Exile...

Exile...

ᴺᵃⁿᵃ



نور آفتاب از پنجره‌ها توی خونه می‌تابید، ولی فضای بینشون هنوز گرم بود. یونجون رفت و کتشو آورد، ولی وقتی برگشت، بومگیو پشت سرش… ساکت، نزدیک، و نگاهش دقیق رو چشمای یونجون قفل شده بود.

بومگیو آروم و جدی‌تر از هر زمانی گفت:

+یه چیزی بین ما هست، یا من دارم خیال‌بافی می‌کنم؟

یونجون یه لحظه مچاله شد توی خودش، انگار یه سیلی تو صورتش خورده باشه. نگاهشو از بومگیو دزدید.

یونجون نگاهشو دزدید و گفت:

_مهم نیست چی هست... نباید دنبالش بگردی.

بومگیو یه قدم نزدیک‌تر شد و ادامه داد:

+ چرا نباید؟ چون تو نمی‌خوای اعتراف کنی، یا چون یه چیزی ازم قایم می‌کنی؟

یونجون چشم تو چشمش شد، ولی هیچی نمی‌گفت. فقط چند ثانیه سکوت.

تا اینکه بومگیو نفسشو محکم بیرون داد و با صدای گرفته‌ای گفت:

+تو هیچ‌وقت نمی‌ذاری بفهمم واقعاً کی هستی... ولی با همه‌ی اینا، نمی‌تونم جلو خودمو بگیرم.

و خیلی سریع، لباشو نزدیک برد. لحظه‌ای که فاصله‌شون فقط یه نفس بود، دست یونجون روی بازوش رفت... نه محکم، نه برای پس زدن...برای متوقف کردن خودش.

یونجون خیلی آروم، ولی عمیق گفت:

+بومگیو… نذار این اتفاق بیفته.

بومگیو نفسشو بیرون داد و زمزمه کرد:

+ چرا؟ چون خطرناکه... یا چون نمی‌خوای بخوایم همو؟

یونجون لبشو محکم گزیر. انگار داشت خودش با خودش می‌جنگید. دستش هنوز روی بازوی بومگیو بود، ولی فشار نمی‌داد. حسشون به مرز رسیده بو... یه مرز نازک بین بوسه و پرتگاه.

و درست وقتی که ممکنه بود چیزی بینشون اتفاق بیفته...

صدای در، بعد صدای سوبین بلند شد:

_بومگیووو! آماده‌ای؟ خبر خوب دارم! یکی از ویلاهای بابات رو راضی کردم که بگیرم برای امشب... پارتی داریم پسر!

بومگیو سریع عقب رفت، مثل کسی که از خواب پاشده باشه. یونجون گشت سمت پنجره، یه نفس سنگین کشید.

سوبین وارد شد، با لبخند شیطون پرسید:

_چرا این‌جا این‌قدر ساکته؟ اتفاقی افتاده؟

بومگیو با صدای گرفته، ولی سعی می‌کردعادی باشه گفت:

+ نه... فقط یه مکالمه نصفه‌کاره.

گلوشو صاف کردو گفت؛

+بابام اجازه داد؟چجوری؟

سوبین:

_شاید کلی التماس؟و شاید بخواد یسری مهمون هارو خودش دعوت کنه؟

بومگیو نگاهشو تیز گرد و گفت؛

+غیر عادیه معلوم نیس میخواد چیکار کنه...

سوبین دستشو روی شونه بومگیو گذاشتو گفت:

_لازم نیست به این چیزا فکر کنی.

نگاهشو به یونجون داد.چشم هاشون با انعکاس شیشه پنجره در تماس بود،سوبین پر هیجان گفت:

_یونجون داداشتم بیار.

یونجون چیزی نگفت و فقط سرشو تکون داد.بومگیو گنگ به هردوشون نگاه میکرد. یه علامت سوال بزرگ بالای سرش ایجاد شده بود.

+منظورتون چیه؟

+یونجون تو داداش داری؟سوبین از کجا میدونه؟

یونجون سرشو برگردوند و درحالی که از کنار بومگیو رد میشد گفت:

_داداشم نیست!مثلِ داداشمه.

بومگیو سرشو تکون دادو با دهن باز گفت:

+آها،بگو حتما بیاد.

یونجون زمزمه کرد:

_باشه.

و از در خارج شد.

+راستی تو از کجا فهمیدی.

سوبین رو تخت نشست و گفت:

_وقتی بیمارستان بودی دیدمش.اومده بودن دیدنت.

بومگیو لباشو غنچه کرده بودو سرشو تکون داد.سوبین لبخندی زدو ادامه داد:

_بیخیال...چی بپوشم؟هیچی ندارم.

+منظور؟

_منظور؟...مثلا میتونه این باشه که اون لباس ورساچتو بدی من بپوشم.

ابرو های بومگیو جمع شدنو با لحنی کنجکاو پرسید:

+کدوم؟من که ورساچه ندارم.

سوبین:

_خودتو نزن به اون راه ...یونا وقتی بیمارستان بودی برات آورد تازه یه دست گل رز قرمز هم آورد.

_ولی تو خواب بودی دادشون به یونجون.

توی ذهن بومگیو پر سوال بود چرا لباس به دستش نرسیده.یونجون از قصد ندادتش یا یادش رفته .

+من نمیدونستم...بهرحال برو از خودش بگیری..

سوبین سریع بلند شدو سمت در رفت:

_اطاعت میشه.

بومگیو لبخندی زدو خودش رو روی تخت ولو کرد.

گوشیو روشن کردو گالری رو باز کرد."داری روانیم میکنی یونجون"زیر لب گفت و هوفی کشید.


•

کنار پنجره ایستاده بود و بی هدف به خونه ها زل زده بود.لباسی که یونا خریده بود چروکیده روی مبل راحتی گوشه اتاق افتاده بود و گل؟خبری ازش نبود.یونجون از قبل از شرش خلاص شده بود.صدای در اومدو سوبین بعد چند ثانیه وارد اتاق شد.

_اومدم بهت کمک کنم.

یونجون بی روح و سرد به سوبین خیره شده بود.سوبین سمت مبل رفتو لباس رو بدداشت.

_رقیبت حتما نا امید میشه اگه من این لباسو بپوشم مگه نه؟

یونجون لبخند گوشه داری کرد.انگار اید سوبین واقعا خوب بوده.

یونجون:

_هرکاری میخوای بکن.



•


نورهای نئونی فضا رو پر کرده بودن و گوشه‌گوشه‌ی ویلا پر از آدمایی بود که می‌رقصیدن.لباساشون غیر رسمی بودو راحت درست برعکس مهمونی های که بومگیو به اجبار پدرش میرفت.یونجون و سوبین و بومگیو توی فضای باز ویلا کنار استخر ایستاده بودن و هر کدوم یه لیوان از الکل های متفاوت توی دستشون داشتن.چشم سوبین دنبال کای بودو بعد از دقیقه ها گشتن بالاخره کای رو پیدا کرد.سریع از بومگیو جداشد و سمت کای رفت.

+میبینی؟تا یه دقیقه حواسمون پرت میشه میره پیشه یکی دیگه‌

_رفت پیشه کای...داداشم.

بومگیو کنجکاو به دو پسر نگاه کردو با لحن شوخی گفت:

+آها پس برای همینه که سوبین میخواست که اون بیاد...واقعا خوشگله.

یونجون هیچی نگفتو جرعه ای از ویسکیشو نوشید.چهره آشنا یه دختر از دور که به سمت بومگیو میومد توجه پسرکو جلب کرده بود.یونا بود،اما با ظاهری متفاوت لباسش کوتاه و بدن نما بودو آرایش نه چندان غلیظی داشت.

یونجون پلک نمیزد وبومگیو تعجب کرده بود برای برای استقبال چند قدم به جلو رفت.

+یونا تو اینجا چیکار میکنی؟

یونا لبخندی زدو به قدم به پسرک نزدیک شد.

'پدرت دعوتم کرد.گفت خوشحال میشی اگه اینجا باشم.

بومگیو لبخندی تمسخر آمیزی کرد.یونا دست پسرکو گرفت وگفت:

'راستش از حرفش خیلی خوشحال شدم.

یکی از دست های یونجون مشت شده بودنو یکی دیگه جوری لیوانو فشار میداد که بعید نبود بشکنه.نگاهه خشمگینش روی دست های یونا که روی بومگیو بود قفل شده بود.یه تفس لیوان ویسکیش رو نوشید.

سوبین از دور درحالی که کای روبروش بودو به بومگیو و یونا و یونجون نگاه میکرد گفت:

_یکاری کن...نه بدای کن بدای خودت..

کای با تعجب سوبینو نگاه میکردو گفت:

+چیشده؟

سوبین:

_هیچی...بیا بریم یچیزی بخوریم.

نگاه یونجون از بومگیو و یونا کنده شد و انگار برای فرار از حس‌هایی که داشت خفه‌ش می‌کرد، سمت چند دختری رفت که لبخندهاشون تشنه‌ی توجه بود و بنظر میومد دوست دارن با نقشه یونجون پیش برن.

پسر بزرگ‌تر لیوان‌های بی‌شمارشو یه نفس می‌نوشید و با دخترها صحبت می‌کرد، اما حواسش هنوز اون‌جایی بود که یونا دستاشو دور بازوی بومگیو حلقه کرده بود و با صدای خنده‌دارِ ساختگی‌ش سعی داشت توجه بگیره.

یونجون حرفی نمی‌زد، فقط لبخند می‌زد، ولی لبخندش سرد بود و چشم‌هاش دنبال فرصت.


بومگیو حس می‌کرد چیزی سر جاش نیست. نگاه کوتاهی به یونجون انداخت که بین خنده و بازی با بقیه غرق بود، اما یه لحظه نگاهش با بومگیو تلاقی کرد؛ سرد، خسته، خالی. چیزی ته دل بومگیو لرزید. یونا که هنوز از پسر جدا نشده بود، گفت:

'نمی‌خوای بریم یه چرخی بزنیم؟

+بذار یه کم هوا بخورم... الان میام.

یونا لب زد "باشه عزیزم"، و عقب رفت، ولی نگاهش سنگین بود. بومگیو نفس عمیقی کشید و رفت سمت یونجون، همون‌طور که اون داشت چیزی تو گوش یکی از دخترها می‌گفت. صدای موسیقی بلند بود، اما صدای بومگیو صاف و جدی از پسِ همه صداها رد شد:

+باید باهات حرف بزنم.

دخترها از سر راه کنار رفتن و یونجون بدون اینکه تعجبی نشون بده، فقط ابرو بالا انداخت:

_الان؟

+آره، قبل اینکه بیشتر از این خراب کنی.

یونجون سرشو کج کرد و آروم پشت بومگیو راه افتاد. رفتن سمت باغچه‌های تاریک پشت ویلا، جایی که نور کمه و صدای مهمونی کمتر می‌رسه.

بومگیو ایستاد، برگشت و گفت:

+اون دختره کی بود؟ چه مرگشه؟

_مشکل تویی، نه اون.

+چی؟ چرا مثل سگ دیوونه شدی وقتی اومد سمتم؟ نکنه حسودیت شد؟

یونجون خندید، اما اون خنده هم مثل زهر تلخ بود.

یونجون:

_حسودی؟ به چی؟ به تو یا اونی که می‌چسبه بهت؟ نکن بچه‌بازی بومگیو... تو برات مهم نیست کی دور و برته، فقط دنبال توجهی.

+ولی تو از همه بیشتر نگاهم می‌کنی. چرا؟

چیزی بینشون موند. چند ثانیه سکوت، تاریکی، نفس‌های کوتاه.

یونجون یه قدم جلو رفت. صداش آروم شد:

_تو زیادی تو دلمی برای یه ماموریت.

بومگیو ابرو بالا انداخت، شوخی‌طور گفت:

+ماموریت؟ چه ماموریتی؟

یونجون پلک زد. اشتباه کرده بود. حرف از دهنش در رفته بود. سریع عقب رفت و گفت:

_هیچی... فراموشش کن. برو پیش مهمونات.

+نه، صبر کن... تو با من فرق داری. می‌دونم که یه چیزی بینمونه. پس چرا انقدر سعی می‌کنی عقب بزنی؟

و دوباره یه قدم جلو رفت. فاصله‌شون کم شد. زیادی کم.

یونجون آروم زمزمه کرد:

_نکن بومگیو... نکن.

اما بومگیو حرفی نزد، فقط با اون چشم‌های براقش نگاهش می‌کرد. لحظه‌ای که هر دو حس کردن دارن می‌افتن، نفس‌هاشون قاطی شده بود... که...

_هی!

صدای سوبین از دور اومد.

_بچه‌ها بیاین! برنامه‌س! بابا تو رو راضی کردم یه ویلا از خودش برامون بده، و دارید اینجوری ازش استفاده میکنید؟واقعا که.!

یونجون و بومگیو سریع عقب کشیدن. سوبین رسید و لبخند زد:

_چی شده؟ چرا انقدر جدی‌اید؟

بومگیو سریع برگشت سمتش و گفت:

+هیچی... فقط یه کم بحث در مورد ویسکی بود.

سوبین شونه بالا انداخت گفت:

_هرچی هست، ولش کن. آماده باشین که شبمون تازه شروع شده.

بومگیو پشت سوبین شروع به حرکت کرد،وارد ویلا شدن و با قدم های آهسته ولی سنگین از پله ها بالا رفتن.جمعیت زیاد بودو همه منتظر سوبین بودن تا بازی رو شروع کنن.

_ببینید کیو آوردم.

خندید.همه دایره ای شکل نشسته بودن و یه بطری سبز رنگ وسط برای چرخونده شدن گذاشته شده بود.بیشتر دختر ها خودشون رو بزور به کای میجسبوندن و کای احساس خفگی داشت.سوبین سریع به سمتشون رفت کنار کای چهارزانو روی زمین نشست و با شیطنت گفت:

_ببخشید خانما این یکی برا منه.

کای سرخ شده بودو با انگشتاش بازی میکرد.

_بومگیو بیا بشین بازی کنیم.

بومگیو برگشت به سمت پله ها و بلند گفت:

+من بازی نمیکنم...خوشبگذره

بلند گفت و از پله ها پایین رفت.مکالمه بینشون انگار برای یونجون مهم نبود،دختر ها کنارش بدنشون رو با ریتم موسیقی تکون میدادن و توی بغل یونجون پسری با قد کوتاه و هیکلی ظریف بود،کراپ کوتا تنش بودو با دستاش با گردن یونجون بازی میکرد.بومگیو از فاصله زیاد به پسر بزرگتر زل زده بودو از عصبانیت سرخ شده بود.

+باشه!دوستم نداری ولی این چندش بازیا چیه دیگه...

با خودش گفت و یونا از پشت کمرشو گرفت و دست هاشو قفل کرد.یونا متوجه وَضعیت بینشون بود و الان!بهترین وقت بود تا قلب بومگیو رو برای خودش کنه.

'بیا بریم بیرون اینجا گرمه...

یونجون نگاهشو به بومگیو دادو خونسرد به پسر روبروش نگاه کرد.پسر به یونجون نزدیک تر شده هروم زمزمه کرد:

'میخوای بازیش بدی؟

لبخندی زدو ادامه داد:

'روی منم حساب کن دوست دارم بازیچه همچین مردی باشم.

یونجون بی روح بهش نگاه کردو هیچی نگفت.

بومگیو و یونا خارج شدن و یونا لیوان کوکتل خودشو به بومگیو داد و با هدف لباسش رو بازی میداد و تظاهر میکرد که از چیزی کلافه شده.

'میشه زیپ لباسمو درست کنی؟

بومگیو خجالت زده و ناچار کوکتل رو ری میز گذاشت و با زیپ لباس رو به آرومی فشار داد .

یونا با صدای نازک شده خندید و گفت:

'وای اوپا مرسی...داشتم میمردم.

•

همه سر و صدا میکردن هر دفعه یه بطری راز هاشونو لو میداد.پسر بطری رو چرخوند و بطری سمت کای ایستاد.دختری با هیجان پرسید:

'آخرین بار با کی رابطه داشتی؟

همه بلند خندیدنو کنجکاو به کای نگاه میکردن.کای دستپاچه به سوبین نگاه میکرد که شاید سوبین بتونه نجاتش بده ولی سوبین کنجکاو تر از همه به کای خیره شده بود،نفسشو بیرون داد و گفت:

+هیچکس

همه با تعجب نگاهش میکردن و سوبین با لبخندی شیطانی به کای خیره شده بود.بهترین حرفی که کای تا به الان زده بود قطعا همین بود.

بازی ادامه پیدا کردو بطری برای آخرین بار چرخید و رو به سوبین ایستاد.

'تو این جمع یکیو ببوس

سوبین نگاهی به دور برش کرد و در آخر سوبین نگاهش رو از کای برنداشت. بطری مثل اینکه راهشو انتخاب کرده بود، و الان چشم‌های سوبین قفل شده بودن روی چهره‌ی دستپاچه‌ی کای. جمعیت با ذوق و هیاهو تشویقش می‌کردن، اما سوبین هیچ‌کدومشون رو نمی‌دید. فقط اون بود و کای.

کای خواست عقب بکشه، حتی لبش لرزید، اما سوبین قبل از هر عکس‌العملی، جلو اومد.

با یک حرکت آروم، ولی مطمئن، با کف دست صورت کای رو گرفت. صدای موزیک محو شد، همهمه ساکت شد، نفس‌ها حبس شد.

و بعد...

لب‌های سوبین روی لب‌های کای نشست. نه آروم، نه سریع، نه ساده. یه بوسه‌ی عمیق، با حس، با تموم اون چیزی که مدت‌ها بینشون تلنبار شده بود. دستای کای اول بی‌حرکت موند، اما بعد آروم روی زانوهاش مشت شد. حتی اگه ذهنش پر از سوال بود، قلبش با ضرب‌های سریع جواب می‌داد.

همه خشکشون زده بود. یکی از دخترا نفسش رو با صدای بلند بیرون داد. یکی دیگه پچ‌پچ کرد:

"اونا با همن؟

وقتی سوبین عقب کشید، لبخند پیروزمندانه‌ای زد. کای هنوز تو شوک بود، و لب‌هاش کمی قرمزتر از قبل.

_خب... فکر کنم نوبت نفر بعدیه، نه؟

با خونسردی گفت و به بطری نگاه کرد، انگار نه انگار که دنیا رو ترکونده بود.


•

ویلا خلوت شده بودو تعداد مهمون ها تقریبا انگشت شمار شده بود.


یونا هیکلشو به بومگیو نزدیک کرده بودو با دستش

پسرکو کنترل میکرد میکرد.شاید میتونست بدن بومگیو رو کنترل کنه ولی نمی تونست نگاه حسودانه بومگیو رو برای خودش بکنه.

'محافظت...اون نمیتونه تورو خوشحال کنه...ولی من میتونم.

بومگیو اخم ریزی کردو گفت:

+شاید!ولی نمیتونی تمام قلبمو برای خودت کنی.

یونا نگاه حرص آلودی کرد و خودش رو توی بغل بومگیو جا داد.یونجون از داخل نظاره گر همه چیز بود اما نمیخواست قبول کنه.اگر قبول میکرد که عاشق شده یعنی باید قبول میکرد که باخته.اون بازی بچگانه رو نباخته بود،زندگیشو باخته بود.

پسر به یونجون نزدیک تر میشد،لبهاشو روی ترقوه یونجون فشار داد.قبل از اینکه یونجون واکنشی نشون بده بومگیو یونا رو عقب کشید و با قدم های سنگین به سمت یونجون رفت.موزیک مهمونی هنوز با ضرب تند می‌کوبید ولی چیزی تو نگاه یونا شکست. اون پسر داشت ازش دور می‌شد. به سمت اون یکی... به سمت کسی که حتی لبخنداشم نصفه‌نیمه بود.

یونا با قدم‌هایی تند به سمت استخر رفت. دلش نمی‌خواست بازنده باشه. نمی‌تونست ببینه اون پسر... بومگیو... حتی یه ذره هم براش نجنگه.

بدون اینکه کسی متوجه شه، پاشو توی آب زد. یه لحظه ایستاد، به بومگیو خیره شد و لب زد:

'فقط یه بار نگاهم کن...

و بعد با یه حرکت خودش رو انداخت توی استخر.

صدای پاشیدن آب سکوت لحظه‌ای مهمونی رو شکست. چند نفر جیغ زدن. نورها روی آب لرزیدن.

بومگیو همون لحظه‌ای که یونا توی آب افتاد، لب‌هاش فشرده شد. نمی‌خواست کاری کنه. نمی‌خواست اسیر بازی‌هاش شه. ولی لعنت بهش... نمی‌تونست وایسه و نگاه کنه.

با غر زدن و یه حرص درونی، پرش کرد و خودش رو پرت کرد تو آب.

صدای شکستن سطح آب مثل صدای قلبی بود که یونجون از پشت شیشه با ترس و خشم و حسادت، توی سینه‌اش می‌شنید.

آب دورشون موج می‌زد. لباس‌های خیس به تنشون چسبیده بود و نفس‌های یونا تند و بریده بریده بود، ولی چشم‌هاش... مظلوم‌تر از همیشه.

بومگیو نفس‌نفس‌زنان نگاش کرد، موهای خیسش به پیشونیش چسبیده بود:

+یونا... خوبی؟ حالت خوبه؟ چرا این کارو کردی؟

یونا یه نفس عمیق کشید، صداش لرز داشت اما توی چشماش برق نقشه موج می‌زد: – نمی‌دونم... سرم گیج رفت... دلم نمی‌خواست اینجوری خرابش کنم... جلوی تو.

سرشو پایین انداخت، انگار شرمنده‌ست، ولی آروم خودش رو یه کم نزدیک‌تر کرد. دستش دور بازوی بومگیو حلقه شد، انگار می‌ترسه دوباره غرق شه.

' فقط تو اومدی کمکم... فقط تو.

بومگیو آروم پلک زد. گیج بود. قلبش هنوز تو سینه‌ش می‌کوبید. نمی‌دونست ترسیده یا حرصش گرفته... یا داره گول می‌خوره.

همچنان توی آب بودن. نور چراغ‌های رنگی دور استخر، قطره‌های روی پوستشون رو برق می‌انداخت. همه چیز کُند شده بود.

از دور، یونجون اون دو نفر رو نگاه می‌کرد. نمی‌تونست صدای حرف‌هاشون رو بشنوه، ولی چشماش قفل بدن بومگیو بود. اون خیس، لرزون، و درگیر... دقیقاً چیزی بود که یونجونو خورد می‌کرد. اما نمی‌جنبید. چون اگه جلو می‌رفت یعنی اعتراف می‌کرد.

این بازی دیگه فقط بازی نیست.





Report Page