Fading Echoes
girls to fuck with"همیشه سونگهون رو کنارم داشتم."
از اولین لحظهای که چیزی از دنیا یادم میاد، اون بود. همیشه، انگار یه بخش از وجودم بود. یه چیزی که حتی فکرِ نبودنش هم از ذهنم عبور نکرده بود. همه میگفتن که ما دوتا مثل دو تیکهی یه پازل بودیم، جدا از هم ناقص، ولی وقتی کنار هم قرار میگرفتیم، یه چیز کامل میشدیم.
بچگیمون پر از کارای احمقانه و خندهدار بود. اون روزی که بالاخره دوچرخهسواری یاد گرفتیم، سونگهون زودتر از من تعادلشو حفظ کرد و با غرور دور زمین بازی چرخید، ولی پنج دقیقه بعد با کله رفت توی گِل و کل لباساش خراب شد. بعدش با یه قیافهی مظلوم اومد سمتم، لباس گِلیشو به لباسم مالید و گفت:
"حالا دیگه جفتمون مثل همیم."
اون شب جفتمون از مامانامون کتک خوردیم، ولی میارزید. چون فرداش، وقتی دوباره باهم رفتیم بیرون، هنوز روی لباسهای مدرسهمون ردِ لکههای گِل مونده بود و این باعث شد تا زنگ تفریح تا سر حد مرگ به خودمون بخندیم.
روزای مدرسه، همیشه کنار هم بودیم. توی زنگای ورزش، باهم قایمکی میرفتیم توی انبار وسایل و اونقدر حرف میزدیم و میخندیدیم که اشکمون درمیومد.
زنگ تفریح، از مدرسه فرار میکردیم تا بریم مغازهی سر کوچه و خوراکیِ مورد علاقهی اون رو بخریم، همیشه هم یه بستهی اضافه میگرفت تا توی راه برگشت باهام شریک بشه.
هر بار هم فکر میکردیم کسی نفهمیده، ولی همیشه ناظم بهمون زل میزد و سری تکون میداد. بازم برامون مهم نبود.
بعد مدرسه، مسیر برگشت همیشه یه ماجراجویی جدید بود. بعضی روزا زنگ در خونههای مردم رو میزدیم و باهم دیوونهوار میدویدیم، تا جایی که نفسهامون به شماره بیفته و از خنده بیفتیم روی زمین.
گاهی بارون میگرفت و دوتایی، بدون چتر، زیر یه مغازهی آقای کیم منتظر میموندیم. همیشه سونگهون بهم میگفت:
"یعنی مامانامون الان دارن توی خونه شرط میبندن که کی زودتر برمیگرده؟"
و من میگفتم:
"نه، دارن نقشه میکشن که چطوری بعد از این که رسیدیم خونه، هردومونو بکشن."
و بعد دوباره باهم میخندیدیم. چون ته دلمون میدونستیم که فرداش دوباره همین ماجرا تکرار میشه.
ولی بهترین شبها، اونایی بود که سونگهون توی اتاقم بود. مثل اون شب که روی زمین دراز کشیده بود، دستاشو پشت سرش قلاب کرده بود و به سقف خیره شده بود. بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:
"هیسونگ، تو میدونی قراره جفتمون بریم دانشگاه هنر، مگه نه؟"
سرمو برگردوندم سمتش.
"چرا انقدر مطمئنی؟ من که مثل تو عاشق نقاشی نیستم."
لبخند زد، از اون لبخندایی که یهذره سر به سر گذاشتن توش قاطی بود.
"چون من عاشقشم، و تو هم هیچوقت منو تنها نمیذاری. خودت اینو گفتی."
نگاهش کردم. چقدر مطمئن بود، چقدر راحت حرفشو میزد. بدون ذرهای تردید، انگار از آیندهای حرف میزد که از قبل نوشته شده بود.
بالاخره آه کشیدم و شونه بالا انداختم.
"آره، تنهات نمیذارم. من همیشه کنارت میمونم."
و انگار همین یه جمله، تمام نگرانیهای توی ذهنش رو پاک کرد. همون لحظه چشمهاشو بست و یه نفس عمیق کشید.
ما برای چندین ماه به کتابخونهی مدرسه میرفتیم. اونجا همیشه ساکت بود، ولی وقتی من و سونگهون اونجا بودیم، سکوت معنای دیگهای پیدا میکرد.
دوتایی پشت یه میز چوبی که گوشهی سالن بود نشسته بودیم، کتابامون جلوی رومون باز، ولی تمرکز؟ تقریباً صفر.
سونگهون مدادش رو بین انگشتاش میچرخوند و به صفحهی کتاب زل زده بود، انگار که با نگاه کردن، اطلاعات خودش وارد مغزش میشد. اما من، بعد از نیم ساعت خوندنِ یه مسئلهی ریاضی، فقط داشتم مات و مبهوت به کتاب نگاه میکردم.
"هیسونگ، اگه قبول نشم چی؟"
با تعجب سرمو بلند کردم.
"چی؟ تو؟ قبول نشی؟ غیرممکنه، تو همون آدمی نیستی که هفتهی پیش تستهای هنر رو بدون نگاه کردن به سوالا زد و بیشتر از من نمره گرفت؟"
لبخند نصفهنیمهای زد، ولی هنوزم میدیدم که اخماش تو هم بود.
"ولی اگه نشم چی؟ اگه تو قبول بشی و من نه... اگه ما از هم جدا بشیم چی؟"
پوفی کشیدم، مدادمو آروم روی کتاب کوبیدم و گفتم: "ساکت شو سونگهون. تو میدونی جفتمون قبول میشیم. باهم میریم همون دانشگاهی که تو این همه وقت حرفشو میزدی."
یه لحظه بهم نگاه کرد. یه نگاه جدی. بعد، یه لبخند کوچیک زد و سرشو به نشونهی تایید تکون داد. "درسته... باهم. ما همیشه باهم میمونیم."
و اون شب، منم باور داشتم که این حقیقت همیشه همونطور باقی میمونه. اون حقیقتی بود که عوض شدنش زیادی خیالی به نظر میاومد.
اما من چه میدونستم که دنیا قرار نبود به باورهای ما اهمیت بده؟
اون راست میگفت. من هیچوقت تنهاش نذاشتم. هیچوقت هم قرار نبود تنهاش بذارم. چقدر عجیب بود که بعضیا توی زندگی آدم انقدر محکم جا میگیرن که فکر میکنی هرگز امکان نداره نباشن. انگار جاودانهان. انگار یه قانون نانوشته وجود داره که اونا قراره همیشه کنار تو باشن. مثل یه قسمت از وجودت که حتی تصور نبودنش هم منطقی به نظر نمیاد.
با سونگهون، دنیا راحت بود. ساده بود. انگار خودش دلیلِ درست بودن دنیا بود. یا بهتره بهم اون پسر دلیل درست بودن دنیای من بود. انگار تا وقتی اون بود، هیچچیز نمیتونست اشتباه پیش بره.
اما اشتباه پیش رفت...
از یه جایی به بعد، اون دیگه فقط "بهترین دوستم" نبود.
اولش نفهمیدم، یا شاید خودمو میزدم به نفهمیدن. فکر میکردم که این یه چیز موقتیه، یه حس بیاهمیت که میاد و میره. ولی نرفت. از یه جایی به بعد، اون حس فقط بزرگ و بزرگتر شد، تا جایی که یهو کل قلبمو گرفت، و هیچ راه فراری برام نزاشت.
هر بار که بهم دست میزد، حتی تصادفی، یه گرمای عجیب از همون نقطه توی بدنم پخش میشد. هر بار که بهم لبخند میزد، یهچیزی توی دلم پیچ میخورد، یه چیزی که قشنگ میدونستم عادی نیست. هر بار که اسممو صدا میزد، انگار دنیا برای چند ثانیه فقط روی همون حرفی که از دهنش بیرون میومد، میچرخید.
"هیسونگی"
و بعد، اون روز رسید. روزی که بهم گفت اولین دوست دخترش رو پیدا کرده. اون لحظه یه چیزی توی وجودم فرو ریخت، یه چیزی که حتی نمیدونستم تا قبل از اون لحظه اونجا بوده. لبخند زدم، بهش گفتم که خوشحالم، که بهش تبریک میگم و براش بهترین هارو آرزو میکنم. ولی دستام یخ کرده بود، انگار که یه نفر ریههامو فشار داده باشه و من نفس کشیدن یادم رفته باشه.
هیچوقت یادم نمیره اون حس رو. اون دردی که هر بار سونگهون به اون دختر نزدیک میشد، و من میدیدم توی سینم میپیچید. یه درد آروم، ولی مداوم، مثل یه زخم کوچیک که هیچوقت بسته نمیشه و هر بار که کسی روش دست میکشه، دوباره میسوزه. هیچکس نمیدونست. هیچکس نفهمید که چقدر دردناک بود.
ولی وقتی بلخره اون رابطه به مشکل خورد؟ من خوشحالترین آدم روی زمین بودم. نه به این خاطر که اون دختر لیاقت عشق سونگهون رو نداشت. بلکه چون میخواستم من اون کسی باشم که اون عشق رو بهش میده. میخواستم تنها کسی باشم که کنارش میایسته، که دستشو میگیره، که لبخندشو میبینه.
نمیخواستم سونگهون رو با هیچکس دیگهای تقسیم کنم. ولی اون نمیدونست. هیچوقت نفهمید. و منم هیچوقت چیزی نگفتم. چرا باید میگفتم؟ اون خوشحال بود. زندگیش جریان داشت. و من؟ فقط میخواستم کنارش بمونم، میخواستم خوشحال باشه، حتی اگه خوشحالی اون به قیمت حال بد من تموم میشد. حتی اگه این یعنی من هیچوقت نمیتونستم بیشتر از "بهترین دوستش" باشم.
اما اون روز...
تولد من بود. ولی همهی دنیا میدونستن که این روز برای من، فقط یه معنی داشت: روز اعتراف.
"سونگهون، میتونی بیای کافه؟ همونجایی که همیشه میرفتیم..."
دستم روی دکمهی ارسال مکث کرد. هزار بار تو ذهنم حرفام رو تکرار کردم. بالاخره بعد از این همه سال، بالاخره امروز...
ولی سونگهون هیچوقت نیومد. هیچ وقت نتونست بیاد.
-فلــش بـک-
امشب، تولد هجده سالگی خودش بود. و مهمتر از اون، امشب قراره بود برای اولین بار همه چیزو به سونگهون بگه. هیسونگ دستش رو توی جیب هودیش فشار داد و به ساعت روی دیوار کافه نگاه کرد. بیست دقیقه از وقتی که قرار داشتن گذشته بود. سونگهون هیچوقت اینقدر دیر نمیکرد.
انگشتش رو روی لبهی لیوانش کشید. نگاهش به دستهگلی افتاد که با دقت از گلهای مورد علاقهی سونگهون انتخاب کرده بود. گلبرگها کمی پژمرده شده بودن، انگار که انتظار طولانی حتی اونها رو هم خسته کرده بود. کیک روی میز، همون کیک سادهای که همیشه باهم میخوردن، خامهش کمکم داشت آب میشد.
اضطراب توی معدهش میپیچید، یه حسی مثل یه وزنهی سنگین که روی سینهش نشسته بود. چندین سال بود که این حسو توی خودش نگه داشته بود، بارها و بارها حرفاشو توی ذهنش مرور کرده بود، ولی حالا که لحظهش رسیده بود، حس میکرد نفسش بالا نمیاد.
شاید این یه اشتباه بود. شاید نباید میگفت.
ولی بعد تصویر لبخند سونگهون توی ذهنش اومد، همون لبخندی که انگار میتونست یه روز بد رو توی چند ثانیه به بهترین روز زندگیش تبدیل کنه. همون لبخندی که حالا نمیتونست بدونش زندگی کنه.
نفسش رو بیرون داد، گوشیشو از روی میز برداشت و توی مخاطباش دنبال اسم سونگهون گشت. ولی قبل از اینکه تماس بگیره، صدای تلویزیون کافه توجهشو جلب کرد.
«دقایقی پیش، یک تصادف مرگبار در خیابان اصلی شهر رخ داد. خودرویی که از کنترل خارج شده بود...»
اولش توجه نکرد. یه تصادف دیگه. مثل هزاران خبری که هر روز توی تلویزیون میگفتن.
ولی بعد، جملهی بعدی اومد. و دنیاش رو از جا کند.
«راننده تاکسی در جا جان باخت. همینطور سرنشین دیگر، پسر 17 سالهای به نام پارک سونگهون...»
صدای دنیا قطع شد. دستش لرزید. گوشی از انگشتاش سر خورد و روی میز افتاد. صدای برخوردش با چوب میز توی گوشش زنگ زد، ولی به سختی میتونست چیزی رو بشنوه. نمیتونست درست نفس بکشه. حس میکرد زمین زیر پاش خالی شده. مغزش سعی داشت حرفایی که شنیده بود رو پس بزنه، اما چشماش، چشماش هنوز به صفحهی تلویزیون دوخته شده بود که ماشین لهشدهای رو نشون میداد. شیشههای شکسته. خون روی آسفالت.
سونگهون...
-پــایـان فلــش بـک-
تصادف...
یه لحظه بود. یا شاید یه ابدیت. نمیدونم. فقط یادمه که اون ماشین منحرف شده بود، صدای ماشین پلیس، شیشههایی که کف اسفالت شکستن، نورای قرمز و آبی که توی شب میچرخیدن و چشمامو میزدن. فقط یادمه که دستام میلرزیدن اونقدر که حتی کنترلشون نمیتونستم بکنم، گوشی رو توی مشتم فشار میدادم، به صفحهی روشنش زل زده بودم، به پیامهایی که هیچ جوابی نگرفتن و هیچ وقت قرار نبود جوابی رو بگیرن.
اون همون شب رفت و دیگه هیچوقت نیومد انگار ستاره ایی که زندگیه منو روشن میکرد توی یک شب محو شده بود و دیگه هیچ وقت برنمیگشت.
اون شب بارون میاومد. درست یادم نیست چطوری بعد شنیدن اون خبر همه چیو ول کردم و با هر توانی که توی بدنم بود سمت محل تصادف دویدم. هیچوقت یادم نمیره. چطور جلوی بیمارستان ایستاده بودم، چطور همهی صداها توی سرم خفه شده بودن، چطور همه از کنارم رد میشدن و انگار هیچکس منو نمیدید. انگار حتی خودمم اونجا نبودم، انگار از جسمم جدا شده بودم و داشتم از بیرون به خودم نگاه میکردم، به کسی که حتی جرأت نکرد بره داخل.
چون ته دلم میدونستم. میدونستم که اگه داخل برم، اگه بشنوم، اگه قبول کنم، دیگه راه برگشتی نیست.
ولی راه برگشتی نبود. هیچوقت نبود.
و از اون روز، من همونجا موندم. توی اون لحظه. توی اون شب. توی همون حسرت عمیقی که هر روز، هر ساعت، هر نفس، خفهم میکرد. انگار اون تصادف، فقط سونگهون رو نبرد. انگار منم همون شب، توی اون جادهی خیس، کنار اون ماشین، توی اون لحظه، مردم.
فقط فرقش این بود که، من هنوز مجبور بودم نفس بکشم.
بعد رفتنش، دیگه هیچچیز مثل قبل نشد.
دنیا یه جوری رنگ باخت که انگار هیچوقت رنگی نبوده. آسمون آبی نبود، خورشید گرم نبود، روز و شب فرقی باهم نداشتن. انگار توی یه مه خاکستری گیر افتاده بودم که هیچ راهی به بیرون نداشت. انگار دنیا تصمیم گرفته بود فقط ادامه بده، بدون اینکه حتی یه لحظه مکث کنه، بدون اینکه حتی یه ثانیه اجازه بده نفس بگیرم، در حالی که من هنوز همونجا گیر کرده بودم، توی اون شب لعنتی، توی اون جادهی خیس، توی اون حسرتی که تموم نمیشد.
خاطرهها، تنها چیزی بودن که برام مونده بودن. ولی دقیقاً همینا بیشتر از همه درد داشتن. هر گوشهی این زندگی چیزی از اون داشت. هر خیابون، هر کافه، هر نیمکتی که روش مینشستم، هر موسیقیای که یه زمانی باهم گوش میدادیم، حتی صدای خندهی یه آدم غریبه که از کنارش رد میشدم، همهش منو برمیگردوندن عقب، به لحظههایی که دیگه وجود نداشتن. به لحظههایی که قرار نبود تکرار بشن.
بعد رفتنش، من دیگه آدمی که بودم نشدم.
یه زمانی، من اون کسی بودم که همیشه میخندید. کسی که همیشه بقیه رو میخندوند. کسی که با همه گرم میگرفت، کسی که بودنش باعث میشد فضا روشنتر بشه. ولی اون که رفت، انگار همهی اون بخشای وجودم رو با خودش برد. انگار یه نفر از توی من، از عمیقترین جای وجودم، چیزی رو بیرون کشید و بعدش یه خلا به جا گذاشت. یه خلا که هیچوقت پر نشد.
همه ازم فاصله گرفتن. شاید چون من فاصله گرفتم. شاید چون دیگه چیزی توی من نبود که کسی رو نگه داره. من حالا یه پوستهی خالی بودم. یه بدن که نفس میکشید، راه میرفت، غذا میخورد، حرف میزد...
من همون شب توی اون تصادف، با سونگهون مردم.
و بیشتر از همه، از خودش عصبی بودم. ازش متنفر بودم که بدون هیچ حرفی، بدون هیچ اخطاری، بدون اینکه حتی یه فرصت بده، گذاشت و رفت.
اون همیشه میگفت که من هیچوقت نباید تنهاش بزارم، ولی خودش چی؟ خودش چرا تنهام گذاشت؟ چرا قولی که بهم داده بود رو نگه نداشت؟ چرا گفت همیشه باهمیم، ولی منو توی این دنیای نفرت انگیز، توی این جهنمی که بعد از رفتنش ساخته شد، تنها ول کرد؟
ولی حتی این عصبانیت هم برام دووم نداشت. چون تهش فقط یه چیز باقی میموند، دلتنگی.
من برای سونگهون دلتنگ بودم. برای ستارهای که زندگیمو روشن کرده بود. برای کسی که نفس کشیدن کنار اون، مثل نفس کشیدن توی هوای آزاد بود. حالا، بعد رفتن اون من جایی بودم که هیچ نوری بهش نمیرسید، هیچ هوایی توش جریان نداشت، و هیچ راهی برای برگشت وجود نداشت.
و هیچکس نمیدونست. هیچکس نمیفهمید که من دیگه زنده نبودم. فقط مجبور بودم وانمود کنم که هستم. که زندگی میکنم. ولی زندگی؟
زندگی فقط یه اجبار بود. چیزی که مجبور به تحملش بودم، روز به روز، لحظه به لحظه. بدون اون، بدون هیچ دلیلی برای ادامه دادن.
"هیسونگی، قول بده همیشه کنارم میمونی."
"قول میدم، احمق، من همیشه کنار تو میمونم"
سه سال گذشته بود.
برای همهی دنیا سه سال، یعنی بزرگ شدن. یعنی جلو رفتن، پیشرفت کردن. ولی برای من؟ یعنی گیر کردن توی یه لحظهی قدیمی. توی یه شب بارونی، توی یه خیابون تاریک، توی یه خبر که هنوز هم توی سرم تکرار میشد.
از آخرین باری که اسم سونگهون رو توی اخبار شنیدم، سه سال گذشته بود. ولی هنوز هم صدای گویندهی اخبار توی گوشم زنگ میزد، هنوز هم وقتی چشمامو میبستم، تصویر ماشین خرد شدهی وسط خیابون مثل یه کابوس توی ذهنم ظاهر میشد. هنوز هم بوی بارون اون شب توی مشامم بود، بوی آسفالت خیس، بوی بیمارستان، بوی درد، بوی نبودن.
و مهمتر از همه، هنوز هم خودم رو مقصر میدونستم.
اگه اون شب بهش پیام نداده بودم...
اگه نخواسته بودم که بیاد کافه...
اگه...
اما دیگه فرقی نداشت. هیچکدوم از این "اگه"ها سونگهون رو برنمیگردوند. هیچکدوم از این فکرای تکراری، هیچکدوم از این اشکای پنهونی، هیچکدوم از این شبای طولانی، قرار نبود چیزی رو عوض کنه.
قرار نبود اون درو باز کنه و بگه که همهچی یه شوخی مسخره بوده، که هنوز اینجاست، که من هنوز تنها نیستم. ولی من تنها بودم. از اون شب، همیشه تنها بودم.
زندگیم حالا دیگه فقط یه اجبار بود. یه چیز بیمعنا، یه چیزی که حتی دلیلش رو نمیفهمیدم. اما کی مجبورم کرده بود که ادامه بدم؟
هیچکس.
هیچکس نبود.
قرصها توی دستم بودن. کوچیک، سبک، بیصدا. مثل خودم. مثل چیزی که از من باقی مونده بود. خطهای نازکی که دور قرصا کشیده شده بود رو نگاه کردم. همهچی آروم بود. همهچی بیصدا بود.
یه ثانیه، فقط یه ثانیه چشمامو بستم و فکر کردم...
سونگهون...
لبخندش.
صدای خندههاش.
لمس دستش.
نگاه پر از ذوقش وقتی توی دفترش طراحی میکرد.
صدایی که اسمم رو صدا میزد چقدر دلم برای تک تکش تنگ شده بود.
قلبم تیر کشید. یه دردی که سه ساله توی سینم گیر کرده بود، یه حفرهای که هیچوقت پر نشد. یه جایی که خالی موند، و هیچچیز نتونست جاشو بگیره.
امشب آخرین باری که بوی شب رو حس میکردم.
آخرین باری که حس میکردم زندهام.
یه نفس عمیق کشیدم و بعد، قرصها یکییکی بین انگشتام ناپدید شدن.