The darkness between us
Written by Bahar and Taraکتونی سیاه رنگ که بندهاش کمی پوسیده بودن، روی پله های قطار قرار میگیره. کمی مکث میکنه اما در نهایت با تحکم پاشو روی زمین ازاد میذاره. دین -که در حال دوباره برق انداختن مدال ارشدش با جدیدترین وردی که سرپرست گریفیندور بهش یاد داده بود، بود-، قدم به روی زمین میذاره و با لبخند پر رضایتی به مدالش نگاه میکنه. کمی بعد، سرش رو بالا میاره و چشم هاش رو میبنده. جوری جادو و هوای ازاد رو تنفس میکنه، انگار که تمام تابستون رو توی قفس زندانی بوده. البته شاید هم بوده.
"بجنب وینچستر! تمام روز وقت نداریم!"
دین از افکارش خارج شد و با چشم غره به هم گروهیش که به چمدون دین -که وسط راه بود- اشاره میکرد، نگاه کرد. دستشو دراز کرد و چمدونشو برداشت. زیر لب با خودش غر غر میکرد.
- باز غرغراتو شروع کردی؟ گفته باشم، امسال خیلی غر بزنی ازت امتیاز کم میکنم!
چمدون سنگینشو روی زمین گذاشت و دوباره با حساسیت به مدالش نگاه کرد تا کثیف نشده باشه.
- انقدر به مدالت نگاه نکن. آدما فکر میکنن لابد عقده ای هستی.
با شنیدن صدای سم چشم هاشو چرخوند.
- انقدر به مدالم حسودی نکن. تو درک نمیکنی! تو فکر میکنی اون فقط یه مداله اون فقط یه مدال نیست اون ارزشش از تو خیلی بیشت- چیز، مدال هر ارشد نشونه مسئولیت پذیریشه! اگه کثیف باشه اون وقت هیچکس ازت حساب نمی بره!
سم چشم هاشو چرخوند و تنهای به دین زد.
- از جشن جا نمونی آقای ارشد.
دین قدم هاشو سریع کرد و به سم رسید.
- تو قطار اذیت نشدی من پیشت نبودم؟
سم دوباره چشم هاشو چرخوند.
- دین. من بچه نیستم. همسن توام! لازم نیست نگرانم باشی. از پس خودم بر میام!
دین پوزخندی زد.
- پنج دقیقه و ۱۷ ثانیه ازت بزرگترم سمی. یادت نره.
سم نفسشو با شدت بیرون داد.
- جرک
دین بلند خندید.
- بچ!
و به سمت کالسکه هایی رفتن که همیشه دانش آموز های سال دوم به بالا رو به قلعه می برد. دین همراه سه تا از هم اتاقیاش توی کالسکه نشسته بود و تمام مدت که به قلعه برسن، حواسش بود که مدالش کثیف نشه. از طرف دیگه هم حواسش به اطرافش بود؛ انگار که با ارشد شدنش تمام مسئولیت های قلعه روی دوش اون بوده. بعد از رسیدن به قلعه، دین جلوی در وایساد و سال اولیا رو مرتب کرد تا منظم توی یه صف وایسن.
- هی، دو وجبی. تو چرا انقد کوچولویی؟ حواست باشه زیر ردا ها گم نشی!
- چص بچه مگه نگفتم از صف بیرون نیا؟ صفو بهم ریختی!
- نواک، بچه هاتو جمع کن، توی صف من چیکار میکنن!
دین دائما از سر تا ته صف رو قدم میزد و با حساسیت چکشون میکرد تا همه چیز پرفکت باشه و پرفسور مک گوناگل بهش افتخار کنه. کستیل نواک، ارشد گروه ریونکلاو به حساسیت های دین چشم غرهای رفت، چون همینجوریش هم همهی بچها مرتب ایستاده بودن و دین فقط در حال غر غر کردن بود.
- نظرت چیه انقد حساسیت به خرج ندی وینچستر؟! بچه ها سال اولشونه و مشخصا از قبل اضطراب دارن و هنوز گروه بندی نشدن! پس بچه های منو تو نداره!
- نظرت چیه سرتو از کونم در بیاری نواک؟
- من که هیچوقت تو کونت نبو-
کستیل بدون اینکه جملشو کامل کنه، چشم غرهی دیگهای به دین میره و روشو بر میگردونه و زیرلب غر میزنه.
- بد عنق
دین زمزمه اشو شنید ولی نادیدش گرفت. رو به بچه ها کرد.
-خب ترمک های من. شما اینجا وایمیستید تا-
- می بینم که سال اولی ها کاملا آماده گروه بندی شدنن آقای وینچستر.
پروفسور مک گوناگال اومد و کنار دین ایستاد. دین یکم کنار رفت.
- بله پرفسور. کاملا آماده ترکوندنن!!
پرفسور لبخند ملیحی زد.
- امیدوارم این ترکوندن باعث نشه از گروهشون امتیاز کم بشه.
دستش رو روی شونه دین گذاشت به سمت سالن هدایتش کرد.
- دیگه کار شما تموم شده. میتونید برید سر میزتون و از ضیافت لذت ببرید.
دین سری به نشونه تایید تکون داد و برگشت تا با کستیل بره اما اون زودتر رفته بود.
-پسرهی چصفرهنگ.
دین غر زد و چشماشو توی حدقه چرخوند، بعد به سمت سالن اصلی راه افتاد. از سرسرای عمومی که با شمع های معلق و تزئینات طلایی پر شده بود گذشت و وارد سالن غذاخوری شد. به محض ورودش کل سالن نگاهشون به سمت اون چرخید و شروع به پچ پچ کردن.
"اینم که اومده.. مگه قرار نبود وینچسترا اخراج بشن؟"
"ندیدی برادرشم پرو پرو اومد رفت نشست سر میز گروهشون؟ البته اون که بایدم افتخار اسلیترینیا باشه!"
"تازه بهش مدال ارشدی هم دادن! به نور چشمی مک گوناگل ندن به کی بدن؟"
دین کمابیش پچ پچ های بچه های اطرافشو میشنید؛ هرچند که همه در حال پچ پچ کردن بودن. دین گلوشو صاف کرد و سرشو بالا گرفت. با قدمای محکم از بین ردیف ها رد شد و با چندتایی از دوستاش سلام و احوال پرسی کرد. سلام مختصری به اساتید داد، و به سمت میز ارشدها تو گوشهی سالن رفت.
نگاهشو برای جای خالی کنار کستیل چرخوند. تنهای جای خالی، اون صندلی بود و اون مالفوی لعنتی به خودش جرات داده بود که کنار بهترین دوستش چارلی -ارشد گروه هافلپاف- بشینه و جاشو بگیره! اگه می تونست حتما اون رو خفه میکرد.
حسرت بار به چارلی نگاه کرد و خودشو رو صندلیش پرت کرد. چارلی هم از کنار مالفوی بودن در عذاب بود. کنار اون عوضی نشسته بود و اون مدام بهش تیکه مینداخت. چارلی با چشمهاش در خواست کمک می کرد. دین کلافه نگاه دوباره ای به میز اساتید انداخت.
اوه.
یه پروفسور جدید دارن..
دوباره.
که خب، سلیقش توی لباس پوشیدن افتضاح بود.
اخه.. صورتی؟
دین از مرغ های برشته شدهی توی ظرف برداشت و شروع به خوردن کرد. خیلی دقت نمیکرد که دامبلدور داره چه سخنرانی ای میکنه، چون همیشه یه خوش آمد گویی واحد داشت. دریکو قیافشو در هم میکنه و با حالت چندش به دین نگاه میکنه.
- خونتون غذا نداشتین بخورین که انقد گشنهای؟
- خونتون غذا نداشتین که اومدی گوه منو میخوری؟
دین با دهن پر جوابشو داد و لبخند حرص دراری زد. دریکو با عصبانیت چوبدستیشو در اورد و خواست حرکتی بزنه که کستیل سریع دستشو گرفت و نشوندنتش سر جاش.
- خیله خب مالفوی! مراسم گروه بندی رو خراب نکن!
دریکو استین رداشو با حرص از دست کستیل کشید.
- بابام از این گستاخی خبر دار میشه و مطمئن باش برات سخت تموم میشه وینچستر!
دین بیخیال دستشو تکون داد و به خوردن مرغش ادامه داد. کستیل نفسشو فوت کرد و سرشو به سمت دین چرخوند. یکم تردید کرد، اما در نهایت با ارامش پرسید.
- برادرت.. حالش خوبه؟
با سوال کستیل، دین اطرافشو نگاه کرد تا سم رو پیدا کنه. وقتی دید که سر میز اسلیترینیا داره با چندتا از همگروهیاش صحبت میکنه، خیالش راحت شد. لقمهشو قورت داد و دهنش رو با پشت دستش پاک کرد.
- اره؟ چرا میپرسی؟
کستیل یکمی از ساندویچشو خورد و سعی کرد شبیه بقیهی ادما تهاجمی یا قضاوت کننده نباشه.
- بخاطر اتفاقات اخیری که افتاده.. خواستم بدونم حالش خوبه یا نه.
دین کمی دندوناشو روی هم فشار داد و به کستیل چشم غره رفت، ولی دیگه چیزی نگفت. از اینکه کسی بخواد چیزی رو به روش بیاره متنفر بود، اما حداقل کستیل با احترام بیانش کرده و شاید واقعا نگرانش بود.
دین خیلی تو فکر بود. متوجه نشد که دامبلدور یا اون زن صورتی -انبریج؟ امبریج؟- چی میگفت، فقط می دونست که بوی دردسر میده.