Families face

Families face

Moonlight Chicken

راوی : پرث

تا تو ماشین نشستیم زل زدم بهش سوال های زیای داشتم که میخواستم بپرسم ولی یه بخشی از حسادتم که غرورمو دست گرفته بود بهم این اجازه رو نمی‌داد. راستش سانتا بخش مهمی از قلبم رو بعد از نیک تصاحب کرده! چه زمانی که فهمیدم روم کراش داره و چه زمانی که باعشقی که بهم داد، به وجودش انس گرفتم و تا بیام بفهمم چی شده بی نهایت عاشقش شدم.

فلش بک

ده روز از اتفاق ایستگاه مطالعه میگذره و خودم و راضی کردم که مشکلی تو عشق بین پسرا نیست، ولی این مدت از تمرین های تیم فرار میکنم و بوک رو جایگزین خودم کردم.

تا الان که برنامه ماهانه تیم رو آوردم تو بخش اداره معاون دانش آموزی، تا برای بچه ها کپی برداری کنم. که متوجه سیلی محکم یه نفر به سانتا شدم و بدون اینکه روی رفتارم کنترلی داشته باشم سمتشون دویدم و پسر رو هول دادم با لگد زمینش زدم با انگشت اشاره بهش اشاره رفتم و با عصبانیت داد زدم :

«کدوم خری بهت اجازه داده روی پسرای من دست بلند کنی؟»

تند برگشتم و بازوی سانتا رو گرفتم و با دیدن لب پاره شده اش خواستم دوباره برگردم که سانتا بهم چنگ انداختم :«پی نمی‌خواد!»

صدای پوزخند مسخره پسره که مزخرف بافت بهم عصبیم کرد: «اوه بچه ها ددی این لیدی رسید!»

تا بازومو بخوام از دست سانتا بکشم بیرون، بوک و ریو باهم به شکمش کوبیدن. با ابروی بالا داده و پوزخند به سانتا نگاه کردم : « همیشه سکوت نمیتونه طرف مقابل رو آدم کنه!»

دستشو کشیدم و رفتم بالا سر پسره ، پام رو روی دستش گذاشتم و با کمی فشار، داد بلندش بلند شد و شروع به فحش دادنم کرد. پوزخندم بیشتر شد و با صدای بلند گفتم :

«عه بچه ها این لیدی ، ددیش اینجا نیست.»

پامو کشیدم و خم شدم آروم به صورتش کوبیدم و زل زدم به چشم هاش :

«چهره ات یادم میمونه! فقط یکبار دیگه دور آدم های تیم من ببینمت! به هر دلیلی، باید خودت قبلش به آمبولانس زنگ بزنی تا بیان دنبالت.»

با بچه ها به اتاق خوابگاه بوک رفتیم و با وسایلی که از هم اتاقی کناری گرفتیم، لب پاره شده سانتا رو ضدعفونی کردم و بوک بعد از نیم ساعت سکوت پر از حرف من و سانتا، برای گرفتن سفارش غذاهایی که داده بود. پایین رفت. منم از وقت استفاده ‌کردم و سانتا رو سمت خودم کشیدم :

« چرا بهم نگفتی اذیتت میکنند!»

چشمش از اشک پر شد. انگار منتظر همون کلمات بود تا اشکش جاری بشه. دست هامو که محکم دور بازوهاش قرار گرفته بود رو شل کردم و از سانتا فاصله دادمش که با صدای گرفته از بغضش گفت :

«تو مگه از من دوری نمی‌کردی؟ مثل آدمی که انگار اشتباه بزرگی کرده!»

لبمو از این حرف گزیدم اون راست میگفت من این مدت از سانتا فرار کرده بودم . نمیتونستم از خودم دفاع کنم ولی نمی‌خواستم سانتا ازم دلخور باشه برای تغییر اوضاع موجود به پهلوهاش حمله کردم و شروع به قلقلک دادنش کردم به پشت رو تخت افتاد و روش نشستم و دوباره قلقلک دادمش :

«الان باید قول بدی ، دیگه هر اتفاقی افتاد باید بیای پیشم چه قهر باشم چه نه! بهم خبر بدی.»

بوک با غذاها وارد اتاق شد و غرغر کرد ؛«صداتون تا سالن پایین میاد.» شونه بالا انداختم نشونه رفتمش :

«نمیخوای تنبیه اش کنی؟ اون این چند وقت به بهونه نبودم مشکلاتشو ازمون مخفی کرده! فکر‌کنم تو رو به عنوان کاپیتان نمی‌دیده»

بوک که منظورم رو گرفته بود که برای تغییر حال سانتا دارم اینکارو میکنم. غذاها رو وسط اتاق ول کرد و روی تخت اومد و بجون سانتا افتاد. منم کنار کشیدم و از اینکه از سانتا دوری کردم از خودم دلخور شدم. همینطور به خنده هاش زل زده بودم که ناگه توی دلم گفتم :

«دنیا بدون خنده هاش بی ارزشه»

اینجا بود که فهمیدم بدون هیچ کاری از طرف سانتا ، خودم عاشقشم شدم.

 پایان فلش بک

نفسمو بیرون دادم به سانتایی که هنوز به ساختمان محل کارش نگاه می‌کرد و متوجه اطرافش نبود نگاهمو دادم. اون پسر با کمترین حرکتش می‌تونست دنیام رو یا رنگی کنه یا از هم بپاشونه، همینطور که الان بدون توجه به من و حسی که دارم! به جایی که اون پسر داخلش بود خیره شده بود.

نمیخوام مثل یه سری آدم مثلا عاشق باشم که نمی‌تونند روابط کسی که دوستش دارم رو با اطرافیانش هندل کنند باشم.

فقط چون فورس شخصی هستش که تا الان نه شناختی ازش دارم و نه از اطرافیانش اطلاعات! یه نقطه مقابل به من و احساساتمه که، درموردش کنجکاوم و حساسیت خاصی نسبت بهش گرفتم.

 هرچند مشتاق آشنایی با فورس نامی بودم که روی اسم کاملش می‌تونست دعوا به راه بندازه…

ماشین رو که روشن کردم از شیشه و منظره بیرونش دل کند و کمربندشو بست.

جیمز ازم چند مورد، کار واقعا دشوار خواسته بود. کارهایی مثل حفظ فاصله ای که خودم باید ایجاد میکردم نه اینکه سانتا خودش از من فاصله می‌گرفت!

باید کنار سانتا با فاصله معین جا می‌گرفتم و با احترام باهاش صحبت میکردم نه محبت! بی توجه به کار و رفتارش رو‌ از من خواسته بود که واقعا توی این یک ماه تا حد دیوانگی پیش رفتم تا کمی بهش عادت کنم.

وقت هایی که داخل اتاقش تنها میشد بارها تا دم اتاقش میرفتم و ولی بخاطر قولی که به جیمز و پوند داده بودم کنار می‌کشیدم.

یا وقت هایی که برای غذا پایین میومد و ناخودآگاه چندبار باهاش پشت میز جا می‌گرفتم ولی بلافاصله خودمو با طرح های شرکت مشغول می کردم تا اذیتش نکنم.

سمت آدرس غذاخوری سوئت که چند خیابون بیشتر باهامون فاصله نداشت راه افتادم. از قبل به نیک خبرداده بودم و می‌دونستم اونجا منتظرمونه...

بلاخره بعد رسیدن به دم رستوران نگاهشو از بقیه اطراف به من هم داد، لبخند زدم و به رستوران اشاره کردم :

« تنها جایی که اگه بخوام ، بخاطرمون رستوران رو برامون خالی میکنه و مطمئنه!»

سرشو تکون داد و باهم از ماشین پیاده شدیم. سانتا رفتارش دیگه مثل قبل از دیدار با فورس نبود، دیگه رو هوا راه نمیرفت و ذهنش درگیر چیز دیگه ای نبود. با حواس جمع منتظرم موند و باهم وارد رستوران شدیم.

حتی وقتی جانی برای خوش آمد جلومون ایستاد و حال و احوال کرد و خوش آمد گفت! آروم ایستاد و‌نگاهش کرد. مثل یه نفرعادی که دیگه غرق افکارش نیست.

سمت میزی که جانی اشاره کرد رفتیم و نشستیم. با وجود اینکه فکرم هنوز درگیر آغوش سانتا با فورس بود.

با دراز شدن دفترچه نگاهمو بالا آوردم جمله ای که نوشته بود رو خوندم و به چشم هاش خیره شدم

(پی ! تو دوباره بخشی از منو بهم برگردوندی ممنونم!)

«الان بهتری؟»

ازش پرسیدم که سرشو کج کرد که با انگشت به عقب اشاره کردم :

« اونجا که گریه کردی حس کردم حالت مساعد نیست!»

لبخند مضحکی زدم که سرشو آروم تکون داد و مثل یه احمق، دندون هامو به نمایش گذاشتم! اونم از ذوق بهتر شدن حالش

«سلام ...سلام عموسانتا»

کنار دستم نشست و بلافاصله منو بغل کرد و نفسی عمیق و پر صدایی کشید : « دلم برات تنگ شده بود.»

بغلش کردم و دست روی موهاش کشیدم و از لای موهاش نفس کشیدم. حق داشت بعد از سرپرستی گرفتنش، یک روز هم از همدیگه بی خبر نمونده بودیم. چه برسه به یک ماه، که فقط تلفنی باهام در ارتباط بودیم.

زیر چشمی به نگاه نرم شده سانتا به نیک رو کاملا حس میکردم. مخصوصا که حواسم نبود و محکم تو بغلم چلونمش و صدای خنده نیک بلند شد. از نیک فاصله گرفتم و موهاشو بهم ریختم :

«خرابکاری که نکردی این مدت؟!»

غرغرش بلند شد : «الان دقیقا مثل باباها شدی جناب تاناپون!»

با اخم نگاه مختصری کرد و با لبخند چسبید به بازوم :

«من پسر خودتم فراموش نکردی که!؟»

خندیدم! از اینکه می‌تونستم بزرگ شدن نیک رو ببینم و سانتا رو کنارم داشته باشم. یکی از بزرگترین آرزو های من بود که امیدوارم با درمان سانتا ،هرچه سریع تر به واقعیت تبدیل بشه .

از موجودیت بودن این دوتا کنارم ، به نحوی خوشحال بودم که میتونستم بقیه زندگیم رو بپاش خرج کنم. مخصوصا که نگاه نرم سانتا به نیک! و برعکسش ، از این اتفاق زیبا، یه شیرینی توی قلبم بوجود آورده بود ولی نمی‌خواستم با ریکشن اضافی اوضاع رو برعکس کنم.

با اومدن گارسون و چیده شدن میز نیک ازم جدا شد و با ذوق کاسه ای از غذای برنج و عناب رو سمت سانتا گرفت :

«این غذای محلی روستای مادربزرگ سوئته! خیلی خوشمزه ست»

سانتا سرشو تکون میده و کاسه رو از نیک میگیرم و کنار دست سانتا میزارم. سرشو تا کاسه پایین میاره و بوش میکنه و به نیک نگاه میکنه لبخندم کش میاد :

«فکرکنم این یکی شکمو هم از این غذا خوشش اومده باشه!»

نیک با غر که به بازوم کوبید به سانتای ساکت نگاهمو دادم :

«آ باشه دیگه بخاطر غذا خوردن اذیتت نمیکنم!»

با وجود اینکه مخاطبم نیک بود ولی سانتا بخوبی میدونست یکبار سالها پیش همچین قولی بهش داده بودم.

فلش بک

این اولین باری بود که سانتا رو با خودم تنها بیرون آوردم.بخاطر جشنواره شکر خدای کشت، چندتا فستیوال تشکیل شده بود و به بهونه یه دیدار با لیدر تیم فوتبال از مدرسه پیتاوان ، سانتا باهام همراه شده بود.

یه دیدار کوتاه! که نیم ساعته تموم شد و الان جلوی سانتا ایستادم تا قبول کنه بریم شهربازی! از بازوهاش گرفتم و سرمو خم کردم :

«قبول کن دیگه؟ من یه امروز نمی‌رم سرکار!»

نگام میکنه و تموم التماسمو به چشمام و صدام منتقل میکنم :

«سانتا خواهش خواهش خواهش خواهش!»

نرم تر شد و باشه گفت که تند دستمو مشت کردم و جلو بردم : «یس»

سانتا خندید و به اطراف نگاه کرد : «حالا باید کجا بریم؟»

پشت گوشمو خاروندم و منم به اطراف نگاه کردم به بستنی فروشی اشاره کردم :

«قبلش یه بستنی بخریم بعد میپرسیم!»

با هم بستنی سفارشی دادیم و اون پر از میوه و من شکلاتی ، با نگاهش به بستنیم آب دهنش رو با صدا قورت داد که بستنیم رو سمتش گرفتم :

«امتحان کن خوشمزه ست!»

از کنار، بستنیم رو کمی مزه کرد و با چشم های برق زده خندید :

«اوه پی خیلی خوشمزه ست»

بستنیش رو سمتم گرفت ، و با اون چهره بامزه اش به بستنیش اشاره کرد تا منم بستنی اونو مزه کنم که با شیطنت نصف بستنیش رو گاز زدم و جیغ و دادش بلند شد :

«پی باید بجاش بستنیت رو بدی به من!»

دور غرفه کمی چرخیدیم که منو گرفت و با خنده از ته دل بازومو کشید و پشتم ایستاد :

«اصلا تنبیهی پی! منو تا فستیوال باید ببری.»

خم شدم و پشتم سوار شد و با صدای بلندی داد زد :

«بزن بریم فستیوال و غذاهاش!»

خندیدیم و راه افتادم که سرمو سمتش چرخوندم :

«همون دیگه بخاطر غذا بری منم اینجا بوقلمون!»

با صدا شدنم و محکم شدن بازوش دور گردنم با غلط کردن افتادم

پایان فلش بک

با تعریف و تمجید های نیک درمورد غذاهای جانی و مدیریت رستوران غذا رو تموم کردیم.

من برای اینکه بتونم با بوک و نگاه هاش کنار بیام به چیزی غیر از سکوت و انتظار نیاز داشتم.

وقتی کاغذ مچاله شده توی جیبم رو‌ درآوردم تا کمی ذهنم رو آروم کنم نیک مچ دستمو گرفت که بهش لبخند زدم. باید متوجه ، خوب بودنم میشد وگرنه! نیک همیشه نگران من پیرمرد بوده :

« خوبم! فقط نمیخوام این مدتی که منتظر بقیه ام ،برام اذیت کننده بشه...تو هم میتونی بری با جانی یا سوئت وقت بگذرونی تا دوستای سانتا میان.»

بازومو نوازش کرد که خندم گرفت به سانتایی که هنوز سکوتش پابرجا بود زیر چشمی نگاه کردم.

اون به احتمالی توی این اوضاع بهم ریخته مغزش ، فقط با کسی که عزیزش بود دوست داشت مکالمه داشته باشه! مداد توی دستم فشرده شد. و با نفس عمیقی حواسمو به کاغذ مچاله شده ام دادم و هدفون های روی میز، که برای نیک بود رو تو گوشم کردم.

نمیدونم چه مدت، باز ذهنم رو مشغول کشیدن کرده بودم که با گرفته شدن مچ دستم از طراحی دست کشیدم و هدفونم رو از گوشم درآوردم به سانتا نگاه کردم. نگران بود یا چی !؟ اولش متوجه نبودم...

تا خواستم به چهره اش تمرکز کنم با صدای اطرافم سرمو چرخوندم ، بقیه اومده بودند و سانتا! بدون اینکه سمت کسی که دوسش داشت، قدم برداره و نزدیکش بشه! منو از خیالاتم بیرون کشیده بود که کنارش باشم. و من برای این موضوع کلی خوشحال شدم.

سمتش ، سرمو چرخوندم و با صدای آروم گفتم :

« جای نگرانی نیست! اگه دلت خواست با کمی فاصله ، میگم نیک! اون سمت کنارت بشینه؟!»

تقریبا لحظه اول، اندازه سه وجب بیشتر باهم فاصله داشتیم. و من برای اینکه بزارم خودش انتخاب کنه و به ترسش غلبه داشته باشه.

به فاصله بینمون دست نزده بودم که با نیم وجب آروم سمتم اومدنش فکر‌کنم داشتم بال در می آوردم, وقتی سانتا خودشو نزدیک تر کشید. و سرشو آروم تکون داد. می‌دونستم حرف زدن با من مشکل بود ولی کنار من بودن رو انتخاب کرده بود.همین باعث می‌شد جبهه‌ای که نسبت به فورس گرفته بودم خیلی پایین بیارم. لبخندمو دوباره بهش نشون دادم آروم و زمزمه وار گفتم :

« این انتخابت باعث شد که دوباره بخوام زندگی کنم.»

سرشو بالا آورد به چشمام زل زد. منم سرمو کمی خم کردم :

«کل زندگی من! با تو بهم بر می‌گرده!»

جمله ای که بهم زده بود رو تصحیح کردم و بخودش گفتم که لبخند خیلی نامحسوسی روی لبش نشست و من برای همین نگاه و لبخند ، توانایی اینو داشتم که جونم رو بهش تقدیم کنم :

«هی بالاخره کار این دوتا تموم شد من تونستم بیام پیش تو»

نگاهمو از سانتا گرفتمو به مارتال دادم. دختر کوچیک و شیطونی که همیشه کنار سانتا دیدمش وهونگ میگفت این سه یا چهار سال از کنار سانتا جم نخورده! به سانتا نگاه کردم وبه جای اون دعوتش کردم که روبرومون بشینه : «بشین مارتال»

کاغذ طراحی رو توی جیبم گذاشتم ، فکر کنم بعد این همه مدت تنهایی! سانتا به این دوره همی با آدم های زندگیش نیاز داره. مارتال با یه لبخند روبروی سانتا نشست و کیف کوچیکشو از دور گردنش باز کرد و کنار گذاشت دستی به موهاش کشید و دستاشو جلوی خودش روی میز گره زد :

«این مدت که نبودی خیلی دلم واست تنگ شده بود»

هنوز نگاهم بین سانتا و مارتال رد و بدل می‌شد. کاملا می‌تونستم حس کنم که مارتال یکی از آدمای مهم زندگی سانتاست...

هونگ هم با یه لبخند کنار مارتال نشست ولی بوک با فورس از دم در تا دم میز درحال جدل بودند که سر نشستن کنار سانتا هم شروع به بحث کردند که با صدای بلند نیک رو صدا زدم : «نیک»

دم کانتر، قسمت پذیرش و صندوق ایستاده بود که با شنیدن صدام تند خودشو بهم رسوند: «بله بابا»

به کنار سانتا اشاره رفتم :

« کنار سانتا بشین!»

با عذر میخوام از کنار بوک گذشت و آروم کنار سانتا نشست که وقتی اخم های درهمم رو دید کمی ازش فاصله گرفت و لبخند دندون نمایی زد و نیم رخش رو روی میز گذاشت و به سانتا زل زد :

«وقتی به تو میرسه چطوری اینقدر جدی میشه؟»

سانتا که سمتم چرخید سعی کرد اخم بین ابروهام رو از بین ببرم که موفق نشدم که با جمله نیک! هونگ و مارتال خندیدن :

«ببین برای تو الان میخواد لبخند تحویل بده ولی جوری به من بدبخت اخم کرده بود که نشد.»

نفس عمیقی کشیدم و سرمو تکون دادم :

« برای نیک اخم نکردم! فقط از بحث بیهوده اون دوتا بچه عصبی شدم.»

بوک کنار دستم نشست و فورس هم کنار دست مارتال روبروی نیک نشست که بوک غرید :

«هنوز فکر میکنی کاپیتان تیمی و باید از بقیه مراقبت کنی؟»

شونه بالا انداختم با اومدن نوشیدنی و چندتا مزه رو میز مارتال و نیک مثل بچه های کوچیک جمع! ذوق کردند و باهم لیوانارو پر کردند و مزه ها رو ، دو طرف میز پخش کردند.

 بوک با هونگ چشم و ابرو میومد که آروم سمت سانتا خم شدم و طوری که خودش بشنوه گفتم :

« امروز الکل آزاده! یادت باشه من مراقبتم ولی نباید زیاده روی کنی !»

نگاهش سمت چشم هام چرخید که لبخند زدم :

«منم باهات مینوشم راننده خبر کردم.»

دست های پیچیده شده دور لیوانش رو که دیدم کنار کشیدم.

کمی به بوک! خودمو نزدیک کردم و سرمو به گوشش نزدیک تر کردم :

«میشه دعوات رو‌نگه داری برای وقتی که سانتا نیست! واقعا حال خوبی نداره. خودتم کمی بهش توجه کنی میفهمی.»

سرشو سمتم چرخوند هنوز از نگاهش می‌تونستم عصبانیتی که داره بخونم دستم رو جلو صورتم آوردم و کمی سرمو خم کردم که ابروش بالا پرید و نامحسوس سرشو تکون داد با سوال فورس صاف نشستم :

«شما چطوری با سانتای من آشنا هستین!؟»

مارتال اجازه نداد حتی ما لب هامون رو تکون بدیم :

«سانتای تو؟ جناب حسابدار ارشد ما چهارساله باهم دوستیم فکرنکنم تاالان حتی اسمت رو شنیده باشم که بشی صاحب سانتا!»

از جبهه ای که گرفت یه لبخند بزرگ روی لبم نشست که نتونستم کنترلش کنم.

ولی اینکه بحثی رو باز میکردم که شاید به سانتا صدمه بخوره زیاد برام خوش آیند نبود . پس سرفه ای کردم و با دست به مارتال و هونگ اشاره کردم :

«هونگ و مارتال از دوستان و همکارای سانتا برای تایم استخدام توی شرکت بودند.»

نیک نزاشت ادامه بدم و پرید وسط حرفم و به من و بوک اشاره کرد :

«بابای من و عمو بوک هم از دوستای دوران دبیرستان عمو سانتا هستند که توی یه تیم فوتبال بازی می‌کردند.»

سرمو براش تکون دادم که لبخند زد و خیلی کوتاه به سانتا نگاه کرد و پرسید :

«پس شما از اون پسره که...»

با داد سانتا شوکه شدیم : «پی»

کمی اخم کرد و سمت فورس چرخید و با ابروی بالا داده به بوکی که پوزخند زده بود نگاه کردم که سوالمو توی چشم هام خوند و شونه بالا انداخت.

به سانتایی که متوجه حرکت بامزه و شوکه کننده ش شده بود و سرش رو پایین انداخت خیره شدم و آروم سرمو پایین آوردم :

«میخوای پیشت بشینه که خواستی بزنیش؟»

بزور جلوی خنده ام رو گرفتم ، نگاهشو بالا آورد و به میز نگاه کرد و بعد نگاهش رو بهم داد و سرشو نامحسوس تکون داد . کاش میشد بچلونمش ولی خب نمیتونستم بهش صدمه بزنم بخاطر غش و ضعف خودم....

پس بحث رو دستم گرفتم و با خنده گفتم :

«این پسر شیرین زبون هم اول صحبتش گفت پسر منه»

مارتال بلافاصله بعد من پرسید :

«تو با سانتای ما چطور آشنا هستی آقای حسابدار ارشد !؟»

نمیدونم چرا از کلماتی که مارتال داشت استفاده می‌کرد اینقدر لذت میبردم. انگار بجای خودم نشوندمش تا به مرد کنار دستیمون بگم که سانتا برای اون نیست، بلکه شاید ممکنه برای ما باشه .هونگ دست روی دهن مارتال گذاشت و سرشو برای احترام به سمت فورس خم کرد :

«عذر میخوام همیشه همینه، نخورده مست میکنه نمیفهمه چی میگه!»

فورس لبخند نرمی میزنه و به سانتا نگاهش رو میده :

« من و سانتا از وقتی یادمه دوست بودیم تا اینکه از دبیرستان منتقل شد.»

سانتا هم بهش خیره بود بعد آروم ادامه داد :

« بعد اون انتقالی خیلی کمتر همو دیدیم تا اینکه یه اتفاقی افتاد و نشد همو ببینیم.»

با اومدن غذا موضوع بسته شد و کنار هم شام خوردیم و بچه ها درمورد کار صحبت کردند و موضوع سلامتی سانتا رو پیش نکشیدند، ولی حواسم بود که همه نگران غذا خوردن سانتا بودند و براش یه تیکه از قسمت لذیذ غذای توی بشقابشون رو توی بشقاب سانتا منتقل می‌کردند تا اون ازش نمیچشید نگاهشون رو ازش نمی‌گرفتند. لیوان الکلش که خالی شد، نیک میخواست پرش کنه که مانع شدم :

« یکم صبر کن... »

بعد خم شدم کنار صورتش زمزمه کردم :

«هنوز دلت الکل میخواد یا...»

سرشو بلند کرد با دیدنم خندید و کمی عقب کشید و به نیک تکیه داد .دست به سینه شد. نیک خواست با دستش لمسش کنه تا نگهش داره :

«لمسش کنی حالش بد میشه...بزار همینطور بمونه.»

نیک متعجب نگام کرد که توجهمو به سانتا دادم.صداش کردم : «سانتا؟»

با صدا که خندید بقیه هم متوجه مستیش شدند هونگ آروم گفت :

«پی فکر کنم بهتره برین خونه تا حالش بد نشده»

باهاش موافق بودم ، دوبار آخر که الکل خورده بود حالش منقلب شده بود . کمی فقط کمی سرمو پایین آوردم : « سانتا بریم خونه؟»

دستاشو باز کرد و دوباره خندید :«بریم ساحل!»

تا من جواب بدم نیک رو به هونگ گفت :

«اولین خواسته ی امروزش!»

کمی نزدیک تر شدم که دستاشو دور گردنم انداخت که با دستم به هونگ اشاره کردم لازم نیست کاری کنه. بی حرکت به سانتای سرخوش نگاه کردم که آروم سرشو روی شونم گذاشت.

چشمامو از این همه نزدیکیش که نمی‌تونستم حسش کنم بستم و نفسمو فوت کردم. سرمو توی گوشش فرو کردم :

«نقش بازی نکن! حالت بد میشه... بگو چیکار کنم!»

دستاشو دور گردنم سفت کرد و کامل بهم چسبید به لبه میز چنگ انداختم و دست دیگه ام روی کتفش گذاشتم:

«سانتا؟»

صدایی ایجاد کرد و سرشو کمی جابجا کرد به نیک و بقیه چشم چرخوندم جز فورس که از حالش خبر نداشت بقیه از اوضاع وخامت حال سانتا اطلاع داشتند به نیک لب زدم :

«گوشیمو بردار با راننده حرف بزن بیاد!»

گوشیمو از جیبم برداشت و از کنارم بلند شد

به هونگ و مارتال نگاه مختصری انداختم دوباره سانتا رو صدا کردم :

«سانتا؟»

دوباره بیشتر خودشو بهم فشرد و غرغر کرد :

«هیچی نگو منو ببر پیش گربه کوچولو هام.»

فورس که بجای نیک جلو اومده بود میخواست سانتا رو از من جدا کنه . که هونگ و مارتال قبل من بهش هشدار دادند :

«نه دست نزن.»

« بهش دست نزن!»

با بهت فورس ، اون دوتا بچه رو‌ نگاه کردم و آروم بهش گفتم :

« فعلا یه مدت باید از لمس کردن و نزدیکی بهش دوری کنیم ... هونگ بهت توضیح میده . نیازی هم نیست نگران بشی!»

با کار سانتا دستام رو هوا خشک شد .

آب دهنم رو نتونستم قورت بدم و کمی خودمو بیشتر به نیمکت فشردم تا میز به کمرش آسیب نزنه. خودشو بلند کرد و یک طرفه کامل روی پاهام نشست :

«وای بازم حالش بد میشه اینطور میکنه»

هونگ گفت و تند از سرجاش بلند شد و میخواست بیاد کمکم که دستمو به منزله نمیخواد تکون دادم . ولی دست دیگه ام به ساق بوک چنگ خورد. می‌ترسیدم به سانتا صدمه بزنم.

«پی میو کوچولوهای من کو؟»

سرشو از روی شونم جدا کرد.

و با فاصله کمی تو صورتم نگام کرد با گرم شدن دستم روی پای بوک آروم تر شدم و شجاعت مقابله با سانتا رو پیدا کردم با فشار به پاش از این ریکشنش تشکر کردم.

 سانتا که سکوتم رو دید دست های دور گردنم رو جلو کشید و روی صورتم گذاشت : «پی؟»

سرمو تکون دادم : «چی گفتی؟»

با آه بلند دوباره پرسید: «میو کوچولوهام کجان؟»

به چشم های خمارش نگاه کردم متوجه منظورش نمیشدم که هونگ با صدای رسایی صداش کرد :

«سانتا!  مگه اون گربه هارو یادشه؟»

سرشو چرخوند و موهاش کمی روی پیشونیش افتادند و به هونگ نگاه کرد. با غم پنهانی زیر لب زمزمه کرد:( ولی من میدونم پیش اونه)

سرشو بهم تکیه داد و به بقیه نگاه کرد :

«اون نگهبان میوهاست!»

با حرکت ناگهانیش دستامو دورش حلقه کردم که هم بیشتر بهم چسبید هم توجهش بهم دوباره جلب شد ولی چشمش به سمت فورس بود. صداش خوابآلو شد :

«پی فورس هم غمگینه!»

به فورس که با لبخند نگاهش میکرد نگاهمو رسوندم که مارتال هم مست به گردن هونگ آویزون شده بود:

«بریم میوهای سانتا رو ببینیم!»

پوفی کردم و با چشم دنبال نیک گشتم که صدای بوک بلند شد:

«من میرم دنبال نیک نگران نباش.»

سانتا رو کمی روی پام جابجا کردم :

«بعدا حالت بشه نگو نگفتی ها روی پای من نشستی!»

سرشو بلند کرد نگام کرد لبخند زد و دستشو بالا آورد به موهام زد :

«کاپیتان سیو شد.»

ناباور بهش خیره شدم که سرشو دوباره بهم تکیه داد هونگ خندید :

«چطوری مست میکنه موجودیتش میره به چند سال پیش؟»

ولی اون نمیدونست اون جمله رمز بین من و اون بود تا وقت هایی که تو جمع از مست شدن میترسه، میگفت تا از کنارش جم نخورم ، که بعد دوتایی بریم تو اتاقم یا تا صبح باهم الکل بخوریم یا بی حرف ولو شیم روی تخت.

بوک برگشت و به بیرون اشاره کرد :

«راننده اومده و نیک داره باهاش حرف میزنه میتونی سانتا رو ببری؟»

سرمو تکون دادم و به گربه کوچولوی تو بغل نگاه کردم، نمی‌دونستم چه کاری درسته، چه کاری میتونه بهش صدمه بزنه... هم خندم می‌گرفت که اینطور تو بغلم جا گرفته و از طرفی احساس حقارت، چون احساساتم میتونست کنترل وجودم رو توی دستش بگیره!

با احتیاط دست زیر پاش انداختم و اون یکی دستم رو روی کتفش قفل کردم و سانتا رو بلند کردم و از پشت میز دراومدم. کمی پاهام سر شده بود که باعث شد پوزخند بزنم که چشم های بوک دور نموند :

«توی مغزت چی میگذره؟»

سرمو تکون دادم و از پشت سرمو بهش تکیه دادم :

« این وروجک داره توی مغزش، هممون رو بازی میده نه من!»

قدمی سمت هونگ برداشتم و سانتا رو کمی جابجا کردم :

« پول غذا و نوشیدنی از قبل پرداخت شده ، با وسیله مطمئن برید خونه!»

به فورس نگاه کردم و قدمی برداشتم که اونم از جاش بلند شد

نمیتونم منکر خوش قدوقامت بودنش بشم مخصوصا که خوش لباس هم هست. با وجود اخم توی نگاهش، اهمیت ریزش حتی به مارتالی که باهاش تیز صحبت میکرد نشون از مهربونی قلبش می‌داد. :

«شماره تماس من رو از هونگ بگیر! بچه ها رو هم بهت میسپرم توی شرکت مراقبشون باش. مخصوصا اون اخمو! فقط زبونش با قلبش یکی نیست خیلی وقت ها»

سرشو تکون داد و نگاهشو از سانتا به بوک داد و لبخند زد :

«بنظرت این دوتا یجورایی به هم شبیه نیستند؟»

پوزخند زدم وسانتا رو کمی تو بغلم جابجا کردم و نگاهمو به بوک اخمو دادم که بیشتر خندم گرفت :

«مراقب باش چنگ نزنه...ما بریم!»

تا قدم برداشتم گفت :

«مراقب سانتای منم باش.»

با اوکی از رستوران زدم بیرون نیک درو برام باز کرد :

«تو هم برو بشین جلو باهم میریم!»

جوری ذوق کرد و با شوق باشه گفت که دلم از بی توجهیم بهش گرفت.

برای اینکه کمی حالش رو تغییر بدم رو به راننده گفتم :

«چیانگ رای نمیریم! برو خونه»

سانتا بیشتر تو بغلم جابجا شد سرمو خم کردم و طوری که خودش متوجه بشه گفتم :

« اجازه میدی کنار نیک بمونیم؟ فقط یه روز؟»

سرشو تو سینم مخفی کرد و هممم کرد . خندم گرفت از این همه بامزگی و تغییر رفتارش!

تا سرمو بلند کردم با سر نیک که از بین دو صندلی با لبخند ژکونده سمتون چرخیده و بهمون خیره شده روبرو شدم :

«عمو سانتا مگه به لمس حساس نبود؟»

برای خودمم سوال بود که از لحظه ای که مستی رو بهونه کرده توی بغلمه ولی خب من سعی نکردم با لمس بیجا روانشو تحریک کنم. به هرحال واقعا نمی‌تونستم به سوالش جواب بدم به همراه یه پوزخند شونه بالا انداختم و نگاهمو به مرد توی بغلم دادم و با لبخند بیشتر لبمو گزیدم و دوباره به نیک چشم دوختم و لب زدم :

«کاریش نداشته باش!»

وقتی به خونه رسیدیم به پیرمرد ارشد کارکنان!خائو که به پیشوازمون اومده بود. لبخند زدم و شرمنده گفتم :

« امشب تا پس فردا صبح همه رو مرخص کن لازم باشه فقط به خودت میگم بیای. بازم نمیخوام تا نیم ساعت کسی خونه ببینم بجز محافظ های حیاط و در!»

سانتا رو میخواست ازم بگیره که سرمو تکون دادم :

« بیشتر خواسته ام بخاطر اونه...»

متوجه حرفم شد و دست هاشو جلوی بدنش بهم وصل کرد و سرشو کمی خم کرد :

«حتما ارباب جوان»

نیک بعد اینکه با راننده حرف هاش تموم شد اومد کنارمون :

«سلام پدربزرگ!»

از کنارشون رد شدم و نیک بلافاصله دوید و جلوتر راه افتاد و درو برام باز کرد :

«بابا! عمو سانتا رو کجا میبری؟»

به اطراف نگاه کردم و کاناپه های راحتی اون سر پذیرایی جای بدی نبود بهش اشاره کردم و سمتشون رفتم و روی کاناپه سه نفر گذاشتمش و روی زمین زانو زدم و موهای روی پیشونیش رو مرتب کردم :

«سانتا رسیدیم خونه!»


Report Page