F2 " part 3.⁵"
𝘣𝘭𝘶𝘦𝘮𝘢سوبین از این وضعیت کلافه شده بود و یونجون به راحتی این کلافگی رو از حالت صورتش و حرکاتش میفهمید.
بلاخره صدای سوبین از بین لباش بیرون اومدن اما این سوالی نبود که یونجون رو آروم نگه داره.
_ تو..خبر داری من چجوری تصادف کردم درسته ؟!
اخمای یونجون کمی تو هم رفت.
اون لحظه ی لعنتی انگار دقیقا جلوی چشماش بود.
ی نفس آهسته کشید و بعد گفت :
_ آره..
مکث کرد و بعد به سختی ادامه داد :
_ من..من اونجا بودم.
سوبین درجا خشکش زد.
چشماش گرد شد.
_ چی؟!
_ اون شب...وقتی تصادف کردی...من باهات بودم.
چیزی توی نگاه سوبین تغییر کرد.
نه عصبانیت بود و نه ناراحتی, ی جورایی ترس از شنیدن اتفاقات گذشته بود.
_ پس بگو...بهم بگو چیشد که اون اتفاق افتاد. چرا یهو همه چی خراب شد؟! چرا یهو من از زندگی بقیه و بقیه از زندگیه من پاک شدن ؟!
صداش اونقدری اروم بود که سوبین متوجه نشه چی میگه اما تکون خوردن لباش نشون میداد که چیزی زیر لب زمزمه کرد.
_ هیچوقت از زندگیه من پاک نشدی..
جسمش توی اون لحظه اونجا بود اما انگار روح و ذهنش فقط با ی یادآوری کوچیک دوباره به اون شب برگشته بود.
"ولم کن!"
"سوبین برگرد! بهت میگم نرو وسط خیابون!"
"دست از سرم بردار!"
"سوبین...صبر کن گفتم همه چیزو بهت توضیح میدم!"
بعد صدای ترمز. فریاد. نور و بعدش هم..نه دلش نمیخواست بعدش رو به یاد بیاره.
نفسش رو برای لحظه ای نگه داشت و بعد خیلی آروم سرشو به طرفین تکون داد.
_ هنوز برای گفتن اون شب خیلی زوده…خیلی چیزا هست که نمیتونی یدفعه باهاشون رو به رو شی.
تنها چیزی که اون لحظه تو ذهن سوبین میچرخید فقط ی سوال بود.
" مگه اون شب چه اتفاقی افتاده که فکر میکنه من برای شنیدنش آمادگی نیاز دارم ؟!"
یونجون که مکث کردن سوبین رو دید سکوت رو دوباره شکست :
_ تا حالا پیش دکتری رفتی؟! منظورم اینه که..کسی که بخواد کمکت کنه حافظت برگرده؟!
سوبین لبخند خیلی کوچیکی زد. نه از روی خوشحالی, بیشتر ی پوزخند تلخ.
_ نه..هیچکس نخواست که خاطراتم برگردن. منم تلاشی براش نکردم چون فکر میکنم ی روزی خودشون برمیگردن.
چشم های یونجون کمی براق شد.
_ و اگه برنگردن چی؟!
_ پس لابد قرار نیست برگردن.
یونجون کمی سکوت کرد, انگار توی ذهنش دنبال راهی میگشت. بعد آروم گفت :
_ ی نفر هست که فکر میکنم میتونه کمکت کنه…
سوبین با تردید نگاهش کرد.
_ منظورت ی دکتره؟!
یونجون سر تکون داد.
_ اسمش بومگیوعه. دکتر من بود, یعنی هنوز هست...و خب..بیشتر از هرکسی درباره ی اون شب, درباره ی تو, درباره ی حال و هوای ذهنت میدونه.
سوبین اخماشو کمی تو هم کشید و بعد نگاهشو از یونجون گرفت و به درختای اون سمت خیابون دوخت.
_ نمیدونم..نیاز به زمان دارم تا بهش فکر کنم..
یونجون با ی لبخند محو سر تکون داد :
_ هرچقدر که بخوای داری.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد اما بعد نگاه یونجون به چیزی اون طرف خیابون افتاد.
چیزی که باعث شد پلک بزنه و ابروهاش کمی بالا بره.
ماشین مسابقه ای.
همونجا پارک شده بود. دید که سوبین ازش پیاده شد ولی هنوز از ی سری چیزا باید مطمئن میشد.
نگاهش رو سمت سوبین برگردوند :
_ اون شب...چرا داشتی فرار میکردی؟!
نگاهش جدی شده بود ولی دنبال اعتراف گرفتن یا چیزی مثل این نبود.
هر چیزی که از طرف یونجون نسبت به سوبین وجود داشت فقط و فقط نگرانی بود.
سوبین نفس عمیقی کشید :
_ دلم نمیخواد راجبش قضاوت بشم.
لحظه ای حس بدی تو دل یونجون پخش شد.
لبخند تلخی زد.
قضاوت ؟! پسرش اونقدری باهاش غریبه شده بود که فکر میکرد از طرفش قضاوت میشه.
_ بهت اطمینان میدم که هیچوقت از طرف من قرار نیست قضاوت بشی.
سوبین نگاهش کرد و پلک زد. یک بار...دو بار , بعد گلوش رو صاف کرد تا به خیال خودش اروم شدنش تو حرفاش معلوم نباشه :
_ امیدوارم هیچوقت تو موقعیتی قرار نگیریم که باعث بشه بخوای حرفتو پس بگیری.
یونجون نیم نگاهی بهش انداخت و سرش رو آروم تکون داد.
سوبین نفس عمیقی کشید تا بتونه ذهنش رو جمع و جور کنه.
_ مسابقه دادم و مثل همیشه بردم. ولی ی نفر...ی آشغال با پارتی و ادعا تقلب کرد. فکر میکرد چون کله گنده تره میتونه خودش رو برنده جا بزنه.
یونجون کمی اخم کرد ولی ساکت موند.
_ منم پولا رو برداشتم و فرار کردم. چون اون پول حق من بود چون نمیخواستم مثل ی بازنده بهم نگاه بشه, تا ی جایی با ماشین رفتم. اما بعدش...نمیدونم انگار حس کردم دارن نزدیک میشن. ماشین رو ول کردم و از کوچه ها رفتم.
مکث کرد. حالا نفسش کمی تندتر شده بود, مثل کسی که داره توی ذهنش میدوه.
_ داشتم فقط میدویدم. نمیدونستم کجام. فقط میخواستم دور شم, تا اینکه...
به یونجون نگاه کرد.
_ تا اینکه به تو خوردم.
یونجون نگاهش رو از سوبین برنداشت.
سرش رو به آرومی به نشونه ی فهمیدن ماجرا تکون داد.
صداش خونسرد بود اما پشت اون خونسردی ی چیزی درحال سوختن بود.
_ پس بالاخره تو مسابقات ماشین سواری شرکت کردی.
سوبین با تردید به یونجون نگاه کرد. ذهنش توی کلمه ی "بلاخره" گیر کرده بود.
_ بلاخره ؟! یعنی...قبلا هم دلم میخواسته این کار رو بکنم ؟!
یونجون لب پایینش رو به آرومی گاز گرفت. کمی خودش رو عقب کشید و نگاهش رو به آسمون جلوش دوخت.
_ آره.
سوبین که انگار تازه توجهش جلب شده بود خودش رو جلوتر کشید :
_ و...انجامش میدادم ؟!
یونجون با صدایی پایین و زمزمه وار گفت :
_ نه..
سکوت کوتاهی بینشون افتاد.
بدون هیچ دلیلی ولوم صدای هردو کمی پایین اومده بود.
سوبین لبش رو با زبونش کمی خیس کرد :
_ چرا ؟!
یونجون اصلا دلش نمیخواست وارد مسیر اون خاطره بشه پس با صدایی کمی گرفته بحث رو به طرز ناشیانه ای عوض کرد :
_ و...اون پسری که اون شب دنبالت اومد...خب...اون کی بود ؟!
تو لحنش حسادت کمی بود و اگر سوبین اون آدم قدیم بود در صدم ثانیه متوجهش میشد.
سوبین از گوشه ی چشم نیم نگاهی به یونجون انداخت و کمی به خاطر تغییر بحث پوکر شد و بعد آهسته گفت :
_ کای
لبش برای ی لبخند کوچیک و محو کش اومد.
انگار وجود کای بیشتر از اینا برای سوبین باعث خوشحالی میشد.
_ وقتی برگشتم کره باهاش آشنا شدم.
شونه هاشو بالا انداخت.
_ الانم صمیمی ترین دوستمه.
یونجون فقط ی "آها" کوتاه گفت و آروم بلند شد, نفسش رو با خستگی بیرون داد و بعد نگاهی به سوبین انداخت, با لحن نرمی گفت :
_ به نظرم خاطره بازی برای امروز بسه...نمیخوام به ذهنت فشار بیارم.
دستش رو به سمت سوبین دراز کرد تا بهش کمک کنه بلند بشه و سوبین هم دستش رو بدون هیچ تردیدی گرفت و همراهش بلند شد...اما وقتی ایستاد فاصلشون فقط چند سانتیمتر بود, سینه به سینه.
چشم هاشون تو هم گره خورد. ی چیزی تو نگاه یونجون بود که سوبین نمیتونست معنیش رو بفهمه و از اون طرف ی چیزی تو نگاه سوبین بود که یونجون دلش نمیخواست ازش چشم برداره.
اما این اتصال با قدم سوبین که به عقب برداشته شد از بین رفت.
دست یونجون رو ول کرد.
نفسش آروم بود ولی سنگین و بعد بدون حرف به سمت پله ها رفت و یونجون هم پشت سرش راه افتاد.
پله ها رو یکی یکی پایین میرفتن. سوبین جلو با قدم های شمرده و آروم و یونجون چند قدم پشتش با ذهنی که انگار هنوز تو لحظه ی قبل جا مونده بود.
همینطور که پایین میرفتن یونجون گفت :
_ نظرت رو حتما راجع به دکتری که بهت گفتم بهم بگو, من منتظر میمو...
ولی جملش نیمه کاره موند چون پاش برای ی لحظه سر خورد.
صدای ناگهانی برخورد کفشش با لبه ی پله بلند شد و تعادلش رو از دست داد. سوبین سریع برگشت و بدون فکر فقط با واکنشی غیر ارادی بازوی یونجون رو محکم گرفت و نگهش داشت.
یونجون با نگاهی شوکه ی لحظه بهش خیره شد.
نفسش سنگین بود ولی نه از ترس افتادن, از نزدیکی ای که برای بار دوم تو اون روز رخ داده بود.
سوبین بازوش رو ول کرد و نگاهش روی یونجون موند, بعد آروم با صدایی که معلوم بود سعی داره خونسرد بمونه گفت :
_ مراقب باش...پله ها ترک برداشتن.
و بعد به آرومی از باقی پله ها پایین رفت.
یونجون نرم و با تعجب خندید و به آرومی و با احتیاط بیشتر باقی پله ها رو پایین رفت.
هر دو از ساختمون بیرون رفتن. خورشید تقریباً وسط آسمون بود و گرمای خفیفی تو آسمون پخش بود. سکوت خوش آیندی فضا رو گرفته بود و فقط صدای برگ های درخت سرو بود که به هم برخورد میکردن.
ماشین یونجون زیر همون درخت سرو قدیمی پارک شده بود.
تنه ی کلفت و پوست پوسته شده ی درخت انگار پر از خاطرات خوب و بد بود.
صدای سوبین سکوت بینشون رو شکست :
_ خب...بعدا میبینمت.
بدون اینکه منتظر جوابی از سمت یونجون بمونه سریع چرخید و به سمت ماشینش رفت. یونجون دستاشو تو جیب شلوار جین تیره اش کرد و رفتنش رو نگاه کرد.
ماشین سوبین به آرومی از کوچه بیرون رفت و در عرض چند ثانیه از بیرون رفتنش صدای موتور قوی ای که داشت کل خیابون رو برداشت
یونجون چشماشو چرخوند :
_ ی جوری رانندگی میکنه انگار هر لحظه آماده ی مرگه...شاید برای همینا دلم نمیخواست وارد مسابقات بشی..
پوف آرومی کرد و به سمت ماشین خودش رفت, در رو باز کرد و سوار شد و به سمت جاده حرکت کرد.
و باز تنها چیزی که تو سکوت کوچه باقی موند صدای برگ های درخت سرو بود.
•
در خونه رو با کلید باز کرد. صدای تیک آرومی توی راهرو پیچید. خونه ساکت بود و مشخص بود که شخصی به اسم کای اونجا وجود نداشت.
کفش هاشو درآورد, سوییچ ماشین و کلید خونه رو گذاشت روی جاکفشی و از پله های کنار در پذیرایی بالا رفت.
به سالن بالا رسید و به سمت در رو به روش رفت.
دستش روی دستگیره نشست و در باز شد.
نور صبح که از پنجره ی بزرگ کارگاه میتابید از لا به لای شیشه های رنگی پخش شده بود و دیوار پر از رنگای آبی, سبز, قرمز, بنفش و طلایی شده بود...اتاق بوی فلز میداد, بوی شیشه ی تراش خورده, بوی چیزی که برای سوبین مثل اکسیژن بود.
همه چیز همونجا سرجای خودش بود. میز کارش, چراغ مطالعه ی بزرگی که با سر خمیده روی طرح های نیمه کاره اش سایه مینداخت, قفسه های شیشه ای که توشون فویل های نقره, شمش های نازک طلا و تیکه های شیشه ی تراش نخورده و ابزار های ظریف برق میزدن.
سوبین وارد شد و درو پشت سرش بست.
هوای اتاق گرم و گرفته نبود اما طبق عادت همیشگیش تهویه ی اتاق رو روشن کرد.
رفت سمت میز کارش و یکی از کشو های مشکی رنگ رو باز کرد و گردنبندی که هنوز تمومش نکرد بود رو با دقت بیرون آورد. شیشه ی آبی کوچیکی که لبه اش هنوز تراش نخورده بود.
دستی که باهاش گردنبند رو بالا و تو نور گرفته بود هنوز یذره میلرزید. نه مثل قبل, نه مثل اون روزای اول بعد از کما...اما هنوز ی لرزش خیلی خفیفی داشت.
روی صندلی نشست و عینک مخصوصش رو زد و چراغ اصلیش رو روشن کرد و روی گردنبند تنظیمش کرد. انبر ظریفش رو برداشت و دستگاهش رو روشن کرد.
توی اون لحظه تنها صدای تماس دستگاه با فلز و موسیقی آروم و بیکلامی که از دستگاه گوشه ی اتاق پخش میشد اتاق رو پر کرده بود و هیچ چیز نمیتونست آرامش سوبین رو به هم بزنه.
از اونور صدای تق تق آروم ابزار توی گاراژ پیچیده بود. نور زرد مهتابی روی ماشین نیمه کاره میوفتاد. تو سکوت, خم شده بود روی موتور ماشین و آچار کوچیکی توی دستش بود. تمرکز داشت. نه فکری, نه حرفی, فقط کار.
صدای قدم هایی از پشت سرش اومد و بعد فرد آروم, بدون مقدمه و بی هیچ تردیدی جمله ای به زبون آورد که باورش خیلی سخت بود اما امکان پذیر بود :
_ یونجون رو امروز دیدم.
صدای برخورد آچار با کف گاراژ پیچید.
بدنش سفت شد. لحظه ای همونطور موند و بعد خیلی آروم برگشت. چشماش باریک شدن. نگاهش تیره بود.
قدم به قدم به سمت پسر رو به روش نزدیک شد.
زمزمه کرد :
_ ی بار دیگه بگو کیو دیدی ؟!
صدا به آرومی جواب داد. اینبار واضحتر اما هنوز با همون خونسردی :
_ چوی یونجون رو. تو ی گالری ماشین و موتور.
نفسش کمی سنگین تر شد. اما چهرش همونقدر خونسرد موند. سرش رو کمی کج کرد.
_ و مطمئنی که خودش بود ؟!
پسر عقب عقب رفت سمت کاناپه ی چرمی گوشه ی گاراژ و ولو شد و پاش رو روی پاش انداخت :
_ آره. خود خودش بود. با همون صورت. با همون نگاه سرد لعنتی.
مرد کنار ماشین پوزخند کمرنگی زد.
برگشت, خم شد و دوباره آچار رو از زمین برداشت. انگار بخواد بی اهمیت ترین چیز دنیا نشونش بده. با صدای خش دار و آرومی گفت :
_ هوممم...گمش که نکردی ؟!
پسر بی درنگ جواب داد :
_ نه تا خونه دنبالش کردم.
آچار توی دستش چرخید. لبخند کج و بی روحی گوشهی لباش نشست.
چیزی بین لبخند و نیشخند که انگار هم خوشحال بود, هم عصبانی و هم منتظر :
_ بالاخره پیدات کردم...