دعوی انسجام دارد و نسبت به جزئیات و شواهد حساس نیست، تمایل به دشمنسازی دارد و احساسات را برمیانگیزد.
در نظام آموزشی ما نیز همین امر وجود داشته است؛ دانشجویان وحتی استادان گاه جذب این گفتارهای ایدئولوژیک میشدند. در آثارنویسندگان وسخنرانان برجسته ایرانی همچون آلاحمد و شریعتی، کم وبیش ادبیات ایدئولوژیک خلق و وارد فضای عمومی می شد. در همان دوره اما استاد صدیقی که در جای پدر آموزش جامعه شناسی بود در کلاسهایش میکوشید مرز میان جامعهشناسی علمی و گفتار ایدئولوژیک را حفظ کند، هرچند ما دانشجویان آن دوره بیشتر تحت تأثیر ادبیات ایدئولوژیک بودیم تا آموزش های علمی که به نوعی آنها را خشک احساس می کردیم.

در ایران، صدای ایدئولوژی در رشتهی جامعهشناسی همیشه بلندتر بوده است، هنوز بخشی از ما زود به نتیجه میرسیم، با شواهد اندک حکمهای بزرگ صادر میکنیم و این امر ریشه در جامعهی تودهوار دارد؛ جامعهای که بیشتر از تحلیل، احساس میخواهد. نتیجهی آن، گریز از عقلانیت و گرایش به گفتارهای عاطفی است. در نتیجه، جامعهشناسی ما گرفتار نوعی اغتشاش معرفتی می شد و این در آموزش، پژوهش، سیاستگذاری و مدیریت علمی ما انعکاس می یافت.
بااینحال، نباید این مسئله موجب نفی کلی جامعهشناسی در ایران شود. در کنار همهی ضعفها جامعهشناسی ایرانی با سبک وسیاق علمی نیز وجود داشته است؛ با روش تحقیق، استدلال، و ارجاع دقیق به متون جهانی. هرچه میدان «خود-آیین» ِ علمی در ایران ومبادلات خلاق سرمایههای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و نمادین در آن توسعه پیدا بکند به تعبیر بوردیو، «عادتوارههای علمی» در چنین میدانی بسط می یابند. پس جامعهشناسی ایران هم از نظر ساختاری و نهادی با چالش روبهرو بوده و هم از نظر معرفتی. از یکسو، سلطهی ساختارهای اداری و بوروکراتیک مانع استقلال دانشگاه و علم شده است؛ از سوی دیگر، نفوذ ایدئولوژی و نبود میدان علمی مستقل مانع رشد عادتوارههای انتقادی شده است. بااینهمه، جامعهشناسی ایران نیز همانند هر سنت علمی در حال توسعه است؛ میدانی زنده که باید خود را مدام بازنگری و بازسازی کند.
شما پیشتر گفتید که «جامعهشناسی ایرانی» را میتوان محصول زیستجهان ایران و زیست انسان ایرانیِ در دوران مدرن دانست. پرسش من این است: تولیدات علمی جامعهشناسی در ایران، از آغاز ورود این رشته تا امروز، تا چه اندازه معطوف به مسئلهی ایران بوده است؟ به نظر میرسد مسئلهی ایران، بهدلیل فقدان نگاه تاریخمند، در بسیاری از تولیدات علمی ما (حتی در رشتههای دیگر) غایب بوده است. گویی علم در ایران «بدون تاریخ زاده شده» و به همین دلیل جامعهشناسی نیز در بسیاری از تولیدات خود، حلقهی مفقودهای به نام ایران داشته است.
بله، درست است؛ برای نمونه به عامل این وضعیت اشاره کنم: نخست. بیشتر آثار جامعهشناسی در ایران ترجمه ای بودهاند. ما عمدتاً از مسیر ترجمه وارد شدیم؛ ترجمه خوب و لازم است اما کمتر توانستیم سنتز ها و تألیفهای نیرومند و تفکرهایی برآمده از مسائل اجتماعی خود تولید کنیم. ترجمهمحوری ما را در چارچوب مفاهیم آمادهی غربی نگه داشته است؛ ما در این مفاهیم بازیهای غیرِمولد کردهایم، بیآنکه بتوانیم آنها را با مسائل واقعی ایران پیوند دهیم.
دوم. کیفیت آموزش نیز بسیار ضعیف بوده است. از دل این آموزشهای ضعیف، طبیعتاً پژوهشهای نیرومند هم بیرون نمیآید؛ مفهومسازی توسعه نمی یابد و علم نمیتواند جهان پیرامون را توضیح دهد. سوم. وقتی زمینِ علم سنگلاخی است، دانشمند مجالی برای بازی و خلاقیت ندارد؛ میدان بازی وجود ندارد، پس نمیتواند ایران را توضیح دهد و درگیر مسائل واقعی آن شود.
چهارم. ما اساساً «حوزهی عمومی» قوی نداشتیم تا مسائل جامعه طرح و توسط دانشگاهیان «مسئلهمند» شوند. دانشمند علوم اجتماعی باید بتواند از واقعیتهای اجتماعی آشناییزدایی کند؛ اما برای این کار، به آزادی آکادمیک، استقلال نهادی دانشگاه، اجتماعات خودگردان علمی و علم خودآیین نیاز دارد و هر یک از این پیششرطها در ایران با موانعی رو به روست. مردم نیز، بهدلیل فقدان تشکلهای مدنی، قدرت سفارشدهی علمی ندارند. انجمنهای غیردولتی (NGOها) ضعیفاند و نمیتوانند از دانشگاه مسئلهمحور خواستهای مشخص داشته باشند.

پنجم. ارتباط ما با جهان نیز مختل شده است. علم نهادی بینالمللی است و تنها زمانی بالنده میماند که در مقیاس جهانی (و همزمان محلی) در گفتوگو، تبادل و همکاری باشد. اما رفتوآمدهای علمی، پروژههای مشترک، درسهای مشترک و استادان راهنمای مشترک در ایران بهشدت کاهش یافتهاند. این انزوای بینالمللی تأثیر منفی مستقیم بر کیفیت علم گذاشته است.
ششم. در کشور ما «منطقههای ممنوعه» ای وجود دارد؛ حوزههایی از زندگی اجتماعی که پژوهشگر نمیتواند به آنها ورود کند یا دربارهشان سخن بگوید. در نتیجه، پژوهش علمی محدود میشود و دانشگاهیان نیز بهدلیل وابستگی نهادی، استقلال فکری خود را از دست میدهند. تحقیق در مورد بسیاری از موضوعات اجتماعی با موانع متعدد روبهرو است؛ از موانع مذهبی و ایدئولوژیک گرفته تا ملاحظات سیاسی.
هفتم. مشکل اجتماع علمی ماست. انجمنهای علمی ضعیفاند، نشریات پژمردهاند، و از سوی دیگر فرسایش سرمایه های اجتماعی ومشکلات اقتصاد سیاسی سبب شده که حتی اوقات فراغت کافی برای مشارکت در اجتماعات علمی فراهم نیست.
نهم. آییننامههایی مثل آییننامه ارتقا نیز وضعیت را وخیمتر کردهاند: پژوهشگر را به تولید انبوه مقاله و شمارش عددی وادار میکنند. اسطوره شمارش بر دانشگاه های ما سیطره یافته است. ریل گذاریهای نادرست سیاستی سبب شده است که دانشگاهها به «فروشگاه مدرک» (Certification Shop) تبدیل شدهاند. در چنین شرایطی، علم نمیتواند ریشهدار و خلاق باشد؛ نمیتواند با مسائل اجتماعیِ واقعی پیوند بخورد و از بطن جامعه برخیزد.

دهم. مسئلهی «ورودیهای دانشگاه» است. بخش بزرگی از دانشآموزان مستعد به رشتههای تجربی میروند، چون خانوادهها آنها را به رشتههایی تشویق میکنند که «بازار کار» داشته باشند. در نتیجه، علوم انسانی و جامعهشناسی از همان ابتدا با کسری جدی در کیفیت ورودیها مواجهاند. بخش مهمی از مشکلات جامعهشناسی ایران ریشه در نظام آموزشوپرورش دارد.
در مدارس ما تفکر انتقادی پرورش پیدا نمیکند. آموزشوپرورش خلاقیت را سرکوب میکند؛ دانشآموزان، در محیطی کلیشهای، با درسهایی حفظمحور و جدا از زندگی واقعی، دوازده سال آموزش میبینند و سپس وارد دانشگاه میشوند، بیآنکه مهارت اندیشیدن انتقادی و تخیل علمی داشته باشند.
در آموزش نوین، جنبشهایی وجود دارد که بر «آموزش با مثال واقعی» تأکید دارند (Exemplary Learning). مثلاً آب برای کودک فقط «H₂O» نیست؛ باید آن را لمس و تجربه کند تا درک واقعی بهدست آید. در مدارس ما چنین «ارجاع مستقیم» (Direct Reference) به واقعیتها وجود ندارد، و از همینرو پیوند آموزش با جهان واقعی از بین رفته است.

یازدهم. سیاست های متمرکز جذب اعضای هیئت علمی است که عمدتاً با معیارهای غیردانشگاهی، ازجمله سیاسی، انجام میشود. دوازدهم. مهاجرت گستردهی نخبگان ایرانی نیز به این مسئله دامن زده است. ذخیرهی ژنتیکی و فکری جامعه به بیرون از سرزمین منتقل شده است. در داخل هم، استادان در معرض انواع مداخلات بیرونیاند؛ خطوط قرمز آموزشی و فشارهای سیاسی باعث میشود نتوانند آزادانه دربارهی پدیدههای اجتماعی مثل جمعیت، محیط زیست، اعتماد، مشروعیت، مشارکت، فقر، طلاق یا نابرابری سخن بگویند. در نتیجه، جامعهشناسی از پرداختن به مسائل واقعی بازمیماند.