Falling in love again

Falling in love again

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

امروز آخرین کنسرت تهیون تو تور آمریکا بود، و فردا قراره برگرده کره. سالن پر از طرفدارا بود، فریاداشون گوشاشو پر می‌کرد، و نورای رنگارنگ روی صحنه می‌رقصید. اجرای آخرش یه کاور از یه آهنگ ژاپنی بود، یه ملودی قشنگ که تهیون ماه‌ها روش کار کرده بود.

هر بار که تمرینش می‌کرد، فقط بومگیو جلوی چشمش می‌اومد؛ اون چشمای درشت، اون لبخند بدون دلیلش. حتی حالا که روی صحنه بود و میکروفونو تو دستش گرفته بود، حس می‌کرد قراره برای بومگیو بخونه، انگار بومگیو یه جایی تو اون سالن شلوغ وایستاده و داره نگاش می‌کنه.

دیشب، وقتی تو هتل بود و همه‌چیز ساکت شده بود، تهیون بالاخره جرئت کرد آخرین صفحه‌های پرشده‌ی دفتر سورمه‌ای بومگیو رو بخونه.


-فلش بک-

تهیون یه نخ سیگار روشن کرده بود و از پنجره هتل به ماشین های کوچولوی روی زمین نگاه میکرد. اوایل دبیوشون رو خوب یادشه، با یونجون چه پروموت های عجیبی که نکردن! ولی اصلا بومگیو رو یادش نبود در صورتی که توی خاطرات بومگیو اومده بود.

سیگارو توی زیرسیگاری خاموش کرد و دفترو از کنارش برداشت. یه حسی بهش میگفت که کم کم به آخرای داستان بومگیو نزدیک می‌شه.


"تو این دفتر سورمه‌ای، فکر می‌کردم دیگه چیزی برای نوشتن ندارم، ولی حالا باز دارم پرش می‌کنم. انگار این کاغذای قدیمی تنها جایی‌ان که می‌تونم خودمو خالی کنم.

همه‌چیزو به سوبین گفتم. همه‌چیز؛ اتفاقای دگو، اون شبایی که نامادریم و دوستاش منو اذیت کردن، اینکه سوجینو بدون اجازه برداشتم و فرار کردم، و اذیتای هیسونگ. وقتی حرف می‌زدم، صدام میلرزید، ولی سوبین فقط گوش داد. چشاش پر از درد بود، ولی دستمو گرفت.

"نمی‌ذارم دیگه تنهایی اینارو بکشی."

باورم نمی‌شد یکی انقدر آروم بتونه این‌همه غصه رو تحمل کنه. فرداش تو دفتر پلیس بودیم، داشتیم شکایت‌نامه پر می‌کردیم. سوبین کنارم بود، با اون یونیفرم مرتبش که انگار بهش یه اقتدار خاص می‌داد.

"بومگیو، نترس. همه‌چیزو درباره هیسونگ بگو. درباره سوجین هم نگران نباش... قول می‌دم پیشت بمونه."

دستشو رو شونه‌م گذاشت، و من فقط سر تکون دادم. نمی‌خواستم گریه کنم، ولی بغض مثه یه سنگ تو گلوم بود. دادگاه‌ها کوتاه بودن، ولی هر جلسه انگار یه تیکه از روحمو می‌کندن.

هیسونگ کوتاه نیومد. گفت سوجینو بدون اجازه بردم، و منو یه آدم غیرمسئول جلوه داد. بدترین روز عمرم وقتی بود که مامورا اومدن و سوجینو بردن پرورشگاه. سوجین، با اون چشمای گنده و اشکایی که به پهنای صورتش می‌ریخت، دستشو به سمتم دراز کرد.

"اوپا، نذار منو ببرن!"

ولی من کاری از دستم برنمی‌اومد. فقط وایستادم و نگاه کردم تا وقتی غیبشون زد. اون دو هفته که سوجین پیشم نبود، به زور می‌تونستم بخوابم. هر شب کابوس می‌دیدم، صدای گریه‌ش تو سرم می‌پیچید.

تو اون دو هفته، وقتی داشتم خونه رو تمیز می‌کردم، بالاخره اون آلبومی که یه خواننده تو خیابون بهم داده بود رو از تو کیفم درآوردم. یه لایه غبار روش نشسته بود. بازش کردم و متنی که روش نوشته بود رو خوندم.

"برای بومگیو، امیدوارم یه روزی بدون دلیل بخندی، چون لبخند زیبایی داری."

چند دقیقه فقط بهش زل زدم. لبخند زدن... یادم رفته بود چه شکلیه. یادم رفته بود می‌شه بدون دلیل شاد بود. همیشه دنبال یه دلیل بودم؛ یه دلیل برای خندیدن، برای دوست داشته شدن، برای زندگی کردن. ولی حالا، تو اون لحظه، انگار یه چیزی تو قلبم تکون خورد. شاید چیزایی که دنبالشون بودم، همین‌جوری، بدون دلیل، اتفاق می‌افتن.

بعد از دو هفته که مثه یه کابوس بود، سوجین برگشت پیشم. دادگاه مدارکو بررسی کرد؛ مدارکی که ثابت می‌کرد نامادریم یه والد بدسرپرسته. تستای اعتیادش مثبت شد، و یه شاهد آوردن که شهادت بده اون زن چطور منو اذیت می‌کرد.

وقتی سوهو رو تو جایگاه شاهد دیدم، خشکم زد. باورم نمی‌شد اومده باشه، ولی وقتی شروع کرد حرف زدن، وقتی گفت چطور اون زن منو از خونه پرت کرد بیرون، قلبم پر از گرما شد. نمی‌دونستم سوهو هنوز بهم فکر می‌کنه. ولی از همه بیشتر، مدیون سوبین بودم که دنبال مدارک و شاهد گشت و نذاشت سوجین ازم جدا بشه.

بازرسا خونه‌مونو دیدن، شغلمو بررسی کردن، و تصمیم گرفتن سوجین پیش من بمونه. وقتی اینو شنیدم، انگار دنیا رو بهم دادن. وقتی سوجین برگشت، خونه دوباره پر از سر و صدا شد؛ خنده‌هاش، دویدناش تو هال، و نقاشیایی که با مداد رنگی رو دیوار می‌کشه. کای همش براش غذاهای خوشمزه می‌آورد؛ کیمباپ، کیکای شکلاتی، حتی یه بار یه جعبه پر از دوناتای رنگارنگ. سوجین ذوق می‌کرد، و من فقط نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم "بالاخره درستش کردم."

دادگاه به نفع من تموم شد. برای هیسونگ یه حکم فاصله یه‌کیلومتری صادر کردن؛ دیگه نمی‌تونه نزدیک من یا سوجین بیاد. انگار یه سنگ بزرگ از رو قلبم برداشتن. حالا که همه‌چیز آروم شده، دیگه وقتی سوبین و کای رو می‌بینم، دلم نمی‌گیره. اتفاقاً به نظرم به هم میان؛ خنده‌های بلند کای و نگاهای آروم سوبین انگار مکمل همن.

یه شب که من و سوبین تنها بودیم، روی کاناپه نشسته بودیم و یه بطری سوجو بینمون بود. نور لامپ هال کم بود، و صدای آروم موزیک از اسپیکر پخش می‌شد. سوبین یه جرعه نوشید، بعد بهم نگاه کرد.

"بومگیو، می‌دونی... از همون موقع که آنلاین حرف می‌زدیم، دوستت داشتم. یه حسایی بهت داشتم، ولی می‌ترسیدم بگم. می‌ترسیدم از دستت بدم."

خشکم زد. لیوانمو گذاشتم پایین و بهش زل زدم.

"سوبین... منم دوستت داشتم. همیشه داشتم. ولی می‌ترسیدم بگم، چون فکر می‌کردم... فکر می‌کردم قابل دوست داشتن نیستم."

سوبین لبخند تلخی زد، انگار یه چیزی تو قلبش شکسته.

"وقتی با هیسونگ وارد رابطه شدی، داشتم دیوونه می‌شدم. نمی‌تونستم چیزی بگم، چون نمی‌خواستم جلوتو بگیرم. ولی بعد کای اومد... همیشه پیشم بود، حرف می‌زد، می‌خندید. کم‌کم حس کردم عاشقشم. حالا واقعاً عاشقشم، بومگیو."

خندیدم، یه خنده واقعی.

"خوشحالم براتون، سوبین. واقعاً به هم میاین."

سوبین دستمو گرفت، انگشتاش گرم بود.

"ولی تو... تو همیشه برام عزیزی. نمی‌خوام هیچ‌جوره از دستت بدم."

چشمام پر اشک شد، ولی این‌بار از خوشحالی بود.

"تو هم برام عزیزی، سوبین. هیچ‌وقت نمی‌خوام از دستت بدم."

دوتایی ساکت شدیم، فقط به هم نگاه کردیم. سوجو تو لیوانامون هنوز بود، ولی انگار دیگه نیازی بهش نداشتیم. 

تو این دفتر می‌نویسم چون می‌خوام یادم بمونه؛ نه فقط دردا رو، بلکه این لحظه‌های آروم رو که انگار ارزش همه‌چیزو دارن."


این پایان داستان بومگیو نبود ولی پایان حس سوبین و بومگیو به هم بود. تهیون به متنی که بومگیو پایین نقاشی سوبین کشید نگاه کرد؛ لحظه‌های آروم که انگار ارزش همه چیزو دارن. انگار که بومگیو بعد از اون همه مشکلات به اون آرامشی که میخواست رسید.


"تصمیم گرفتم تراپی برم. اولش ترس داشتم؛ فکر می‌کردم قراره یکی تو سرم سرک بکشه و همه زخمامو باز کنه. جلسات اول سخت بود. نشسته بودم رو یه مبل خاکستری تو یه اتاق کوچیک با دیوارای سفید و یه گلدون کاکتوس رو میز.

تراپیست، یه زن آروم با موهای کوتاه و عینک گرد، فقط گوش می‌داد. ازم خواست حرف بزنم، ولی من نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. درباره دگو؟ هیسونگ؟ سوجین؟ یا سوبین؟ ولی کم‌کم، با هر جلسه، انگار یه گره تو قلبم باز می‌شد.

حالا بعد چند ماه، حس می‌کنم سبک‌ترم. بی‌دلیل می‌خندم؛ مثل وقتی صاحب گیم‌نت برام رامن می‌ذاشت و باهام شوخی می‌کرد، مثل وقتی سوبین گفت بیا سئول، یا مثل اون خانمی که تو بار بهم کار داد و گفت هوامو داره. این خنده‌ها، این لحظه‌های کوچیک، انگار دارن منو به خودم برمی‌گردونن.

هنوز کلی مشکل دارم. شبایی که کابوس می‌بینم، هنوز صدای نامادریم تو سرم می‌پیچه. گاهی حس می‌کنم سوجین بزرگ‌تر می‌شه و نمی‌تونم هم‌پاش بمونم. ولی دارم یاد می‌گیرم. یاد می‌گیرم وقتی دلم گرفت، به جای قایم شدن تو خودم، با سوجین نقاشی بکشم یا با سوبین حرف بزنم. یاد می‌گیرم که لازم نیست همیشه قوی باشم؛ فقط باید یه قدم دیگه بردارم. تراپی بهم یاد داد که زخما بخشی از منن، ولی همه من نیستن. حالا وقتی تو آینه نگاه می‌کنم، یه کم خودمو دوست دارم. نه زیاد، ولی یه کم. و این خودش یه شروعه."


تهیون صفحه بعدو ورق زد و با دیدن سناریوهای خودش، خشکش زد. اما سناریوها یه فرق هایی داشتن، چهره پرتره بن و گیو، پرتره بومگیو بود. تهیون قلبش دیوونه وار تندتر میزد، انگار اون نقاشی ها حکم تایید حس بومگیو به خودش بود. بومگیو هم دوستش داشت، بومگیو هم همونطوری که تهیون تصور میکرد، فکر کرده بود.


"یادمه تهیون، همون پسری که تو خیابون آلبوم بهم داد، دوباره پیدام کرد. یعنی من خیلی خوش شانس بودم که تو ذهن یه آیدل بودم؟ البته که تهیون منو یادش نمیاد اما اون چشمای درشت و پر از استرس منو یاد روزای اول دبیوش مینداخت. فکرشو نمیکررم دوباره ببینمش.

یه روزایی برام سناریوهای عجیب تعریف می‌کرد. درباره دو نفر؛ بن و تهیون، یا گیو و تهیون. داستانای پر از درد، جدایی، و گاهی امید. من هر کدومشونو تو این دفتر کشیدم. خودمو جای بن و گیو گذاشتم، انگار اونا من بودن."


تهیون دستشو روی متن پایین اولین سناریوش با بن کشید.


"تهیون، تو خودت اجازه دادی هر جور می‌خوام بکشم."


پسره پررو! البته این همون چیزی بود که تهیون میخواست. همه سناریوهای تهیون غمگین تموم می‌شد؛ بن بخاطر تومور می‌مرد، یا گیو ولیعهد می‌شد و از تهیون جدا می‌افتاد، یا تو دنیای سایبرپانک، تهیون تنها می‌موند.


"ولی من نمی‌تونستم بذارم این‌جوری تموم شه."


و واقعا هم بومگیو اجازه نداد سناریو ها با غم تموم شه. تو نقاشیا، بن هیچ‌وقت نمرد. تهیون هر روز به بیمارستان می‌رفت و آخرش بن رو با خودش برد خونه. تو دنیای سایبرپانک، تهیون دست بنو گرفت و باهم از شهر فرار کردن، زیر نور نئونای آبی و صورتی.

گیو هیچ‌وقت ولیعهد نشد؛ برگشت پیش تهیون، تو یه خونه کوچیک با یه گربه سفید. یا تهیون نذاشت گیو به سالن اجرا بره؛ دستشو گرفت و باهم از اون شهر خاکستری زدن بیرون.

حتی تو داستان دبیرستان، گیو مدرسه رو ول نکرد و کنار تهیون موند، باهم درس خوندن و شبای تابستون بستنی خوردن.

هر جا تهیون اونا رو از هم جدا کرده بود، بومگیو تو نقاشیاش برشون گردوند. چون نمی‌تونست بذاره داستانشون غمگین تموم شه.


"شاید چون خودم نمی‌خواستم غمگین تموم شم."


این متنی بود که بومگیو زیر آخرین سناریو نوشته بود.


"انگار کلمات دیگه فقط برای خودم نیستن، برای توئن. تو لایق قشنگ‌ترین اتفاقا و رویاها هستی، و کاش من بتونم اون آدمی باشم که همه کابوساتو ازت دور نگه داره، که وقتی چشمات غمگینن، بتونم یه لبخند رو صورتت بیارم، همون‌جور که تو برای من کردی.

اولش ازت می‌ترسیدم. نه از خودت، از اون حسایی که تو وجودم بیدار می‌کردی. خاطرات هیسونگ هنوز مثه زهر تو تنم بود؛تهدیداش، اون شبایی که حس می‌کردم هیچی ازم نمونده. هر وقت می‌خواستم باهات حرف بزنم، یه ترس قدیمی گلومو می‌فشرد، انگار قراره باز زخم بخورم.

ولی تو... تو مثه یه معجزه بودی. فقط با بودن کنارم، با اون خنده‌های درشتی که انگار دنیا رو روشن می‌کنه، با داستانای عجیبت درباره بن و گیو، انگار دردامو یکی‌یکی از قلبم کشیدی بیرون. نمی‌دونم چطور، ولی وقتی پیشمی، حس می‌کنم می‌تونم دوباره خودم باشم، خودی که مدت‌ها گمش کرده بودم.

فکر می‌کردم این دفترو هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دم. حتی به سوبین، که از روزای گیم‌نت کنارم بود، نمی‌خواستم بدم بخونه. یه لحظه فکر کردم شاید یه روز بهش اجازه بدم، چون همیشه برام یه تکیه‌گاه بود. ولی حالا که تو تو زندگیم پررنگ‌تر شدی، فقط می‌خوام تو از رازام خبر داشته باشی، از زخما، از امیدا، از نقاشیایی که توش بن و گیو رو به هم رسوندم. تو بهم اجازه دادی اونا رو هر جور می‌خوام بکشم، و حالا منم به تو اجازه می‌دم.

این دفتر، با همه ترسا و آرزوهام، مال توئه. می‌خوام تو بدونی کی‌ام، چی کشیدم، و چطور تو داری منو به خودم برمی‌گردونی. تو این دفتر می‌نویسم، چون تو بهم یاد دادی که می‌شه بدون دلیل خندید، بدون دلیل امیدوار بود.

تهیونی، تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منی، و فقط می‌خوام کنار تو باشم، تو هر رویا یا کابوسی که بیاد. کاش بتونم همون‌قدر که تو منو نجات دادی، منم یه روز نجاتت بدم."

-پایان فلش بک-


تهیون روی استیج عظیم سالن کنسرت نیویورک ایستاده بود، قلبش زیر فشار نورهای نئونی صورتی و آبی که روی پوستش می‌رقصیدند، تندتر می‌زد. عرق از شقیقه‌هاش سر می‌خورد، و صدای فریاد و تشویق طرفدارها، که لایت‌استیک‌های رنگی رو مثل موج دریا تو هوا تکون می‌دادن، انگار از یه دنیای دیگه می‌اومد. ولی تهیون تو دنیای خودش غرق بود، تو خاطراتی که از دفتر سورمه‌ای بومگیو تو ذهنش حک شده بودن.

نقاشی‌های کج و معوج بن و گیو، خطوط مداد رنگی که انگار قلب شکسته بومگیو رو فریاد می‌زدن، و نوشته‌هایی که پر از درد و یه امید خاموش بودن؛ همه‌شون مثه یه طوفان تو سرش می‌چرخیدن. هر بار که به بومگیو فکر می‌کرد، تپش قلبش انقدر شدید می‌شد که حس می‌کرد قفسه سینه‌ش داره می‌ترکه.

انگار بومگیو، با اون چشمای درشت و لبخند خجالتی که تو خیابون سئول دیده بود، یه تیکه از وجودشو تو قلب تهیون جا گذاشته بود.

امشب، برای اجرای آخر تور، تهیون تصمیم گرفته بود آهنگ "Ai to Highball" از گروه Let Me Know رو کاور کنه. یه آهنگ ژاپنی با ملودی غمگین و عمیق که انگار از اعماق روحش بیرون اومده بود.

نور استیج کم شد، یه هاله آبی و سرد دورشو گرفت، و سکوتی سنگین سالن رو پر کرد. تهیون میکروفونو نزدیک لبش برد، نفسش لرزید، و چشاشو برای یه لحظه بست.

تو خیالش، بومگیو جلوش بود؛ با موهای قهوه‌ای که نسیم خیابون سئول تکونشون می‌داد، با دفتر سورمه‌ای تو دستش، و یه لبخند که انگار می‌گفت "من هنوز این‌جام."

هر کلمه‌ای که از دهنش بیرون می‌اومد، انگار یه نامه عاشقانه بود برای بومگیو، برای اون پسری که با زخماش هنوز تو قلب تهیون زنده بود.


Love and a highball swirling in the glass of my heart


وقتی تهیون با صداش که پر از حسرت و عشق بود می‌خوند، به شبای دگو فکر می‌کرد، به نوشته‌های بومگیو که تو دفترش از زخمای نامادریش گفته بود، از فرارش با سوجین، از ترسایی که مثه سایه دنبالش بودن.

اون "هایبال" انگار خود بومگیو بود؛ یه ترکیب تلخ و شیرین از غصه و امید که تو قلب تهیون می‌چرخید و هر جرعه‌ش تهیونو بیشتر بهش وابسته می‌کرد. صداش نرم بود، ولی پر از یه درد عمیق، انگار داره با هر نت بومگیو رو صدا می‌زنه.


The night is too short, but your shadow lingers on


تهیون چشاشو باز کرد و به تاریکی سالن زل زد، انگار واقعاً دنبال بومگیو می‌گشت. سایه بومگیو؛ اون لحظه تو خیابون که اسمشو زیر لب زمزمه کرد، اون نقاشیای بن و گیو که هیچ‌وقت جدا نشدن؛ مثه یه شبح تو قلبش مونده بود. صداش یه کم لرزید، چون می‌دونست شبایی که بدون بومگیو می‌گذرن، زیادی کوتاهن، ولی سایه بومگیو هیچ‌وقت محو نمی‌شه.


Even if the stars fade, I’ll keep chasing your light


قولش به بومگیو که حتی اگه دنیا تاریک شه، حتی اگه بومگیو تو سئول گم شده باشه، تهیون دنبال نورش می‌گرده، نوری که تو نوشته‌های دفترش، تو نقاشیای بن و گیو، و تو اون لبخند خجالتی برق می‌زد.


With every sip, I’m drunk on you


صداش شکست، یه ترک ریز که فقط خودش حسش کرد. بومگیو مثه یه نوشیدنی گس بود که تهیون نمی‌تونست ازش دست بکشه؛ با همه زخماش، با همه ترساش، با همه امیدایی که تو دفترش کشیده بود. انگار هر کلمه‌ای که می‌خوند، یه قدم به بومگیو نزدیک‌ترش می‌کرد.

سالن غرق فریاد و تشویق بود، لایت‌استیک‌ها مثه ستاره‌های درخشان تو تاریکی موج می‌زدن، ولی تهیون هیچ‌کدومشونو نمی‌دید. تو خیالش، بومگیو یه جایی تو ردیفای جلویی بود، با دفتر سورمه‌ای تو دستش، و بهش نگاه می‌کرد.

وقتی آهنگ تموم شد، نفسشو آروم بیرون داد، ولی قلبش هنوز تند می‌زد. عرق از پیشونیش راه افتاده بود، و میکروفون تو دستش خیس بود. دستشو رو قلبش گذاشت، انگار می‌خواست اون تپشو آروم کنه.

--

صبح روز بعد، بومگیو تو آشپزخونه خونه‌شون نشسته بود، یه کاسه سوپ کدو و یه تیکه نون تو دستش. نور صبح از پنجره می‌ریخت تو، و صدای سوجین که تو اتاقش با عروسکاش بازی می‌کرد، یه جور آرامش به فضا داده بود. بومگیو گوشی جدیدشو که ماه پیش سوبین و کای براش هدیه گرفته بودن رو میز گذاشته بود و داشت اجرای دیشب تهیون رو تو یوتیوب می‌دید.

وقتی آهنگ Ai to Highball شروع شد، انگار دنیا دورش ساکت شد. صدای تهیون، نرم و عمیق، تو گوشش پیچید، و هر کلمه انگار مستقیم به قلبش می‌رفت. گونه‌هاش داغ شد، لپاش قرمز شد، و یه لبخند ناخودآگاه رو صورتش نشست. صبحونه تو دهنش مونده بود، و فقط به صفحه گوشی خیره شده بود، انگار تهیون داره فقط برای اون می‌خونه.

سوبین، که روبه‌روش روی صندلی نشسته بود و یه فنجون قهوه دستش بود، با یه خنده شیطون بهش نگاه کرد.

-: چیشده، بومگیو؟ چرا یهو انقدر قرمز شدی؟

بومگیو سرشو بلند کرد، یه کم هول کرد و قاشقو گذاشت تو کاسه.

+: چی؟ نه، هیچی! فقط... دارم یه اجرا می‌بینم.

سوبین ابروشو بالا برد و فنجونشو گذاشت پایین.

-: اجرا؟ کدوم اجرا انقدر تو رو ذوق‌زده کرده؟

خم شد جلو و به صفحه گوشی نگاه کرد.

-: اوه، کانگ تهیون؟ همونی که آلبومشو داری؟

بومگیو با خجالت سرشو خاروند و سعی کرد نگاهشو از سوبین بدزده.

+: آره... خب، آهنگش قشنگه. فقط همین.

سوبین پوزخند زد، انگار می‌دونست بومگیو داره یه چیزیو قایم می‌کنه.

-: فقط آهنگ؟ بومگیو، تو که این‌جوری نمی‌شی وقتی آهنگای منو گوش می‌دی! بگو ببینم، چی تو سرته

بومگیو یه کم عصبی خندید و با انگشتش لبه کاسه سوپو لمس کرد.

+: آخه صدات رو مخه... فقط... نمی‌دونم، صداش یه جوریه. انگار داره... یه چیزی بهم می‌گه.

سوبین لم داد به صندلی، لبخندش نرم‌تر شد.

-: مثه چی؟ انگار داره برات نامه می‌خونه؟

بومگیو چشاشو تنگ کرد و به سوبین نگاه کرد.

+: خب حالا مسخره نکن! فقط... نمی‌دونم چطور توضیح بدم.

سوبین یه جرعه از قهوه‌ش خورد و فقط خندید. بومگیو نفسشو حبس کرد. به دفتر فکر کرد، به نقاشیای سناریوها، به نوشته‌هایی که تهیون حالا می‌دونست. گونه‌هاش باز داغ شد.به صفحه گوشی نگاه کرد که حالا اجرای تهیون تموم شده بود و طرفدارا داشتن تشویق می‌کردن. قلبش تند می‌زد، ولی یه لبخند آروم رو لبش بود. 


Report Page