.Everything.
SunBleachedIvy00:27
Song of the chapter: Saturn_ Sleeping At Last
بعد از مریضی جیک، رابطشون نه تنها بهتر شده بود بلکه بعضی اوقات سونگهون فکر میکرد دیگه همه چی بخشیده شده و میتونن به زندگی عادیشون برگردن، تو خونه خودشون مثل قبلا ولی با چند تا تغییر البته خب سونگهون دوست داشت اینطوری فکر کنه، چون هنوز جیک داشت باهاش کنار میومد. درسته که حالا پسر اون رو قبول کرده بود و دیگه از دیدنش طفره نمیرفت ولی هنوز پسر رو کامل نبخشیده بود. وقتی که داشت قهوه میخورد تا به ادامه روزش برسه، تاریخ چشم هاش رو جلب کرد.
امروز سالگرد ازدواجشون بود، یک سال از ازدواج اون دونفر گذشته بود و اتفاقی نبود که تو این یک سال براشون نیوفتاده باشه.
ازدواجشون، رابطشون و در آخر هم خیانت سونگهون.
نمیدونست چرا ولی میخواست به سونگهون زنگ بزنه و این تاریخ رو بهش یادآوری کنه. ولی این کار با توجه به موقعیت فعلیشون درست بود؟
وقت زیادی برای فکر کردن به پسر داده نشد، چون سونگهون زودتر از اون برای روزشون برنامه ریخته
بود. قرار بود جیک رو برای دیدن سیاره ها به رصد خانه ببره. ولی مشکل اینجا بود که هنوز اونقدر رابطشون بهتر نشده بود که بتونه رک و پوست کنده از پسر درخواست کنه که باهاش بیاد. برای همین سونگهون دست به کاری زد که میدونست در اون صورت جیک مخالفت نمیکنه، اون رو تو یه موقعیت انجام شده قرار بده.
"جیک؟ چند تا از وسایلت اینجا مونده. نمیخوای بیای و
ببریشون؟"
جیک قبل از جواب دادن کمی فکرد، به اینکه چی ممکنه مونده باشه تا بره برشون برگردونه.
" آره. میام منتظرم بمون"
ولی وقتی جیک به خونه رسید، سونگهون داشت در رو می بست و به سمت ماشینش می رفت وسطش هم دست جیک رو گرفت و با خودش کشید.
"کجا داریم میریم؟"
"ایتز عه سوپرایز"
جیک چشم هاش رو به تاسف چرخوند، هنوز انگلیسی پسر بهتر نشده بود. بعضی وقت ها جیک فکر میکرد که قراره تا آخر عمرش رو انگلیسی یاد گرفتن سونگهون تلاش کنه.
آخرش هم هیچی عایدش نشه
تو ماشین سونگهون هیچی نمیگفت و فقط صدای بلند موسیقی به گوش میرسید، آهنگ های مورد علاقه جیک. یه حسی به پسر میگفت که سونگهون داره این کار ها رو برای سالگردشون انجام میده.
"قرار نیست چیزی بگی راجب اینکه میخوایم کجا
بریم؟"
سونگهون سرش رو به معنای منفی تکون داد.
"حداقل قرار نیست یه ایده یا راهنمایی بکنی؟"
" خیلی دوست داری بری اونجا، ولی خب نمیتونی بری.
حداقل الان نه پس دارم میبرمت جایی که بیشتر از همه بهش احساس نزدیکی کنی."
خب حرف هاش جیک رو از اونی که بود گیج تر کرد ولی کم کم با توجه به راهی که ماشین در حال حرکت بود و حافظه خوب جیک. متوجه شد که دارن کجا میرن. سونگهون جلوی ساختمون بزرگ رصد خانه ایستاد و به جیک گفت پیاده بشه، جیک هم با لبخندی که سرتاسر صورتش رو روشن میکرد به سمت رصد خانه شروع
به راه رفتن کرد.
اونجا پر بود از آدم های کنجکاوی مثل خود جیک یا بچه هایی که با اردو مدرسه اومده بودن و تمام مدت سرشون رو به بالا بود هرقدمی که برمیداشت، چند لحظه می ایستاد و به همه چی خیره میشد.
برای چنین جایی یک بار نگاه کردن واقعا کافی نبود، جیک نیاز داشت اونجا رو اونقدر نگاه کنه تا تو روحش جوانه بزنه.
"هون ببین! اون ماکت متحرکه زمینه!"
دست سونگهون رو گرفت و به سمت کره ای روشنی که نزدیک زمین معلق بود کشید. داخل کره چراغ گذاشته بودن و کل اتاق آبی رنگ رو فقط همین دایره روشن کرده بود. انگاری میخواستن نشون بدن که تو زندگی واقعی هم زمین تنها چیزیه که زندگی رو روشن میکنه و بدون اون هیچ جایگاهی تو نظام هستی نداریم.
جیک دور تا دور اتاق رو دور میزد و برای سونگهون از خوبی های زمین که روی دیوار ها نوشته شده بود میگفت ولی سونگهون از همون لحظه ورودشون ذره ای توجه ای به دور و اطرافش نکرده بود، تنها نگاهش به پسری بود که مثل پاپی های تازه متولد شده دور و اطراف میپرید.
" سونگهون... اینجا رو بخون. نوشته اگر از دور تو فضا
نگاه کنی زمین کاملا مشخصه." صداش گرم و مهربون بود، انگاری علاقه بیش از حدی به اون سیاره داشت.
"خیلی خوشحال هستی که اینجایی نه؟" جیک نگاهش رو
از نوشته گرفت و به سمت سونگهون داد. سونگهون دوباره اون ها رو دید، چشم هایی که با آسمونی پر از ستاره بهش نگاه میکردن.
" آره واقعا، خیلی. تا حالا اینجا نیومده بودم و اینکه
اولین بار با تو به اینجا بیام مثل یه رویا میمونه. مرسی هونی"
سونگهون نفسی آسوده کشید، بالاخره اون لقب برگشته بود.
دو پسر با همدیگه تمام رصدخانه رو گشتن، هر اتاقی که مجزا به هر سیاره بود رو باهمدیگه رفتن تا وقتی نوبت به چیزی رسید که سونگهون برای اون جیک رو آورده بود
زحل و حلقه هاش.
"جیکی، پشت سرت رو نگاه کن."
سونگهون روی صورتش خم شد، زمزمه کرد و جیک با کنجکاوی صورتش رو برگردوند.
اونجا بود، چیزی که جیک کل عمرش آرزوی دیدنش رو داشت. با حلقه های زیباش اویزون شده بود و جیک میترسید حتی نزدیکش بره.
حتی با اینکه اون زحل واقعی نبود و فقط ماکتی بود. جیک نتونست جلوی اشکی شدن چشم هاش رو بگیره جیک دست سونگهون رو گرفت و فقط به اون گویی
که نور سبز بیرون میداد خیره شد.
"خیلی قشنگه، انگار کل زیبایی های دنیا رو تو خودش جمع کرده و من الان وایسادم و دارم بهش نگاه میکنم. احساس میکنم هرچقدر هم که ببینمش باز هم باید برای دیدن درخواست کنم"
"کل زیبایی های دنیا ساخته شدن تا با چشم های من و تو
دیده بشن جه یونا، اونقدر این دنیا زیباست که با کوتاهی هر نفسمون باید یک زیبایی رو ببینم و باز هم بعد از مرگ چیز هایی هست که به ما نمیرسه"
سونگهون اینجور آدمی نبود که اینقدر به دور و اطرافش دقت کنه و از زیبایی ها دنیا حرف بزنه ولی ورود جیک این حس رو بهش داد که انگاری زحل بعد از سال ها گمشدگی حلقه هاش رو پیدا کرده بود.
کنار پسر رو به روی زحل خم شد و دستش رو از توی جیبش بیرون اورد.
"جیک؟"
"هومم؟" نگاه پسر کاملا روی زحل بود
"بهم نگاه میکنی؟ میخوام یک چیزی ازت بپرسم."
جیک نگاهش رو به سونگهون داد که دستش مشت شده بود. دست جیک رو گرفت و حلقه ای نازک رو روی کف دستش گذاشت.
"اینجا، تو همین رصد خانه. تو سالگرد اون روز میخوام
ازت درخواست کنم که با من ازدواج کنی. روبروی تمام ستاره های و سیاره های کشف شده ازت این رو میخوام، در جایگاه اونها قسم میخورم که اونقدر بهت عشق بورزم که کل سیارات برای ما دور خورشید چرخ بزنن. تا روزها بگذرن و ما بتونیم بیشتر با هم دیگه وقت بگذرونیم. با من ازدواج میکنی؟"
صداش گرفته و پر از خواهش بود.
جیک لبخندی زد و حلقه رو تو دست مرد گذاشت و دست چپش رو جلو اورد. سونگهون هم با دست های لرزونش حلقه رو تو انگشت پسر جا داد
"حلقه جدیده؟ مال خودت کجاست؟"
حرف هاش با بوسه سونگهون روی لب هاش قطع شد. این بار سونگهون نه برای خواست و نه برای درخواست میبوسید، بلکه فقط برای اینکه بتونه پسر رو حس کنه عمیق تر میبوسید.
"سونگهون! تو مکان عمومی هستیم!"
سونگهون دستش رو روی قلبش گذاشت و چشم قربانی گفت.
جیک سونگهون رو تو آغوش کشید و محکم بغلش کرد، واقعا وقتی پیش اون پسر زمستونی بود احساس میکرد تمام دنیا روی داره جلوی چشم هاش میبینه.
حلقه های زحل فقط برای اونها وجود داشت، کل دنیا برای این بود که اون دونفر بدونن چقدر قشنگه که الان دارن زندگی میکنن.