Exile...
🌑یونجون محو تماشای بومگیو شده بود،پسرک آروم روی پاهاش نشسته بودو با گل هاصحبت میکرد.هوا گرفته بود بارون نم نم روی زمین میریخت ،بومگیو بلند شدو نگاهش به یونجون خورد.یونجون با برگشتن بومگیو دستوپاشوگم کردو خودش رو پشت پنجره قایم کرد.
_وایسا ببینم الان چرا قایم شدم؟..
صدای برخورد قطره های با شیشه های قدی سالن توی خونه میپیچید.یونجون جلوی بخاری ایستاده بود.دست هاش تو جیب هودیش بود ونگاهش گاهی به سمت پله ها میرفت.بومگیو از صبح فقط به باغچه سر زده بودو کل زمان رو تو اتاق مادرش میگذروند،صبحانه رو دست نخورده گذاشته بود و حتی صدای باز شدن در اتاقش هم نمیومد.
یونجون میدونست بومگیو یچیزیش هست ولی نمیتونست به خودش اجازه دخالت بده،بالاخره قدمی برداشت ولیوان چای داغی روی سینی گذاشت.کنار لیوان یه بسته از همونای که پسرک دیروز گفت دوست داره گذاشت.پاورچین به سمت اتاق رفت و جلوی در ایستاد،چند لحظه مکث کرد و بی صدا وارد اتاق شد.
بومگیو روی تخت دراز کشیده بود،چشم های بسته،هدفون توی گوشش.
یونجون آروم لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشت.صدای برخورد سینی با چوب بومگیو رو متوجه کرد.چشم باز کردو هدفونو کنار زد.
_برای تو نیاوردم.فقط زیادی درست کردم.
یونجون اینو گفت و خواست بره اما بومگیو با نگاهی بی حوصله گفت:
+برو بیرون..نمیخوام نقش مراقبمو بازی کنی.
یونجون لحظه ای ایستاد،نگاهش خنثی بود ولی لب هاش یه لحظه جمع شدن مثل کسی که سعی کنه چیزی نگه.سرش رو انداخت پایین و از اتاق خارج شد.
ساعت ها گذشت و نور خورشید جاشو به تاریکی ماه داد،بومگیو هنوز هم از اتاقش خارج نشده بود و این یونجون رو کلافه میکرد.
بومگیو پتو رو تا زیر چونه اش کشیده بود و سعی میکرد نخوابه..ولی خواب حمله کرد.
کابوس مثل یه موج تاریک ریخت روی مغزش.
صدای فریاد،صدای گریه مادرش،بوی خون،صدای شلیک...
"بومگیو بدو"
ولی پاهاش تکون نمیخوردن
"مامان نه!مامان.."
بایه نفس سنگین از خواب پرید.بدنش خیس عرق بودو بازم تنها،تاریکی اتاق از همیشه غلیظ تر بودو صدای رعدوبرق تن بومگیو رو میلرزوند.
یونجون روی کاناپه خوابش برده بودو صدای آروم پاهای که از پله پایین می اومدن بیدارش کرد.بلند شد، خورشید هنوز بالا نیومده بود ولی نورش سالن رو روشن کرده بود و این کافی بود بومگیو رو ببینه که دور خودش پتو کشیده بودو موهاش شلخته و چشماش!چشماش قرمز بود.
تو دل یونجون سنگینی نشست ،چیزی نگفت و فقط از آشپز خونه یه لیولن آب برداشت داد به بومگیو.
_خواب بد دیدی؟
بومگیو با صدای گرفته گفت:
+نه... خواب ندیدم اصلا!
لبخندی بی جون زدو یونجون هیچی نگفت،روی کاناپه نشست ولی نمیتونست به پسرک فکر نکنه.
_میخوای پیش من بخوابی؟
چشم های بومگیو از حرف یونجون درشت شده بودنو با تعجب به پسر بزرگتر نگاه میکرد.
+چی...
_بیا کنار من بخواب..
بومگیو نامطمئن به یونجون نزدیک شدو روی کاناپه نشست.
_دراز بکش
+با_باشه
نیم ساعتی گذشته بودو بومگیو از خستگی خوابش برده بود اما یونجون؟نه ،روی زمین نشسته بودو به بومگیو نگاه میکرد،چطور یه انسان میتونه انقدر زیبا باشه.چشماش روی لب های بومگیو قفل شده بود،موهای بومگیو رو با دستاش بازی داد"موهاش خیلی نرمه"
یونجون با انگشت اشارش موهای نرم بومگیو رو کنا زد.
_یه نفر مثله تو،نباید تو چنین دنیای باشه...
نفسش رو بیرون داد.بلند شدو کنار کاناپه نشست،ولی چشم از بومگیو برنداشت.
_چرا نمیتونم بهت آسیب بزنم؟چرا حس میکنم اگه بخوام خودمم تیکه تیکه میشم.
●
یونجون توی آشپز خونه مشغول بود،.بومگیو با بالا اومدن خورشید بیدار شده بودو روی کاناپه وول میخورد.صدای جرقه آتیشو بوی سرخ شدن بیکن هوشو حواس بومگیو رو سمت خودش جلب کرده بود،به سمت آشپز خونه روفت و روی صندلی نشست.
_خوب خوابیدی؟
+آ_آره..
_خوبه
یونجون گاز رو خاموش کردو بیکن و تخم مرغ رو روی ظرف گذاشت.
_بیا بخور
بومگیو شروع به غذا خوردن کرد ولی زیر چشمی یونجون رو میپایید.یونجون بلند شد و خواست بره.
+کجا میری؟
_حموم ،میخوای بیفتی دنبالم؟
+نه!عیو
بومگیو سرشو انداخت پایینو به غذا خوردن ادامه دادو بعدش خودشو با وسایل خونه سرگرم کرد.روی صندلی روبروی پیانو،تمام تلاششو برای یادآوری آهنگی که مادرش میزد کرد اما کلاویه های پیانو باهاش همراهی نمیکردن.صدای قدم زدن پسر بزرگتر می اومد.بومگیو کلاویه ها رو ول کرد نگاهشو به یونجون داد.تقریبا لخت بود اما پایین تنه اش رو با حوله سفید بسته بود ،با موهای خیسش بازی میکرد.
گوش های بومگیو قرمز شده بودن و تمام تلاششو میکرد که به یونجون نگاه نکنه.با لحنی خجالت زده گفت:
+برو لباساتو بپوش!
یونجون نیشخندی زدو گفت:
_چیه زیبایم کورت کرده؟بچه جون..
+چی!عجب اعتماد بنفسی..نکشیمون خوشتیپ.
یونجون خنده ای کرد.بومگیو چشماشو دزدید.
یونجون که داشت به سمت اتاقش میرفت، برگشت و یه لحظه به بومگیو خیره شد. لبخندش محو شد و جدیتر پرسید:
_راستی، اون آهنگ رو زدی یا هنوزم دنبال یه نت ساده میگردی؟
بومگیو اخم کرد و با لحن لجدرآر گفت:
+نمیفهمی چون هیچوقت کسی برات آهنگ نزده که دلت براش تنگ شه.
یونجون مکث کوتاهی کرد. لحن بومگیو جدیتر از چیزی بود که انتظار داشت. اما بهجای جواب دادن، فقط شونهای بالا انداخت و رفت داخل اتاقش.
بومگیو به پیانو خیره شد. انگشتش رو آروم روی یه کلاویه کشید. زمزمه کرد:
+هیچکس نبوده، آره؟ واسه همینه که اینقدر سردی...
یونجون هیچی نگفت و بومگیو متوجه سردی بینشون شد"باز خراب کردی"زیر لب گفت.
●
هوا کمکم خاکستری شده بود. از پشت شیشههای بلند و خیس ویلا، میشد ابرهای سنگین رو دید که باهم گلاویز میشن. صدای نمنم بارون با خشخش برگای خیس قاطی شده بود. بخاری هیزمی توی سالن آروم میسوخت و شعلههاش با رقص بینظمی روی دیوارها میتابید.
بومگیو کنار پنجره ایستاده بود، شیشه بخار گرفته بود اما اون هنوزم بیرون رو نگاه میکرد. صورتش توی انعکاس شیشه، خستهتر از همیشه بود. از وقتی اومده بودن اینجا، یه چیزی توی دلش گیر کرده بود؛ خونه بوی خاطره میداد. بوی مادرش، بوی پیانو، بوی دلتنگی.
از اونطرف یونجون روی مبل لم داده بود، نگاهش به سقف بود ولی ذهنش هرجا غیر از این خونه بود.
اون پسرک زیادی حرف میزد. زیادی احساساتی بود. زیادی... خطرناک. چون داشت از دلش رد میشد.
درست لحظهای که سکوت سنگین بینشون داشت شکل میگرفت، برق با صدای تق خفیفی رفت. همهجا تاریک شد و فقط نور کمرنگ آتیش توی بخاری باقی موند و بعدش سکوت.
بومگیو از جا پرید:
+برق رفت؟ جدی؟
+عالی شد... حالا شد خونه ارواح.
یونجون هم که توی سالن نشسته بود، بدون اینکه نگاه کنه گفت:
_نه، قراره مهمونی نور شمع بگیریم.
+واقعا؟ چه باحال... (خندید) خب حالا چیکار کنیم؟ بخاری کار نمیکنه، غذام نداریم، و این ویلا هم رسماً تبدیل شد به خونه ارواح!
یونجون با بیحوصلگی بلند شد و چندتا شمع از کابینت بیرون آورد. یکییکی روشنشون کرد و گذاشت روی میز.
_بیا اینم مهمونی.
+تو همیشه اینقدر خشک و بیذوقی؟
_تو همیشه اینقدر پرحرفی؟
بومگیو لبخند زد. نشست روی زمین، رو به بخاری نفتی کوچیکی که هنوز گرم بود.
+بیا بشین. سردته خودتو نزن به اون راه.
یونجون چشم غرهای رفت اما نشست. فاصلهشون کم بود و فقط نور لرزون شمع بینشون حرکت میکرد.
چند دقیقهای گذشت. هیچکس چیزی نمیگفت. بومگیو که حس کرده بود سکوت خیلی سنگین شده، یه لبخند شیطون زد و گفت:
+تا حالا عاشق شدی یونجون؟
یونجون سرشو چرخوند، نگاهش سرد بود اما چشمهاش برق خفیفی داشت.
_نه. احمقانهست.
+احمقانهست یا میترسی؟ چون به نظر من تو بیشتر از همه دنبال یه آدمی که تورو بفهمه.
یونجون خواست جواب بده، اما فقط آهی کشید. انگشتهاش روی زانوهاش مشت شدن. یه چیزی ته دلش قلقلک میداد. یه چیزی شبیه... اضطراب؟ یا شاید ترس؟
بومگیو پوزخندی زد و ادامه داد:
+خیلی خب، معما بازی نکن. یه شب بیبرقه، بیا حداقل یاد بگیری چجوری حرف بزنی بدون اینکه بخوای بقیه رو فراری بدی.
یونجون آروم گفت:
_تو هم زیادی به خودت میگیری. نذار مهربون بودنم باعث بشه فکر کنی دوستتم.
+تا الان کی گفته تو مهربونی؟
لحظهای مکث. بعد هر دو زدن زیر خنده، کوتاه... ولی خندهی بومگیو واقعیتر بود.