Fading
Rioهمیشه ازم میخواست که تغییر کنم. بهم میگفت چرا نمیتونم بیشتر دوستش داشته باشم؟ چرا نمیتونم اونجوری که اون به من احتیاج داره، کنارش باشم؟
و من هر بار که سعی میکردم بهش ثابت کنم که بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوستش دارم، به در بسته میخوردم. هیچوقت نمیخواستم باعث بشم چنین احساسی داشته باشه. هیچوقت نمیخواستم ازش فاصله بگیرم یا کاری کنم که با رفتارم بهش آسیب بزنم، اما انگار هیچکدوم از این حرفها دیگه به گوشش نمیرسیدن.
تا اینکه دیشب، بعد از مدت خیلی طولانی، دوباره همون حرفها تکرار شدن.
روبهروم نشسته بود و سعی میکرد کلمات درستی رو پیدا کنه، با وجود بغضی که توی صداش بود.
+ من نمیفهمم چرا نمیتونی فقط یه بار... فقط یه بار برای من تغییر کنی.
نگاهش کردم. دلم میخواست بهش بگم: «باشه، از این به بعد همون آدمی میشم که میخوای.» دلم میخواست همهچیز رو درست کنم، ولی نمیتونستم قولی بدم که فقط برای نگه داشتنش بود، وقتی حتی خودمم نمیدونستم چطور باید بهش عمل کنم.
- یون، من نمیدونم دیگه باید چیکار کنم که بفهمی منم دارم تلاش میکنم. ولی بازم هر وقت تلاش میکنم دوباره به در بسته میخورم شاید تلاش هام به اندازهای که تو نیاز داری نیست ولی باور کن که منم دلم میخواد دوباره همه چی درست بشه..
سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم تا فشار روی سینهم کمتر بشه.
- ولی چیزی جز درد و فشار و آسیب بهت ندادم...
هیچ چیزی نگفت. مثل همیشه، فقط نگاهم کرد؛ با اون چشمهای سیاه و گربهمانندش.
دلم میخواست سرم رو بالا بیارم و نگاهش کنم، اما جرئتش رو نداشتم. چون میدونستم اگه فقط یه بار دیگه چشمم به صورتش بیفته، تمام حرفهایی که میخواستم بزنم از یادم میرن و دیگه نمیتونم ادامه بدم.
- و من نمیخوام که اینطور باشه، یون... به خدا که نمیخوام.
چند دقیقه گذشت تا بالاخره لب باز کرد و گفت:
+ از این ناراحتم که تو میدونی چقدر واقعاً دوستت دارم، ولی بازم داری بینمون فاصله میندازی...
میدونستم. میدونستم چقدر دوستم داره، میدونستم چقدر منو میخواد، اما دیگه نمیتونستم... نمیتونستم با دوست داشتنم بهش آسیب بزنم.
منم دوستش داشتم، ولی به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه با خودخواهیم، هر روز بیشتر از قبل بشکنمش؟
بلند شدم و به سمت پنجرهی اتاق رفتم. با صدایی که بهزور از ته گلوم بیرون میاومد، گفتم:
- فکر میکنم بهتره دیگه نباشم، یونگی...
زیرچشمی دیدم که سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد. میدونستم چشمهای قشنگش الان با ناباوری بهم خیره شدن.
+ یع... یعنی چی؟
- یعنی نمیخوام بیشتر از این باعث بشم از دوست داشتنم خسته بشی.
بلند شد و چند لحظه همونجا ایستاد و بهم نگاه کرد.
+ من نمیخوام تو بری، هوسوک... من فقط میخوام دوستم داشته باشی و کنارم باشی...
لبخند تلخی زدم. سرم رو پایین انداختم و در حالی که اشک توی چشمهام جمع شده بود، با صدای آرومی گفتم:
- میدونم... و کاش میتونستم همونجوری که نیاز داری دوستت داشته باشم.
چند لحظه سکوت کردم و بعد آروم ادامه دادم:
- ولی نمیخوام ازت بخوام به خاطر من بیشتر از این درد بکشی.
چیزی نگفت. فقط اشک میریخت و من هم در حالی که اشکهام از چشمهام سرازیر میشدن، تمام تلاشم رو میکردم که برنگردم، سمتش نرم و توی بغلم نگیرمش.
چون میدونستم اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه لمسش کنم، دیگه نمیتونم ترکش کنم.
چند لحظه همونجا ایستادم و سعی کردم جلوی اشکهام رو بگیرم. صدای گریهی آروم و بیصداش رو میشنیدم و همین بیشتر از هر چیزی از پا درمیآوردم.
بالاخره از پنجره فاصله گرفتم و به سمت در رفتم. حتی برای آخرین بار هم نتونستم بهش نگاه کنم. از اتاق بیرون رفتم و در رو پشت سرم بستم.
هنوز دوستش داشتم، بیشتر از چیزی که میتونستم به زبون بیارم. فقط این بار مجبور بودم دوست داشتنش رو از دور ادامه بدم.