Exile...

Exile...

ᴺᵃⁿᵃ




چند روز بعد...


یونجون توی کافه تریای شرکت نشسته بود و آیس کافی میخورد.سوبین از دور یونجون رو نگاه میکرد،دستیار هاش رو رها کرد و سمت یونجون رفت.

یونجون سرش رو هروم بالا آورد دیدن یونجون اونجا و با لباس رسمی براس عجیب بود.

_اینجا چیکار میکنی؟

سوبین کتش رو مرتب کردو نشست.

_اومدم تورو ببینم...

ابرو های یونجون تو هم رفت و لحنی سریع گفت:

_میدونم که اینطور نیست

سوبین:

_معلومه که نیومدم تا تورو ببینم!شاید ندونی ولی ما با شرکت شما همکاری داریم پس...

یونجون:

_درسته من خیلی چیزارو نمیدونم،علاقه ای هم ندارم.

سوبین:

_ولی اگه موضوع بومگیو باشه ورق برمیگرده درسته؟مطمئنم تیتر خبرو دیدی.

سوبین گوشیشو روشن کردو به صفحه خیره شدو خندید و بلند تکرار کرد:

"وارث جدید کاندید ریاست جمهوری، با دختر مورد علاقه‌ و رقیب پدرش در رستوران معروفی دیده شد!"

یونجون چشمش ناخدآگاه روی عکس قفل شد.

سوبین:

_خیلی سعی میکنی که اهمیت ندی درسته؟!

یونجون نگاهشو دزدید با صدای آروم ولی سریع گفت:

_نه اصلا اهمیتی نداره‌‌.

سوبین با پوزخند گفت:

_آره...حتی وقتی دستت رو مشت کردی و ناخناتو توی کف دست فرو کردی.

یونجون از روی صندلی بلند شدو گفت:

_میخوای به چی برسی؟

_آره من پست ترین آدمم و همه اینا حقمه!

اجازه نداد که سوبین حرفی بزنه و رفت.


•


یونا توی ماشین بودو بومگیو با دو تا بستنی نزدیک ماشین شد و صدای چیک چیک دوربین بومگیو رو همونجا نگه داشت ،اطرافشو نگاه کرد تا دوربین رو پیدا کنه و به دوربین خیره شد و لبخند زد"ممنون که کمک میکنید انتقاممو بگیرم"

و وارد ماشین شد.یونا مظلوم به بومگیو خیره شدو شونش رو به بومگیو نزدیک کرد.

'اوپا...من میترسم ازشون اونا دارن مزاحممون میشن!

+نگران نباش بهر حال ما نامزدیم...

یونا لبخند به ظاهر ملیحی زد ولی توی ذهنش میگفت"من بردم یونجون".

'اوپا پدرم برامون میخواد مهمونی برگزار کنه بهم گفت که مدرت رو دعوت کنم.

بوگیو با بی حوصلگی هومی گفت و ماشین رو روشن کرد.


•


هفته بعد_مهمونی...




سالن بزرگ مهمونی، لوسترهای کریستالی، صدای موسیقی ملایم و خنده‌های پراکنده بودن.

یونجون کنار میز نوشیدنی‌ها ایستاده بود، لیوانش توی دستش. نگاهش بی‌هدف بین جمعیت می‌چرخید.

تا اینکه…

در شلوغی سالن، چشم‌هاش یک لحظه روی کسی قفل شد.

کت سفید. موهای کمی روی پیشونی ریخته. برق خاصی تو نگاهش که یونجون رو یخ می‌کرد.

بومگیو.

کنار یونا.

بازوی بومگیو روی کمر یونا، و یونا با اون لبخند حساب‌شده‌ی دخترونه‌ای که همیشه بلد بود چطور جلب توجه کنه.

یونجون بی‌اختیار یک قدم عقب رفت. لیوان توی دستش کمی می‌لرزید، ولی نگاهش هنوز بهشون دوخته شده بود.

بومگیو همون لحظه سرش رو بالا آورد. چشم‌هاشون برای چند ثانیه در هم قفل شد.

هیچ‌کس چیزی نمیگفت. فقط نگاه.

نگاهی که انگار هزار تا حرف توش مدفون شده.

بومگیو یه پوزخند کمرنگ می‌زد. نه اونقدر که همه ببینن، فقط اونقدر که یونجون بفهمه. بعد، بی‌اعتنا سرش رو برمی‌گردوند سمت یونا، چیزی تو گوشش میگفت که باعث میشه یونا بخنده.

یونجون نفسش رو آهسته بیرون میداد. فکش منقبض شده بود. می‌خواست رو برگردونه، ولی نمی‌تونست. انگار پاهاش به زمین چسبیده بود.

صدای ذهنش بلند شد:

"این... تصادفی نیست. می‌خوای بازی کنی؟ باشه… اما بدون من هم بلدم."

موسیقی سالن عوض شد، آهنگی کمی ریتمیک‌تر پخش میشد. بومگیو و یونا به سمت وسط سالن رفتن. بومگیو دستش رو به سمت یونا دراز کرد، همونطور که نگاهش هنوز گاهی از گوشه‌ی چشم سمت یونجون برمی‌گشت.

یونجون حس میکرد نفسش تنگ شده. صدای خنده‌ی یونا و بومگیو، حتی وسط سروصدای مهمونی، توی گوشش می‌پیچید. لیوانش رو روی میز گذاشت، رفت سمت بالکن، ولی قبل از رسیدن، یک‌بار دیگه پشت سرش رو نگاه کرد…

و دید بومگیو مستقیم بهش زل زده بود. همون نگاه سرد و بی‌رحمی که میگفت: "دارم می‌بینم… و دارم می‌برم."

هوا اون بیرون کمی خنک، ولی دلش هنوز داغ بود. با تکیه به نرده‌ها، دست‌هاشو مشت کرده بود و سعی می‌کرد نفسش رو کنترل کنه.

صدای در پشت سرش باز شد.

قدم‌هاش آشناست.

بومگیو.

یونجون برنگشت، ولی فهمید که اون اومده.

بومگیو با همون لحن بی‌تفاوت ولی تیغ‌دارش گفت:

+ خیلی وقته ندیدمت… فکر کردم شاید خوشحال شی.

یونجون، هنوز پشتش بهش، لبخند سردی زد و گفت:

_ آره… مخصوصاً وقتی دیدم بازوت رو انداختی دورش… چرا باید خوشحال نشم؟

بومگیو چند قدم جلو اومد، ایستاد دقیق کنار شونه‌اش و گفت:

+بهش خوش می‌گذره باهام… راحت‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کردم.

یونجون بالاخره برمی‌گرشت و مستقیم تو چشم‌هاش نگاه می‌کرد. نگاهش پر از خشم خاموش بودو گفت:

– داری چی کار می‌کنی بومگیو؟ دنبال چی‌ای؟

بومگیو کمی لبخند زدو، ولی چشماش یخی و گفت:

+ دنبال هیچی… فقط دارم زندگی می‌کنم. توی دنیایی که تو ساختی.

یونجون اخماش رو تو هم می‌کشید:

– دنیایی که من ساختم؟ من از روزی که اون شب لعنتی اتفاق افتاد فقط سعی کردم…

بومگیو حرفشو قطع کرد، صداش کمی می‌لرزید ولی هنوز محکم جواب داد:

– سعی کردی چی؟ نجاتم بدی؟ محافظم باشی؟ نه یونجون… تو فقط وایسادی و گذاشتی همه چیز بره به جهنم.

یونجون یه لحظه سکوت کرد، نفسش سنگین. بعد با صدای خش‌دار گفت:

– تو نمی‌دونی چی گذشت بهم…

بومگیو قدمی عقب رفت، ولی نگاهش رو برنداشت:

+ درسته، نمی‌دونم. چون تو هیچ‌وقت نذاشتی بدونم. فقط… ول کردی.

یونجون با ناامیدی:

– نمی‌خواستم بیشتر آسیب ببینی…

بومگیو پوزخند زد و گفت:

+خب، خبر خوب! الان کاملاً خوبم.

همین رو گفت و برگشت سمت در، ولی قبل از رفتن، نیم‌نگاهی کرد و خیلی آروم، طوری که فقط یونجون بشنوه، گفت:

+ و قراره همینجوری خوب بمونم… باتو یا بدون تو.

در پشت‌بوم بسته شد. یونجون تنها موند، دستش رو روی سینه‌اش فشار داد، انگار بخواد اون درد لعنتی رو کنترل کنه. صدای موسیقی مهمونی از پشت در سنگین‌تر میشد، ولی برای اون، همه چیز ساکت شده بود.

بومگیو بعد از بستن در پشت‌بوم، همون‌طور که از راهرو پایین رفت، قلبش تند می‌زد. سعی می‌کرد قیافه‌اش رو معمولی نشون بده، ولی دست‌هاش کمی می‌لرزید. حرفای یونجون و نگاهش هنوز توی ذهنش تکرار میشد. انگار هر کلمه‌ای که زده بودن، ردش مونده باشه.

وسط سالن، یونا رو دید که با چند نفر دارشت بلند می‌خندید. همین که نگاهش به بومگیو افتاد، سریع اومد سمتش.

یونا با اون لحن پر ذوقش گفت:

' کجا بودی؟ همه دارن راجع بهت می‌پرسن.بیا دوستامو بهت معرفی کنم.

بومگیو بی‌حوصله جواب داد:

+داشتم هوا می‌خوردم.

یونا کمی اخماش رو آورد پایین، ولی زود خودش رو جمع کردو گفت:

'بیا پیش مهمونا، همه می‌خوان باهات آشنا شن.

بومگیو با نگاه کوتاهی به جمعیت، شونه بالا انداخت و گفت:

+ الان میام… تو برو.

یونا کمی مکث کرد، ولی بعد با یه لبخند مصنوعی برگشت سمت مهمونا. بومگیو همون‌جا ایستاد، ولی نگاهش بی‌هدف، انگار هیچ‌کس و هیچ‌چیز اون اطراف وجود نداشت.

یه دفعه صدای سوبین اومد از پشت:

– داری فرار می‌کنی؟

بومگیو برگشت، اخماش رو کمی تو هم بودن و گفت:

+ نه… فقط نمی‌خوام بین این همه آدم باشم.

سوبین با دست به جمع اشاره کرد و گفت:

– تو همون کسی هستی که چند دقیقه پیش رفتی پشت‌بوم تا حرفتو بزنی، نه؟

بومگیو نگاهش رو دزدید:

+حرفمو زدم. لازم بود بدونه.

سوبین یک قدم نزدیک‌تر شد، صداش آروم ولی سنگین:

_ لازم بود… یا می‌خواستی بهش ضربه بزنی؟

بومگیو سکوت کرد.

سوبین:

– می‌دونی که همه چی رو فهمیدم، نه؟ از کای شنیدم… اون تیر، اون شب… یونجون فقط داشت سعی می‌کرد تو آسیبی نبینی. ولی تو، همین امروز، زدی همونو نابود کردی.

بومگیو با عصبانیت ولی صدای پایین:

+اون نمی‌فهمه من چی کشیدم.

سوبین:

– و تو هم نمی‌فهمی که اون چی کشیده. هر دوتاتون تو جهنم بودین، ولی داری این جهنم رو بزرگ‌تر می‌کنی.

بومگیو لب‌هاشو روی هم فشار داد، ولی چیزی نمیگفت. سوبین چند ثانیه بهش خیره شد، بعد آه بلندی کشید و ازش دور شد.

بومگیو تنها موند، وسط جمعیتی که انگار حتی صداشون بهش نمی‌رسه.

یونا سمتش یونجون رفت.یونا با خنده‌ای که انگار تا ته سالن برق می‌زد، بازوی بومگیو رو محکم گرفته و اون رو با خودش کشون‌کشون به سمت گوشه‌ای از سالن می‌برد. کفش‌های پاشنه‌بلندش روی سنگ مرمر صدای تق‌تق می‌داد و هیجانش حتی در طرز نفس کشیدنش پیدا بود. بومگیو اما با قدم‌هایی آروم و نگاه نیمه‌خالی، پشت سرش کشیده می‌شد.

وقتی به جمع خانواده‌ها رسیدن، اولین کسی که حرف زد، مادر یونا بود. زنی با لبخند بی‌نقص و آرایشی که حتی یک تار مو از جایش تکون نخورده بود. با صدایی نرم ولی به طرز آزاردهنده‌ای مصنوعی گفت:

ـ «بالاخره دیدم پسر خوش‌تیپ و آینده‌دار رو. خوشحالم یونا انتخاب درستی کرده.»

بعد نگاهی گذرا به یونجون انداخت که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود. نگاهش پر از حساب‌وکتاب بود، مثل کسی که از افتادن کسی دیگر لذت می‌برد.

پدر بومگیو هم با لبخند کوتاهی جواب داد:

•بله، ما هم خوشحالیم که خانواده‌ها اینقدر به هم میان

اما زیر این لبخند، نگاهش مثل خط‌کش از سر تا پای بومگیو را اندازه می‌گرفت، انگار می‌خواست مطمئن شه که پسرش دقیقاً همون‌طور که برنامه‌ریزی کرده بودند پیش می‌رفت.

مکالمه شروع شد و بین جملات رسمی و تعریف‌های سطحی، نیش‌ها آروم و حساب‌شده پرتاب می‌شدن. مادر یونا به ظاهر داشت از آینده روشن این ازدواج می‌گفت و پدرش با لبخند شیطانی تایید میکرد، اما زیرپوستی یادآوری می‌کرد که بعضی‌ها "نتونستد از فرصت‌های زندگی‌شون درست استفاده کنن البته اگه فرصتی بوده باشه". هر بار که این جمله‌ها گفته می‌شد، نگاهش فقط یک لحظه به یونجون می‌لغزید.

بومگیو با لبخند کنترل‌شده‌ گوش می‌داد، اما دستش تو جیب شلوارش مشت شده بود. سوبین که کمی دورتر ایستاده بود، این ریزحرکت ها رو دید و فهمید چقدر برای بومگیو سخته.

بعد از چند دقیقه، پدر یونا لیوانش را به آرومی روی میز گذاشت. سکوت کوتاهی بین جمع افتاد و با لحنی که بیشتر حکم اعلامیه داشت گفت:

"خب، پس دیگه همه چیز قطعی شد.

همه نگاه‌ها به سمتس چرخید.

"مراسم عروسی دو هفته دیگه برگزار می‌شه. امیدوارم همه‌تون اون روز این دو نفر رو خوشحال ببینید.

یونا با ذوق، بی‌معطلی سرش رو روی شونه بومگیو گذاشت. همه شروع به کف زدن کردند. فلاش دوربین‌ها از چند طرف سالن زد.

بومگیو لبخند زد، اما نگاهش فقط یک لحظه به یونجون افتاد. نگاهی کوتاه، سنگین، و پر از چیزی که هیچکس جز آن دو تا نمی‌فهمید.

یونجون، از آن سمت سالن، انگار نفسش رو حبس کرده بود. صورتش بی‌حالت بود اما درونش می‌جوشید. لحظه‌ای خواست نگاهش را برگردوند، ولی چشمش روی تصویر بومگیو و یونا گیر کرد. صدای خنده یونا مثل میخ در گوشش فرو می‌رفت.

بومگیو حس سنگینی روی سینه‌اش داشت، اما چیزی نگفت. سوبین که حالش را فهمیده بود، از دور کمی ابروهاش را در هم کشید.

یونجون آهسته پلک زد، انگار بخواد همه چیز را محو کنه. ولی هر بار که چشمش را باز می‌کرد، تصویرشان واضح‌تر می‌شد.

آن لحظه، بین کف‌زدن‌ها و لبخندهای مصنوعی، انگار هر دو می‌دونستند که چیزی عمیق‌تر از یک «اعلام ازدواج» تو این اتاق اتفاق افتاده بو...چیزی که قرار بود در روزهای بعد سنگین‌تر و دردناک‌تر شه.

وقتی صدای کف‌زدن‌ها توی سالن پیچید، یونجون حتی نفهمید کی نفسش رو بیرون داد. انگار یک‌جور سنگینی لعنتی روی قفسه سینه‌ش افتاده بود که نمی‌گذاشت راحت نفس بکشه. همه دور بومگیو و یونا حلقه زده بودند، لیوان‌ها به هم می‌خورد، لبخندها رد و بدل می‌شد، و حتی موسیقی پس‌زمینه با ریتمی شادتر پخش می‌شد… اما برای او، همه‌چیز بی‌صدا شده بود.

چشمش روی دست یونا قفل شده بود که بازوی بومگیو رو محکم گرفته بود، همون دستی که چند دقیقه پیش با ذوق کشونده بودش سمت والدینش. این صحنه لعنتی انگار با چاقو روی ذهنش حک می‌شد. یک لحظه همه چیز رو فراموش کرد...نورها، آدم‌ها، حتی جای خودش. فقط اون تصویر بود، بومگیویی که توی جمع می‌ایستاد و اجازه می‌داد یونا بهش تکیه بده.

دلش لرزید، اما نه از حسادت ساده. نه… این حس یه جور سقوط آزاد بود. حس این‌که همه چیز رو خودش با دست‌های خودش خراب کرده. جمله‌ها مثل گلوله‌های سربی توی ذهنش می‌چرخیدند:"تقصیر خودمه… من باعث شدم… اگه اون شب… اگه اون روز…"

پلک زد، ولی چشم‌هاش داغ شده بود. نمی‌خواست بومگیو حتی ذره‌ای ضعفش رو ببینه.

یه نفر از کنارش رد شد و به شونه‌ش زد تا جابه‌جاش کنه، ولی اون حتی واکنشی نشون نداد. فقط نگاهش رو از روی اون صحنه کند و به لیوان نیمه‌پر روی میز خیره شد. انگار با خیره شدن به اون مایع طلایی می‌خواست غرق شه و همه‌چی رو از یاد ببره.

با خودش حرف می‌زد نه بلند، اما اونقدر که صدای توی سرش گوشش رو کر کنه:

"خودت کردی یونجون… خودت خواستی دورش کنی… حالا ببینش…"

هر بار که این جمله رو تکرار می‌کرد، حس می‌کرد یه لایه دیگه از چیزی که بهش چسبیده بود کنده می‌شه و جای خالی‌اش بیشتر درد می‌کنه.

بومگیو از دور فقط یک‌بار نگاهش کرد. کوتاه، سریع، اما به اندازه‌ای که قلب یونجون برای یک لحظه بی‌هوا بزنه. انگار اون نگاه فقط برای گفتن یک چیز بود: "می‌بینم که داری می‌بازی."

یونجون نگاهش رو برگردوند. نمی‌خواست ببینه. نمی‌خواست حتی یک ثانیه بیشتر اون نمایش رو تماشا کنه. اما حقیقت این بود که حتی وقتی سرش رو پایین انداخت، صحنه از ذهنش پاک نشد.

اون شب، وسط شلوغی مهمونی، یونجون احساس کرد برای اولین بار، از درون واقعاً خالی شده. و شاید این خالی بودن از اون تیر لعنتی که به بومگیو خورده بود هم بدتر بود...چون این‌بار، زخمش جایی بود که هیچ‌کس نمی‌دید.






Report Page