Fake
Pt-16
"شبیه احمق ها شدی."
هیسونگ همراه با نیشخندی چشم غره رفت: "آره٬ باشه"
"نه، جدی میگم. تو واقعا از دست رفتی."
"نیکی! میشه لطفا جی رو ساکتش کنی؟"
"منم با جی موافقم. تو 10دقیقه است داری مثل دیوونه ها لبخند میزنی."
"این صددرصد عاشق شده"
نیکی کتابش رو بست و به هیسونگ نگاه کرد: "حالا که حرفش پیش اومده... بهمون بگو."
هردوی اونها با جدیت به هیسونگ نگاه کردن و باعث شدن گیج بشه"چیو؟"
نیکی گفت:"همیشه کنجکاو بودم که تو و سونگهون چطوری با هم اوکی شدین. قضیه بوداره."
"همه عاشق منن. منظورت چیه؟"
این بار جی گفت:"نه، بازم درست درنمیاد. فکر نمیکنم سونگهون مثل بقیه باشه چون دیدی که چقدر ازت بدش میومد."
"موافقم. پس بهمون بگو قضیه چیه؟"
اونها چند ثانیه به هیسونگ خیره شدن و این هیسونگ رو مضطرب کرد. "هیچی! قضیه ای نیست!"
"اگه چیزی نیست پس چرا اینقدر مضطربی؟"
"آه..."
"بهمون بگو."
"آره، بگو."
هیسونگ ناامیدانه نالید: "اوکی! فیکه!"
هر دو خشکشون زد و از تعجب چشم هاشون گرد شد.
هیسونگ آه کشید: "همه چی الکیه"
"تو تمام این مدت داشتی فیلم بازی میکردی؟" جی پرسید و هیسونگ در جوابش فقط سرش رو تکون داد.
"اون مومنت های عاشقانه ای که باهاش داشتی چطور؟ بوسه هات؟"
"همشون برنامه ریزی شده بود."
"به خاطر مین؟"
هیسونگ سرش رو تکون داد: "آره."
هر دو با ناباوری هیسونگ رو نگاه کردند: "تو باور نکردنی ای."
نیکی به هیسونگ نزدیک تر شد:"الان در موردش چی فکر میکنی؟"
"چی؟"
"درسته که تمام مدت توی رابطه فیک بودین، اما هر وقت که باهاشی، یه آدم دیگه میشی."
هیسونگ لحظه ای مکث کرد.
'در مورد سونگهون چی فکر می کنم؟'
"نـ- نمیدونم...اما میدونم که دوست دارم باهاش باشم."
"این به این معنی نیست که عاشقش شدی؟"
"چی؟ نه، نه. اون فقط یه دوست خوبه، همین."
نیکی پرسید:"اگه عاشقت بشه چی؟"
"این رابطه رو تمومش می کنیم."
"چی؟ مگه قرارداده؟"
"آره.."
"چرا سونگهون چنین چیزی رو قبول کرده؟"
"دلیلش رو دقیق نمیدونم، تنها چیزی که میدونم، اینه که به شدت به پول نیاز داره."
"واو." جی گفت.
نیکی اضافه کرد:"کی فکرش رو میکرد تا این حد پیش بره...»
"ولی اگه رابطه فیک رو کنار بذاریم...
جی در حالی که به هیسونگ نزدیک تر میشد حرفش رو ادامه داد:"فکر کنم همین الانش هم عاشقش شدی."
"چی؟ نه! سونگهون فقط یه دوسته، همین."
جی شانه بالا انداخت:"هوم، اینو به خودت بگو."
"جدی میگم! این کارو می کنم که مین رو برگردونم."
نیکی نیشخند زد و گفت:"اما فقط فکر کردن بهش باعث میشه مثل دیوونه ها لبخند بزنی؟"
"خب.."
"تو عاشق شدی."
"نه نشدم."
"چرا شدی."
"نه."
"آره."
جی و هیسونگ دعوا می کردند و نیکی آه می کشید، "بچه ها بیخیال، من زودتر میرم. وگرنه ممکنه سونو دوباره وارد اتاقم بشه."
جی گفت:"اوه، درسته! تو با دوست جونگوون هم خونه ای!"
نیکی چشم غره رفت:"آره، و من نمیتونم باهاش کنار بیام."
هیسونگ به تمسخر گفت: "آره درسته و بعدش چی؟ یهو میبینی که بهش علاقه مند شدی."
"ببین کی اینو میگه٬ کسی که عاشق دوست پسر فیکش شده."
"بهت که گفتم، سونگهون فقط یه دوسته!"
"اهوم، بهتره اینو به خودت بگی. من رفتم، بای."
___
"سونگهون."
با شنیدن صدای جونگوون از افکارش بیرون اومد.
"اوه، چیزی گفتی؟"
جونگوون نیشخند زد: "بازم داشتی بهش فکر میکردی؟"
آه کشید: "آره..."
"چرا فقط قبولش نمی کنی؟"
"من...نمیتونم. غیر ممکنه که عاشقش شده باشم!"
جونگوون هوفی کشید"ببین سونگهون، عاشق شدن هیچوقت غیرممکن نیست. حتی اگه فکر کنی که هیسونگ آخرین کسیه که می تونی عاشقش بشی، به غیرمنتظره ترین شکل اتفاق می افته."
"فکر کردن به این که چطوری قانون عاشق نشدنو من نوشتم و خودم اولین کسیم که شکستمش، شرم آوره."
"قطعا همینطوره، پس... برنامه ات چیه؟"
"قرار شد اگه یکیمون عاشق بشه، همه چیو تموم کنیم."
"هوم."
"اما..."
"اما چی؟"
"فکر نکنم بتونم درمورد احساساتم بهش بگم."
"چرا؟"
"نمیخوام چیزی بینمون تغییر کنه. منظورم اینه که... من اول ازش متنفر بودم، اما وقتی اونو شناختم، فهمیدم آدم خوبیه."
جونگوون خندید: "وای، تو واقعا عاشقی."
"نه، اینطور نیست. هیسونگ هیونگ...اون دوست خوبیه. با اینکه دوست پسر فیکشم ولی طوری رفتار میکنه که انگار واقعا دوست پسرشم. اون بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی مهربونه."
"خب، میخوای چیکار کنی؟"
سونگهون آهی کشید: "ازش مخفی میکنم."
"احساساتت رو؟"
"آره..."
"می تونی این کارو بکنی؟"
"باید بتونم. خودت که میدونی چقدر به پول نیاز دارم؟"
"آره..." جونگوون کمی مکث کرد و ادامه داد، "چقدر وقت داری؟"
سونگهون سرش رو پایین انداخت و آه ریزی کشید: "6 ماه."
"فهمیدم... زمان زیادی نمونده.."
"پس با هیسونگ قطع رابطه نمیکنی؟" جونگوون پرسید و سعی کرد موضوع رو عوض کنه.
"اوهوم، الان نمی تونم حتی یه ذره هم پول از دست بدم."
"همونطور که میگی..."
سونگهون بهش لبخند زد: "علاوه بر اون.." به بیرون از پنجره نگاه کرد و زمزمه کرد، "شک دارم که هیسونگ هیونگ هم اینو بخواد."
___
سونگهون تو کتابخانه نشسته بود و درحالی که اهنگ توی گوشش پخش میشد، متن کتاب رو زیر لب زمزمه میکرد، یکی از پشت سر بغلش کرد و گونه اش رو به گونه سونگهون چسبوند.
"سلام عزیزم."
سونگهون با شنیدن صداش اخماش توی هم رفت و قلبش شروع به تندتر تپیدن کرد. به آرومی سرش رو چرخوند: "هیونگ!"
هیسونگ با یه نیشخند روی لبش٬ دستاش رو از دور بدن سونگهون باز کرد تا موهاش رو به هم بریزه: "ترسوندمت؟ "
"یکمی...چرا اینجایی؟"
"نمیتونم هروقت که بخوام دوست پسرمو ببینم؟"
'آه..انقدر شیرین نباش.'
"مشکلی نیست.."
هیسونگ دوباره نیشخند زد: "چی شده؟ خسته ای؟"
"نه.."
"مطمئنی؟"
"آره."
"خب پس، میخوای بعدا تو خوابگاه من وقت بگذرونیم"
چشم های سونگهون گرد شد: "چی؟"
"میدونی که٬ باید در مورد برنامه بعدیمون در مورد مین و یونسوک حرف بزنیم."
"اوه..."
"کار داری؟ نمی خوام ک-"
"نه، اوکیه. میام."
"عالیه٬ بعدا میبینمت." قبل از اینکه بره بوسه ای روی گونه سونگهون گذاشت.
سونگهون دستش رو روی گونه اش گذاشت و یکدفعه به خودش سیلی زد.
"بس کن، پارک سونگهون!"
___
سونگهون با کتاب های توی دستش٬ بیرون کلاسش منتظر هیسونگ بود.
کمی بعد زنگ مدرسه به صدا دراومد و بچه ها یکی یکی از کلاس خارج میشدند. سونگهون منتظر بود تا هیسونگ هم بیرون بیاد و لحظه ای بعد درحالی با نیکی حرف میزدن و با کیف روی شونهاش که کاملا جذاب به نظر میرسید٬ اونجا بود.
بعد از رو به رو شدن باهاش لبخندی بهش زد: "هی."
هیسونگ متقابلا با لبخندی جوابش رو داد: "کیوت٬ منتظرم بودی؟"
سونگهون شانه هاش رو بالا انداخت و هیسونگ بیشتر خندید. "بریم؟" گفت و دستش رو به سمت سونگهون گرفت تا دستش رو بگیره.
سونگهون نگاهی به نیکی انداخت و نیکی با تکون دادن سرش بهش لبخند زد. سونگهون هم جوابشو با لبخند داد و دست هیسونگ رو گرفت و به سمت پارکینگ رفتن.
بالاخره جلوی ساختمان مجللی ایستادند. سونگهون طور اونجا شده بود، چون با خوابگاههای بلوکC خیلی فرق داشت.
هیسونگ متوجهش شد و خندید: "اولین باره که اینجا میای؟"
سونگهون به آرومی سر تکون داد و به ساختمان بلند مقابلش نگاه کرد: "آره."
"بیا بریم."دست سونگهون رو گرفت و شروع به راه رفتن کرد، اما وقتی سونگهون از جاش تکون نخورد، به سمتش برگشت و ابروهاش رو در هم کشید و گفت:"سونگهون؟ تو خوبی؟"
"آره..."
"امروز خوب به نظر نمیرسی. نکنه...به خاطر اینه که این رابطه اذیتت میکنه؟ میخوای تمومش کنیم؟"
"نه! فقط... یکم برام سخته با این رابطه کنار بیام..."
لبخندی به سونگهون زد: "لازم نیست زیاد سخت بگیری هون. فقط باید خودت باشی و طبیعی رفتار کنی. به هر حال ما دوستای خوبی هستیم، نه؟" گفت و موهای سونگهون رو بهم ریخت.
بعد چند قدم جلوتر رفت و دستش رو به سمت سونگهون دراز کرد:"بریم؟"
سونگهون بعد از یه نفس عمیق٬ لبخند زد. به سمت هیسونگ رفت و دستش رو گرفت.
'طبیعی رفتار کن به هر حال این رابطه برای اون ساختگیه.'