Fall in what?

Fall in what?

EWAN

تقریبا یک هفته از تمام اتفاقات میگذره. امروز بعد از تحویل پروژه ام، بلاخره کارم تموم میشه و میتونم یک هفته کامل استراحت کنم.

دوست دارم توی این یه هفته بیشتر باهات وقت بگذرونم، بیشتر باهات اشنا بشم. تو تقریبا بیشتر روز رو توی خونه ای. غیر از اینکه برای اجرا بری بیرون. البته اونم تا الان یکبار رفتی.

با رسیدنم به خونه هنوز میتونستم صدای گیتارت رو بشنوم. همراه یه صدای دیگه. فکر کردم شاید اهنگی گذاشتی یا کسی داره همراهت ساز میزنه اما وقتی رسیدم دم اتاقت، خودت بودی که داشتی همراه با گیتار زدنت، میخوندی.

همیشه فقط گیتار زدنت رو دیده بودم. اولین باری بود که میدیدم داری میخونی، و اولین باری که انقدر صداتو میشنیدم. همیشه کوتاه و اروم جواب میدادی اما الان انگار داشتی با تمام وجودت میخوندی.

با تموم شدن موسیقی، تنها کاری که از دستم بر میومد دست زدن بود. با دهنی که تا کف زمین باز شده بود! با دیدن من توی چارچوب اتاقت تعجب کردی.

«از کی اینجایی؟ »

بازم صدات اروم بود. اروم با یه ارامش خاص!

«نمیدونم.فقط وقتی رسیدم و صدای اهنگت رو شنیدم اومدم اینجا. نمیدونستم خودتم میخونی»

«نمیخونم.فقط... واسه اجرای هفته دیگه نیاز داشتم با اهنگش تمرین کنم ولی یادم رفته بود از دوستم بگیرمش پس خودم خوندم»

«خیلی قشنگ بود. واقعا بهت میاد. ببینم پایه ای امشب بریم بیرون؟ واسه شام؟ »

«بیرون؟ »

نمیدونم چرا ولی با شنیدن کلمه بیرون، احساس ترس توی چشمات معلوم شد. انگار از بیرون رفتن میترسیدی. از توی جمع بودن. از توی اجتماع بودن.

«اره.پروژم رو تحویل دادم فعلا مرخصیم گفتم اگه پایه ای با هم شام بخوریم. »

«میشه... توی خونه بخوریم؟ »

«البته.پس شام امشب با من»

با اینکه خیلی دوست داشتم شب رو بیرون بگذرونم، ولی با دیدن چشمات احساس کردم بهتره با حرف تو پیش بریم. هنوزم نمیدونم چرا ولی... فکر میکنم حسی که بهت دارم... یجورایی عشقه... انگار دوستت دارم. نمیدونم تو هم همین حس رو داری یا نه ولی... دوست دارم بدونی من این حس رو دارم.

بعد از دوش گرفتن، مشغول اماده کردن شام امشبمون شدم. شاید امشب فرصت خوبی برای گفتن حرف دلم باشه.

با اماده شدن غذا، از حموم بیرون اومدی و همونطور که حوله دور گردنت بود، رو به روم نشستی.

«سوشی؟»

«تو به سلیقه من اشپزی میکنی، منم به سلیقه تو. حالا بخور پسر»

اینجوری نبود که سوشی دوست داشته باشم، ولی بدم هم نمیومد. البته بخاطر تو حاضرم بدترین چیز هارو بخورم. وقتی غذاتو تموم کردی، فرصت رو برای گفتن حرفم مناسب دونستم.

«نیکیا... تا حالا شده وقتی کسی رو میبینی قلبت جوری بتپه که حس کنی میخواد از سینت بزنه بیرون؟ یا وقتی صداشو میشنوی احساس ارامش کنی؟ وجودش بهت ارامش بده و ارومت کنه؟ »

چند ثانیه به بشقاب غذات زل زدی و بعد اروم سرت رو بالا اوردی و توی چشمام زل زدی.

«اره.وقتی کنارشم... دلم میخواد بغلش کنم و سرمو توی گردنش پنهون کنم و عطرش رو نفس بکشم. دلم میخواد همیشه کنارم باشه و برای خودم باشه. ولی میدونی چیه؟ حس میکنم اون منو نمیخواد»

بدون دلیل خاصی با شنیدن حرفات احساس بدی به دلم افتاد. احساس اینکه اون فردی که در موردش من نیستم. حتی احساسش هم داره مغزمو میخوره.

«از کجا میدونی نمیخواد؟ چرا بهش نمیگی؟ »

«نمیدونم... حس میکنم اگه بهش بگم رابطه ای که الان داریم رو هم باهاش خراب میکنم»

«گفتنش ارزشش رو داره. حداقل مطمعن میشی واقعا دوستت داره یا نه. نه اینکه یه عمر توی حسرت اینکه بهش نگفتی بمونی»

«تو چرا بهش نمیگی؟ »

«چون اونم یه حسی مثل من داره... ولی من نمیدونم حسش به کیه»

نمیدونم توهمی شدم یا نه ولی با شنیدن حرفم نگاهت تغییر کرد. یه حس اطمینان خاصی توی نگاهت به وجود اومد. یه حسی که نمیدونم بخاطر حرف من بود، یا چیز دیگه.

«اگه الان یه کاری انجام بدم... قول میدی حتی اگه نخواستیش، بازم باهام مثل قبل بمونی؟ »

منظورت از این حرف رو نفهمیدم. چرا باید چیزی بینمون تغییر کنه؟

«چه کاری؟»

پلک کوتاهی زدم. شایدم به نظر خودم کوتاه بود. چون وقتی چشمام رو باز کردم، خیلی نزدیک بودی. کاملا توی صورتم بودی. فاصلمون فقط یه نفس بود.

«خیلی دوستت دارم هیونگ»

با همون چشمایی که تموم دنیام توش خلاصه میشد بهم زل زده بودی. داشتی به تمام وجودم نگاه میکردی. به لایه هایی از من که همیشه پنهونشون کرده بودم.

دیگه نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم. با گرفتن حوله دور گردنت، جلو کشیدمت و لبامو روی لبات گذاشتم. انگار مغزم خاموش شده بود. حتی حرکت هم نمیکردم. نمیتونستم واکنشی نشون بدم.

تو که بی حرکت بودنم رو دیدی، خودت دست به کار شدی. اروم لب هاتو تکون میدادی و میبوسیدیم.

همه چی خیلی اروم بود. انگار یه شئ با ارزش و شکننده رو میبوسیدی. با کم اوردن نفس، سرتو عقب کشیدی و به چشمای بستم زل زدی.

بعد از چند ثانیه، منم چشمام رو باز کردم و به چشمای شفافت زل زدم. همون چشمایی که من رو مثل اقیانوس توی خودشون غرق میکنن.

«منم دوستت دارم نیکی»


Report Page