FORGOTTEN
@MahiraNawarیونجون با صدای زنگ بیدار شد و سریع خاموشش کرد تا اون بچهی آروم کنارش بیدار نشه. با لبخند به صورت بامزهی سوجون نگاه کرد و دلش ضعف رفت.
برای روزش آماده شد و رفت پایین تا صبحانه درست کنه. ساعت ۷ صبح بود و کارش از ۸ شروع میشد و تا عصر طول میکشید. البته وسطش یه استراحت هم داشت.
الان داشت پنکیک درست میکرد که غذای مورد علاقهی سوجونه، و همچنین نون. نون یاد کسی میانداختش، کسی که خیلی براش مهم بود، هست و خواهد بود، ولی تصمیم گرفت بهش فکر نکنه.
مین موقع یه نفر در زد. میدونست کیه، چون اون آدم همیشه میاومد و مراقب سوجون بود. بومگیو بود.
+"سلام هیونگ، و تهیون هم باهامه" بومگیو با لبخند گفت.
_"سلام هیونگ، خیلی خوشحالم بعد از مدتها میبینمت."
تهیون یونجون رو بغل کرد و یونجون هم جواب بغلش رو داد.
وقتی هر دو رو داخل خونه راه داد، صبحانه رو برای همه آماده کرد.
تههیون به اطراف نگاه کرد و پرسید: "سوجون هنوز خوابه؟"
"آره تهیون، هنوز خوابه. نگران نباش، زود بیدار میشه." یونجون اینو گفت و غذا رو روی میز گذاشت.
همون موقع یکی از پشت با صدای بلند داد زد:
×"بابا، عمو بوم، عمو ته!" سوجون دوید و پاهای تهیون رو بغل کرد. تهیون بلندش کرد و سوجون هم محکم دور گردن تهیون رو گرفت.
×"دلم برات تنگ شده بود عمو، مرسی عمو بوم!" سوجون با لبخند گفت و همونطوری توی بغل تهیون موند. یونجون داشت بهش میگفت بیا پایین و غذا بخور ولی سوجون چسبیده بود به تهیون. آخرش هم تهیون بهش غذا داد.
یونجون به ساعت نگاه کرد و فهمید که وقت رفتنه، پس با همه خداحافظی کرد.
×"بابا، دوباره میخوای منو تنها بذاری؟" سوجون همیشه وقتی یونجون میره سرکار ناراحت میشه، و این باعث میشه یونجون هم ناراحت بشه.
+"بابا برمیگرده خب؟ و امروز عمو لیکس و بین میان پیشت."
"واقعاً؟! اینهههه!" سوجون یونجون رو بغل کرد و خداحافظی کرد قبل از اینکه دوباره بپره توی بغل تهیون.
یونجون خندید و گفت: "بومگیو، لطفاً خوب مراقبش باش و کارای ناجور نکنید، باشه؟"
بومگیو با لبخند گفت: "نگران نباش، قول میدم خبری از اون کارا نباشه!"
یونجون با خنده گفت: "آره، آره، دفعهی پیش اومدم خونه دیدم شما دوتا تو آشپزخونه من دارین با هم عشقولانه بازی میکنین! اگه زودتر خونه نمیاومدم...خودت میدونی بعدش چی میشد"، که بومگیو با خنده زد توی بازوش و گفت: "خفه شو بابا!"
یونجون از خونه بیرون رفت و به سمت محل کارش راه افتاد.
هوا خنک و تازه بود، دقیقاً همون جوری که یونجون دوست داره. این نوع هوا برای یونجون خیلی خاصه، چون همون روزی که سوبین بهش اعتراف کرد، همچین هوایی بود.
یونجون با غم یه لبخند زد و به راهش ادامه داد. نمیدونست چرا، ولی امروز یه حس عجیب و یهکم ناراحتکنندهای داشت. با این حال، شونهای بالا انداخت و ادامه داد.
_"صبح بخیر یونجون، سوجون چطوره؟"
+"صبح بخیر چانگبین، آره خوبه. بومگیو و تهیون پیشش هستن." لبخند زد.
_"جدی؟ فلیکس قراره بیاد، باید بعداً بریم خونهتون ببینیمش." یونجون سری تکون داد و موافقت کرد.
بعدش کارشون رو شروع کردن. مشتریها یکی یکی اومدن و میزها پر شدن. بعضیا سفارش میدادن و میبردن، بعضیا هم همون جا غذا میخوردن. حتی چندتا زوج هم اومده بودن که قرار داشتن.
یونجون با یه زوج خیلی دوستداشتنی آشنا شد و اسمهاشون رو فهمید، جکسون و مارک.
اونا ۷ ساله با هم بودن و یونجون از شنیدنش خوشحال شد. ولی این خوشحالی، ناخودآگاه یاد سوبین انداختش.
یونجون نمیتونست مثل سوبین همه چی رو فراموش کنه و بره جلو.
اون خاطرات هنوز عذابش میدادن. بعضی وقتا شبها گریه میکرد، وقتی فکر میکرد که پسرش هیچ وقت بابای دیگهای جز خودش نداره. این فکر خیلی ناراحتش میکرد، چون میدونست اگه سوجون دلیل واقعی رو بفهمه، دلش میشکنه.
_"سلام یونجون هیونگ." یکی صداش کرد و باعث شد سرش رو بالا بگیره.
+"سلام فلیکس، چانگبین اونجاست." یونجون با ابروهاش ادا درآورد.
_"میدونم، شما و سوجون چطورین؟"
یونجون لبخند زد و جواب داد: "اون خوبه، واقعاً دلش برات تنگ شده."
_"آخی، امروز حتماً میام ببینمش، باشه؟" یونجون سرش رو تکون داد.
+"خب، سفارشت چیه؟" فلیکس به چیزایی که اونجا میفروختن نگاه کرد و گفت:
_"فقط یه قهوه."
یونجون سفارش رو ثبت کرد و بعد از مدتی چانگبین با قهوه اومد: "این سفارش شماست عشقم، یه قهوه خاص فقط برای تو!"
یونجون و فلیکس از طرز گفتن چانگبین خندیدن.
یونجون به کارش مشغول بود ولی هر از گاهی به فلیکس و چانگبین که سر یه میز نشسته بودن و داشتن قراره کوچیک خودشون رو میگذروندن نگاه میکرد و لبخند میزد. چون چانگبین رو به روی یونجون نشسته بود، اذیت کردنش هم خیلی راحت بود.
+"بله قربان، چی میل دارید؟"
یونجون سرش رو بالا آورد و پرسید. اما چیزی که دید باورش نمیشد، یا بهتره بگم نمیخواست باور کنه. آرزو میکرد فقط یه خواب باشه. نمیخواست الان باهاش روبرو بشه، اصلاً الان نه.
اون مرد هم به یونجون خیره شده بود. یونجون فقط دعا میکرد که کاش میتونست مثل یه برنامه، این آدم رو حذف کنه یا خودش غیب بشه. ولی چیزی که بیشتر از همه شکهاش کرد این بود که اون مرد دست یه دختر رو گرفته بود، انگار دوستدخترش بود.
+"چرا از بین این همه کافه توی سئول باید بیاد اینجا؟" یونجون تو دلش فکر کرد. به نظر میرسید اون مرد تازه از اداره اومده، چون کت و شلوار به تن داشت.
_"ببخشید، من و ایشون دو تا لاته سفارش دادیم." دختر گفت.
×"سارا، تو برو بشین، من میام سفارشمون رو میگیرم." مرد به دختر لبخند زد و دختر هم سرش رو تکون داد و رفت نشست.
مرد به یونجون نگاه کرد: "نشنیدی چی گفت؟ دو تا لاته سریع آماده کن، نمیتونم وقتم رو با تو هدر بدم، کیم یونجون."
یونجون از حرفای سرد چوی سوبین، مردی که خودش بود، یه درد عجیبی توی سینهاش حس کرد.
"هی یونجون، فلیکس داره صدات میزنه، برو پیشش من اینجا رو هندل میکنم، باشه؟" چانگبین یونجون رو فرستاد که بره، چون پشت سوبین رو شناخت و فهمید که وضعیت اصلاً خوب نیست.
چانگبین اومد تا یونجون احساس بدی نکنه.
_"دو تا لاته برای تو و اون عوضیت، بیا اینم سفارشتون." چانگبین اینو گفت و لیوانها رو به سوبین داد.
×"تو چانگبین هستی، درسته؟"
_"آره، قیافم شبیه کیه مگه؟ حالا گم شو برو." چانگبین اینو گفت و برگشت که بره.
سوبین با نوشیدنیها به سمت دوستدخترش رفت. ولی یه جورایی بعد از سه سال، با دیدن یونجون یه حس آرامش عجیبی پیدا کرده بود.
از طرف دیگه، یونجون کاملاً داغون شده بود. اصلاً فکر نمیکرد دیدن دوبارهی سوبین اینقدر دردناک باشه. حتی سوبین یه "چطوری" هم بهش نگفت. انگار تمام اون سالها هیچ ارزشی براش نداشت.
_"یونجون هیونگ، خواهش میکنم گریه نکن. اون لیاقتش رو نداره. برای کسی که بهت اهمیت نمیده، اشکهات رو نریز، خواهش میکنم." فلیکس تلاش میکرد یونجون رو آروم کنه. خودش سوبین رو میشناخت و حتی شخصاً باهاش برخورد داشته بود.
فلیکس واقعاً از رفتار بیادبانهی سوبین با یونجون عصبانی بود. دلش میخواست بزنه تو صورتش، ولی میدونست نمیتونه. چون اگه این کارو میکرد، اوضاع خیلی بدتر میشد.
+"چرا، لیکس، چرا؟ چرا باید دوباره پیداش بشه؟" یونجون صورتش رو تو دستهاش گرفت و حرف میزد.
یونجون صورتش رو توی سینهی فلیکس فرو کرد و اشکهاش پیراهن فلیکس رو خیس کرد. ولی این موضوع اصلاً فلیکس رو اذیت نمیکرد. یونجون براش خیلی مهمتر بود.
_"هی هیونگ، آروم باش. تو لیاقتش رو نداری. قوی باش، برای سوجون، فقط برای اون، باشه؟" فلیکس گفت، چون میدونست که اسم پسرش یونجون رو آروم میکنه. و دقیقاً همینطور هم شد.
یونجون سرش رو بلند کرد و به سمت سوبین و اون دختری که فکر میکرد سارا باشه، نگاه کرد. سوبین خوشحال به نظر میرسید و واقعاً جذاب شده بود. حتی موهاش رو که قبلاً قهوهای بود، الان آبی کرده بود. یونجون از اینکه سوبین خوشحاله، یه حس عجیبی از خوشحالی و ناراحتی داشت.
_"یونجون، میخوای بری خونه یا همینجا بمونی؟" چانگبین که بهشون نزدیک شده بود پرسید.
+"نه چانگبین، همینجا میمونم و کارم رو تموم میکنم، بعد با هم میریم خونه." یونجون لبخند زد و چانگبین هم جوابش رو با لبخند داد.
"باشه بچهها، من بعداً میام وقتی کارتون _تموم شد. الان باید برم پیش مامان، باشه؟"
_"حتماً فلیکس، بعداً میبینیمت." چانگبین خداحافظی کرد.
فلیکس و چانگبین توی جمع خودی هیچ کار عاشقانهای نمیکنن، چون میدونن که یونجون ناراحت میشه و دوباره یاد سوبین میافته. همین نشون میده که چقدر دوستای خوبی هستن!
بعد از اینکه کارش تموم شد، یونجون وسایلش رو جمع کرد و جلوی در منتظر چانگبین ایستاد که بیاد. چون بالاخره چانگلیکس (چانگبین و فلیکس) میخواستن بیان سوجون رو ببینن.
_"من اینجام، بریم." فلیکس گفت وقتی به یونجون رسید. همراه با چانگبین به خونهی یونجون رفتن.
و دوباره خنده و شلوغی کل خونه رو پر کرد وقتی وارد شدن. معلوم بود سوجون با دوتا از عموهاش حسابی داره خوش میگذرونه.
"کیم سوجون، ببین کی اینجاست؟" بله، کیم. حتی اگه اسم خانوادگیاش باید چوی میبود، یونجون تصمیم گرفت این کارو نکنه چون سوبین لیاقت نداشت پدر سوجون باشه.
یه بچهی سه ساله با دویدن به سمت باباش اومد.
×"کی اومده بابا؟"
_"سوجون!" چانگلیکس با هم گفتن و چشمهای سوجون از خوشحالی برق زد. دلش حسابی برای اونا تنگ شده بود.
×"عمو بین، عمو لیکس، دلم براتون تنگ شده بود!" سوجون دوید سمتشون و خودش رو انداخت تو بغل فلیکس و چانگبین. هر دوتاشون از واکنش بامزهی سوجون خندیدن.
تهیون و بومگیو هم اومدن و به بقیه خوشآمد گفتن. بعد بومگیو به یونجون کمک کرد تا غذا درست کنن و میز رو آماده کنن.
یونجون به بقیه گفت که سوبین رو دیده. همه شوکه شده بودن، اما وقتی یونجون این موضوع رو تعریف کرد، تهیون یه شوخی کرد تا جو راحتتر بشه.
باقی ساعتهای شب خیلی آروم و خوب گذشت. و به زودی سوجون بعد از کلی بازی خوابش برد. خیلی خسته شده بود، ولی به نظرش میارزید.
+"ممنون که اومدین و سوجون رو خوشحال کردین."
_"همیشه هیونگ، زود دوباره میایم ببینیمش." فلیکس اینو گفت و پیشونی بچهی خوابیده رو بوسید.
_"فردا میبینمت هیونگ." بومگیو گفت و همه خداحافظی کردن و رفتن.
یونجون با خودش گفت: "امیدوارم اوضاع بهتر بشه و روزای آینده بهتر از این باشه."