Fairy Tails

Fairy Tails

Shahrzad

اگر دوست داشتید، میتونید این اسلایس آو استوری رو با آهنگش بخونید~


زیر سایه‌بون طویله ایستاده بود تا از گزند قطرات بارونی که بی‌وقفه و با شتاب از آسمون سرازیر می‌شدن، در امان بمونه.

به خاطر سرمای هوا دست‌هاش رو دور بازوهای لُختش پیچیده بود و سعی می‌کرد با این کار، شرایط رو برای خودش قابل تحمل‌تر بکنه.

- هی فلیکس! چقدر دیگه مونده تا کارت تموم بشه عزیزم؟

- فقط پنج تای دیگه مونده چان، لطفا صبر کن. سعی می‌کنم زود تمومش کنم.

با شنیدن جواب پسرکی که سویشرت مشکی رنگ عزیزش رو به تن کرده بود، نفس عمیقی کشید و به حرکاتش نگاه کرد.

اون پسر ریز نقش شادابی که مشغول گرفتن کِرم‌های شب‌تاب بی‌پناه روی تنه درخت بود، به تنهایی دوست‌داشتنی‌ترین و مهم‌ترین فرد زندگی چان بود.

به طوری محو تماشای حرکات و زیباییش شده بود که متوجه اتمام کار فلیکس نشد و با خطاب گرفتنش از سمت پسرک، خودش رو جمع و جور کرد و به حرف‌هاش گوش سپرد.

- خب، اینها تموم شدن. پونزده تا کِرم شب‌تاب گرفتم. باورم نمی‌شه که موفق شدم!

نگاهش رو از صورت خندان فلیکس گرفت و به تُنگ بلوری توی دست‌هاش خیره شد.

- این عالیه عزیزم. حالا باید چیکار کنیم؟

پسرک با ذوقی بچه‌گانه، تُنگ درخشان توی دست‌هاش رو به صورت چان نزدیک کرد و زمزمه‌وار گفت:

- ماجراجویی شروع شد. باید بریم سراغ دنیای پَری‌ها و واقعی بودن افسانه‌ها رو اثبات کنیم!

- حتما! بریم عزیزم.

دست آزاد و کوچیک فلیکس رو بین دستش گرفت، اما با به یاد آوردن شرایط آب و هوا سر جاش ایستاد و پسرک مقابلش رو هم مجبور به ایستادن کرد.

- این‌طوری خیس می‌شی و سرما می‌خوری! صبر کن...

خطاب به فلیکس گفت و چتر سرمه‌ای رنگی رو از کنار در طویله برداشت و بعد از باز کردنش، اون رو به دست پسرک سپرد.

- پس خودت چی؟

با شنیدن این سوال فلیکس، لبخندی رو لب‌هاش نشوند و در جوابش گفت:

- خیس شدن زیر بارون رو دوست دارم.

و توی ذهنش از این که اون پسر قرار نیست با جوابی که شنیده دلیل اصلی این کارش رو متوجه بشه، خودش رو تحسین کرد.

فلیکس مثل همیشه با بی‌توجهی چتر خودش رو فراموش کرده و تنها چتری که اون دو پسر به همراه داشتن، چتر چان بود که البته، پسر بزرگ‌تر هم ترجیح می‌داد که چترش محافظ بدن نحیف و حساس دوست پسر عزیزش باشه تا خودش.

- از اینجا به بعد باید دقیقا مثل داستان‌هایی که دایه پیر برام تعریف می‌کرد عمل کنیم، باشه؟

دستش رو نوازش‌وار پشت کمر فلیکس کشید و سرش رو به نشونه موافقت، به بالا و پایین تکون داد.

- تُنگ بلوری حاوی پونزده کِرم شب‌تاب جهت روشنایی. خب، مورد اول رو داریم و حالا مورد دوم. چان، باید کفش‌هامون رو دربیاریم.

- چرا؟

- چون این یکی از قوانین دنیای پری‌هاست. اونها دوست دارن تمام طبیعت رو لمس کنن و پوشوندن پاهاشون به معنای توهین به طبیعته.

وقتی که خم شدن فلیکس رو دید، روی زانوهاش نشست و گفت:

- من برات این کار رو انجام می‌دم.

اول کفش‌ها و جوراب‌های فلیکس و بعد مال خودش رو درآورد و بعد از گره زدن بندهاشون، اونها رو از شاخه درختی در اون نزدیکی آویزون کرد تا بعدا بتونه به راحتی پیداشون کنه.

نگاهی به زمین گِلی زیر پاش انداخت و رو به فلیکس گفت:

- پس بذار تا اونجا بغلت کنم.

با نزدیک شدن چان به فلیکس، پسرک با پرش کوتاهی به عقب رفت و پاسخ داد:

- نه چان، نه! ما باید به خواست خودمون به اونجا بریم. اگه تو من رو بغل کنی، شاید جوری تلقی بشه که تو داری من رو به زور همراه با خودت می‌بری و نتونیم وارد اون دنیا بشیم!

در جواب فلیکس، "باشه" کوتاهی گفت و پشت سرش به راه افتاد.

- دایه پیر همیشه بهم می‌گفت تو به خاطر جثه ریز، صدای خاص و پوست شفافی که داری ممکنه یکی از معدود بازماندگان پری‌هایی باشی که سال‌ها پیش با انسان‌ها ازدواج کردن. می‌دونم که حتی فکر کردن بهش هم ممکنه بچه‌گانه به نظر بیاد، ولی این داستانی بوده که از بچگیم توی گوشم خونده شده و یه جورایی من رو برای پیدا کردن... آخ!

فلیکس یکی از پاهاش رو بالا آورد و همین کارش باعث شد تا چان به سمتش حمله‌ور بشه و با دقت کف پاش رو برسی کنه.

- تو... تو زخمی شدی فلیکس.

خاری که توی پای پسرک رفته بود رو جلوی چشم‌هاش گرفت و ادامه داد:

- لعنت به هر چی افسانست! تو زخمی شدی فلیکس! حداقل محض رضای خدا بذار تا اون محل کوفتی بغلت کنم!

- نه، چان!

با فریاد فلیکس، چشم‌هاش رو محکم روی هم فشار داد و ایستاد.

- ببخشید عزیزم... من طاقت دیدن این رو ندارم که آسیب ببینی. ببخشید که صدام رو بالا بردم.

فلیکس بهش نزدیک شد و بعد از بوسیدن گونه چان، گفت:

- من درکت می‌کنم. حالا هم بیا تا دیر نشده به راهمون ادامه بدیم. طبق افسانه‌ها، باید تا نیمه شب خودمون رو به اونجا برسونیم.

- بریم.

و باز هم هر دو پسر زیر بارش قطرات بارون، مشغول راه رفتن شدن.

- اونجاست چان! دارم اون دو تا درخت رو می‌بینم!

پسرک این رو گفت و با گام‌هایی که کم شباهت به دویدن نبودن، به سمت اون دو درخت تنومند دوید.

- درست می‌گی، انگار منظور دایه پیر همین درخت‌ها بودن. حالا باید چیکار کنیم؟ نزدیک به دو دقیقه بیشتر تا نیمه شب نمونده.

- اینجا دیگه کاری از دست تو برنمیاد. الان برای اینکه مطمئن بشیم داستان‌های دایه پیر واقعی بودن و من از نسل پری‌ها هستم...

تُنگ بلورینش رو از یکی از شاخه‌های درخت سمت راستش آویزون کرد، چترش رو به دست چان سپرد و به طرف درخت سمت چپش حرکت کرد.

کف دست‌هاش رو روی تنه تنومند درخت گذاشت و چشم‌هاش رو بست، لب‌هاش رو غنچه کرد و با نوای دلنشینی مشغول به سوت زدن شد.

رفته رفته آوایی که از بین لب‌هاش خارج می‌شد بلند و بلندتر شد، تا جایی که چتر بین دست‌های چان از فرط حیرتش رو زمین افتاد و با چهره‌ای مبهوت به فلیکس خیره شد.

با درخشش نقره‌ای رنگ چیزی در مقابل فلیکس، برگ‌های هر دو درخت شروع به جنبش کردن و دری بلورین که با سنگ‌های یاقوتی مزین شده بود، رفته رفته بین فاصله اون دو درخت پدید اومد.

- فلیکس تو... تو داری می‌درخشی!

به سمت چان برگشت و بهش خیره شد.

- چی؟ منظورت...

دست‌هاش رو بالا آورد و با دیدن درخشش نقره‌ای رنگ پوستش، با چشمانی حیرت‌زده به چان خیره شد.

- ما موفق شدیم چان، موفق شدیم! تمام داستان‌های دایه پیر حقیقت داشتن! من... من واقعا از نسل اون پری‌های افسانه‌ای هستم!

با اتمام حرف‌هاش، چان به سمتش رفت و مقابلش ایستاد.

با پشت دستش موهای خیسی که به پیشونی فلیکس چسبیده بودن رو کنار زد و بوسه سحطی روی پوست درخشان و لطیفش کاشت.

- اگه این داستان‌ها واقعیت هم نداشتن، تو باز هم پری کوچولوی زندگی من بودی فلیکس عزیزم.

لبخند خجالت‌زده‌ای روی لب‌های زیبای پسرک نقش بست و چشم‌هاش رو از چان دزدید، سرش رو پایین انداخت و برای فرار از اون موقعیت گفت:

- دستم رو بگیر، بیا با هم به دنیای پری‌ها پا بذاریم.

با قرار گرفتن دست چان توی دستش، نفس عمیقی کشید و پسر بزرگ‌تر رو همراه با خودش به دنیای پری‌ها برد.

Report Page