Exile...
ᴺᵃⁿᵃدو روز بعد...هفت صبح.
بعد از اعتراف قلب هاشون به هم بومگیو به خونه پدرش برنگشته بود و فقط به شرکت سر میزد.
صبحهای اینجا عجیب آروم بود. نه صدای زنگ تلفنی، نه قدمهای سنگین آدمهای مشغول. فقط صدای گاهبهگاه باد لای پرده و خشخش مداد روی کاغذ. بومگیو، پشت میز کوچیکی که کنار پنجره چیده بود، با یه لیوان قهوه نیمهسرد، مشغول طراحی صورتی بود که انگار هزار بار تو ذهنش دیده.
دستش روان بود، ولی چشمهاش گهگاهی از روی کاغذ جدا میشدن و به روبهرو نگاه میکردن. نه به چیزی خاص، فقط به انعکاس نور خورشید رو موهای کسی که اون طرف نشسته بود، تو آشپزخونه، با لباسی گشاد و موهای نامرتب، در حال آماده کردن صبحونهست،
یونجون.
دقیقاً همونجا، تو آشپزخونهی کوچیکی که حالا بوی نون تست و تخممرغ نیمپز پیچیده بود، یونجون با لبخند محوی که خودش هم نفهمیده کی نشسته بود رو لبش، یه لحظه از همزدن ماهیتابه دست کشید و پشتش رو برگردوند.
چند ثانیه فقط تماشاش کرد. با اون موهای پریشون و لب پُررنگش که بیحوصله میمکید، تمرکزش رو روی کاغذ گذاشته بود.
_تو همیشه اینقدر ساکتی وقتی میکشی؟»
صدای یونجون نرم. پر از آرامشی که خودش هم مدتها گمش کرده بود.
بومگیو یهلحظه شونه بالا میندازه.
+ساکتی یا تمرکز؟ فرق داره.
یونجون نزدیکتر اومد و گفت:
_میتونم ببینم چی کشیدی؟
بومگیو یه لحظه دودل موند، بعد کاغذ رو نیمهچرخ داد سمتش.
یه پرتره بود. ولی نه خیلی دقیق. بیشتر حس داره تا شباهت. نگاهش گیج، لبهاش نیمهخندون. مثل کسی که نخواد لو بده داره فکر کیو میکنه.
یونجون آهسته گفت:
_منم یه روز ازت پرتره میکشم.
بومگیو پوزخند زد با لحنی شیطون گفت:
+تو؟ تو که حتی یه خط صاف نمیتونی بکشی.
یونجون با لحنی جدی و شوخ قاطی گفت:
_ولی میتونم کاری کنم تو خودتو نشون بدی. کاری که از همهی نقاشیا قویتره.
و قبل از اینکه بومگیو بخواد چیزی بگه، با یه تکه نون تست برشته، به سمتش اومد.
_بگیر، خوراک هنرمندا!
بومگیو لبخندی زد و نون تست رو از یونجون گرفت.
_زود بخور باید بریم شرکت!
+چشم،بادیگارد عزیزم
•
تایم ناهار بود ولی بومگیو درگیر جلسه بود و یونجون خودش رو با وسایل های بومگیو سرگرم میکرد.از کلافگی هوفی کشید،چشمش به خودکارو دفتر روی میز بومگیو خورد.سریع اون هارو برادشت و مثل پسر بچه شروع به کشیدن کرد.نیم ساعتی گذشته بودو یونجون درگیز جزئیاته نقاشیش بود.
بالاخره آهی از روی خستگی کشید و سمت میز بومگیو رفت و در کشوی میز رو باز کرد.بومگیو با خستگی وارد اتاق شدو پرسید:
+اونجا چیکار میکنی؟
یونجون دستپاچه تقاشی رو توی گشو گذاشتو سریع درش رو بست.با لحنی که انگار خودش هم خبر نداره چرا اینجاست گفت:
_هی..هیچی!جلسه چطور بود؟
بومگیو جاشو با یونجون عوض کرد و گفت:
+خیلی بد...آقای لی لج کرده باهام.
_چطوری تونسته با این بچه خرس لج کنه؟
بومگیو دست به سینه شدو سریع گفت:
+من بچه نیستم!
یونجون خنده ای کردو گفت:
_آره تو درست میگی.
+گیرم من بچه باشم توئم پیر مردی چوی یونجون.یادم بنداز برات عینک بخرم.
یونحون متعجب پرسید:
_عینک چرا؟
+که زیبایمو بهتر ببینی.
یونجون نزدیک پسرک شد و دستاش رو توی کمر بومگیو حلق کرد.
_این پیر مرد همین الانم قلبشو بهت باخته..میخوای بکشیش؟
گونه های بومگیو قرمز شده بودن سرش رو سمت یونجون کردو گفت:
+نه فقط حس میکنم عینک بهت میاد.
پسر بزرگتر از بومگیو جدا شد و سمت در رفت.
+کجا میری؟
_نمیدونم..
خندیدو اجازه ای برای ادامه مکالمه نداد.بومگیو سری تکون دادو نشست.
نیمه شب شده بود.بومگیو گوشیشو از روی میز برداشت و خواست بره.نگاهش به کشو خورد،در کشو رو باز کرد و کاغذ روی پرونده هارو برداشت.یه نقاشی بچگانه از بومگیو!پسرک لبخندی زدو کاغذ رو برگردوند.
پشت نقاشی نوشته شده بود:
"یه وقت فکر نکنی فقط تو بلدی قشنگ بکشی"
قنچه توی قلب بومگیو هی بزرگتر میشد.
یونجون بی صدا وارد دفتر شد و به بومگیو خیره شده بود.پسرک نگاهشو به یونجون داد و با لحنی شیطون گفت:
+ پس پیرمردا هم بلدن نقاشی بکشن.
_تازه کجاشو دیدی کار های دیگه هم بلدم.
+واو چه کاری؟
_بریم بیرون بهت میگم.
هوا تاریک بود. شهر زیر نور چراغهای زرد و نارنجی نیمهخواب بهنظر میرسید. بومگیو و یونجون تازه از شرکت بیرون زده بودن. صدای خشخش برگهای خشک زیر کفشهاشون با هر قدم بلند میشد.
بومگیو خمیازهای کشید و گفت:
+مغزم پوره شده… منو ببر خونه، لطفاً.
یونجون لبخند زد و بیهیچ حرفی دست بومگیو رو گرفت، کشوندش سمت ماشینش.
اما بعد از یه پیچ ناگهانی تو مسیر، بومگیو با اخم گفت:
+اینطرف ویلا نیست.
_میدونم. یه کاری دارم اول.
+کارِ عجیبِ یونجونی؟
_نه... یه کار کوچیک برای دل تو.مگه نگفتی میخوای بدونی؟
بومگیو سرشو تکون دادو هیچی نگفت.
چند دقیقه بعد، جلوی یه گلفروشی ایستادن. یونجون رفت داخل و با یه شاخه گل سفید برگشت،شبیه گلهایی که تو باغچه مادر بومگیو بودن.
بومگیو با چشمهایی که برق میزد بهش نگاه کرد. گل رو گرفت و آهسته گفت:
+اینو از کجا میدونستی؟
_یهبار گفتی مادرت همیشه اینا رو میکاشته... یادم مونده.
سکوتی دلنشین بینشون شکل گرفت. بومگیو لبخند زد، گل رو بو کرد و بهش زل زد.
+مرسی. یعنی خیلی مرسی. نمیدونی چقدر این... قشنگه.
یونجون راه افتاد و گفت:
_بریم یهجا بهتر. یچیز بهتر سراغ دارم.
+بهتر از گل؟ شک دارم.
به پارک رسیدن، جایی که شبش خلوتتر از همیشه بود. نسیم خنک تابستونی لای موهای بومگیو میپیچید. دوتایی کنار هم روی نیمکت نشستن، بومگیو هنوز گل رو تو دست داشت.
یونجون گفت:
_ستارهها امشب زیادی پرن.
بومگیو سرشو به شونه یونجون تکیه داد.
+مامانم همیشه میگفت وقتی ستارهها زیادن، یعنی کسی دلتنگته.
_اونم مثل خودت حرفای عجیب میزده؟
+نه... اون قشنگتر از من بود. صبورتر. مهربونتر.
چشم یونجون روی صورتش چرخید. انگار برای اولین بار بود که واقعاً داره بومگیو رو میفهمه.
_مامانم هیچوقت حوصله نداشت. ولی... عاشق باغچه کوچیکش بود. تنها جای خونهمون که میخندید، همونجا بود.
لحظهای سکوت کرد. بعد، خیلی آروم، صدایی که انگار داشت نفسش رو نگه میداشت:
_من هنوز بوی خاک باغچهمون یادمه، ولی صورت مامانمو نه.
بومگیو سرش رو از رو شونه برداشت. روبهروی یونجون نشست، تو چشمش نگاه کرد و گفت:
+الان اینجا یه باغچهست. ما دو نفریم، یه شاخه گل دستمه... و ستارهها بالاسرن.
_آره، ولی مامانهامون نیستن.
+نه، ولی شاید دارن از بالا نگاه میکنن. شاید دارن لبخند میزنن به این دوتا خنگ که بالاخره پیدا کردن همو.
یونجون خندید. نه از ته دل، ولی یه خندهای که بوی آرامش میداد.
بعد خیلی آهسته دست بومگیو رو گرفت.
_قول بده تا وقتی من میتونم ستارههارو نشونت بدم، تو هم بمونی.
+قول میدم، اما تو هم قول بده فرار نکنی از من.
چشمهای یونجون لرزیدن. اما لبخند زد.
_من فقط از درد فرار میکنم. نه از تو.
بومگیو به انگشتاش نگاه میکرد که با گل کوچیک بازی میکردن. لبخند محوی روی لباش خشک شده بود. یه لحظه نفس عمیق کشید، انگار بخواد بپره وسط یه دره.
+یونجون.
_هوم؟
+یه چیزی بگم ولی... لطفاً نخند. یا نپرس چرا تا حالا نگفتم.
_نمیخندم.
بومگیو لبشو گاز گرفت.
+مامانم... مامانم رو بابام کشت.
صدای باد قطع شد. یا شاید فقط برای یونجون. به وضوح صدای ضربان قلبش رو شنید.
_چی گفتی؟
بومگیو ادامه داد، با صدایی که از بغض میلرزید:
+هیشکی نمیدونه. توی گزارش نوشتن تصادف. همه گفتن مست بوده، از کنترل خارج شده... ولی من اون شب رو یادمه. یهکم. فقط یه تیکههاش.
چشماش رو بست.
+مامانم داد میزد. باهاش دعوا میکرد. بهش گفت «تو دیگه هیچی نیستی، نه برای من، نه برای اون بچهت!» بعد یه صدای محکم اومد. مثل ترکیدن چیزی. بعد مامانم افتاد زمین.
نفسش بند اومد.
+من پشت در بودم. فقط شیش سالم بود. صدای پاشوهاشو شنیدم. درو که باز کرد، من خودمو زدم به خواب.
چشمهای یونجون گشاد شده بود، اما هنوز حرفی نزد. بومگیو با صدای خشدار گفت:
+فقط یه لحظه نگاهم کرد. دستش خونی بود. اون نگاهش... انگار واقعاً ازم بدش میاومد. یا شاید از خودش. نمیدونم. ولی از همون شب دیگه اون مرد پدر من نبود.
یونجون چیزی نگفت. فقط دستشو دراز کرد، نه از روی دلسوزی، بیشتر انگار واسه گرفتن یه آدم در حال سقوط.
بومگیو زمزمه کرد:
+اون شب هیچی رو نفهمیدم. فقط سردم بود. فقط خون دیدم. فقط سکوت مامانمو. فقط اون صدای لعنتی که هنوزم تو گوشمه.
یونجون آروم گفت:
_تو بچه بودی، و همه چی رو تنها تحمل کردی.
بومگیو سرشو تکون داد:
+از اون شب فقط یه چیز مطمئنم: من زنده موندم، ولی نه واسه اینکه خوششانس بودم. انگار باید یادم بمونه. باید همیشه لعنتی بمونه تو ذهنم.
چشماش رو بست. آروم گفت:
+و هر بار که بابام یه لبخند سیاسی تحویل مردم میده، انگار داره دوباره میکشتش.
یونجون بیصدا بلند شد، اومد کنارش نشست. دستشو گذاشت پشت بومگیو.
_تو نباید اینو تنها حمل کنی.
بومگیو با صدایی گرفته گفت:
+ولی تا حالا فقط من بودم. فقط من و اون صدا.
چند ثانیه سکوت بود. بعدش بومگیو آروم سرشو گذاشت روی شونه یونجون.
+اگه امشب بهم بگی که واقعاً کنارمی... شاید یه ذره از اون صدا بره.
یونجون آهسته گفت:
_من اینجام. صداتو میشنوم. همهشو.
*فلش بک*
صدای در فضای خونه رو پر کرده بودو بومگیو شرکت بود.یونحون بی حوصله در رو باز کرد ولی هیچکس نبود.اطرافشو نگاه کرد،روی زمین پاکت کاهی رنگی بود،یونجون کنجکاو پاکت رو برداشت و در رو بست.
داخل پاکت یه فلش بود.صدای تقتق کیبورد توی سکوت میپیچید. یونجون به سختی پلک میزد. صفحهی مانیتور روشن بود و پنجرهی سیستمی ناشناس باز.
پوشهای با اسم رمزی:
B-GY_Report_V8
رمز فایل رو به راحتی باز کرده بود. رمز همون تاریخی بود که بومگیو وارد شرکت شده بود. کاری که فقط یکی مثل پدرش میتونست بکنه. یونجون از این هم تعجب نکرد از همون اول میدونست شماره ناشناس از طرف پدرشه اما نمیدونست کی. فقط دهنش رو با فک قفلشده فشار میداد.
داخل فایل، چندین عکس.
در تاریکی، یونجون جلوتر خم شد.
لبهاش بیصدا تکون خورد.
عکسها یکییکی باز میشدن:
بومگیو… توی پارک… کنار ویلا… توی ماشین…
خودش هم تو چندتاییش بود. بیخبر، غرق نگاه به بومگیو.
"لعنتی…" زیر لب گفت.
اما چیزی که قلبش رو منجمد کرد، فایل بعدی بود.
گزارش مرگ مادر بومگیو.
"موضوع: قتل خانوادگی – تیراندازی – متهم: چوی جونهه (پدر)
شاهد: چوی بومگیو – ۶ ساله
جزئیات: شاهد دچار شوک روانی شدید شده. محتویات جلسه بازجویی محفوظ است."
دست یونجون میلرزید.
یه فایل صوتی هم بود. کنجکاوانه گذاشت پخش بشه.
صدای یه بچه بود. لرزون. بریدهبریده.
+بابا داد میزد… گفت… گفت چرا با اون مرد حرف زدی… مامان گفت فقط خواستم کمک بگیرم... بعد... بعد یه صدای بلندی اومد... من فقط جیغ زدم...
یونجون دستش رو روی دهنش گذاشت. صورتش مثل گچ سفید شده بود.
پدر بومگیو، از روی شک، مادرش رو کشته بود.
و بومگیو، فقط یه بچه بود. وسط یه جنگی که نمیفهمید.
یونجون آروم عقب کشید، پنجره رو بست، دستهاش رو روی پیشونیش فشار داد.
زمزمه کرد:
+تو حتی نمیدونستی چرا مادرت مرد… لعنت به این زندگی.
پشت پاکت نوشته شده بود:
"با کشتنش اونو آزاد میکنی یونجون!خوبه بهش فکر کن...نذار عشق ضعیفت کنه.
"اگه نتونه بهت اعتماد کنه، نابودت میکنه"
یونجون پاکت رو روی زمین پرت کردو موهاشو کلافه بالا داد.
_چرا من؟
*پایان فلش بک*
بومگیو هنوز به نقطهای تاریک در آسمون زل زده بود. صدای نفسهاش آروم شده بود، ولی نگاهش، همونقدر سنگین و غمگین باقی مونده بود.
یونجون لحظهای مردد موند. بعد آرومتر از همیشه دستش رو دور شونهی بومگیو انداخت و اون رو به سمت خودش کشید.
بومگیو بدون هیچ مقاومتی سرش رو روی سینهی یونجون گذاشت.
یونجون حس کرد قلبش از درد توی قفسهش میپیچه. اون لحظه نه یه مأمور بود، نه یه مرد سرد؛ فقط یه آدم بود که با تمام وجود میخواست کسی رو که آغوشش رو پناه خودش کرده بود، از هرچی زخم و گذشتهست، جدا کنه.
ولی ذهنش، بیرحمانه یاد اون عکسها و مدارک افتاد. یاد اون گزارشاتی که توش نوشته شده بود:
"کودک دچار شوک شدید روانی شده. ادعای دیدهشدن نزاع خشونتآمیز پیش از شلیک..."
پدر مقتول، سیاسی شناختهشده. انگیزهی قتل: پنهان."
و اون عکس... عکسی که نشون میداد یه استاکر از فاصلهی نزدیک، بومگیو رو زیر نظر داشته.
و پشت اون پاکت، با خودکار قرمز نوشته شده بود:
"اگه نتونه بهت اعتماد کنه، نابودت میکنه."
یونجون نفسش رو حبس کرد. دستش رو کمی محکمتر دور بومگیو حلقه کرد، طوری که انگار میخواست همهی اون ترسها و شکها رو توی آغوشش له کنه.
بومگیو زمزمه کرد:
+ تو بعد سوبین اولین کسی هستی که بعد از اون شب، جلو روم نشسته و قضاوتم نکرده...
یونجون خواست چیزی بگه. بگه که قضاوت نکرده، اما داره میترسه.
اما فقط گفت:
ــ چون هیچکس حق قضاوت نداره. تو بچه بودی بومگیو... بچهای که پدرش مادرشو جلوی چشماش کشته.
بومگیو لبهاشو فشرد و پلک زد. شاید واسه اینکه اشکی که جمع شده بود، نریزه.
+ولی من داد زدم... من لعنتی داد زدم که ساکت شن. گفتم تمومش کنن... و بعد صدا اومد.
یونجون دستش رو به موهای بومگیو برد و آروم گفت:
ــ تو فقط خواستی همه چی تموم شه. نمیخواستی اون اتفاق بیفته.
بومگیو زیر لب گفت:
+ولی افتاد...
سکوتی سنگین بینشون افتاد.
باد آروم برگای پارک رو تکون میداد. آسمون پر از ستاره بود، ولی انگار هیچکدومش به اون شب سرد، گرما نمیداد.
یونجون نگاهش رو به آسمون دوخت، ولی ذهنش تو دلش فریاد میزد:
"چرا؟ چرا من؟ چرا اون؟ چرا باید انتخاب کنم بین حقیقت و احساسی که داره منو میکشه؟"
صدای بومگیو، لرزون و آروم توی گوشش پیچید:
+ میمونی امشب؟ نمیخوام تنها باشم.
قلب یونجون یه لحظه ایستاد، بعد دوباره شروع به تپیدن کرد.
با صدایی خشدار گفت:
ــ آره... هرجا که تو باشی.