Fall

Fall

carlo

شغل من خرید درد است..نه استعاره، نه شعار. خرید خالص.

من خاطرات بد آدم‌ها را می‌خرم، با پول حقیقی، و به جایشان توی ذهن خودم ذخیره می‌کنم. به این کار می‌گویند «باربری عاطفی» و من یکی از ده نفر توی کل جهانم که مجوز دارم این کار را بکنم.

اولین بار که شنیدم، فکر کردم شوخی است. بیست و دو ساله بودم، تازه از دانشگاه روان‌شناسی آمده بودم بیرون، و یک آگهی عجیب توی روزنامه دیدم:

«به دنبال داوطلب با حافظه قوی و تحمل بالا. حقوق ماهیانه ده هزار دلار.

لطفا اگر تا به حال کابوس ندیده‌اید، تماس نگیرید.»

تماس گرفتم. چون تا آن لحظه، هرشب کابوس می‌دیدم.

همان کابوس تکراری: سقوط از یک ساختمان بلند، بی‌پایان، در حالی که کسی بالای سرم ایستاده و دارد به پایین نگاه می‌کند..صورتش را هرگز ندیده بودم.

آن مصاحبه، زندگی مرا عوض کرد. به من گفتند که ذهن انسان ظرفیت عجیبی دارد: می‌تواند خاطرات دیگران را به شرطی که «ساختار احساسی» مشابهی با خاطرات خودش داشته باشند، جذب کند.

انگار که یک کلید به یک قفل می‌خورد.

من کابوس سقوط داشتم. پس می‌توانستم خاطرات سقوط دیگران را بخرم..سقوط از نظر مالی، سقوط از نظر عاطفی، سقوط از حیثیت، سقوط عشق.

اولین مشتری من زنی میانسال بود به نام مارگارت..شوهرش بعد از سی سال زندگی، ناگهان خانه را ترک کرده بود و با منشی خودش ازدواج کرده بود.

مارگارت نمی‌توانست تصویر آن لحظه را از ذهنش بیرون کند: شوهرش با چمدان جلوی در ایستاده بود، بدون اینکه نگاهش کند، و در را بست.

آن تصویر، هر روز مثل یک چاقو توی مغزش فرو می‌رفت.

من آن تصویر را پانزده هزار دلار از او خریدم.. لحظه‌ای که خاطره وارد ذهن من شد، درست مثل همان کابوس بود:

سقوط. نه از یک ساختمان، بلکه از یک ازدواج.

فرق چندانی نداشت.

مارگارت بعد از آن دیگر گریه نکرد. آخرین باری که دیدمش، داشت نقاشی می‌کرد، چیزی که سی سال بود انجام نداده بود.

و من، آن خاطره را توی ذهنم ذخیره کردم و گذاشتم توی اتاقک شماره ۳.

بله، ذهن من اتاقک دارد. قفسه‌هایی که خاطرات خریداری شده را طبقه‌بندی می‌کنم. ده سال است این کار را می‌کنم و حالا توی ذهنم، هزاران خاطره بد دارم: طلاق‌ها، مرگ عزیزان، شکست‌های شغلی، تصادفات، خیانت‌ها، تنهایی‌ها.

گاهی شب‌ها از خواب می‌پرم در حالی که دارم گریه کسی را توی سرم می‌شنوم که نمی‌شناسمش.

این بهای کارم است.

اما جریان عجیب از سه هفته پیش شروع شد.

یک روز بعدازظهر، در مطبم را زدند. من در یک ساختمان قدیمی در منهتن مطب دارم، طبقهٔ چهارم، بدون آسانسور.

بیشتر مشتریانم همان‌هایی هستند که آنقدر خاطره بد دارند که نمی‌توانند از آسانسور استفاده کنند؛ ولی این یکی، وقتی در را باز کردم، سرحال ایستاده بود.

مردی بود حدودا پنجاه ساله، کت و شلوار خاکستری پوشیده و عینک دودی زده بود.

خیلی آرام گفت: «شما همان خریدار خاطرات هستید؟»

«بله. بفرمایید داخل.»

رو به روی من نشست و عینکش را درآورد. چشم‌هایش عجیب بود. عنبیه‌هایش تقریبا سفید بود، انگار که رنگ خود را از دست داده باشند.

فکر کردم کور است، اما مستقیم توی چشم‌های من نگاه کرد.

«اسم من الیاس است..»

گفت: «من یک خاطره دارم که می‌خواهم بفروشم. ولی نه برای پول.»

«برای چی؟»

مکث کرد: «برای این که کسی آن را داشته باشد. فقط همین.»

خندیدم: «آقای الیاس، من کالای دست دوم نمی‌فروشم.

من خاطرات را می‌خرم و توی ذهنم نگه می‌دارم..برای همیشه. هیچوقت به کسی پس نمی‌دهم.»

«می‌دانم. به همین خاطر پیش شما آمدم. کس دیگری نیست که بتواند...تحمل کند.»

چیزی در صدایش بود که من را سرد کرد. من به هزاران خاطره بد گوش داده بودم. اما لحن او، آن اطمینان سردی که توی صدایش بود، شبیه هیچ مشتری قبلی نبود. بقیه می‌آمدند با چشمانی گریان، با دست‌های لرزان، با خجالت.

اما او طوری نشسته بود که انگار دارد معامله نفت انجام می‌دهد.

«خاطره چیست؟» پرسیدم.

«یک قتل.»

ضربان قلبم یک پله بالاتر رفت: «قتل چه کسی؟»

«نمی‌توانم بگویم. شما که خاطره را می‌خرید، خودتان همه چیز را می‌بینید. درست است؟»

درست می‌گفت. فرایند انتقال خاطره مثل این است که یک فیلم کامل را توی چند ثانیه توی ذهنت بارگذاری کنی.

تمام جزئیات مثل بوها، صداها، حتی دمای هوا در آن لحظه.

من تا به حال خاطره قتل نخریده بودم.

خشونت، بله، چندتایی.

مشاجره خانوادگی، دعوای خیابانی. اما قتل؟ قتل از آن خاطراتی بود که «ناحیهٔ ممنوعه» می‌نامیدیمش.

شورای باربری عاطفی به ما گفته بود که هرگز خاطرات مربوط به قتل را نخریم و آن را «ریسک تخریب روانی بالا» عنوان کرده بودند.

ولی الیاس همانطور نشسته بود، با آن چشم‌های سفیدش، و لبخند کوچکی داشت که دوست نداشتم.

«چرا به من؟» پرسیدم.

«چون تو تنها کسی هستی که کابوس سقوط می‌بینی.

همان کابوس تکراری..سقوط از ساختمان، در حالی که کسی بالای سرت ایستاده.»

یخ زدم. هیچکس از آن کابوس خبر نداشت. نه مادرم، نه دوستانم، نه حتی دکتر روانشناسم که هر هفته می‌رفتم پیشش.

این را چطور می‌دانست؟

صدایم لرزید: «تو را از کجا میدونی؟»

«تا حالا فکر کرده‌ای چرا آن صورت را نمی‌بینی؟ کسی که توی کابوس بالای سرت ایستاده؟»

جواب ندادم و فقط نفس عمیقی کشیدم.

الیاس گفت: «چون آن صورت، صورت خودت است‌. تو در آن کابوس، همزمان هم سقوط می‌کنی و هم ایستاده‌ای و داری پایین را نگاه می‌کنی.

آن کابوس مال تو نیست. مال کس دیگری است.

کسی که تو خاطره‌اش را خریده‌ای، سالها پیش، بدون این که بدانی.»

«این امکان ندارد. من تمام خاطرات خریداری شده را ردیابی می‌کنم. شناسه دارند.»

«ته آن یکی. آن یکی را مادربزرگت، قبل از این که تو به دنیا بیایی، فروخت به یک پیمانکار قدیمی که مرده و بعد از مرگش، خاطره به ارث رسیده به نزدیک‌ترین حافظه مشابه. یعنی تو.»

حالم بد شد. مادربزرگم، زن مهربانی که هر سال کیک تولد برایم می‌پخت، خاطره چه قتلی را فروخته بود؟

«خاطره‌ای که امروز آوردم...»

الیاس گفت.

«همان خاطره است. سالها پیش، کسی آن را از مادربزرگت خرید. الان می‌خواهم رایگان به تو برگردانمش چون به تو تعلق دارد.»

«اگر مال من است، چرا باید آن را از تو بخرم؟»

الیاس بلند شد. آرام سمت در رفت.

قبل از این که برود، برگشت و گفت: «چون توی آن خاطره، قاتل مادربزرگت است. و مقتول... خوب، مقتول را خودت بهتر می‌شناسی.»

در را بست و رفت.

من ماندم با یک لیوان چای سرد شده و صدای ضربان قلبم که توی سرم می‌کوبید.

آن شب، کابوس را با جزئیات بیشتر دیدم. این بار، وقتی سقوط می‌کردم، سرم را بالا گرفتم. بالای ساختمان، یک زن ایستاده بود. صورتش را هنوز نمی‌دیدم. اما دست‌هایش را می‌دیدم.

دست‌هایی که کیک تولد برایم آماده می‌کردنند..دست‌های مادربزرگم.

سه روز بعد، سراغ الیاس رفتم. آدرسش را پیدا کرده بودم.

یک گاراژ قدیمی در بروکلین.

در را که زدم، خودش باز شد ولی الیاس آنجا نبود. توی انبار، فقط یک صندلی بود و یک دستگاه ضبط خاطره قدیمی، مال تقریبا سی سال پیش.

روی صندلی، یک برگه کهنه بود:

«دخترم، اگر داری این را می‌خوانی، یعنی تو بزرگ شده‌ای و من دیگر نیستم.

حقیقت را از الیاس بخر.

تقصیر من بود. من آن را نکشتم. اما تماشایش کردم..و هیچ کاری نکردم.

آن خاطره، شرم من بود.

فروختمش تا تو به دنیای پاک بیایی اما حالا که بزرگ شده‌ای... شاید وقتش رسیده که بدانی دنیا هیچوقت پاک نبوده. فقط ما چشمانمان را بسته‌ایم.»

دستگاه را روشن کردم و نشستم روی صندلی و هدست را گذاشتم روی گوش‌هایم.

و خاطره را خریدم.

حالا آن را توی ذهنم دارم.

اتاقک شماره صفر..آن را به هیچکس نمی‌فروشم.

نه به خاطر شرم، نه به خاطر حقیقت. فقط به خاطر این که مادربزرگم این را می‌خواست.

آن مرد، پدربزرگم بود. و قتل، خودکشی بود و مادربزرگم سی سال خاطره تماشای خودکشی همسرش را فروخته بود تا دخترش – مادرم – بار آن را به دوش نکشد.

اما خاطره برگشته بود توی ذهن من..مثل یک بومرنگ.

و الیاس؟ هیچوقت نفهمیدم کی بود. شاید یک واسطه خاطرات، شاید یک روح، شاید خود پدربزرگم که برگشته بود تا نوه‌اش را از کابوسی که مال خودش نبود، آزاد کند.

اما یک چیز را می‌دانم..

حالا که آن خاطره را دارم، دیگر کابوس سقوط نمی‌بینم و دیگر سقوط نمی‌کنم.

من همان کسی هستم که بالای ساختمان ایستاده.

و برای اولین بار، پایین را نگاه می‌کنم و صورت کسی را می‌بینم.

صورت خودم را.

Report Page