Families face
Moonlight Chickenچشم های خوابآلودش رو سانتی باز کرد و نگاه مختصری بهم کرد و پشت بهم کرد و جنینی توی خودش جمع شد و فکرکنم دوباره خوابید! لبخند زدم و بلند شدم :
«پس من میرم بالا دوش بگیرم و لباس بپوشم و بیام!»
صدای شبیه ممم در آورد کتمو درآوردم روی شونش کشیدم و برگشتم دم پله ها که نیک ایستاده بود . با رسیدنم دستش رو دور بازوم پیچید:
« بابا، میدونی که من بزرگ شدم!»
تای ابرومو بالا دادم و نگاهی به صورت خندونش انداختم که سرشو به بازوم تکیه داد :
«از اینکه توی زندگیت عمو سانتا رو داری خیلی خوشحالم!»
میدونستم منظورش چیه ولی فعلا تا زمانی که سانتا کامل درمان نشده اصلا علاقه ای به جار زدن این موضوع نداشتم :
«اینکه به یه مریض کمک میکنم تا بهتر بشه..!»
تند ازم فاصله گرفت و با اخم، نگاه تیزی بهم انداخت و نیم قدم ازم فاصله گرفت :
«بابا»
دستشو از دور بازوم باز کرد که گرفتمش و به بالای پله ها کشیدمش :
«بیا حرف بزنیم »
دم اتاقش ایستادم و دستشو بیشتر فشردم :
«هنوز سانتا داره درمان میشه!»
دستشو کشید و به پهلو هاش داد :
«ولی تو الان میخواستی منکر بشی!»
سرمو تند تکون دادم و به پایین اشاره کردم و سعی کردم لبخند داشته باشم و مهربون جوابشو بدم :
« منکر چی بشم نیک! تا حالا دیدی کسی رو وارد این خونه کنم و بخوام مثل مراقبت از تو ازش مراقبت کنم؟»
ابرو هامو بالا دادم و دست هاشو از پهلو هاش گرفتم و کف دستش هاشو محکم فشردم :
«من از وقتی فهمیدم میتونم به مردها حس داشته باشم فقط عاشق یک نفر شدم. اونم سانتاست! با همه اتفاق هایی که افتاد و جدایی بینمون هم مانع اون علاقه نشد»
دست روی گونه اش گذاشتم و لبخند زدم :
«نیک من بلد نیستم علاقه ام رو منکر شم! مخصوصا اگه اون عشق به تو و سانتا باشه!»
کاغذ پرینتی که توی جیبم بود رو درآوردم و سمتش گرفتم :
«تاریخش رو ببین چهار سال شده که اولین اعترافم به سانتا رو با همین روشی که مثل بچه ها کنار هم ردیف کرده بودم جلو بردم .»
کاغذ رو از دستم گرفت و به تاریخ و نوشته و شکل و طرح های داخلش نگاه کرد و اخمش از بین برد :
« نیک!»
نگاهم که کرد لبخند زدم :
«بعد از درمان سانتا ، تنها نگرانیم قبول کردن تو! از عشق من نسبت سانتا بوده و هست نه چیز دیگه ای.»
نیک شونه بالا انداخت و کاغذ رو سمتم گرفت :
« پس نگران نباش چون از همون لحظه اول که دیدم چقدر عمو سانتا برات مهمه متوجه عشق توی چشمات نسبت به عمو سانتا شدم و برام مهم نیست مردها رو دوست داری یا زن ها رو ، چون سالها تموم عشق و محبت و عمرت رو به پای من گذاشتی!»
چشم هام اشکی شد تند بازوشو کشیدم و بغلش کردم :
«تو چقدر بزرگ شدی!»
روی موهاشو بوسیدم دست هاشو دورم پیچید و با شیطنت گفت :
«پس فعلا تا زمانی که عمو سانتا خوب بشه کارهای خاک یه سری نکن.»
بیشتر فشردم با آخ خندید :
«شیطونی نکن!»
ازم فاصله گرفت دست تو جیبش کرد و کاغذ رو سمتم گرفت :
«برو دوش بگیر و زود برگرد پیشش.»
سری تکون دادم و به اتاقم رفتم و دوش گرفتم به اطراف نگاه کردم نمیتونستم سانتا رو روی کاناپه بخوابونم پس ملافه روی تخت رو تعویض کردم و کولر رو روی درجه ملایم تنظیم کردم و با صدای در اتاق درو باز کردم لباس های توی دست نیک رو دیدم :
«فکرنکنم لباسات تن عمو سانتا بشه!»
لبخند زدم و لباس ها رو گرفتم روی تخت گذاشتم و برگشتم از اتاق زدم بیرون :
«میرم سانتا رو بیارم !»
توی خودش جمع شده بود کنارش نشستم و دست هام برای نوازشش التماس میکردند ولی نمیتونستم حق اذیت کردن سانتا رو به خودم بدم . دست مشت شده ام رو روی زانوم گذاشتم و آروم شروع یه صدا کردنش کردم :
« سانتا!... سانتا باید بریم بالا توی تخت بخوابی!»
با تکونش، کت روی شونش روبرداشتم و که برگشت تاق باز شد. با آستین کت به بینیش ضربه زدم :
«سانتا کوچولوی من پاشو بریم توی اتاق! میخوای بغلت کنم ببرمت؟»
لبمو گزیدم و به نیکی که چند قدم اون سمت تر ایستاده بود نگاه گذرا انداختم و دوباره با ضربه دیگه گفتم :
«این یعنی میتونم ببرمت بالا؟»
چشم های خمار خوابشو کمی باز کرد لب های کمی ورم کرده اش که جلو داده بود چشم هاشو سعی کرد باز کنه :
«بخوای میبرمت توی اتاق!»
همونطوری که هر چند ثانیه یکبار چشم هاش بسته میشد و بزور بازشون نگه میداشت نگاهم کرد :
«پس بغلم کن..! ولی»
ابرومو بالا انداختم نیک رو نگاه کردم که سانتا گفت :
« پوستمو لمس نکن ... نمیخوام حالم بد بشه!»
سرمو تکون دادم و دست انداختم دور پاهاش و دور کمرش بلندش کردم :
« هرچی سانتا بگه همونه!»
به نیک نگاه کردم :
«مگه نه نیک!»
نیک با لبخند شیطونش احترام نظامی کرد :
«یس ددی! هرچی پاپا بگه!»
شوکه به سانتایی که خودشو تو سینه ام قایم کرد و نیک نگاهم چرخید و زیر لب غرغر کردم :
«بچه های قدیمی یکم احترام و خجالت سرشون میشد!»
با چشمک از کنار نیک رد شدم و بالا رفتم و سانتا رو روی تخت گذاشتم و با فاصله ازش ایستادم :
« لباس ها روی بالشت کناره! تو بخواب من یکم کار دارم بعدش خوابم نگرفت روی کاناپه میخوابم.»
پشت سیستم نشستم تا استرس نگیره وقتی متوجه شد دارم کار میکنم زیر پتو رفت و با یه شب بخیر کوتاه خوابید و منمنمیدونم کی همونجا پشت سیستم خوابم برد با صدای پرنده ها چشم باز کردم و کش و قوسی به خودم دادم که با صحنه روبروم خشکم زد!
سانتا دیشب گرمش شده بود یا لباس هایی که کنار گذاشته بودم رو ندیده یا اینطور راحت بود؟ آب دهنم رو قورت دادم از پشت سیستم بلند شدم . سانتا با زیر پرهن حلقه ای و زیر پوش که پتو دورش پیچیده شده بود صحنه دیوانه کننده ای ایجاد کرده بود. دست روی صورتم کشیدم و قدمی جلو رفتم زیرپیرهن گشادش کنار رفته بود و یکی از میمک هاش بیرون بود و بوت های سفیدش کنار پتوی رنگ گرم بیش از اندازه میدرخشید از کنار رونم نیشگون گرفتم و قدمی عقب گرد کردم و از اتاق زدم بیرون