Families face

Families face

Moonlight chicken

راوی : سانتا سه هفته بعد از مرخصیش از بیمارستان...

 

نفس عمیقی کشیدم و پشت پنجره اتاق ایستادم! پنجره ای با لولاهای سفیدی که مثل قلب من پر از زدگی و صدمه بود. آسمون نیمه سرخ بیرون می‌تونست زمان به تموم رسیدن روز رو خبر بده.

هنوز تصمیمی از خواسته دکتر که ازم خواسته بود رو نگرفتم و مدت زمانی که برای به نتیجه نهایی رسیدن داده بودند، داشت به سرعت سپری میشد. ولی گذر زمان برام معنی نداشت.

فقط! هر وقت برای غذا، به پایین می‌رفتم پی پرث بهم اطلاع می‌داد که امروز یا دو روزه پایین نرفتم و بعدش دوباره توی سکوت غذایی رو گرم میکردم و میخوردم و به اتاقم بر می‌گشتم.

با یادآوری وجود پی پرث نفسم رو به بیرون دادم و دست به سینه به منظره حیاط چشم دوختم . میز وسط حیاط که به خواسته مارتال اونجا مونده بود و لحظه شیرینی رو برامون رقم زد.رخنمایی میکرد. سرمو تکون دادم و میخواستم به حرف های دکتر فکر کنم ولی نمی‌تونستم تمرکز کنم. شاید با دوباره به بهونه گرفتن غذا و گرسنگی و رفتن به پایین والبته دیدن چهره پرث می‌تونست دردِ مغز نا آرومم رو تسکین بده! تا تمرکز کنم.

از اتاق بیرون زدم و دم پله ها ایستادم. نگاهمو به اطراف چرخوندم پشت لب تاپش خوابش برده بود. ولی هیچ ذوقی برای مرد پشت میز نداشتم. مخصوصا که دکتر جیمز میخواست به واسطه درمان من به پرث هم سرکشی کنه...

اون روز، دکتر پوند مثل من از خواسته دکتر جیمز شوکه شد ولی پیش من مخالفتی نشون نداد. سرمو تکون دادم تا فکر به چیزهای غیرضروری دست بکشم.

آهسته از پله ها پایین اومدم و به داخل یخچال سرزدم و با دیدن یخچال خالی متعجب به اطراف نگاه کردم. تا حالا که چند روز گذشته و من اینجا بودم! پرث همیشه یخچال رو پر از مواد غذایی نگه می‌داشت یا چند نوع غذای آماده داخل یخچال میزاشت. ولی الان حتی یه سیب هم داخل یخچال نبود.

لبمو گزیدم و سمت پرث چند قدم جلو رفتم. ولی هنوز هم نمیخواستم باهاش حرف بزنم. یعنی نمیخواستم با هیچ کسی حرف بزنم. می‌ترسیدم کلمات ام باعث تحریک روحم بشه و به پرثی که مسئولیت مراقبت از من رو برعهده گرفته بود صدمه بزنم.

نفس عمیقی کشیدم و آهسته چند قدم ازش فاصله گرفتم و روی کاناپه نشستم. این مدت که اینجا اومدم حتی همون روز اول هم، از بودن توی پذیرایی فرار کردم و به اتاق پناه بردم. به خونه ای که می‌دونستم برای پرثه دقت نکرده بودم. به پنجره قدی نزدیک کاناپه چشم دوختم .

پرده حریری که دید به حیاط رو تار کرده بود مثل حوادث زندگیم، پرده های حریری روی روحم انداخته بود که باعث تار شدن موجودیتم شده! دست هامو مشت کردم. سمت پرث برگشتم که پشت سرم ، سرشو روی میزغذاخوری و پشت لب تاب خوابش گرفته بود.

صورتش پخته تر شده بود. بخاطر خواب رفتنش روی میز، عینکی که روی چشم هاش زده بود کمی بالا تر رفته بود و شبیه موش شده بود با گفتن موش ابروم پرید. متعجب از فکری که توی ذهنم می‌چرخید دوباره به پرث چشم دوختم و از خودم سوال پرسیدم ؛ حست نسبت بهش چیه سانتا؟!

ولی مثل یه ربات شده بودم. مثل یه ربات که نه حسی داشتم نه توانایی بیان چیزی فقط نگاهش کرد! ناامید از خودم سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم و چشم هامو بستم. به چی نیاز داشتم؟ به ترمیم روحم یا برگردون حس هایی که یک آدم باید می‌داشت.‌ و من از دستشون دادم.

«سانتا»

با شنیدن صدای خواب آلوده اش سرمو بلند کردم . بالای سرم ایستاده بود بعد بلند کردن سرم آروم با کمی فاصله جلو ‌روم نشست :

«چی شد پایین اومدی و منو خبر نکردی!»

چشم های قرمز پر از رگ های متورم خونیش ، خبر از بی خوابی شب قبل رو می‌داد. ته ریش و سیبل نیم سانت روییده اش هم خسته اش نشون میداد هم مسن تر از سن واقعیش...!

«سانتا چیزی شده؟»

هنوز برام سوال بود که برای چی باید درمان بشه! برای اون اتفاق های شب یا برای کسب مال و اموال خودش! دستم مشت شد نمی‌خواستم به خودم اجازه بیشتر فکرکردن بدم پس همون‌طور که به چشم هاش نگاه میکردم گفتم :

«گشنمه»

سرشو تکون داد و لبخند زد :

« یخچال خالیه میخواستم برم بیرون ولی نمی‌خواستم تنهات بزارم! باهم بریم غذا بخوریم و برای خونه هم خرید کنیم؟»

به لب هایی که این حرف ها رو زد نگاه کردم واقعا ازم میخواست برم بیرون یا یه امتحان بود برای دیدن ریکشن من؟!

چشم هامو تا چشم هاش بالا آوردم که به پایین اشاره کرد که دست دراز شده اش رو دیدم. برای موافقت میخواست دستشو بگیرم؟ دوباره به چشم هاش نگاه کردم ابروهاشو کمی بالا داد تا بدون تردید باهاش برم. به لبخند نرمی که روی لبش بود نگاهمو دادم. من ازش ترسی نداشتم. از طرفی،اون کسی که بهم صدمه زد هم نبود. می‌تونستم تا زمانی که باهاش تماس فیزیکی نداشتم آروم آروم پیش برم. پس سرمو تکون دادم و بلند شدم و پرث هم کنارم ایستاد :

« اول بریم غذا بخوریم بعد بریم هایپر نزدیک وسایلی که نیاز بود بخریم!»

دستشو سمت حیاط گرفت میخواست من جلوتر راه برم! کاش میشد قبل هر درمانی میتونستم حس هامو به خودم برگردونم. مثل چند سال پیش نمی‌شدم، بجای اینکه برای درک حس هایی که باید توی وجودم می‌بود ساعت ها بهش فکرمیکردم تا بفهمم!

 تا بفهمم ریکشن درست چیه! ولی خب، همیشه ی خدا دیر میشد...

قدم اول رو که برداشتم تند عقب گرد کرد و سریع کنارم ایستاد :

«سوییچ روی میز بود»

با یه لبخند که چشم هاشو باریک تر می‌کرد سوییچ رو بالا انداخت و با یه حرکت گرفتش...

توی سکوت راهی رستوران شدیم و حتی توی رستوران با نشون دادن سفارشم به گارستون بی صدا منتظر غذا موندم که پی پرث با شک شروع به حرف زدن کرد :

« جیمز واقعا داره روم فشار میاره ولی من روی حرفم ایستادم و کنارتم.

برای بهتر جلو رفتن درمانت ، میگن مادرت یا بین! یکیشون که باهاشون راحتی برای مراقبت از خودت انتخاب کنی. متوجهی؟»

سرمو تکون دادم با یه نیم نگاه دوباره جایی از روی میز رو نگاه میکرد! ولی چشم های من مابین چشم هاش و لب هاش درحال چرخیدن بود.

دلم می‌خواست بجای روی میز نگاه کردن به چشم هام نگاه می‌کرد تا جواب سوالش رو می‌گرفت. انگشتش روی میز، چیزی رو میکشید. اون مشغول بود و من تماماً درحال رفع دلتنگیم از مردی بودم که هنوز خودم رو قانع نکردم دوستش نداشته باشم.

ولی لمس شدنم حتی توسط اون ترومای بدی رو سراغم می آورد.

سکوت بینمون و چرخش انگشتش گوشه میز انگار رمز یک قرارداد موفق برای تصرف قلب و روحمون بود که با اومدن غذا بهم خورد و هردومون با آه سرمون رو بلند کردیم که بلاخره نگاهش رو به چشم هام داد و لبخند کم رنگی تحویلم داد :

«ممنون...میتونی بری!»

با گارسون بود . سرمو پایین انداختم و کمی با سوپ بازی کردم و شروع به خوردن کردم که همین بی میلیم باعث شد .طبق معمول، قاشق از دستم بیفته و غذام به لباس و میزم بپاشه.

ولی لبخند پرث پر رنگ تر شد و کنارم اومد و صندلیش رو کنارم گذاشت :

«اگه این کارو نمی‌کردی دیگه میخواستم برای خودم تو مغزم، یه سانتای خیلی متفاوت تشبیه کنم... همیشه خدا توی همه جا باید مراقبت میبودیم تا خرابکاری نکنی ولی تو همیشه با این کار میخندیدی و باعث میشدی کسی حتی جرأت نکنه بهت ایراد بگیره»

روی میز رو دستمال کشید و قاشق اضافی که از روی بشقاب وسط میز بود برداشت و توی کاسه سوپ گذاشت :

«من اینجا میشینم و غذا میخورم راحت تر ریخت و پاش کن»

آروم خندید و زیر لب زمزمه کرد؛ (بامزه ترین بخش توی روزت همیشه همینه)

با حرفش ، جمله های گروهی تیم موقت غذا خوردن برام یادآوری شد که بجز آخر سال همیشه سعی می‌کرد برای کثیف کاری موقع غذا خوردنم بهم غر بزنه


فلش بک- مسابقات بین استانی-سال دوم دبیرستان سانتا


برای بازی و تمرین با یکی از مدرسه های مقابل، به یکی از شهرهای اطراف رفته بودیم و بعد از پنج ساعت تمرین و مسابقه! خودمون رو جمع و جور کردیم و به غذاخوری که نزدیک مدرسه رسوندیم.

من و آئو مثل همیشه درحال شیطنت و صحبت کردن درمورد کاپیتان و اعضای مدرسه ی مقابل ، بودیم و فارغ از بقیه بچه ها که نحوه بازی یا انتخاب نوع غذا و خوراکی توجه می‌کردند اصلا اهمیت نمی‌دادیم‌.

با نشستن پی پرث کنارمون،  حواسمون رو بهش دادیم. با جمله :

«غذاتون رو بخورید میبرمتون دم ساحل!»

با جیغ و ذوق از کنار بغلش گرفتم :

«پی تو بهترین کاپیتان دنیایی »

پی بوک از میز پشت خودشو بهمون رسوند و منو از پی پرث جدا کرد و خودش از پشت بهش چسبوند :

«کیشته اون ور! پی پرث فقط مال خودمه...»

با حرفش کلی خندیدیم مخصوصا که پرث دست هاشو از دورش باز کرد و پرتش کرد اون ور و دست دور ریویی! که کنار دستش نشسته بود انداخت .ریو با این کار پی پرث مثل یه بچه کوچیک لبخندش کش اومد و یه لبخند دندون نمایی تحویلمون داد. که فکر کنم اولین بازی که حس کردم واقعا کوچیک ترین عضو تیممون اون لحظه ریو بود. پی پرث هم کمی موهاشو نوازش کرد و سرشو بیشتر سمتش خم کرد تا لبخند بانمکی که ریو زده ببینه که گفت :

«اصلاً هرچی ریو بگه انجام می‌دیم...دوست داری بریم ساحل؟»

ولی با جواب ریو، شوکه و کمی هم ناراحت بهش چشم دوختیم که دست هاشو تکون داد :

«منظورم اینکه آره بریم ساحل.»

با اومدن غذا دیگه ریو رو ول کرده بودیم و همه مشغول کمک به خانم رستوران‌دار شدیم و به کمک هم غذاهامون رو روی میز چیدیم و با تشکر پشت میز نشستیم.

از طرفی چون معلم ورزش و رانندمون و مسئول تدارکمون همون لحظه از مدرسه مارو به پی پرث سپردن جیم زده بودند. ما هم! هرچی پی پرث میگفت رو‌ انجامش می‌دادیم.

البته فعلا چیز دیگه ای مهم بود! دیگه نه ساحل و نه جواب ریو برام مهم نبود. تنهای چیزی که الان مهم بود، غذاهای چشک زن روی میز برام بودند.

سریع بامیه داخل یکی از غذاهارو گذاشتم دهنم و درحالی که داشتم بال بال میزدم و دهنم رو به طرف بالا میگرفتم تا نسوزم با ذوق بامیه هارو نشونه رفتم :

«وای محشره بچه ها»

آئو! منو سمت خودش کشید و غرغر کنان با کلاهش بادم میزد ، و خودمم با دستم دهنم رو خنک میکردم و بعد قورتش دادم و دستامو بهم کوبیدم به غذاهای دیگه نگاهمو چرخوندم که پی نئو با گذاشتن تیکه ای از کباب داخل بشقابم گفت :

«با سس ماهی امتحانش کن»

از ذوق دستامو بهم کوبیدم و کبابو داخل سس کردم و تو دهنم کردمش...

«ممممم ...»

ولی صدای غرغر از هر طرف بلند شد که متوجه کثیف شدن دوباره پیراهنم شدم.  برای خودم اصلا مهم نبود پس شونه بالا انداختم ولی پی نئو دستمالی سمت آئو گرفت :

«چونه اش رو پاک کن تا لباسش بدتر از این کثیف نشده»

آئو که منو چرخوند با لبخند دندون نمایی شروع به جوییدن کباب کردم سرمو آروم ولی ریز از خوشمزگیش تکون میدادم که پی پرث گفت :

«یبارم شد مثل بچه آدم غذا بخوره .»؟نه!»

با تایید بقیه لب هام رو جمع کردم و بهم فشردم و سمتش چرخیدم که منو نشون بقیه داد :

«همیشه مثل گربه میشه تا دعواش کنیم! ببین همین الان هم مثل یه گربه وحشی میخواد بهم حمله کنه»

موهامو بهم ریخت و معترض خواستم عقب بکشم که آئو از پشت گرفتتم :

«پی نکن»

پرث خندید و آروم کف دستشو روی گونم گذاشت :

«شوخی کردم هرطور بخوری من اینجام تا تمیزکاری کنم»

با حرفش کبابی که دهنم بود پرید تو گلوم ‌و به سرفه افتادم.

پشتمو نوازش کرد و با آبی که بوک بهم رسوند خفگیم رفع شد ولی خب سرخ شده بودم . بقیه نگران بودند که داشتم خفه میشدمبهم گوش زد می‌کردند که آروم تر بخورم.ولی آئو که دلیلش رو متوجه شده بود دم به دقیقه سرشو میکرد تو گوشم و جمله پی پرث رو تکرار میکرد :

«من اینجام تا کثیف کاری تو رو تمیز کنم»

دفعه آخر، نگاهی به اطراف کرد و با صدای کمتری ادامه داد :

« فقط بهش بگو تمیزکاری پایین هم دستت رو میبوسه.»

با جیغی که کشیدم آئو از جاش پرید سمت میز کناری، تا نکشمش. ولی پی پرث و بقیه شوکه نگامون میکردند :

«واقعا بامزه ترین بخش توی روزت همیشه خودتی»

 

پایان فلش بک

 

پرث به میز کوبید تا حواسمو بهش بدم ! سرمو به سمتش چرخوندم . نگاه نگرانش رو دیدم. به میز نگاه کردم ولی نمی‌دونم چرا نگرانم شده بود. پس دوباره بهش چشم دوختم که لب زد :

«خوبی؟»

سرمو تکون دادم، نفسشو بیرون فوت کرد.

با حس برخورد چیز خنکی به دستم، به لیوان آبی که به دستم تکیه داده بود رو دیدم و دوباره سرمو بلند کردم که گفت :

«یکم بخور...»

لیوان رو گرفتم و خودمو جمع و‌جور کردم و کمی از لیوان رو نوشیدم و به میزهای اون طرف تر که گه‌گاهی نگامون می‌کردند چشم دوختم :

«تعجب نکن یکدفعه قاشق رو پرت کردی و چندبار صدات کردم ولی متوجهم نبودی!»

شوکه به جلوم نگاه کردم :

«مهم نیست سانتا!... چی باعث شد اینطوری بشی!»

به لب هاش چشم دوختم و کاش میگفتم ؛ یه خاطره شیرین از بودن کنار تو! اینطور ریکشن داشتم نشون می‌دادم. سرمو تکون دادم و چنگال رو برداشتم و مشغول خوردن شدم. پی پرث هم کمی منتظر موند ولی بعد، شروع به خوردن کرد. غذا تموم شد و باهم رفتیم سوار ماشین شدیم که پی پرث بدون روشن کردن ماشین سمتم چرخید :

« بامن نتونی حرف بزنی سه تا راه حل جلو پات گذاشتن»

دلم میخواست جواب بدم ولی زبونم نمی‌چرخید تا قفلش رو باز کنم می‌ترسیدم! از خودم، از رفتارم! از کلماتم ! از قلبم میترسیدم :

«سانتا حداقل نگام کن»

تحکم خواسته اش باعث شد سمتش بچرخم توی نگاهش مثل من کمی نگرانی وجود داشت  یکی از انگشت هاشو بالا آورد:

«یک به مادرت بگیم و با مادرت بمونی»

ابروهاش رو بالا داد. هنوز چشم و ابروهاش می‌تونست کنترلی روی بچه بازی هام باشه :

« دو به برادرت بین بگیم و با اون بمونی»

نفس عمیقی کشید و خودشو کمی جابجا کرد :

«سوم هم... جیمز گفته اگه با هیچ کدوممون نتونستی ارتباط بگیری بیمارستان منتقل شی و داروهات رو از سر بگیری!»

سرمو تکون دادم و اشکم چکید! کاش میتونستم بگم من با تو میتونم خودم رو از دنیا پس بگیرم و به عنوان یه انسان زندگی کنم. میتونم باهات زندگی کردن رو حس کنم.با دیدن گریه ام کلافه شده بود که دستشو سمت صورتم دراز کرد و ولی با پوف عقب کشید :

«حداقل الان بامن حرف بزن مشکل رو حل کنیم و بعد...»

تند حرفشو خورد و خم شد از داشبورد دفترچه ای سمتم گرفت و با لبخند خسته ای گفت :

«برام بنویس...با مادرت میمونی یا من؟!»

با احتیاط دفترچه رو گرفتم و برگه ای باز کردم صفحه پر از خطوطی بود که داخلش یه خونه خودنمایی میکرد. چند برگه مثل همون رو جابجا کردم تا صفحه سفیدش رو پیدا کردم نگاهمو که خواستم بلند کنم مدادی سمتم گرفت :

«بنویس فقط»

دندون هامو بهم سابیدم  با نوشتن کلمه `پی` نگاهمو بالا آوردم. دستشو پشت صندلی من گذاشت و روی دفترچه کمی خم شد انگار باور نمیکرد اونو انتخاب کردم که چشماش مابین چشمام حرکت می‌داد.سرمو تکون دادم تا بهش اطمینان بدم ولی سوالش اذیت کننده بود:

«واقعا انتخابت پیِ یا بخاطر من ...»

سرمو تکون دادم و به همه اتفاقاتی که یک سرش به مادرم مربوط میشد فکرکردم با لرز بدنم پی تند دست روی شونم گذاشت :

«نمیخواد بخودت فشار بیاری»

به دست دراز شده اش نگاهمو دادم که تند دستشو کشید. ولی اون نمی‌دونست حتی قسمت بزرگی که دلم رو بهش باختم هم دلیلش مادرم بوده. لبمو گاز زدم و سرجام برگشتم و به صندلیم تکیه کردم از درد فشار روحی که داشتم چشم هامو بستم :

« شاید بیشتر رفتارهای من بخاطر موجودیت مادرمه»

و سکوت و سکوت و سکوت ... شاید از اینکه بهم فرصت مرتب کردن ذهنم رو می‌داد باید تشکر می‌کردم ولی حتی نمیدونم نسبت به جمله ای که گفتم چه حسی باید داشت. یا حس قدردانی که باید بهش منتقل کنم.

سرمو سمتش چرخوندم، هنوز همونطور بهم نگاه میکرد:

«پس باید اول برای مرخصی یا استعفا فردا به شرکتت بریم و بعد وسایلت رو برداریم و برگردیم همین‌جا!»

به دفترچه اشاره کرد :

« من و تو باید بهم اعتماد کنیم باشه؟»

میخواست براش چیزی بنویسم که حتی خودم ازش بی اطلاع بودم.صدام کرد ولی نگاهش نکردم هنوز به دفترچه نگاه میکردم، به کلمه پی که باعث لبخند پی پرث شد. با انگشت به دفترچه ضربه زد :

«سانتا این راه خیلی سخته مخصوصا که دوست ندارم دارویی برات تجویز کنند.»

سرمو بلند کردم. تا الان فکر میکردم بخاطر داروهایی که توی بیمارستان بهم تزریق کرده بودند هیچ دارویی مصرف نمی‌کنم ولی این فقط یه در خواست پی پرث بوده...

لبخند زد :

«بهم تکیه کن تا بتونیم جلو بریم! میتونی؟»

 

****-****-******-****

 

راوی سانتا

 

از ورود به بخشی که توش کار می‌کردم می‌ترسیدم. ولی بخش انسانی بهم فقط اجازه استعفا داد و نه کمتر! اینم هدیه ای از طرف شرکت بود به پاس تمام زحماتی که برای این شرکت کشیده بودم. با جعبه کارتون توی دستش بهم ضربه زد تا جلوتر برم! پی پرث اگه کنارم نبود مطمئنا از همون منابع انسانی از شرکت میزدم بیرون...

با احتیاط شیشه رو کشیدم و وارد بخش شدم و پی پشت سرم راه افتاد. با هر قدمی که برمیداشتم، یکس از کارمندهای بخش با دیدنم سلام می‌کردند ولی اونا هیچ اطلاعی از استفعا من نداشتند که بدونند اون کلمه بدترین و تلخ ترین بخش گفتگوی امروزشون بامن محسوب می‌شد. تا اینکه به میز کارم رسیدم و مارتال خودشو با یه پی توی بغلم انداخت و دست هاش رو محکم دورم پیچیده :

«دلم برات تنگ شده بود.پی!»

دستمو آروم بلند کردم و روی موهاش گذاشتم و با نفس عمیق پشت سر هم گفتم :

«میشه از هم فاصله بگیریم؟!»

انگار چیزی یادش اومد که با ببخشید عقب کشید و با لبخند نگاهم کرد و به پشت سرم که نگاهش افتاد لبخندش کش اومد :

«پی مرسی آوردیش»

پرث نزدیک اومد و کارتون رو سمتش گرفت :

«نیومده بمونه... وسایلش رو جمع کن تا من برای تسویه‌حساب به منابع مالی و پیش رییس ببرمش و بیام»

مارتال مثل بچه کارتون رو روی زمین گذاشت و از بازوش گرفت :

«منظورت چیه؟»

پی پرث همیشه به همه اهمیت می‌داد همیشه... و این یکی از دلایل فراموش نکردنش از قلبم بود.لبخند کم رنگی زد :

«برای معالجه باید ببرمش چیانگ رای... بعدش سالم و سرحال بهت تحویلت میدم»

صدای هونگ که از پشت سرم بلند شد و خودشم کنارمون ایستاد :

«برای کارهای تسویه دنبالم بیایین...!»

موهای مارتال رو‌نوازش کرد :

«من بهت توضیح میدم فقط همینجا بمون!»

همین رو گفت و دوباره از همون راه برگشت پرث به پشتم اشاره کرد و سرمو تکون دادم و باهاش پشت سر هونگ راه افتادیم اول پیش رییس بخش رفتیم. همون آدم مزخرفی که همیشه خدا درحال استفاده از فرصت برای لمس بدنم بود. حیف حال مساعدی نداشتم ولی مطمئناً کتک خوردنش از دست های پی پرث می‌تونست کمی از زخم قلبم رو ترمیم کنه :

« پونساپاک بلاخره برگشتی!؟»

ولی قبل از من هونگ جواب داد و پرث قدمی جلو رفت :

« با برگه استفعاش می‌خواستم موافقت کنی!»

با نگاهش میخواست خجالت زده ام کنه تا دوباره از استعفا دست بکشم که پرث دخالت کرد :

«نونگ من نیاز به دوره درمان داره لطفاً برگه رو امضا کنید.»

برگه رو که امضا کرد از پشت میز بلند شد و سمتم قدم برداشت که پرث نمیدونم چرا دست دورم انداخت و منو به خودش فشرد :

«ممنون از همکاریتون!»

برگه رو خم شد گرفت و منو چرخوند :

«بریم منابع مالی تا زودتر برگردیم استراحت کنی...»

سرمو تکون دادم و از اتاقش در اومدیم که هونگ نفسشو با صدا بیرون داد :

«ممنون پی! بزرگترین سد راه استعفای سانتا این مرتیکه هیز بود...!»

پرث ازم فاصله گرفت و دست روی شونه هونگ گذاشت :

«من باید ازت تشکر کنم که از صبح همه ریزه کاری های استعفای سانتا رو انجام دادی تا کمتر داخل شرکت بمونه.»

به رابطه بین اون دوتا نگاه کردم. هونگ و پی پرث از کی باهم در ارتباط بودند که حالا اینقدر خوب باهم معاشرت می‌کردند. هونگ با لبخند بزرگی به پرث نگاه کرد و به انتهای سالن اشاره کرد که با کشیده شدن دستم متوجه پی پرث شدم که منو دنیال خودش میکشه . پشت در اتاق ایستادیم که هونگ به داخل اشاره کرد :

«این مدتی که نبودی این پسره جدیده شده غول هفتم برای همه کارکنان... فقط بخاطر سردی و بی جپاب موندن حرف هاتون ازش عصبی نشین تا کارهارو تموم کنیم.»

به پرث نگاه کردم که متوجه شد و با آه باشه ! به در ضربه زد و بازش کرد و بهم اشاره کرد که داخل برم . لب هامو بهم فشردم و آروم و با سر پایین داخل رفتم و هونگ بعد من از پشت سرم اومد و جلوتر رفت:

«سلام... آقای سریسانگ هماهنگ شده بودم.»

با شنیدن اسم شوکه شدم و دستم مشت شد قلبم محکم توی قلبم کوبید :

« چیارداتساکون‌وونگ انگار اسم منو بلد نیستی!؟»

آب دهنم رو بزور قورت دادم صداش مطمئنم کرد که خودشه :

« آقای جیراتچاپونگ سریسانگ.»

 

فلش بک- سانتای ده ساله

 

با جیغ دویدم سمت باشگاه بسکتبال! بازی از نیمه هم رد شده بود و تیم فورس سه امتیاز جلو بودند. کیفمو سمت نیمکت ذخیره پرت کردم و با صدای بلند شروع کردم به تشویق :

«پی فورس تو بهترینی»

«پی فورس من دنیا رو میترکونه»

تا آخر بازی بکوب تشویقش کردم که سوت پایان زده شد و با یه پرش پریدم بغل فورس و جیغ کشیدم:

«دوباره تو بردی!»

خندید کمی دماغمو جمع کردم و به سرفه افتادم :

«اوه اوه پی بوی آشغال ته سال بهداشتی رو میدی!»

منو رو زمین پرت کرد و با انگشت اشاره اش برام خط و نشون کشید و رفت سمت رختکن تا دوش بگیره و بیاد. کنار کیفم نشستم و دفتر تمرین ریاضیم رو باز کردم و شروع به نوشتن تمرین هام کردم که چند نفر از تیم مقابل دورم ایستادن و با تمسخر گفتند :

«سریسانگ امشب برنده میشد سوگلی بهش خودشو کادو پیچ میکرد؟»

دفترمو محکم بستم و به اون پسر چشم دوختم :

«جیراتچاپونگ سریسانگ!»

با هان غریدم :

«پی روی اسم کاملش حساسه»

با این جمله ام به ثانیه نکشید همشون زدند زیر خنده . عصبی دفترمو توی کیفم چپوندم که چونه ام رو گرفت و بلندم کرد از درد اخم کردم :

«سوگلی منم راضی کنی بهت قول بردهای بی‌نهایت میدم.»

با مشت کوبیدم تو شکمش و عقب کشیدم :

«عوضی وقتی باختی فقط برو بیشتر تمرین کن!»

تا دستشو بلند کرد که با سیلی بکوبه تو صورتم دستش رو فورس گرفت و پیچوند بهم چشم دوخته بود که با لبخند لب زدم ؛ خوبم که به پسر توپید :

«اون سوگلی من نیست ولی بدجوری بهش نیاز دارم میخوای راضیم نگه داری؟!»

با خنده بلندم با لگد به پشتش زد و سمت زمین شوتش کرد. با ذوق دست هاموبه هم کوبیدم و پریدم به پشتش :

«بزن بریم خونه!»

 

پایان فلش بک

 

با بهت سرمو بلند کردم و صداش کردم :

«فورس؟ پی؟»

کنار میز دست به سینه به عرض میز تکیه کرده بود. اول اخمو بود و ولی با دیدنم. گره دست هاش رو باز کرد و اخم هاشو آروم از روی صورتش محو شد بغضم ترکید. انگار دنیایی که گم کرده بودم رو پیدا کردم که زبونم برای صدا کردنش می‌چرخید:

«خودتی پی؟»

سمتم چرخید و دست هاشو باز کرد بدون حتی وقفه بال درآوردم سمتش و پریدم بغلش کردم :

«فورس بگو خواب نمی‌بینم!»

دست خودم نبود انگار ولی مثل بچه ها زدم زیر گریه و اونم موهامو نوازش میکرد و دم گوشم حرف می‌زد ولی من به هیچ حرفی نیاز نداشتم وقتی خودش بود. با کشیده شدنم از بغل فورس ناباور به کسی که اینکارو کرده زل زدم :

«خودم بس نبودم داری آدم های اطرافم رو هم آزار میدی؟!»

به بوکی که طلبکارانه به فورس توپید زل زدم و تلاش کردم بازومو از دستش بیرون کنم که پرث اینکارو کرد :

«بوک باید باهات حرف بزنم .»

پوزخند صداداری زد :

«آهان ایشون هم جزو دوستان مایه دارت هستند؟!»

پرث دستی به صورتش کشید و به هونگ اشاره کرد و باهم بوک رو عقب کشیدند :

«کمی خفه شو ببینم اینا همو از کجا می‌شناسند!»

بدون توجه بهشون دوباره خودمو تو بغل فورس رفتم و سرمو روی سینه اش گذاشتم و چشمام رو بستم تا آروم بشم. ازش نمیترسیدم. از اون بهم لرزی منتقل نمیشد و می‌تونستم بگم امن ترین شخص من توی دنیا محسوب می‌شد. فورس روی موهامو بوسید :

« اینطور که بوش میاد همه دوست های تو ان!؟»

سرمو تکون دادم که پوزخند صدادارش باعث شد سرمو بلند کنم که یکی با چشم هاش اشاره رفت :

« اینکه با این جغله هم دوست و رفیق هستی شوکه ام میکنه!»

دست هامو دورش محکم تر کردم که دست روی موهام گذاشت و دوباره سرمو به سینه اش تکیه دادم :

« رفیق های تو خط قرمز تو اند میدونم... باهاش بدرفتاری نمیکنم قول!»

صدای تپش تند قلبش رو دوست داشتم سرمو جابجا کردم و نفس عمیقی کشیدم :

« میشه امروز باهامون بیای بریم بیرون؟»

منو بیشتر به خودش فشرد :

« هرکجا باشی منم اونجام...»

ازش فاصله گرفتم که اشک روی گونه ام رو پاک کرد :

«هیچ وقت نباید گریه کنی تو قول دادی!»

بدتر گریه ام گرفت و منو توی آغوشش کشید و نفسشو عصبی بیرون داد :

«سانتا چی شده؟»

با ملایمت ،کسی منو دوباره به عقب کشید که پی پرث رو دیدم. لبخند زده بود اون میترسید از چی شده فورس دوباره وارد شوک بشم.:

« اگه سانتا رو می‌شناسید لطفاً کارهای بخش مالیش رو انجام بدین با هونگ هماهنگ بشین و به رستورانی که میگم بیایین.»



Report Page