Fall in basement
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,صبح که تهیون چشماشو باز کرد، به جای نور خورشید که معمولاً از پنجرههای بزرگ پنتهاوس میتابید، چشمای یونجون درست روبهروش بود. با یه داد کوتاه از جا پرید، قلبش تند تند میزد. یونجون، که با یه تیشرت گشاد روی تختش لم داده بود، خونسرد بهش نگاه کرد.
×: بهت نمیاومد از اون پسرایی باشی که وقتی خونه خالیه، با دوستپسرش کاری نکنن.
تهیون چشماشو تو کاسه چرخوند و با یه غرغر گفت: دوستپسرم نیست.
×: خب، هر چی که هست.
تهیون از روی تخت یونجون بلند شد، موهاش بههمریخته و هنوز خواب تو چشماش بود. دیشب نمیخواست بومگیو کنارش معذب باشه، برای همین اومده بود تو اتاق یونجون بخوابه. فکرشم نمیکرد یونجون صبح مثل جن بالای سرش ظاهر شه و اینجوری غافلگیرش کنه.
-: بومگیو بیدار شده؟
یونجون با یه خنده ریز گفت: مثل زیبای خفته خوابیده.
تهیون با شنیدن لقب "زیبای خفته" با اخم بهش زل زد، انگار داشت بهش هشدار میداد. یونجون برای یه لحظه مکث کرد.
×: اگه میخوای به این رفتارا ادامه بدی، باید واقعاً ازش بخوای دوستپسرت شه.
تهیون کلافه غرغری کرد و سمت در رفت.
-: خیلی حرف میزنی.
ولی قبل از اینکه دستگیره رو بچرخونه، صدای یونجون متوقفش کرد.
×: بهش گفتی که بزودی برای تور کره رو ترک میکنی؟
تهیون یه لحظه خشکش زد. به پسر بزرگتر نگاه کرد که حالا روی تخت دراز کشیده بود، دستاش پشت سرش قفل شده و با یه نگاه کنجکاو بهش زل زده بود.
-: لازم نیست من بگم. حتماً خودش میدونه.
×: ترسو.
تهیون یهو میخکوب شد، چرخید و با عصبانیت گفت: آره، ترسوام! که چی؟ میترسم بهش پیشنهادی بدم و ولم کنه. تور بهونه خوبیه که همهچیز تموم شه.
صداش یه کم لرزید، انگار داشت یه چیزی رو به خودش اعتراف میکرد. یونجون یه تای ابروشو بالا انداخت و با یه لبخند مرموز بهش نگاه کرد.
×: واقعاً دوست داری همهچیز تموم شه؟
تهیون سکوت کرد. به کف چوبی پنتهاوس زل زد، انگار جواب اون سؤال جایی تو خطوط چوب قایم شده بود.
×: فکر نکنم اونم دوست داشته باشه چیزی که حتی شروع نشده تموم شه.
تهیون چیزی نگفت. فقط نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت. تو راهرو، نور صبح از پنجرههای بزرگ میتابید، ولی قلبش سنگین بود. به سمت اتاق خودش رفت، جایی که بومگیو هنوز رو تختش خوابیده بود. پتو یه کم از روش کنار رفته بود و موهای قهوهایش روی پیشونیش ریخته بود.
تهیون کنار تخت وایستاد و بهش نگاه کرد. چطور یه نفر میتونست انقدر آروم و پرفکت باشه؟ انگار بومگیو از یه دنیای دیگه بود. آروم کنارش نشست، دستشو جلو برد، ولی قبل از اینکه به صورتش دست بزنه، مکث کرد. به خودش گفت "نمیتونی برای همیشه ازش فرار کنی، تهیون."
ولی ترسش، ترس از دست دادن کسی که براش عزیزه، هنوز مثل یه سایه دنبالش بود. نفسشو آروم بیرون داد و پتو رو روی شونههای بومگیو کشید.
تهیون اصرار داشت بومگیو رو تا خونه برسونه، ولی بومگیو با یه لبخند گفت: تا یه جایی اوکیه، بقیشو با مترو میرم.
تهیون با اکراه قبول کرد و ماشینو روشن کرد. تو راه، سکوت بینشون سنگین بود، فقط صدای موتور و گهگداری صدای ترافیک سئول شنیده میشد. تهیون دستشو روی فرمون سفت کرد، انگار دنبال یه بهونه بود که این سکوتو بشکنه.
-: تا حالا عاشق شدی؟
بومگیو با سؤالش ابروهاشو بالا انداخت و یه خنده ریز کرد، انگار باور نمیکرد تهیون همچین سؤالی کرده.
+: اولین باره اینجوری مستقیم ازم سؤال میپرسی!... خب، بیستودو سالمه، معلومه که عاشق شدنو تجربه کردم.
تهیون فرمونو محکمتر گرفت، یه لبخند زورکی روی لبش نشست. قلبش یه جورایی تندتر زد، ولی سعی کرد خونسرد بمونه. با یه صدای که سعی میکرد بیتفاوت باشه پرسید: کی؟ کی عاشقش شدی؟
بومگیو یه لحظه مکث کرد، به پنجره زل زد و با یه لبخند مرموز گفت: تازه به سئول اومده بودم... یه نفر بود که خیلی ازش خوشم اومد.
تهیون منتظر بود بیشتر بگه، ولی بومگیو فقط خندید.
+: رازه.
تهیون نیشخند زد، ولی تو دلش یه حس عجیب چرخید. اینبار بومگیو سرشو چرخوند و با چشمای براق بهش نگاه کرد.
+: تو چی؟ تا حالا عاشق شدی؟ طرفدارا حساب نیستنها.
تهیون خندش گرفت، نیشخندش پررنگتر شد.
-: بعد مدرسه دیگه نه.
+: چرا؟
-: انقدر درگیر کارآموزی و دبیو بودم که وقت عاشق شدن نداشتم.
ولی یه لحظه مکث کرد، لبخندش آروم محو شد. یادش اومد اون روزای سخت کارآموزی، وقتی دوستپسرش باهاش کات کرد چون فشار زندگی آیدلی براش زیادی بود. تهیون اون موقع انقدر غرق غم بود که دوست داشت بلایی سر خودش بیاره. اگه یونجون کنارش نبود، شاید نمیتونست از اون روزا رد شه. حالا که فکر میکرد، حتی یادش نمیاومد چطور دبیرستانو تموم کرده بود، انگار همهچیز تو یه مه غلیظ گم شده بود.
+: تا حالا دوست داشتی زندگی مدرست فرق داشته باشه؟
تهیون ماشینو کنار خیابون، همونجایی که بومگیو خواسته بود، پارک کرد. به روبهرو زل زد و با یه لحن آروم گفت: شاید.
بومگیو بهش نگاه کرد، انگار منتظر بود بیشتر بگه، ولی تهیون فقط لبخند کمرنگی زد.
-: مترو رو از دست ندی.
بومگیو با یه خنده کیفشو برداشت و از ماشین پیاده شد، ولی قبل از اینکه در رو ببنده، به تهیون نگاه کرد و ازش تشکر کرد.
تهیون فقط سرشو تکون داد، ولی وقتی بومگیو تو تاریکی خیابون گم شد، حس کرد قلبش یه کم سنگینتر شده. به فرمون تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد.
-: راز، هان؟
~~
تو یه دبیرستان شلوغ تو سئول، گیو یه سال از تهیون بزرگتر بود و نماینده کلاس یازدهم. با موهای مشکی براق، چشمای عمیق، و یه لبخند که انگار همه رو آروم میکرد، همهجا میدرخشید. همیشه تو راهروها با چند نفر حرف میزد، به بچهها کمک میکرد جزوههاشونو مرتب کنن، یا حتی با معلمها درباره برنامههای مدرسه بحث میکرد. تهیون، که یه سال پایینتر بود، همیشه از دور تحسینش میکرد. قلبش تند میزد وقتی گیو تو حیاط با یه خنده بلند با دوستاش شوخی میکرد یا وقتی با جدیت تو جلسه شورای دانشآموزی حرف میزد. تهیون آرزو میکرد یه روز بتونه بیشتر از یه "سلام" ساده باهاش حرف بزنه، شاید حتی دوستش بشه. ولی هر بار که نزدیکش میشد، زبونش بند میاومد و فقط یه لبخند زورکی میزد و ردشو میکشید.
یه روز بعد از کلاس، تهیون تو انباری وسایل ورزشی بود تا یه توپ بسکتبال برای تیم پیدا کنه. نور کم بود و بوی چوب و پلاستیک کهنه تو فضا پیچیده بود. یهو صدای خنده آروم شنید. کنجکاو شد و از پشت یه قفسه سرک کشید. گیو اونجا بود، با یه پسر دیگه از کلاس دوازدهم. دستشون تو دست هم بود و گیو با یه لبخند نرم لبای اون پسرو بوسید. تهیون خشکش زد. قلبش تندتر زد، نه از حسادت، بلکه از یه حس عجیب که نمیتونست توضیح بده. سریع خودشو به ندیدن زد، ولی وقتی خواست یواشکی بره بیرون، پاش به یه جعبه خورد و صدا کرد.
گیو سرشو چرخوند و چشمای مشکیش با تهیون گره خورد. تهیون فکر کرد الان گیو عصبانی میشه یا التماس میکنه که به کسی چیزی نگه. ولی گیو فقط لبخند زد، یه لبخند آروم و مرموز، و روز بعد تو راهرو جلوی تهیونو گرفت.
+: هی، امروز بسکتبال بازی میکنی؟ بیا با ما.
تهیون اول ناراحت بود، فکر میکرد گیو فقط میخواد مطمئن شه چیزی لو نمیده. ولی کمکم که گیو همش بهش میچسبید؛ تو حیاط، تو کتابخونه، حتی سر ناهار، تهیون حس کرد قلبش داره یه جور دیگه میزنه. انگار این نزدیکی، این شوخیای بیغلوغش گیو، داره یه چیزی تو وجودش بیدار میکنه. پس گذاشت این بازی ادامه پیدا کنه.
گیو کمکم عوض شد. اول فقط برای این نزدیک تهیون میموند که رازشو نگه داره، ولی حالا انگار واقعاً دلش میخواست باهاش باشه. تو راهروها دنبالش میگشت، تو زنگای تفریح کنارش مینشست و ازش درباره علایقش میپرسید. "هی، تهیون، تو چه آهنگایی گوش میدی؟" یا "تا حالا فکر کردی بعد دبیرستان چیکار کنی؟"
گیو خودش نفهمید کی انقدر به تهیون وابسته شد. یه روز که تو حیاط زیر درختای بلوط نشسته بودن، گیو به تهیون زل زد. موهای صورتی تهیون زیر نور آفتاب برق میزد، و خندههای آرومش انگار قلب گیو رو گرم میکرد. وقتی تهیون درباره یه فیلم حرف میزد، گیو حواسش نبود، فقط به خط لباش نگاه میکرد، به انگشتای بلندش که یه چوب بستنی رو میچرخوند. یه لحظه به خودش اومد و فکر کرد "کی این پسر انقدر برام مهم شد؟"
این حس روز به روز عمیقتر شد. گیو شبها به تهیون فکر میکرد، به اینکه چطور وقتی کنارشه حس میکنه همهچیز درستتره. یه روز که تو کلاس خالی مونده بودن، گیو یه کاغذ مچالهشده از دفترش کند و به تهیون پرت کرد. تهیون خندید.
-: هی، نماینده کلاس اینجوری شیطونی میکنه؟
گیو با یه لبخند شیطون گفت: فقط پیش تو.
و قلب تهیون انگار یه لحظه ایستاد.
یه روز گیو تهیونو به خونش دعوت کرد. خونهشون یه آپارتمان ساده تو یه محله معمولی بود، ولی اتاق گیو پر از پوسترای گروههای موسیقی و کتابای کهنه بود. وقتی تنها شدن، گیو یه لحظه به تهیون زل زد. نور غروب از پنجره میاومد تو و روی صورت تهیون سایهروشن مینداخت. گیو فکر کرده بود فقط یه بوسه ساده، یه دوستت دارم کوچیک، کافیه که حسشو به تهیون بگه. ولی وقتی لباشو روی لبای نرم تهیون گذاشت، انگار دنیا دورش گم شد.
تهیون اول خشکش زد، ولی بعد دستشو دور کمر گیو حلقه کرد و بوسهشو عمیقتر کرد. حس تهیون مثل یه طوفان بود، انگار داشت به گیو میگفت که اون کل زندگیشه، نه فقط یه لحظه. گیو فکر کرده بود این فقط یه بوسهست، ولی حالا حس میکرد خودش تو دام تهیون افتاده، و اصلاً نمیخواست فرار کنه.
~~
عصر شده بود و بومگیو تو مهدکودک نشسته بود. بچهها رفته بودن، همهجا تمیز و مرتب بود، و فقط صدای مداد بومگیو رو کاغذ دفتر سورمهایش تو فضا میپیچید. داشت یه نقاشی میکشید، یه پسر با موهای صورتی زیر نور آفتاب، با یه لبخند که انگار قلبشو گرم میکرد. تهیون اینبار سناریویی بهش نگفته بود، ولی بومگیو خودش این صحنه رو به داستانش اضافه کرده بود.
×: بومگیو، یکی بیرون منتظرته.
بومگیو با تعجب سرشو بلند کرد. وسایلشو با عجله جمع کرد، دفترشو بست و از مهدکودک بیرون اومد. وقتی تهیونو دید که به ماشینش تکیه داده، با یه ژاکت جین و موهای صورتی که زیر نور غروب میدرخشید، خشکش زد. قلبش تندتر زد، انگار همون پسر نقاشیش زنده شده بود.
با قدمهای آروم به تهیون نزدیک شد و با یه لبخند خجالتزده گفت: سلام... تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیون با یه لبخند گرم در ماشینو باز کرد.
-: با هم شام بخوریم؟
بومگیو با چشمای درشتش بهش زل زد، یه لحظه تردید کرد. زیر لب زمزمه کرد: اینجوری... انگار قراره.
تهیون مکث کرد، بعد با یه لبخند نرم به داخل ماشین اشاره کرد.
-: نمیشینی؟
بومگیو ناخودآگاه گوشههای لبش بالا رفت. با یه خنده آروم سوار ماشین شد، ولی قلبش هنوز تند میزد.
~~
تو انبار وسایل ورزشی دبیرستان، نور کمسو از پنجرههای خاکگرفته میافتاد رو تشکهای کهنهای که گیو و تهیون روشون نشسته بودن. بوی پلاستیک و چوب قدیمی تو فضا پیچیده بود، ولی تهیون فقط عطر ملایم گیو رو حس میکرد، یه بوی گرم و شیرین که انگار کل وجودشو پر کرده بود. گیو بهش نزدیک بود، خیلی نزدیک. لباش با یه شوق آروم هر گوشه از دهن تهیونو مزه میکرد، انگار میخواست تکتک لحظهها رو تو وجودش حک کنه.
تهیون نفسش تند شده بود، قلبش تو سینهش میکوبید. بالاخره با یه خنده نفسگیر خودشو عقب کشید تا یه کم نفس بکشه. گیو دوباره خم شد که ببوستش، ولی تهیون با خنده دستشو روی سینهش گذاشت.
-: هیونگ، مهلت بده!
گیو لباشو آویزون کرد، مثل یه بچه که اسباببازیشو ازش گرفتن. بعد با یه حرکت نرم سرشو روی شونه تهیون گذاشت، نفسای گرمش گردن تهیونو قلقلک میداد.
تهیون به دیوار خاکخورده انبار زل زد، ولی یهو یه فکر مثل برق از سرش گذشت. اینجا همونجایی بود که چند وقت پیش گیو رو با یه پسر دیگه دیده بود. یه حس تیز تو قلبش پیچید. پهلوی گیو رو آروم چنگ زد.
-: اون پسره... که اینجا بوسیدی، کی بود؟
گیو یه لحظه ساکت شد، انگار داشت فکر میکرد. بعد ریز خندید و سرشو بلند کرد.
+: حسودی کردی؟
چشمای مشکیش برق شیطنت داشت، ولی وقتی دید تهیون هیچ ریاکشنی نشون نداد، خندهش قطع شد.
+: اون موقع... داشتم به گرایشم شک میکردم. میخواستم مطمئن شم. قرار بود با یه نفر امتحان کنم، ولی همون موقع تو سر و کلهت تو انبار پیدا شد و همهچیز بههم ریخت.
تهیون ساکت موند، نگاهش به تشک زیر پاش افتاد. بعد با صدایی آروم پرسید: هیونگ، یعنی من فقط یه آزمایشم تا درباره گرایشت مطمئن شی؟
گیو حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد. چطور تهیونش همچین فکری کرده بود؟ یه درد عمیق تو سینهش پیچید. بدون فکر، از جاش بلند شد و روی پاهای تهیون نشست، زانوهاش دو طرف بدن تهیون بود. با انگشتای لرزون دکمههای پیراهن خودشو باز کرد، پوست سفیدش زیر نور کم انبار برق زد. دست تهیونو گرفت و آروم روی سینهش کشید، درست جایی که قلبش تند میزد. تهیون یه لحظه به خودش لرزید، انگار یه جریان برق از انگشتاش به کل بدنش دوید. گیو با چشمای پر از التماس بهش نگاه کرد.
+: تهیونی، من حاضرم هر چی تو بخوای انجام بدم. حتی اگه بخوای اسباببازی تو باشم، فقط برای اینکه باور کنی تو برام یه آزمایش نیستی. تو... تو همهچیزمی.
صداش میلرزید، انگار داشت یه راز بزرگو لو میداد.
تهیون اول فقط میخواست گیو رو اذیت کنه، ولی فکرشم نمیکرد اینجوری دلشو بلرزونه. نگاهش تو چشمای گیو قفل شد، و یه لحظه انگار دنیا دورشون گم شد. اون روز، تو همون انبار، اونا از یه بوسه ساده فراتر رفتن. حس تهیون مثل یه طوفان بود، پر از شوق و نیاز، و گیو انگار فقط میخواست خودشو بهش بسپره.
بعد از اون، این لحظهها هر روز تکرار شد. اتاق گیو، با اون پوسترای گروههای موسیقی و کتابای کهنه، شد مخفیگاه همیشگیشون. تخت گیو حالا بوی تهیونو میداد، بوی یه عطر ساده و گرم که گیو عاشقش شده بود. هر شب که تو بغل هم دراز میکشیدن، گیو با یه لبخند راضی به تهیون زل میزد و فکر میکرد این تنها چیزیه که تو این دنیا واقعیه.
رابطه پنهانی گیو و تهیون مثل یه راز شیرین عمیقتر شده بود. هر لحظهای که با هم بودن، انگار زمان متوقف میشد. گیو، با اون موهای مشکی که زیر نور آفتاب برق میزد و چشمای عمیقی که انگار یه داستان ناگفته توشون بود، نمیتونست تصور کنه بدون تهیون زندگی کنه.
هر بار که تهیونو تو انبار یا تو راهروهای خلوت مدرسه میدید، قلبش تندتر میزد. وقتی دستای تهیونو میگرفت، انگار یه گرمای واقعی تو وجودش پخش میشد، چیزی که هیچوقت تو زندگی پر از مسئولیتاش حس نکرده بود. تهیون براش یه پناه بود، یه جایی که میتونست خودش باشه، بدون نقاب نماینده کلاس یا پسر خوب خانواده.
شبایی که تو اتاقش یواشکی همو میدیدن، گیو سرشو روی سینه تهیون میذاشت و به صدای قلبش گوش میکرد، انگار اون صدا تنها چیزی بود که میتونست ترساشو ساکت کنه.
تهیون اما غرقتر بود. هر لبخند گیو، هر لمس آروم انگشتاش، انگار یه تیکه از قلبشو میدزدید. وقتی گیو بهش زل میزد و میخندید و میگفت "تهیون، تو چرا انقدر خوبی" قلبش میخواست از سینهش بپره بیرون. دوست داشت همهچیزو به گیو بگه، اینکه چطور هر شب بهش فکر میکنه، اینکه چطور حتی بوی ساده عطرش، یه ترکیب ملایم از گل و چوب، تو سرش میمونه.
تو انبار، وقتی گیو لباشو روی لبای تهیون میذاشت، تهیون حس میکرد کل دنیاش تو همون لحظه خلاصه شده. بوسههاشون از یه حس کنجکاوی ساده به یه نیاز عمیق تبدیل شده بود، انگار بدون هم نمیتونستن نفس بکشن.
یه روز بعدازظهر، تو اتاق گیو، اونا روی تختش نشسته بودن. نور غروب از پنجره میاومد تو، پوسترای گروههای موسیقی رو دیوارو روشن میکرد. گیو موهای صورتی تهیونو آروم نوازش میکرد و لباشو روی لبای تهیون گذاشت، نرم و آروم، ولی پر از یه حس عمیق. تهیون دستشو دور کمر گیو حلقه کرد، انگار نمیخواست حتی یه لحظه ازش جدا شه.
تو همون لحظه، در اتاق با یه صدای بلند باز شد. مامان گیو، با یه چهره پر از خشم و شوک، وایستاده بود تو چهارچوب در. گیو سریع از تهیون جدا شد، ولی چشمای پر از ترسش همهچیزو لو میداد.
مامان گیو با صدای بلندی فریاد زد: اینجا چیکار میکنید؟
قبل از اینکه تهیون بتونه حرفی بزنه، به سمتش اومد، بازوشو گرفت و با یه نیروی عجیب کشیدش سمت در ورودی خونه. تهیون سعی کرد مقاومت کنه، ولی مامان گیو، با چشمای پر از خشم، عملاً پرتش کرد بیرون. در خونه محکم بسته شد و صدای فریادش از پشت در میاومد.
×: دیگه حق نداری پاتو اینجا بذاری!
تهیون روی پلههای سرد جلوی خونه افتاده بود، قلبش تند میزد و نفسش بند اومده بود. از داخل خونه، صدای سیلی بلند شد و بعد گریههای گیو. تهیون خواست برگرده، در بزنه، گیو رو از اون جهنم نجات بده، ولی پاهاش انگار روی زمین چسبیده بود. صدای گریه گیو مثل خنجر تو قلبش فرو میرفت.
چند هفته بعد، شایعه پیچید که گیو برای ادامه تحصیل به خارج از کشور مهاجرت کرده. تهیون هیچوقت نفهمید چی بینشون شد. گیو بدون خداحافظی رفته بود، بدون یه یادداشت، بدون یه کلمه. تهیون هر شب به سقف اتاقش زل میزد و به گیو فکر میکرد. به لبخنداش، به گرمای دستاش، به اون لحظههایی که فکر میکرد تا ابد مال همن.
پشیمونی مثه زهر تو وجودش پخش میشد. کاش بیشتر بهش گفته بود چقدر دوستش داره. کاش یه بار دیگه بغلش کرده بود. کاش شجاعت داشت که جلوی مامانش وایسته و بگه گیو مال اونه. حالا فقط یه جای خالی تو قلبش مونده بود، یه زخم که هر بار به یاد گیو عمیقتر میشد. تو راهروهای مدرسه، هر بار که از کنار انبار وسایل ورزشی رد میشد، حس میکرد قلبش میشکنه. گیو دیگه نبود، و تهیون نمیدونست چطور بدون اون ادامه بده.
~~
تهیون و بومگیو کنار رودخونه هان نشسته بودن. صدای آب که آروم به سنگها میخورد، تنها صدایی بود که سکوت بینشونو پر میکرد. بعد از شام، یه غذای ساده تو یه رستوران دنج، اومده بودن اینجا تا یه کم آرامش پیدا کنن. بومگیو، با یه ژاکت گشاد و موهای قهوهای که زیر نور غروب برق میزد، به آب زل زده بود.
+: بازم از هم جدا شدن.
تهیون قلبش یه لحظه فشرده شد.
-: ببخشید، انگار داستانام همیشه غمگین تموم میشن.
بومگیو سرشو چرخوند و با چشمای براق بهش نگاه کرد: رابطهت تو مدرسه... واقعی بود؟
تهیون مکث کرد، به آب زل زد، انگار داره تو خاطرات گمشدهش دنبال جواب میگرده.
-: خیلی بهش وابسته بودم... ولی فکر کنم واقعاً عاشقم نبود.
صداش یه کم لرزید، انگار هنوز زخم اون روزا تازه بود. بومگیو زیر لب "هومی" گفت.
+: سخت بود اون موقع؟
تهیون نفس عمیقی کشید.
-: میخواستم زندگیمو تموم کنم. حس میکردم هیچی دیگه ارزش نداره ولی...
+: یه جوری برای زندگی کردن جنگیدی.
تهیون بهش نگاه کرد. چشمای بومگیو پر از یه مهربونی ساده بود، انگار بدون اینکه چیزی بگه، تهیونو درک میکرد. لبخند کمرنگی زد.
-: آره، یه جوری.