.Everything.
SunBleachedIvy00:26
Song of the chapter: The Reason_ Hoobstank
بدنش کرخت و خسته بود، قطعا اولین سرما خوردگی سالش رو گرفته بود.
تو خونه نیکی لم داده بود و داشت فکر میکرد حالا باید چی کار کنه. اینجوری که بوش میومد سونگهون واقعا داشت برای برگردوندش تلاش میکرد.اون مرد وسایل جیک رو بهش برگردونده بود و بهش گفته بود هرچقدر که وقت نیاز داره سونگهون بهش میده، ولی ولش نمیکنه و تنهاش نمیزاره، این برای اولین قدم ها خوب بود.
"من رفتم جیک، تو هم سعی کن استراحت کنی تا زودتر خوب بشی." صدای نیکی از پشت سرش در اومد و جیک فقط تونست براش سر تکون بده، بدجوری سرما خورده بود.
میتونست پیام های سونگهون رو روی گوشیش ببینه که حالش رو می پرسید و جیک فقط تونسته بود خوبمی براش بنویسه قبل از اینکه از شدت منگی زیاد خوابش ببره. البته که مرد بهش امون نداد و اونقدر بهش زنگ زد که جیک بیچاره رو بیدار کرد.
" بله هون؟..." صداش گرفته و خسته بود، مریضی کاملا از توی صداش مشخص بود.
"خوبی؟ چرا صدات گرفته؟ سرما خوردی نکنه؟"
مرد تا ته ماجرا رو رفت اما پسر توان حرف زدن نداشت.
" جیک؟! شیم جه یون!"
"سرما خوردم هون، زیاد حال خوبی ندارم."
جیک متوجه نشد چطوری گوش قطع شد و چندی بعد صدای مشت های محکمی به در میخورد. با همون حال خرابش بلند شد و در رو باز کرد. میدونست سونگهونه، کس دیگه ای نمیتونست باشه.
بی اعتنا نسبت بهش برگشت و روی مبل خوابید،سونگهون هم انگاری که جیک داشت کنترلش میکرد پشت سرش راه اومد و جلوی مبل زانو زد.
"داری تو تب میسوزی! اگر نمیومدم میخواستی چیکار کنی؟! از خون دماغ بمیری؟"
"داد نزن. مثلا مریضم"
سونگهون اهی کشید و به جیک کمک کرد که بلند بشه، اون پسر باید مسکن میخورد و گرنه شب رو دست سونگهون میموند.
"این رو بزار تو دهنت، من میرم برات یک لیوان آب بیارم باشه؟"
لحنش با یک دقیقه پیش از زمین تا آسمون فرق داشت، چون یک دفعه یادش اومد اگر میخواد پسر دوباره بهش اعتماد کنه نباید مثل قبل باشه. جیک سری تکون داد، قرص رو داخل دهنش گذاشت و بعد از اینکه لیوان آب رو کامل سر کشید دوباره سرش رو روی بالشت گذاشت.
"هون؟..."
"جانم عزیزم؟" گفت و موهاش رو نوازش کرد.
" میشه نری؟ کل شب رو پیشم بمونی؟"
سونگهون لبخندی زد
"اگر میخوای میمونم، کل شب رو اینجا میشینم و نگاهت میکنم."
جیک چشم های خسته اش رو باز کرد و دست سونگهون رو به سمت خودش کشید.
"اونجا نشین. بیا من رو بغل کن و مثل وقتی که همه چی به ظاهر خوب بود باهمدیگه بخوابیم."
این حرف های جیک قطعا به خاطر هذیونش بود و گرنه عمرا اگر این حرف ها رو میزد.
" روی مبل دونفری جامون نمیشه، مگر اینکه بغلت کنم بریم رو تخت"
جیک گیج و منگ از روی مبل بلند شد و خودش رو توی بغل سونگهون انداخت. سونگهون اول کمی جا خورد ولی بعدش با خوشحالی و قلبی گرم پسر رو بغل کرد. این بغل برای اون بیشتر از بوسه ای اون روز معنا داشت
درسته که سونگهون نگران پسر بود ولی خوشحال هم بود که الان که جیک تب کرده و هذیون میگه. تنها خواسته اش خوابیدن پیش اونه.
جیک رو روی تخت گذاشت و بعد از اینکه کتش رو در آورد کنارش خوایید.
"باهام حرف بزن تا خوابم ببره"
سونگهون بوسه ای روی پیشونیش گذاشت.
" میدونی جه یونی.. من قبلا برای کار ها و رفتارهام دلیلی نداشتم خیلی کارهای هست که آرزو میکنم هیچ وقت انجام نمی دادم، با تو بودن این رو به من یاد داد."
بازو هاش رو دور پسر محکم تر کرد.
"اما الان یه دلیل برای خودم پیدا کردم، تا آدمی که قبلا بودم رو تغییر بودم و دلیلی برای دوباره شروع کردن.
اون دلیل تویی جیکی. برای اینکه بهت آسیب زدم متاسفم، آرزو میکنم ای کاش میتونستم تمام درد هات رو بگیرم و کسی باشم که اشک هات رو میگیره. من با تو دلیلی پیدا کردم که رویی از خودم رو نشون بدم که هیچ وقت نمیدونستم وجود داره، یک دلیل برای همه کار هام. و دلیلش تویی جیک"
"دوست دارم، شیم جه یون." تو گوش پسر زمزمه کرد.
"منم دوست دارم پارک سونگهون"