FATE

FATE

Jelis

هفت پسر مثل الهه روی فضای تاریک استیج قدم برمیداشتن و روح تماشاچی‌هارو لمس میکردن ، بعد گفتن اخریت دیالوگ ها توسط سونگهون چراغ های روی صحنه خاموش شدن و پرده ها کشیده شد بعد چند ثانیه اعضای گروه یکی یکی روی صحنه برای تعظیم کوتاه و تشکر از مهمانان خود اومدن و کنارشون عوامل پشت صحنه قرار گرفتن و تشویق غرورآمیز تماشاچی هارو به گوش هاشون هدیه کردن .

بعد از خالی شدن سالن از مردم عادی ، دسته گل ها یکی یکی از سمت سرمایه گذارها و اعضای نزدیک هر کدوم از عوامل پروژه به همراه صحبت های کوتاه و عکس به سمت اعضا هجوم بردن ، جنا که حسابی سرش با سرمایه گذارهای کمپانی‌ شلوغ بود نیم نگاهی به اعضای تیمش انداخت که غرق در دسته گل های متنوع مشغول عکاسی و صحبت بودن.

جوری نگاه میکرد انگار دوست داشت همه چیز رو به خاطر بسپاره تموم حال و شرایط و حتی بوی سالن که پر شده بود از گلای زیبایی که به افتخار اونا تزئین شده بودن برای لحظه ای مکث کرد و تموم این صحنه هارو به خاطر سپرد و لبخند پهنی روی صورتش نشست که با صدای اشنایی به خودش اومد .

+جنا! مثل همیشه کارت تو نمایش نامه عالی بود من واقعا تورو با استعداد میدونم.

دختر لبخند شیرینی زد و به مرد مقابلش ادای احترام کرد.

-شما همیشه به من لطف دارین رئیس یوم ، من فقط نمایش نامه می‌نویسم این تیم منن که باعث میشن اون نوشته های روی کاغذ شگفت انگیز به نظر برسه .

رئیس دستی رو شونه جنا گذاشت و لبخندی همراهیش کرد و ازش دور شد ، بقیه اعضای تیم که جلوی صحنه پایین پله استیج مشغول بودن بعد خداحافظی طولانی با اعضای خانواده و اعضای کمپانی جلسه کوچکی اون وسط بینشون گذاشتن تا بهم خسته نباشید بگن .

-دختر اونا واقعا سخت کار کردن به نظرم یه استراحت حسابی حقشونه!

جنا همون‌طور که به حرفای یونا گوش میداد سری تکون داد و لبخندی زد .

جی آروم نزدیک جونگوون شد و پستشو روی پهلو اون گذاشت،جونگوون از جا پرید و سمتش برگشت.

+چیکار داری میکنی..میخوای لومون بدی؟

جی با لبخند سرمستی به دوست پسر مخفی خودش خیره شد و نگاهشو به لب های مرطوب و صورتی پسر داد .

-اگه واقعا دست من بود خیلی وقت پیش اینکارو میکردم جناب یانگ .

کاپل مخفی و دوست‌داشتنی فیت که کدتی از سالگرد رابطشون میگذشت ، بین جمعیت گم شده بودن این عادت جی که هیچوقت نمیتونست عشق و علاقش به گربه کوچولوش رو پنهان کنه برای جونگوون بیشتر از هرچیزی جذاب بود .

سونو برای اخرین بار نگاهی به پشت سرش انداخت و‌ به بقیه فهموند که اماده باشن و بعد سمت دوربین گوشی برگشت و تا سه شمرد ، سلفی هایی که گرفت و تموم کرد و از یکی از استف ها خواست تا ازشون عکس قدی بگیره . بعد از تموم شدن عکسای قدی یه عکس تیمی حسابی تو خاطرات آخرین تور ثبت شد و همه با یه تشویق همگانی سمت پشت صحنه برگشتن .

+حالا که وقت استراحته برنامتون چیه ؟

جی با صدای ذوق زده ای گفت و منتظر به بقیه نگاه کرد جیک که مشغول درست کردن لنز داخل چشماش بود گفت:

-اگه کمپانی اجازشو بده واقعا دوست دارم یمدت استراحت کنم به هرحال چپتر بعدی تو راهه مسابقه سه ماه دیگس !

سونو خودشو روی مبل کنار سونگهون پرت کرد و از خستگی نالید .

+خدای من حتی دلم نمیخواد بهش فکرکنم ...

سونگهون دستشو روی چتری های پسر کوچیکتر گذاشت و بهمشون ریخت ، اذیت کردن اون پسر همه تفریح زندگیش بود! هیسونگ که بالاخره از گوشیش دل کنده بود اونو توی جیبش گذاشت و اشاره ای به همه کرد تا دور هم جمع بشن .

-من می‌خوام حالا که فرصتش هست از همتون تشکر کنم ، برای یکسال دیگه کنارهم موندن و ادامه دادن با تموم مشکلاتی که فقط خودمون ازش خبر داریم ، از جونگوون که لیدر خوبی برامون بود و از همتون که مثل یه تیم باعث شدین تا گروه فیت سرپا بمونه باعث شدین حس کنم این چیزیه که باید انجامش بدم و براش به دنیا اومدم .

با تموم شدن حرفش لبخندی از سونو و نیکی و سونگهون نصیبش شد و جی به بازوی هیسونگ زد .

+هیونگ داری ترسناک میشی ، مشکوک میزنی...

جیک دستاشو تو جیبش کرد و تک خنده ای زد و ادامه داد :

- نکنه برامون یه سورپرایز داری هیونگ؟

همه باهم خندیدن و دستاشونو دور شونه هم انداختن جونگوون نگاهی به هم تیمی هاش انداخت و لبخندی روی لبش نشست ، حالا اونا تنها دلخوشیش شده بودن اعضایی که این راه رو باهاشون شروع کرده بود و کنارشون بزرگ شده بود درست مثل یه خانواده.

.....

از خواب بیدار شد و چشماشو مالید ، این اولین صبح بعد از مدت ها بود که تونسته بود بدون الارم و نگرانی راحت بخوابه . بدنشو کش و قوس داد و نفس عمیقی کشید به محض نفس کشیدن بوی شیرین و خوشمزه غذا توی دماغش پیچید و ناخواسته زیرلب اسم جی رو زمزمه کرد و لبخندی زد و دستی روی تخت کشید هنوز گرم بود ، عاشق شبایی بود که جی کنارش روی تخت اون میخوابید و براب کامل جا گرفتن باید سفت همو بغل میکردن .

از رو تخت بلند شد تا به سمت در بره و بعد از گذشتن از راهرو با پسر مو مشکی که کلاه کپ سرمه ای رو سرش داشت و تیشرت گشاد سفید با شلوار راحتی جاگر تنش بود رو به رو شد .

جی نگاهی به پشت سرش انداخت و با دیدن جونگوون لبخندی زد .

+صبح بخیر!

جونگوون اروم جوابشو زمزمه کرد و سمت جی حرکت کرد و روی صندلی میز نشست .

-به محض اینکه بیدار شدم بوی دستپخت تورو شنیدم .

جی تک خنده ای کرد و مشغول بهم زدن مواد روی ماهیتابه شد ، بعد از کم کردن شعله به سمت جونگوون برگشت و بهش نزدیکتر شد دستشو جلو برد و کنار چشم پسر رو تمیز کرد ، جونگوون حس کرد قلبش الانه از جا کنده بشه...اون پسر هرکاری از دستش برای دیوونه کردن جونگوون برمیومد .

جی لبخندی زد و با انگشت اروم روی دماغ جونگوون زد .

+برو صورتتو بشور و برگرد . تا وقتی بقیه بیدار بشن صبحونه امادس .

جونگوون که تا اون لحظه خشکش زده بود با صدای جی به خودش اومد و سری تکون داد و دستپاچه بلند شد تا به سمت دستشویی بره .

پتورو از رو خودش کنار زد و خمیازه بلندی کشید که باعث شد فکش درد بگیره ، بعد مدت ها واقعا خواب راحتی داشت . بلند شد و از اتاق بیرون رفت و نگاهش به اتاق کناریش افتاد مردد سمتش قدم برداشت و دستگیره درو باز کرد ، سرشو داخل برد و اروم زمزمه کرد .

-هیسونگ هیونگ؟ هنوز خوابی؟

جوابی نشنید و همون‌طور که انتظار داشت مطمئن شد پسر بزرگتر هنوز خوابه. امکانش نداشت تو روز تعطیل هیسونگ از خوابش بزنه ، با لبخند شیطنت آمیزی داخل رفت و درو بست به تخت هیسونگ نزدیک شد و به چهره غرق در خواب پسر چشم دوخت اون حتی توی خواب هم پرستیدنی بود! خیلی شیرین و مظلوم می‌خوابید.

جیک اروم به شونه هیسونگ سیخونک زد و اسمشو زیر لب زمزمه کرد ، پسر بزرگتر با شنیدن صدای اشنایی اروم چشماشو باز کرد .

+نیم ساعت دیگه ... فقط نیم ساعت.

جیک تک خنده ای کرد و به هیسونگ‌ خیره شد .

-همیشه همینو میگی..

+چرا توام بیشتر نمیخوابی؟

هیسونگ با صدای خواب الودی گفت و دوباره با ارامش چشماشو بست .

-ولی من دیگه لو رفتم..از اتاقم اومدم بیرون و الانه همه دنبالم راه بیفتن تا برم صبحونه بخورم..

هیسونگ لبخند مستی زد بعد چند ثانیه غرق در خواب پتورو کنار زد و دستاشو باز کرد همونطور‌ که دستاشو باز کرده بود با چشمای بسته لب زد .

+بیا اینجا بخواب .. من قایمت میکنم جیکی ، هیچکس نمیتونه پیدات کنه .. پیش من جات امنه .

جیک با شیرین بودن هیسونگ تو خواب لبخند پهنی روی صورتش نشست و خودشو تو بغل پسر بزرگتر جا داد ، اون بغل بیش از اندازه گرم و راحت بود و بوی تن هیسونگو میداد . نفس عمیقی کشید تا بوی تن هیسونگو تا عمق وجودش حس کنه و با دیدن ارامش پسر چشماشو بست .

بعد از اماده شدن صبحونه سونگهون و سونو منتظر روی صندلی دور میز نشسته بودن و جونگوون و نیکی مشغول کمک کردن به جی بودن . سونگهون مشغول گوشیش بود و عکسا و کامنت های اجرای دیروز رو دنبال میکرد سونو که جلوی موهاشو با کش بسته بود و چشماش به زور باز مونده بودن مثل پسربچه های شیرین منتظر غذا رو صندلی نشسته بود .

جونگوون بعد گذاشتن اخرین کاسه روی میز نگاهی به اعضا انداخت و با تعجب پرسید .

+این دوتا کجان؟

جی که دستاشو خشک میکرد و اماده میشد بشینه گفت .

-همین نیم ساعت پیش صدای در اتاق جیکو شنیدم .

نیکی لبخندی زد و همون‌طور که مشغول خوردن هویجای خورد شده بود گفت .

+اتفاقا منم نیم ساعت پیش صدای در اتاق هیسونگ هیونگو شنیدم .

سونو به بازوی نیکی زد و چش غره ای براش رفت .

-بس کن بچه ! حتما هیسونگ خواسته دوباره نیم ساعت بیشتر بخوابه .

+اره و حتما جیک هیونگم داره همراهیش میکنه .

همه دور میز تک خنده ای کردن و جونگوون بلند شد تا سمت اتاق هیسونگ بره ، همین که به راهرو رسید در اتاق هیسونگ باز شد و همراه جیک از اتاق بیرون اومدن.

-ببخشید بچه ها دل کندن از تخت برام سخته میدونین که

و رفت و روی یکی از صندلی ها دور میز نشست ، نیکی با دیدن ورود جیک به آشپزخونه لبخند دیوثانه ای زد و اروم زمزمه کرد .

+دل کندن از تخت یا محتویاتش ؟

سونو به چش غره رفتن نیکی رو ساکت کرد و بعد نشستن جیک روی یکی از صندلیا جونگوون ابرویی بالا انداخت و به بقیه اعضا ملحق شد .

-رفتم تا هیسونگ هیونگو بیدار کنم ولی خب منم خوابم برد ..

جیک همون‌طور که سعی میکرد لبخند رو لباشو حفظ کنه گفت و سکوت رو شکست ، همه مشغول غذا خوردن شدن اونا الان پنج سالی میشد که باهم زندگی میکردن و همدیگرو بلد بودن ! هیچکس نمی‌تونست به اون یکی دروغ بگه ، بعد از اینکه جی و جونگوون رابطشونو‌بین اعضا اعلام کرده بودن فضای خوابگاه تغییر کرده جی بعضی وقتا درمورد بقیه تعضا هم فکرمیکرد .

درمورد کششی که جبک به هیسونگ داشت و شیمی حذابی که بینشون بود اما چطور میتونستن اینکارو انجام بدن؟ بقیه درموردشون چه فکری می‌کردن ؟ اونا گروه هنری بودن که هم تیمی ها داخلش با هم جنس خودشون قرار میذاشتن؟ غیرممکن بود! همشون این رو حس میکردن اما فقط منتظر جرقه ای بودن تا بتونن آتیششون رو به رخ بکشن و از همه چیز برای چیزی که میخواستن بگذرن اما هیچ کدوم هیچ ایده ای نداشتن قراره تا کی طول بکشه!










Report Page