Fading Light
Blue Springاولین باری که سونگهون سوار ماشین جی شد، آخرین بار هم بود.
جی ماشین رو توی یه پارکینگ خالی نگه داشته بود و زیر شاخههای پهن یه درخت پناه گرفته بود تا از هجوم زعفرانیرنگ نور غروب در امان باشن. هردوشون روی صندلی عقب ولو شده بودن؛ پوست برهنهشون به چرم صندلی چسبیده بود و نفسهای بریدهشون شیشهها رو بخارآلود کرده بود. اگر هر کس دیگهای بود، سونگهون حتماً غر میزد که توی اون گرما دلش نمیخواد توی ماشین سکس کنه، اما چون جی بود، فقط خط جناغ سینهاش رو با زبون دنبال میکرد و از طعم نمک روی پوستش و گرمایی که انگار از خورشید توی تنش مونده بود لذت میبرد؛ و مست آهنگ نفسهایی که بینشون ردوبدل میشد، بود.
«اذیتم نکن.» جی وقتی سونگهون روی کنار استخوان لگنش دندون میکشید، با التماس گفت. بیقرار خودش رو تکون میداد، دنبال اصطکاک میگشت و وقتی سونگهون کمی بالاتر رفت، ناله کرد. «فکر نمیکردم واقعاً جدی باشی وقتی گفتی امروز میخوای آروم پیش بریم. هون—»
«اوه، امروز قراره خیلی هم آروم پیش برم.» سونگهون دندونش رو توی پهلوی جی فرو برد و وقتی جی زیر لب ناله کرد و بدنش رو به سمت دهنش قوس داد، لبخندش رو پنهان کرد. «تو فقط دراز میکشی، هرچیزی بهت میدم رو می گیری و یاد میگیری یکم صبر داشته باشی.»
جی نفسنفسزنان گفت: «الان واقعاً وقت خوبی برای اینه؟» دستهاش رو توی موهای سونگهون مشت کرد و کشید. لرزی که از ستون فقرات سونگهون رد شد باعث شد هیس بکشه و محکمتر گاز بگیره. «من واقعاً فکر میکنم که—»
صدای زنگ گوشی، تیز و ناگهانی، حرفش رو وسط اون مه سنگین قطع کرد. جی فحشی داد و سعی کرد بلند بشه.
«لعنتی، کجا پرتش کردم؟»
سونگهون سرش رو بالا آورد و گوشی رو دید که کف ماشین افتاده بود.
«اونجاست.» بهش اشاره کرد.
«کیه؟»
«نمیدونم. مهمه؟» سونگهون بیخیال پرسید و دوباره خم شد تا روی کمر جی جای بوسهای تازه بذاره.
جی با نفسهای بریده گفت: «ممکنه… ممکنه مهم باشه. شاید بابام باشه، یا جیک، یا—»
همون لحظه حالوهوای سونگهون کامل از بین رفت. شنیدن اسم جیک همیشه همهچیز رو خراب میکرد. با زور جلوی آه کلافهاش رو گرفت و عقب نشست.
«خب چرا جواب نمیدی؟» خشک و بیحوصله گفت.
جی گوشی رو از روی زمین برداشت. وقتی اسم تماسگیرنده رو دید، اخم کرد.
«بیمارستان؟ چرا…؟»
فوری تماس رو جواب داد.
«بله؟ بله، خود جیم. اتفاقی افتاده؟»
چند ثانیهی طولانی با دقت گوش داد و بعد، تمام خون از صورتش پرید. سونگهون با نگرانی نگاهش کرد و حس بدی توی دلش پیچید.
«چیییی؟» جی با وحشت پرسید، لبهاش رنگ باخته بود. «جیک چی؟ غش کرده؟ کجا؟»
لعنتی.
حسهای بد سونگهون هیچوقت اشتباه نبودن.
با عجله دنبال لباسهاشون گشت، پیراهن خودش رو پوشید و مال جی رو سمتش پرت کرد. اما جی تکون نمیخورد. گوشی رو اونقدر محکم گرفته بود که بند انگشتهاش سفید شده بود.
«باشه.» بیحس جواب داد. «فهمیدم. دارم میام. ممنون.»
تماس قطع شد، اما جی هنوز همونجا نشسته بود و با نگاهی خالی به رو به روش خیره مونده بود.
«جی. جی، لباست رو بپوش. باید بریم.»
سونگهون مچ دستهاش رو گرفت و مجبورش کرد بهش نگاه کنه.
«جونگسونگ، حواست رو جمع کن. بیا، باید بریم.»
جی بالاخره پلک زد.
«آره… باشه، باشه. ام… سوییچ، اونا—»
«سوییچ رو بده من رانندگی میکنم. تو الان اصلاً حالت برای رانندگی خوب نیست.»
«ولی من میتونم—»
«اگه با این وضعیت رانندگی کنی، آخرش هر دومون وسط یه تصادف بزرگ گیر میکنیم. سوییچ و بده.»
این بار محکمتر گفت.
جی بیرمق جواب داد: «باشه.» و با انگشتهای لرزون و کند شروع کرد دکمههای پیراهنش رو بستن. «تو کنسول وسطه.»
سونگهون سر تکون داد، پشت فرمون نشست و صبر کرد تا جی صندلی کناری بشینه و کمربندش رو ببنده، بعد ماشین رو روشن کرد.
تو راه بیمارستان، وقتی دوتا چراغ قرمز و رد کرد چندتا قانون رانندگی رو زیر پا گذاشت، تازه فهمید خودش رو انداخته وسط یه اتاق با جی و جیک.
تنها.
از گوشهی چشم به جی نگاه کرد. زانوش مدام بالا و پایین میپرید و تمام بدنش از اضطرابی که به زور کنترلش میکرد میلرزید.
انگار ابرهاش جمع شده بودن و آسمون رو خاکستری مهآلودی کرده بودن.
اوه.
سونگهون دوباره یه حس بد داشت.
✵✵
همین که سونگهون ماشین رو خاموش کرد، جی از ماشین پرید بیرون و به سمت بیمارستان دوید.
مثل مرغ سرکنده اینطرف و اونطرف میدوید تا اینکه سونگهون رفت سمت پذیرش و دربارهی جیک شیم پرسید. به یه طبقه دیگه راهنماییشون کردن و سونگهون مجبور شد عملاً جی رو بکشه سمت آسانسورها و دستش رو روی شونهاش بذاره تا شاید کمی از اون بیقراریش کم بشه.
جیک روی تخت نشسته بود و سرم بهش وصل بود. ظاهراً اتفاق خاصی براش نیفتاده بود و فقط صورتش نسبت به آخرین باری که سونگهون دیده بود، کمی رنگپریدهتر به نظر میرسید. از شدت بیحوصلگی هم انگار نصفهنیمه خوابش برده بود.
نفس عمیق و بلندی از سینهی جی بیرون زد و تمام بدنش شل شد. صدای نفسش باعث شد جیک سرش رو برگردونه.
«جی؟»
طوری چشمهاش رو ریز کرد که انگار مطمئن نبود واقعاً جی رو میبینه یا یه سراب.
جی فوراً خودش رو از سونگهون جدا کرد و سمت جیک رفت. دستهاش با نگرانی بدنش رو لمس میکردن، انگار میترسید با یه لمس ساده بشکنه.
«جی…»
جیک با آسودگی نفسش رو بیرون داد و سونگهون سؤال پنهان توی صداش رو شنید:
اومدی؟
جی هم شنید.
«معلومه که اومدم، احمق.» صداش اونقدر نرم و آروم بود که سونگهون حس کرد از هر «دوستت دارم»ی عاشقانهتره. «واقعاً فکر کردی نمیام؟»
دستش رو روی صورت جیک گذاشت و سونگهون تقریباً میتونست گرما و وزن اون دست رو روی پوست خودش تصور کنه.
یه چیزی زیر دندههاش ترک برداشت.
«اینجایی…» جیک طوری نفس کشید که انگار حضور جی خودش یه دعا یا موهبته.
صورتش رو توی دست جی فرو برد و با چنان نگاه نرم و عاشقانهای بهش خیره شد که سونگهون مجبور شد نگاهش رو بدزده.
بیقرار بود.
دقیقاً همونطور که پیشبینی کرده بود؛ این موقعیت زیادی معذبکننده بود.
جی گفت: «معلومه که اینجام. یادت نیست منو به عنوان تماس اضطراریت ثبت کردی؟»
«اوه.»
پلکهای جیک سنگین بود و لهجهی استرالیایی ملایمش به خاطر خوابآلودگی غلیظتر شده بود.
«کلاً یادم رفته بود.»
«آره، وقتی پرستار زنگ زد و گفت از خستگی و کمآبی غش کردی، نزدیک بود سکته کنم. به چه کوفتی فکر میکردی؟»
«فکر نمیکردم.» جیک با سختی آب دهنش رو قورت داد.
خب، کاملاً مشخصه، سونگهون بیرحمانه توی ذهنش گفت و بلافاصله خودش رو سرزنش کرد. اون پسر توی تخت بیمارستان خوابیده بود؛ میتونست یکم مهربونتر باشه.
جیک گفت: «فقط… خیلی سرم شلوغ شد، اصلاً نفهمیدم—»
«سرت با چی شلوغ بود؟ ترم تابستون که یه هفتهست تموم شده.» جی اخم کرد.
«عصبانی نباش.» جیک التماسگونه گفت و دست جی رو بین هر دو دستش گرفت و محکم نگه داشت؛ انگار میترسید اگر ولش کنه، جی عقب بکشه. انگار که جی اصلا میتونست این کار رو بکنه. «بابا و مامانم زنگ زدن و اونا… خودت میدونی. بعدشم مطمئن نیستم توی این درس خوب عمل کرده باشم، برای همین داشتم برنامهی ترمهای بعدم رو میچیدم و اونقدر استرس گرفتم که شاید یادم رفت غذا بخورم.»
جی با عصبانیت گفت: «یا بخوابی. جیک، راجعبه این حرف زدیم. این زندگی توئه، نه زندگی اونا. اینکه خودت رو نابود کنی تا به رویاهای شکستخوردهی یه نفر دیگه برسی، راه زندگی کردن نیست. باید بیشتر مراقب خودت باشی.»
اوه.
سونگهون هیچ چیزی از رابطهی جیک با پدر و مادرش نمیدونست.
شاید واقعاً باید مهربونتر میبود.
«میدونم.» جیک زیر لب گفت. «ببخش که نگرانت کردم.»
جی سرش رو تکون داد، روی لبهی تخت نشست و دست آزادش رو روی پای جیک گذاشت.
سونگهون فکر نمیکرد جی هیچوقت بتونه مدت زیادی از جیک عصبانی بمونه.
این دیگه واقعاً غیرقابل تحمل بود.
باید از اتاق میرفت بیرون یا یه چیزی میگفت.
بالاخره گفت: «هی.»
جلوتر رفت.
چشمهای جیک با تعجب باز شد، انگار تازه برای اولین بار متوجه حضور سونگهون شده بود.
احتمالاً واقعاً هم همینطور بود.
«حالت چطوره جیک؟»
«بهترم.» جیک با لبخندی روشن جواب داد. «راستش باید بیشتر داغون میشدم، شاید اونوقت داروهای درستوحسابی بهم میدادن. الان فقط اینجام و این سرم مسخره رو بهم وصل کردن.»
دستی که سرم بهش وصل بود رو تکون داد و نگاه یخزدهای که جی بهش انداخت رو نادیده گرفت.
سونگهون پوزخند زد.
«تو توی تخت بمون و استراحت کن. من میرم دستگاههای خوراکی رو بگردم ببینم چیزی پیدا میکنم. اجازه داری غذا بخوری، درسته؟»
«آره، از اون بابت مشکلی نیست.» جیک گفت. «ولی نمیخوام پول تو رو خرج کنم، اشکالی نداره—»
«مزخرف نگو.» سونگهون دستش رو تکون داد. « الان برمیگردم. جی، تو چیزی میخوای؟»
«من خوبم. مرسی، هون.»
جی حتی برنگشت بهش نگاه کنه.
سونگهون سر تکون داد، دردی که توی سینهاش پیچید رو فرو خورد و از اتاق بیرون رفت.
نمیدونست خوراکی مورد علاقهی جیک چیه، برای همین جلوی اولین دستگاهی که دید ایستاد و تمام سکههای جیبش رو داخلش ریخت و بدون فکر کردن دکمههای مختلف رو فشار داد.
عمداً خیلی هم طولش داد تا خوراکیها و شکلاتها رو جمع کنه. اصلاً برای برگشتن به اتاق عجله نداشت.
برای بریدن اون حجم از حسرت و دلتنگی که توی هوا جمع شده بود، انگار یه شمشیر دولبه لازم بود.
وقتی تمام پول خردش تموم شد، خوراکیها اونقدر زیاد شده بودن که رفت سمت ایستگاه پرستاری و ازشون یه کیسه گرفت تا همهچیز رو توش جا بده.
شاید چیزهای اضافه رو هم میتونست با خودش ببره خونه.
آروم به سمت اتاق برگشت و با خودش فکر کرد اصلاً واقعاً لازم بود برگرده؟
درست قبل از اینکه به در برسه، صدای حرف زدنشون به گوشش رسید. انگار عمیقاً مشغول صحبت بودن.
«—راستش نمیفهمم چرا اون اینجاست.»
صدای جیک بود.
سونگهون آهسته ایستاد و نزدیک در موند.
گوش دادن به حرف مردم کار اشتباهی بود، اما نتونست جلوی خودش رو بگیره.
یه جور دژاوو بود.
نداشتن کنترل روی کنجکاوی و رفتارش همون چیزی بود که از اول اون رو وسط این گند بزرگ انداخته بود.
«یعنی خوشحالم که اومده، ولی فکر نمیکردم اونقدر به هم نزدیک باشین که برای همچین اتفاقی، اولین کسی باشه که باهاش تماس میگیری.»
داشتن دربارهی اون حرف میزدن؟
جی گفت: «واقعاً داری از اینکه یکی اومده عیادتت، وقتی فکر میکرده نزدیکه بمیری، شکایت میکنی؟»
«من که نمیمیرم، احمق.» جیک با لحنی شوخیآمیز غر زد.
جی خندید؛ خندهاش گرم و طلایی بود و توی راهرو پیچید.
«ولی جدی میگم، شکایت نمیکنم. فقط میخوام بفهمم چرا اول به اون گفتی.»
«خب… ام. وقتی بیمارستان زنگ زد، ما با هم بودیم، پس…»
«با هم بودین؟»
جیک جمله رو طوری تکرار کرد که انگار داشت معنی کلمات رو مزهمزه میکرد.
«آره.»
«اوه.»
جیک گفت:
«شما دوتا… اوه. با هم میخوابین؟»
احتمالاً میخواست بیخیال به نظر برسه، اما صداش لرزید. اونقدر آسیبپذیر بود که سونگهون باید همون لحظه از در فاصله میگرفت.
اصلاً از اول نباید وایمیستاد.
باید رفته بود.
اما به هر دلیلی، همونجا موند.
چند لحظه سکوت سنگینی هوا رو پر کرد.
بعد جی بالاخره با صدایی که تقریباً شنیده نمیشد گفت:
«آره.»
جیک نفسش رو بیرون داد و صدای نفسش خیلی شبیه یه هقهق فروخورده بود.
«باید حدس میزدم. اون روز توی مال رفتار عجیبی داشتی، بعدشم دیدم خیلی از شبها غیب میشی، ولی دلم نمیخواست بپرسم. فکر کنم حالا جوابم رو گرفتم.»
لحنش نزدیک به هیستریک بود.
جی ساکت موند.
«دوستش داری؟»
سونگهون نفس کشیدن رو فراموش کرد.
جواب رو از قبل میدونست، اما بدنش نتونست جلوی خودش رو بگیره. کمی به جلو خم شد و دلش از انتظار جواب توی خودش پیچید.
«نه.»
و چیزی درون سونگهون مرد.
البته که میدونست.
هر روز و هر شب این حقیقت رو به خودش یادآوری کرده بود.
اما بازم حس کرد داره از هم میپاشه.
واقعاً اینقدر احمق بود که امید داشته باشه جواب فرق کنه؟
آدما که یک شبه عاشق نمیشن. کسی که توی یه چشم به هم زدن نظرش رو عوض نمیکنه.
قطرهی اشکی که از روی گونهاش پایین اومد رو با عصبانیت پاک کرد.
نمیخواست به یه صحنه تراژدی تبدیل بشه که بقیه بهش زل بزنن.
دیگه نمیخواست هیچ تکهای از خودش رو به جی بده.
نمیتونست.
هر چی داده بود، برای یه عمر کافی بود.
«چرا؟»
سونگهون حتی فرصت نکرد خودش رو برای حرف بعدی جیک آماده کنه.
«خب، چون اون عاشق توئه.»
هوا از ریههای سونگهون با صدایی خفه بیرون پرید.
کف دستش رو روی سینهاش گذاشت. قلبش اونقدر شدید و وحشیانه میتپید که مجبور شد مطمئن بشه واقعاً از توی بدنش بیرون نپریده.
جی آروم گفت: «میدونم.»
معلومه که میدونست.
معلومه که اون شب اعتراف سونگهون رو کامل و واضح شنیده بود.
اگر سونگهون با دقت بیشتری گوش می داد، شاید میتونست ذرهای احساس گناه هم توی صداش پیدا کنه.
اما شاید فقط خیال خودش بود.
توهمی که دلش میخواست واقعی باشه.
پشت استخوان سینهاش یخ بست.
«پس داری چی کار میکنی؟» جیک با کلافگی، تقریباً عصبانیت پرسید. «اون دوستمونه. چرا داری سر کارش میذاری؟ نگه داشتنش کنار خودت و بازی کردن باهاش حس خوبی بهت میده؟ اگه دلیلش همینه، پس تو—»
«برای ارضای غرورم نیست!» جی با عصبانیت حرفش رو قطع کرد. «نمیخوام بهش آسیب بزنم و حس یه عوضی رو دارم، چون میدونم همین الانشم بهش آسیب زدم. من—»
با آهی کلافه حرفش رو برید.
سونگهون میتونست توی ذهنش تصور کنه که جی دستش رو لابهلای موهاش میکشه.
قلب مردهی سونگهون دوباره درد گرفت.
«من یه عوضیم و سونگهون لیاقت یه آدم بهتر رو داره. اما من به یکی نیاز داشتم و اون اونجا بود و خودش هم میخواست و… لعنتی.»
جی نفسش رو بیرون داد.
«فقط میخواستم از این حس رد بشم. نمیتونم تا ابد گیر تو بمونم، جیک.»
اتاق دوباره برای چند لحظه ساکت شد.
«صبر کن، چی؟»
صدای جیک واقعاً شوکه بود.
«تو… منو دوست داری؟»
سونگهون مجبور شد جلوی خودش رو بگیره که نره داخل و سر جیک داد نزنه.
جیک واقعاً احمق بود؟
حتی یه آدم کور و کر هم میتونست بفهمه جی عاشقشه.
جیک همهچیزی رو داشت که سونگهون میخواست و حتی نصفش رو هم نمیدونست.
جی گفت: «قبلا هم بهت گفتم.»
احتمالاً اخم کرده بود.
«شب جشن فارغالتحصیلی؟ ولی تو هیچی نگفتی، بعدشم دنبال سونو میگشتی، برای همین نخواستم دنبالت راه بیفتم، نخواستم—»
«اوه خدای من. عوضی داستان منم.»
جیک با عجله حرفش رو قطع کرد.
«اون شب با اون پانچ اشغال جشن مست کرده بودم، چون سونو تمام مدت موقع آماده شدن برای مراسم مسخرهام میکرد و میگفت باید بهت اعتراف کنم. اما بعد تو با اون کتوشلوار اومدی و اونقدر باورنکردنی و خوشگل بودی که استرس گرفتم. یه بهونهی مسخره سرهم کردم، چون واقعاً نمیتونستم حتی بهت نگاه کنم.»
«اوه.»
جی مکث کرد.
«پس تو… اوه. دنبال سونو نبودی چون دوستش داری؟»
«نه، احمق.»
جی با احتیاط اضافه کرد:
«و… مینگـی؟ فکر میکردم شما دوتا…»
«نه، ما فقط دوستیم. مینگـی عاشق یه دختر توی بخش صدابرداریه. هردوشون هم احساساتشون رو سرکوب میکنن و یه تنش جنسی عجیب و حلنشده بینشون هست.»
صدای جیک لرزید.
«و من تو رو دوست دارم. مگه معلوم نبود؟ من شبیه احمقا عاشقتم. همیشه بودم.»
سونگهون این رو هم میدونست.
با این حال، چشمهاش رو بست تا موج تازهای از درد رو تحمل کنه.
مگه معلوم نبود؟
همیشه قرار بود آخرش همینطوری تموم بشه.
«اوه.»
جی دوباره همون یک کلمه رو گفت، این بار کاملاً گیج و شوکه.
«اوه؟ فقط همین؟ “اوه”؟»
«یکم بهم وقت بده، شنیدن همهش یهدفعه خیلی زیاده.» جی زیر لب گفت. «تو… واقعاً…؟»
«آره.»
جیک محکم جواب داد.
«جی. برای من همیشه فقط تو بودی.»
«برای منم.»
جی با صدایی آروم و تقریباً مقدس زمزمه کرد.
و بالاخره سونگهون خودش رو از کنار در جدا کرد.
خون توی گوشهاش میغرید.
به همین راحتی، همهچیز تموم شده بود.
فقط یک ساعت قبل، هردوشون روی صندلی عقب ماشین جی توی هم پیچیده بودن و حالا…
سونگهون عقبعقب توی راهرو رفت، اما هنوز صدای جی رو میشنید که میگفت:
«من این همه مدت تنهایی عاشقت بودم. نمیتونم… من فقط همیشه تو رو دوست داشتم. هیچوقت کس دیگهای نبود. هیچوقت هم نمیتونست باشه.»
سونگهون اونقدر کورکورانه توی راهروها دوید، و از پلهها پایین رفت تا بالاخره از در اصلی بیمارستان بیرون زد.
طبق معمول واشنگتن، بارون میبارید و همون لحظه زیر بارون شدید گیر افتاد.
براش مهم نبود.
حتی وقتی لباسهای خیسش به تنش چسبیدن و سرما تا استخونش نفوذ کرد، اهمیتی نداد.
هر چیزی بهتر از موندن توی اون راهرو بود؛ بهتر از شنیدن اینکه جی به جیک میگه تنها کسیه که همیشه خواسته.
اینکه تمام تابستون کنار سونگهون خوابیده، در حالی که خواب جیک رو میدیده.
سونگهون توی چند ماه گذشته تصمیمهای وحشتناک زیادی گرفته بود، اما حتی خودش هم میفهمید نباید همونجا میایستاد و اجازه میداد قلبش با خشونت بارها و بارها از سینهاش بیرون کشیده بشه.
چیزی که بین اونها شکل گرفته بود، مثل زخمی عفونی زیر پوستش رشد کرده و چرک کرده بود؛ انگار که به زور وارد بدنش شده.
جی با یه بریدن ساده خودش رو از این بند آزاد کرده بود؛ آزاد از مریضی و کبودی.
اما سونگهون تنها کسی بود که هنوز وسط این ماجرا گیر کرده بود؛ هنوز وسط اون همه خون، تنش سیاه و کبود بود.
واقعا نمیدونست چقدر طول میکشه تا دوباره حس پاک بودن کنه.
دستهاش رو توی جیبش فرو کرد و گذاشت پاهاش خودشون، بیهدف، راه خونه رو پیدا کنن.
وقتی خیس و لرزون جلوی در خونهی هیسونگ رسید، لازم نبود چیزی بگه تا هیسونگ بفهمه.
«اوه، سونگهون…»
هیسونگ با دیدن حالتش آه کشید.
چهرهاش از هم پاشید و نگاهش پر از همون دلسوزیای شد که سونگهون معمولاً ازش متنفر بود، اما این بار حتی نمیتونست خودش رو مجبور کنه که ازش بدش بیاد.
سونگهون با صدایی که شکست گفت:
«ببخش. بابت اینکه دوست بدی بودم، بابت اینکه حرفت رو گوش ندادم، بابت اینکه بودنت رو وظیفه فرض کردم و من… باید… ببخش. واقعاً ببخش.»
«دیگه عذرخواهی نکن.»
هیسونگ آروم گفت و سرش رو تکون داد.
چشمهاش از احساسی که تنها چیز روشن توی اون تاریکی بود، برق میزدن.
«بیا تو. امشب اینجا می مونی.»
سونگهون که از سرما و گریه میلرزید، اجازه داد هیسونگ بغلش کنه و از در خونه ردش کنه.
اجازه داد توی آغوش بهترین دوستش بشکنه.
صدای رعد بیرون مثل شلاق توی آسمون صدا کرد و انگار خودش رو از وسط دو نیم کرد.
اما نور زرد آشپزخونهی هیسونگ و دستهایی که صورت سونگهون رو بین خودشون گرفته بودن، گرم بودن.
و برای یک لحظه کوتاه، دیگه هیچچیزی توی دنیا سرد نبود.
✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵✵
پانچ: ترکیب نوشیدنی های الکلی و تیکه های میوه.