Failure again!
Lunia Ficجلوی آینه فقط با یک لباس زیر ایستاده بود و در حال بررسی دردی بود که از دیشب تا حالا اذیتش میکرد. با پایین کشیدن لباس زیرش و دیدن یک کبودی بزرگ روی
باسنش چشمهاش درشت شد.
"این کار کدومتون بود؟"
لوهاک بی تفاوت در حالی که سرگرم بستن دکمه های سرآستینش بود کنار سهون ایستاد و به محض دیدن کبودیش تک خندهای زد.
"این شاهکار خودمه"
آروم انگشتشو روی کبودی فشار داد و با بلند صدای داد سهون مطمئن شد که درد میکنه و با کمال افتخار از این اتفاق لذت برد.
سهون با چشمای ریز شده و تهدید آمیز به اون پسر نگاه میکرد ولی لوهان نیشگونی از سینش گرفت و باعث شد دوباره داد بکشه.
"بجای اینکه اینطوری منو نگاه کنی زودتر لباساتو بپوش دیرمون نشه"
سهون در حالی که ریز ریز غر میزد پاهاش رو میکوبید و
به سمت لباس های اتو کرده و تمیزش میرفت تا بپوشه. از اینکه اونارو انقدر صاف و تمیز میدید تعجب کرد یادش نمیومد اون پسر کی وقت کرده بود تا اون کت شلواری که پر از چروکهای عمیق بود به اینی که هست تبدیل کنه.
با لبخند ست لباسشو پوشید و پایین رفت. با ندیدن مائوچن متعجب اطرافو دید.
"پروفسور نیست؟"
"مطمئن باش اگر بشنوه هنوز بهش میگی پروفسور گردنتو میشکونه"
سهون خندهای کرد و به سمت آشپزخونه رفت تا صبحانه بخوره.
"هنوزم فکر میکنم تمام اتفاقات دیشب خواب بوده"
"متاسفانه خواب نبوده ولی اگر بخوای دل بابای منو ببری من ساکت نمیشینم!"
لوهان با چشمهاش به سهون اخطار داد ولی چیزی جز
توصیف کلمهی کیوت نبود.
"حسودی میکنی؟ چرا میترسی که من بیشتر توی دل بابات جا باز کنم؟"
سهون در حالی که با تمام وجود فخرفروشی میکرد فنجون قهوشو سرکشید.
"از اونجایی که تونستی اینکارو با من بکنی! مراقب باش اوه سهون"
سهون با لبخند بزرگی از روی صندلی بلند شد و به سمت لوهان رفت و بوسهی محکمی روی گونه های برآمدش گذاشت.
"چشم جناب لو. جلوی در منتظرتم"
لوهان لبخندی زد و با خوردن لقمه آخر به سمت در رفت تا مثل یک ثروتمند سوار ماشینی بشه که راننده داره. امیدوار بود سهون هیچوقت ماشینی از خواهرش نگیره.
به محض وارد شدنشون به طبقهی مورد نظر صدای همهمه
از اتاق جونگین میومد و بنظر میرسید در حال آماده سازی مدارکی هستن.
لوهان تقهای به در زد و بدون اینکه منتظر جواب باشه وارد اتاق شد و ابروهای جونگین از تعجب بالا پرید.
"باورم نمیشه سر وقت اومدی! باید یکشنبه برم کلیسا"
لوهان انگشت وسطشو برای اون پسر بالا آورد و با تمام عشق بهش تقدیم کرد و به همراه سهون سمت صندلی های میز طویلش رفتن.
صداهای مختلفی توی اتاق بود ولی وقتی سهون روی صندلی نشست درد کبودی باسنش باعث شد صدای بلند و عجیبی از خودش دربیاره و کمی کج بشینه.
سکوت بی سابقهای توی اون اتاق شکل گرفت و همه با چشمای درشت به سهون که در حال درد کشیدن و ماساژ باسنش بود نگاه کرد.
با ضربه ای که لوهان به پهلوش زد، بالاخره چشمهاشو باز کرد و به اطرافش خیره شد. با مرور اتفاقی که افتاده بود
نفس توی سینش حبس شد.
دستشو چندبار جلوی صورتای متعجبشون تکون داد.
"هی هی! اصلا اونطور که فکر میکنین نیست!"
تائو اولین نفری بود که کنترل خندشو از دست داد و به دنبالش هر کسی که توی اون اتاق بود بعلاوه لوهان به سهون میخندیدن ولی سهون از این متعجب بود که چرا لوهان بهش میخنده وقتی مقصر اون کبودی و این آبروریزیه!
جونگین در حالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه صورتشو از بقیه پنهان میکرد با زنگ خوردن گوشیش جا خورد و صاف سرجاش نشست.
"اوه سویی داره زنگ میزنه"
"سویی؟"
لوهان یکی از ابروهاش رو بالا انداخته بود و متعجب به بقیه نگاه میکرد. شیومین با حالت دراماتیکی موهاش رو پشت گوشش فرستاد.
"اون دوست دخترشه لوهان. ما ازت مخفی کردیم"
لوهان با چشمای گرد سمت جونگین برگشت که با تلفن حرف میزد و لبخند ضایعی هم روی لبهاش بود.
جونگین اخمی کرد و گوشی رو از گوشش فاصله داد.
"میشه چرت نگی شیو! نکنه طراح تیم عتیقتو نمیشناسی؟ کیونگسو!"
لوهان پوزخندی زد و دستاشو روی سینش قفل کرد.
"حالا شد طراح تیم عتیقه من! فکر میکنه همه مثل خودش احمقن متوجه کراش دبیرستانیش نمیشن"
جونگین بدون اینکه به لوهان نگاه کنه وسیلهای از روی میز برداشت و سمتش پرت کرد تا دهنشو ببنده، اگر یک درصد کوینگسو صداشو میشنید قطعا زندش نمیذاشت.
"ازش بپرس چند نفرو میشناسه!"
جونگین مکثی کرد و برای اجرای حرف لوهان گوشی رو روی اسپیکر گذاشت.
لوهان از جاش بلند شد و پشت جونگین قرار گرفت و سرش رو به سمت گوشی خم کرد.
"آره ممنون میشم لاس زدنو تموم کنید و به مزایده برسیم!"
لبخند شیطانیای زد و به جونگینی که تمام صورتش به یک فاک برای پاره کردنش تبدیل شده بود خیره شد.
در واقع لوهان داشت انتقام تک تک لحظه هایی که این بلا رو سرش آورده بود، میگرفت.
"من بعدا دهنتو سرویس میکنم"
جونگین آروم طوری که فقط لوهان بشنوه زمزمه کرد و به مکالمشون برگشت.
"اهمیت نده کیونگسو! بگو چند نفر اونجان و چند درصدشونو میشناسی؟"
کیونگسو مکثی کرد و نگاهشو به اطراف چرخوند که هنوز مزایده شروع نشده بود و وکلا و نمایندهها در حال پذیرایی از خودشون بودند.
"تقریبا نود و نه درصدشونو میشناسم. فقط یک نفر هست که نمیدونم از طرف کدوم شرکت یا سازمانیه"
جونگین و لوهان متعجب به همدیگه خیره شدن و دلهره تمام وجودشونو گرفت.
"بهش نزدیک شو کیونگسو. سعی کن باهاش گرم بگیری!"
کیونگسو خندهی فیکی کرد و سعی کرد صداش رو پایین بیاره.
"اینجا دانشگاه نیست لوهان که با این روشا بتونی مخ بقیه رو بزنی! در ضمن اجازه نمیده کسی سمتش بره یا باهاش حرف بزنه. انگار ماموریتش اینه"
لوهان پوست لبش رو میکند و تمام تلاشش این بود که فکری راجع به اون فرد ناشناس کنه، کیونگسو همیشه نماینده شرکت توی مزایدههای مختلف بود. کارش بی
نقص و حرفهای بود نمیتونست بهش اعتراض کنه یا ایراد بگیره.
سهون با نگرانی تکونی خورد و خواست از جاش بلند بشه که دوباره با فشار اومدن به اون کبودی نالهی آرومی کرد و باعث شد جو جدی لحظهای برای نخندیدن سرشونو بگیرن پایین.
"چی! صدای چی بود؟ چیکار دارید میکنید؟"
جونگین با لبهای جمع شده نفس عمیقی کشید.
"هیچی! چیزی نیست"
سهون با شرمندگی سمت میز جونگین قدم برداشت و سرش رو سمت گوشی خم کرد.
"کیونگسو اون ممکنه نماینده یونگ باشه"
همه بجز لوهان بخاطر خطاب شدن یونگ به اسم از زبان سهون متعجب شدن ولی چیزی نبود که بخوان بهش اهمیت بدن.
"نه؛ نماینده ها و وکیلای یونگ رو شناسایی کردم. مطمئنم جز اونا نیست"
همه مضطرب در سکوت به صفحه روشن گوشی نگاه میکردن بدون اینکه راه حلی به ذهنشون برسه.
"اوه داره شروع میشه"
زمزمه آروم کیونگسو باعث شد قلبشون به تپش بیوفته. همشون میدونستن منظور اون پسر مزایدهای هست که خیلی وقته منتظرشن و گاهی کابوسش رو دیدن و توی این یک هفته فشارهای سنگینشو از تمام جهات تحمل کردند.
مثل خریدن سهم حضور در مزایده یا پیشنهاد های سیاه برای کنار کشیدن از پروژه توسط شرکت های هیولای کرهای، تهدیدها و تلفنهای بی دلیلی که توی این هفته فقط تحملشون کرده بودن بخاطر این بود که امید داشتن برنده این مزایده خواهند بود.
مزایده با پایین ترین قیمت پیشنهادی که متعلق به یکی از
بانک های دولتی بود شروع شد. بانکهای دولتی بیشتر برای پایین آوردن ارزش معامله توی مزایدهها شرکت میکردن و همیشه هم قیمتهای پایین و شروع کننده برای اونا بود.
خیلی نگذشت که نماینده یکی از شرکتهای راهسازی با بالاتر بردن قیمت به اندازه یک میلیون دلار سقف قیمتها و توقعات رو بالا برد و باعث شد جلسه از حالت شوخی و مسخره بازی نماینده های بانک های دولتی و خصوصی خارج بشه.
"کیونگسو قیمت ما رو بگو. جلسه رو تموم کن"
جونگین حرص زد و کمی روی صندلیش جا به جا شد و تقریبا روی میزش خیمه زده بود.
کیونگسو نفس حرصی ای کشید و طوری که لحظه به لحظهی مزایده رو از دست نده بهش توپید.
"احمق نباش. بذار کارمو انجام بدم!"
همه کمی تعجب کردن، این اولین بار بود که کیونگسو حین
شرکت در مزایده مواجه میشدن. اون همیشه تنهایی از پس این کار برمیومد.
توی سالن همهمه ایجاد شده بود، نماینده های شرکت های گمرکی، انبار داری و مهندسی قیمت های مختلفو فریاد میزدن و حالا اون پروژه با صد میلیون رشد قیمت باعث شده بود خیلی از نماینده ها و وکلایی که برای پر کردن سالن اومده بودن کناره گیری کنن و فقط نتیجهی قیمت نهایی رو تماشا کنند.
هنوز هم رقابت بین یکی از شرکتهای واردات دارو، تجهیزات پزشکی و البته خودشون که هنوز قیمتی بالاتر پیشنهاد نداده بودن برقرار بود.
هرزگاهی نماینده های یونگ برای ایجاد هیجان و رقابت بین شرکت کننده رقم های کوچکی بالا میبردند ولی خیلی توسط نمایندههایی که واقعا خواهان این پروژه و موقعیت طلاییش بودن پس گرفته میشدن.
کیونگسو با دیدن جوی که به سمت آرامش رفته بود و زمانی که همه قبول کرده بودن اون پروژه به شرکت واردات دارو تعلق میگیره با افزایش قیمت پنجاه میلیونی
قیمت، پروژه رو به نام شرکت خودشون ثبت کرد.
رقم پیشنهادیش بعد از جنجالها و فریادهای بلندی بود که هر دفعه با بالاتر رفتن قیمت ارومتر و در نهایت خفه میشد.
همشون با امیدواری به به صفحه گوشی خیره شده بودن و هر کدوم استرسشونو با علائم مختص به خودش بروز میداد. جوییدن ناخن، سرد شدن و سر شدن بدن، خشک شدن دهن، کندن پوست لبها و یا فشردن دست کسی کنارت ایستاده.
سهون در نهایت خونسردی که توی چهرش موج میزد با تمام توان دست لوهانو فشار میداد و منتظر بود که برای بار سوم قیمت نهایی گفته بشه و مزایده تموم بشه ولی لحظه آخر شخصی با با پیشنهاد یک میلیون بالاتر از قیمت پیشنهادی کیونگسو جهت مزایده رو تغییر داد و باعث شد که نفس توی سینشون حبس بشه.
کیونگسو متعجب به سمتی که مجری مزایده اشاره کرد برگشت و با دیدن فردی که نتونست تشخیصش بده از طرف کدوم سازمان یا شرکته عرق سردی روی پیشونیش
نشست.
میدونست اون مرد ناشناس قراره براش دردسر ساز بشه ولی نه زمانی که یک قدم با موفقیت فاصله داره.
هنوز ذخیره مالی برای بالاتر بردن قیمت داشت، رقابت سختشون با جهش های کوتاه یک میلیونی پیش میرفت تا زمانی که کیونگسو احساس ناامنی و خطر کرد و آخرین ذخیره مالیشونو برای برداشت پروژه استفاده کردم و بیست میلیون نهاییای که اجازه وارد کردنش به مزایده داشت اعلام کرد.
با لبخند لرزونی به صفحه اسکرین پشت سر مجری که قیمت خودش روی اون برق میزد نفس راحتی کشید و با مکث و سکوت اون فرد ناشناس با لبخند مفتخری که روی لبش بود برگشت و دید که با اخم در حال صحبت با تلفنه، ته دلش لرزید ولی امیدوار بود که در حال بحث برای عقب کشیدن باشن و مکث بیشترش امیدواریش بیشتر کرد.
مجری با هیجان قیمت بالای پروژه رو اعلام کرد و با تلف کردن وقت میخواست ارزش پروژه رو بالاتر ببره و بتونه مشتری ها رو برای بدست آوردنش جذب کنه ولی کسی نبود که بخواد قیمت بیشتری بگه.
کیونگسو خوشحال چشمهاش رو روی هم گذاشت و تونست صداهای بچه ها که در حال خوشحالی بودن توی گوشش بشنوه.
"صد میلیون"
دقیقا لحظه آخری که چکش مجری به پایه کوبیده بشه صدای اون مرد در حالی که از هیجان ایستاد توی سالن پخش شد و چند ثانیهی خفه کننده رو برای کیونگسو و کسایی که از پشت تلفن مزایده رو دنبال میکردن به وجود آورد.
میدونست که هرگز نمیتونن روی این رقم بالاتر بگن و این شکست در مقابل پول بیشتر!
با بلند شدن صدای همهمه و خوشحالی و به دنبالش خالی شدن صندلی های اطرافش متوجه شد که خیلی وقته مزایده تموم شده.
"تموم شد"
جونگین نفس حبس شدشو رها کرد و تماس رو قطع کرد و بدون حرف به پشتی صندلیش تکیه داد. همه چیز خراب شده بود و حالا یک جورایی باید از صفر شروع میکردن در حالی که طرف مقابلشون رو تحت هیچ شرایطی نمیشناختن. خسته کننده بود.
لوهان اولین نفر از شوک خارج شد و با بیرون کشیدن دستش از دست سهون با قدم های بلند و کشیده از اتاق بیرون رفت.
جونگین نگاه خستهای به مسیر لوهان انداخت و گذاشت هر غلطی میخواد بکنه به هر حال که اون هر کاری خواسته بود با آینده این شرکت، مهندسا و کارگراش کرده بود.
"امروز تعطیله. میتونین استراحت کنین از فردا شروع میکنیم. من بهتون ایمان دارم"
لبخند دلگرم کنندهای زد و به تک تک چهرههای خستهای که گوشهای از اتاق بی حال نشسته بودن و فکرهای بیخود میکردن، نگاه کرد و دقیقا وظیفهای که داشت انجام داد. مسئولیتی که در مقابل تک تک کارمنداش و روحیشون
داشت دقیقا همین بود.
"تا فردا فرصت دارین کشتی های غرق شدتونو نجات بدین چون کلی کار عقب افتاده داریم! درست نمیگم سهون؟"
سهون لحظه ای جا خورد ولی سریع لبخند بزرگی زد و تایید کرد.
"شما هنوز نصف اون پروژه رو دارین بچه ها. پنجاه درصد اصلا کم نیست"
جونگین ابرویی بالا انداخت و دستاشو روی سینش قفل کرد.
"دیدین! حالا از جلوی چشمام محو شین تا از تعطیل کردنتون پشیمون نشدم"
هرچقدر به آخر جملش نزدیک میشد لبخند از روی لبش کنار میرفت و حالت جدی تری به خودش میگرفت که باعث ترس اون پسرای خسته شد و در کسری از ثانیه هر پنج تاشون برای خارج شدن از اتاق همدیگه رو هل میدادن.
جونگین به محض خالی شدن اتاق سر خسته و سنگینشو روی میز گذاشت و برای چند ثانیه چشمهاشو روی هم گذاشت.
سهون جلو رفت و دستشو روی شونش گذاشت.
"خوبی؟"
"هم آره، هم نه. برای اینکه بالاخره تکلیفمون مشخص شد آره خوبم ولی از نو شروع کردن برای حرفهای ها هم سخته"
با اینکه خودش هم حال خوبی نداشت ولی احساس میکرد تک تک این اتفاقات تقصیر خودشه و باید بار غم تمام کسایی که عذاب میکشن به دوش بکشه بدون اینکه ابراز خستگی یا ناراحتی کنه.
"متاسفم جونگین. برای همه چیز متاسفم"
جونگین سرش رو از روی میز بلند کرد و به بازوش تکیه داد و با چشمای نیمه باز و خستش به اون پسر نگاه کرد.
معلوم بود در مقابل کم خوابی مبارزه میکنه ولی افکار مشغولش اجازه خوابیدن بهش نمیداد.
"عذرخواهیتو میپذیرم در صورتی که همین الان بری دنبال دوست پسر احمقت و باهاش حرف بزنی. اون واقعا دیوونست. منو میترسونه"
سهون لبخندی زد و سری به تایید تکون داد، با قدم های سریع از اون اتاق بیرون رفت. از کسایی که اونجا در حال رفت و آمد بودن سوال پرسید تا تونست اون پسر رو جایی که باید باشه پیدا کنه.
آروم در زد و وارد اتاقش شد. نمیدونست چطور باید حرف بزنه ولی باید کنارش میموند.
با قدم های پر تردید جلو رفت و به میزش رسید.
لوهان بدون اینکه اهمیتی به حضور اون پسر بده به نوشتن ادامه داد و امضا و مهر کردن اون کاغذی که سهون نمیفهمید محتواش چیه توی پاکتی قرارش داد.
"لوهان! چیکار میکنی؟"
"کاری که به نفع همست"
انقدر سرد و بی روح بود که سهون لرز بدی به تنش نشست. اینکه ازش متنفر شده باشه در حال خوردن تکه های باقی مونده از روحش بود.
با دهن نیمه باز به اون پسری که ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود خیره شد اما با دیدن نوشتهای که روی پاکت با ماژیک مشکی نوشته شده بود چشماش گرد شد و قدمی به جلو برداشت و موضوع خودش رو کاملا فراموش کرد.
"این‐ لوهان این-!"
"استعفانامه. درست دیدی"
سهون با چشمای گرد شده اون پسر رو که با جدیت خودکارشو کنار گذاشت و از جاش بلند شد دنبال کرد اما قبل از اینکه اجازه بده از کنارش رد بشه مانعش شد.
"داری چیکار میکنی؟ زده به سرت!"
لوهان پوزخندی زد و نفس عمیقی کشید.
"آره"
خواست اون پسر رو کنار بزنه و مستقیم به دفتر جونگین بره ولی نامهای که بین انگشتاش بود توسط سهون قاپیده شد و پشتش نگه داشت.
"من نمیذارم این کار احمقانه رو انجام بدی"
لوهان اخمی کرد و قدمی به اون پسر نزدیک شد و دستش رو جلو برد.
"بچه بازی درنیار سهون اون نامه رو بده به من"
"نمیدم. عجولانه تصمیم نگیر لوهان. امروز استراحت کن. فردا راجع بهش فکر کن"
"سهون اون نامه رو بده!"
سهون قدم دیگهای به عقب برداشت و تمام تلاشش رو کرد تا دست لوهان به اون نامه نرسه.
"نه! خواهش میکنم بعدا بهش فکر کن. الان تصمیم نگیر. رفتنت به این تیم آسیب میزنه"
لوهان لحظه ای سرجاش ایستاد و اخمش غلیظ تر شد. حس کرد تمام بدنش از عصبانیت داغ شده و نیاز داره تا داد بزنه.
"رفتنم آسیب میزنه؟ امروز ندیدی باهاشون چیکار کردم؟ ندیدی چطور خستشون کردم؟ ندیدی چطور تمام زحمات چندین ماهشونو از بین بردم؟ موندنم، اعتماد بنفس مزخرفم و ادعای فهمیدنم از اول بهشون آسیب زده میخوام با رفتنم کمی بهشون استراحت بدم"
سهون لحظهای شل شد و دست از تقلا کردن برداشت.
"چرا اینطور فکر میکنی لوهان؟"
لوهان از فرصت استفاده کرد و نامه رو از دستش گرفت و چند قدم عقب رفت.
"چون واقعا اینطور هست"
قبل از اینکه سهون بتونه حرکتی کنه از اتاق خارج شد و به سمت دفتر جکنگین رفت و یک ضرب درو باز کرد و با قدم های محکم وارد اتاق شد.
"اوه اومدی؟ حالت خوبه؟"
لحظهای تردید کرد و قلبش درد گرفت، اون پسر بیشتر از اینکه به فکر ضرر شرکت باشه به فکر حال کارمند خرابکارش بود ولی این تصمیم به نفع رئیسی بود که انقدر زحمت میکشه.
با جدیت مسیرو ادامه داد و با احترام پاکتی که دستش بود روی میز اون پسر گذاشت.
جونگین با چشمای گرد به متن درشت روی پاکت نگاه کرد.
"استعفانامه! داری شوخی میکنی؟"
جدیت نگاه لوهان باعث میشد آه عمیقی از خستگی بکشه ولی قبل از اینکه با عجز بخواد این مسخره بازیا تموم بشه سهون یکدفعه وارد اتاق شد. بنظر میومد دیر رسیده.
جونگین با عصبانیت به سهون نگاه کرد و بهش توپید.
"اینطوری آرومش کردی؟"
لوهان با اخمی بین حرف جونگین پرید و اجازه نداد بیشتر از این سهون بخاطرش سرزنش بشه.
"این تصمیم خودم بوده. بهترین تصمیم"
"آه لوهان. لطفا اذیتم نکن واقعا خستهام"
"بخاطر تمام اشتباهاتی که انجام دادم متاسفم"
تعظیم رسمی کرد و باعث شد جونگین کمی بترسه و به سمتش قدم برداره.
"احمق چیکار داری میکنی؟ من بدون تو چطوری اینجا رو بچرخونم. هیچی تقصیر تو نیست! اصلا چند روز استراحت کن. بهت فرصت میدم"
لوهان با بغضی که به گلوش چنگ انداخت بود دستای جونگین رو از بازوهاش جدا کرد و سری به طرفین تکون
داد و با تعظیم دیگهای به سمت خروجی رفت.
مثل یک احمق در حال فرار از عواقب کاری بود که شروع کرده بود ولی این حقیقت داشت که هر چقدر برای پیشرفت پروژه تلاش میکرد به بن بستهای بیشتری برخورد میکرد تا جایی که تنها راه جلوش یک بن بست بود بدون هیچ راه فراری.
هیچ برنامه یا آیندهای برای ادامه مسیری که میخواست پیش ببره نداشت تنها چیزی که الان میخواست تختش و پتوی گرم و بزرگش بود.
توی پیاده رو قدم میزد و سعی میکرد روی اشکهاش کنترل داشته باشه، اصلا دلش نمیخواست که جلوی غریبه ها گریه کنه.
با ایستادن ماشین آشنایی جلوی پاش کمی مکث کرد ولی حتی نمیخواست که اون پسر رو ببینه.
سهون از ماشین پیاده شد و به سمتش رفت و چند ثانیه به چشماش خیره شد. اونا میدونستن که چطور با سکوتشون حرف بزنند.
دستشو پشت اون پسر قرار داد و برای نشستن توی ماشین کمکش کرد.
تمام مسیر لوهان حتی یک کلمه هم حرف نزد حتی وقتی که به خونه رسیدن و مائوچن با چهرهی شادابی در خونه رو باز کرد.
بدون اینکه جوابی به پدرش بده یک راست به سمت اتاقش رفت و درو پشت سرش بست.
مائوچن متعجب ابرویی بالا انداخت و به سهون اجازه داد که وارد بشه.
"عصر بخیر! سمت شما زلزله یا سیل اومده انقدر داغونید؟"
سهون با خستگی خودش رو روی مبل انداخت و فقط برای چند ثانیه چشماشو روی هم گذاشت تا ذهنشو برای توضیح دادن مرتب کنه.
"مزایده رو نتونستیم ببریم. علاوه برو فروش رفتن سهام
پروژه نصف نصف از پروژهی در حال ساختو از دست دادیم. و یک سری سرمایه گذار کله گنده که شرطشون نتیجه نهایی این مزایده بود هم از پروژه خارج شدن. سیل عظیمی بود!"
با خستگی شقیقههاش رو ماساژ داد و نگاه خستشو به مائوچن که با دقت بهش گوش میداد سپرد.
مائوچن متعجب منتظر ادامه حرفای سهون بود.
"خب! بنظرم این مسائل برای لوهان باید طبیعی باشه. مطمئنم یه چیزیو جا انداختی"
"بخاطر شرکت و آسیبی که به تیم زده شد لوهان امروز استعفا داد"
"چی؟"
مائوچن انگار مسخرهترین و غیرممکن ترین اتفاق زندگیشو شنیده باشه متعجب تک خندهای زد.
ولی رفتار بی سابقه لوهان و البته خستگی بیش از حد سهون نشون میداد تمام این اتفاقاتی که بار منفی بزرگی
دارن، واقعیت داره.
"آخه چرا؟"
"خودشو مقصر تمام ضررهای شرکت و پروژه میدونه. حتی مقصر به باد رفتن زحمت تیمش و کلا همه چیز"
مائوچن با دهن باز به اون پسر نگاه میکرد و در حال تجزیه و تحلیل حرفهاش بود. پسرش انقدر کله شق و بی عقل بود و نمیدونست!
سری از تاسف تکون داد و آهی کشید تا اطلاع ثانوی حتی نمیشد از صد کیلومتری لوهان عبور کرد.
نیم نگاهی به اون پسر انداخت که چقدر خسته بنظر میرسه.
"میخوای یکم استراحت کنی؟"
سهون لبخندی زد و از جاش بلند شد با اینکه دلش میخواست چنین کاری کنه ولی الان وقتش نبود.
"ممنون ولی امشب قول دادم به جای یکی از بچه ها
شیفت اورژانس باشم"
مائوچن اخمی کرد و برای بدرقش از جاش بلند شد.
"برای آخرین بار بهت میگم. جای هیچ دکتری شیفت نمون. پرستار و بهیار و خدمه این کارو انجام میدن ولی دکترا کاملا قضیشون فرق میکنه. فهمیدی!"
سهون لبخندی زد و سرشو به تایید تکون داد.
"چشم"
قبل از اینکه از خونه خارج بشه برگشت و جثه ریز و کوتاه مائوچن رو بین بازوهاش گرفت و تا جایی که میتونست محکم بغلش کرد.
"ممنون بابا"
"هی پسر خفم کردی"
سهون تک خندهای زد و با تکون دادن دستش از خونه خارج شد ولی هنوز دور نشده بود که صدای بلند مائوچن
رو شنید.
"فردا منتظرتم. دیر کنی بهت زنگ میزنم"
سهون با خنده دست تکون داد و رفت. به حدی داشت بهش خوش میگذشت که حسرت روزایی رو میخورد که اینطور نگذشته بود.
یادش نمیومد پدرش یک بار برای کارش یا مسائل جزئی ابراز نگرانی کرده باشه.
هرچقدر به آخر شیفتش نزدیکتر میشد، انرژیش بیشتر میشد اینکه بدونی کسی برای برگشتت منتظرت باشه باعث میشد انرژی داشته باشی.
تقریباعصر شده بود و میتونست با تحویل دادن شیفت برگرده خونه
*****
اولین چیزی که میخوام متوجهش بشید اینه که آدمای هیچوقت با اولین تلاش موفق نمیشن ممکنه بارها و بارها تلاش کنن و شکست های بزرگی بخورن ولی نباید از چیزایی که دارن دست بکشن
خلاصه که ادامه بدید حتی اگه خیلی براتون سخت و طاقت فرسا شده
بوس بهتون پرتقال کوچولوها
-stylish-